امامت و رهبری، حاکمان زمان

احتجاج امام حسن (ع) با معاویه و اصحاب معاویه در کوفه‌

از کتب معتبره و ثقات روات مرا استوار نیفتاد که حسن (ع) با معاویه در شام این احتجاج کرده باشد الا آن که ابوالفرج بن الجوزی در کتاب خواص الامه فی معرفه الائمه می گوید بعد از آن که حسن (ع) با معاویه کار مصالحت و مسالمت را استوار فرمود خواست به جانب مدینه کوچ دهد این احتجاج تقریر یافت و به روایتی این واقعه در شام بود و از خبر واحد و احادیث ضعیفه قوتی به دست نشود لاجرم بر سر سخن رویم.
چون امام حسن (ع) ناچار امر خلافت را از گردن فرو گذاشت آهنگ مدینه فرمود و ساختگی سفر همی نمود عمرو بن عثمان بن عفان و عمرو بن العاص و عتبه بن ابی سفیان برادر معاویه و دیگر ولید بن عقبه بن ابی معیط و مغیره بن شعبه با یکدیگر مواضعه نهادند و به نزدیک معاویه آمدند از میانه عمرو بن العاص روی با معاویه کرد و گفت صواب آنست که حسن (ع) را این مجلس حاضر کنی تا او را از این مقام که از بهر خود تقریر داده ساقط سازیم و حشمت او را بشکنیم زیرا که او به خوی و روش علی می رود و مردمان از قفای او می روند و اطاعت او را فرض می شمارند واجب می کند که او را حاضر سازیم و قدر او و قدر پدر او علی را پست کنیم تا بر علو منزلت تو گردن فرو گذارد معاویه گفت از آن می ترسم که چون حاضر شود گردن‌های شما را به قلائد ننگ و عار چنان استوار مقلد کند که تا گاهی که شما را به خاک گورستان سپارند از گردن نتوانید باز کرد چه من همواره از ملاقات و مقالات او در هول و هربم و دانسته باشید که اگر من او را طلب کنم در حق او انصاف خواهم کرد و به قوت سلطنت شما را نصرت نخواهم فرمود، عمروعاص
[صفحه ۲۵۳]
گفت تا چند خوفناکی آیا بیم داری که باطل او بر حق ما و سقم او بر صحت ما غالب شود فرمان کن تا او را حاضر کنند.
بالجمله معاویه کس به طلب حسن مجتبی فرستاد آن حضرت با رسول فرمود در نزد معاویه چه کس است؟ اهل مجلس را به نام برشمرد «فقال الحسن مالهم قاتلهم الله خر علیهم السقف من فوقهم و أتاهم العذاب من حیث لا یشعرون» فرمود خدا بکشد ایشان را و خراب شود بر سر ایشان سقف و برسد ایشان را عذاب از جائی که ندانند آنگاه کنیزک خود را فرمود تا جامه را بیاورد و بپوشید «فقال اللهم انی أدرأبک فی نحورهم و اعوذ بک من شرورهم و استعین بک علیهم فاکفنیهم بما شئت و أنی شئت من حولک و قوتک یا ارحم الراحمین» آنگاه فرود این خداوند پروردگار من به نیروی تو به روی ایشان در می آیم و ایشان را دفع می دهم و از شر ایشان پناه از تو می جویم و استعانت از تو می خواهم محفوظ دار مرا از ایشان به وجهی که خود می دانی چه من پناهنده‌ام به قوت و قدرت تو. آنگاه با رسول فرمود این کلمات فرج است از آن پس راه برگرفت و به نزد معاویه آمد.
چون معاویه آن حضرت را دیدار کرد برجست و از برای حسن (ع) جای خویش بپرداخت و با آن حضرت مصافحه کرد و ترحیب و ترجیب گفت
«فقال معاویه أجل ان هؤلاء بعثوا الیک و عصونی لیقر روک أن عثمان قتل مظلوما و أن أباک قتله فاسمع منهم ثم أجبهم بمثل ما یکلمونک و لا یمنعک مکانی من جوابهم»
معاویه گفت این جماعت بی آن که من خواسته باشم تو را خواستند تا اقرار کنی بر این که عثمان مظلوم کشته شد و پدرت او را کشت بشنو تا چه گویند و پاسخ باز ده و در احتجاج با ایشان نگران حشمت من مباش.
فقال الحسن: سبحان الله ألبیت بیتک و الاذن فیه الیک و الله لئن أجبتهم الی ما أرادوا انی لأستحیی لک من الفحش و لئن کانوا غلبوک علی ما ترید انی لأستحیی لک من الضعف فبأیهما تقر و من
[صفحه ۲۵۴]
أیهما تعتذر أما انی لو علمت بمکانهم و اجتماعهم لجئت بعدتهم من بنی هاشم و مع وحدتی هم أوحش منی من جمعهم فان الله عزوجل لولیی الیوم و فیما بعد الیوم فلیقولوا فأسمع، و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
امام حسن فرمود سبحان الله خانه خانه‌ی تست و حاکم ایشان توئی سوگند با خدای از کلماتی که این جماعت با من به ناسزا گویند از دو حال بیرون نیست یا این سخنان پسند خاطر تست یا خلاف رای تست اگر به رضای تو گویند مردی فحش دوست باشی و اگر بی‌رضای تست مردی ضعیف خواهی بود که مردم تویی جواز تو مرتکب امری شوند و من حیا می کنم از بهر تو این هر دو صفت را اکنون بگوی تا کدام یک را برای خویش می پسندی و اگر من دانستم این جماعت مهیای این امر شده‌اند از بنی هاشم در ازای هر مردی مردی حاضر می کردم هم اکنون ایشان با انجمنی که دارند از وحدت من هراسناکند خداوند تبارک و تعالی پشتوان منست امروز و بعد امروز اکنون بگویند تا بشنوم.
این وقت نخستین عمرو بن عثمان بن عفان به سخن آمد و گفت هرگز نشنیدم روزی مانند امروز که فرزندان عبدالمطلب بعد از قتل عثمان در روی زمین زنده بمانند حال آن که عثمان خواهرزاده ایشان بود و فاضلتر مردی در اسلام بود و در نزد رسول خدا منزلتی به سزا داشت سر از فرمان خدای بتافتند و خون او را از در خصومت و فتنه انگیزی و حسد بریختند در طلب امر خلافت که اهل آن نبودند و منزلت عثمان را در نزد خدا و رسول و حق او را در اسلام نگران نشدند هان ای مردم انجمن شوید و داد من بدهید سزاوار است که حسن بن علی علیهماالسلام و جز او از فرزندان عبدالمطلب که کشندگان عثمان‌اند زنده بر روی ارض روان باشند و عثمان در خون خویش غلطان باشد و بر زیادت از خون عثمان نوزده تن از بنی امیه
[صفحه ۲۵۵]
را در جنگ بدر عرضه تیر و شمشیر ساختند.
چون پسر عثمان سخن بدینجا آورد عمرو بن العاص ابتدا کرد و حسن (ع) را مخاطب داشت و گفت ای پسر ابوتراب ما تو را حاضر کردیم تا اقرار کنی که پدرت علی ابوبکر صدیق را پوشیده سم نقیع خورانید و بکشت و قتل عمر الفاروق به مواضعه و شراکت او بود و عثمان ذوالنورین را مظلوم عرضه دمار داشت و این همه در طلب خلافتی که حق او نبود همی کرد و آن گاه گفت ای پسران عبدالمطلب خداوند شما را پادشاهی نمی دهد تا مرتکب امری گردید و سزاوار آن نیستید.
هان ای حسن در خاطر تو می گذرد که پدر تو امیرالمؤمنین است همانا تو خردمند و خداوند رای صافی نیستی و این چگونه تواند بود و حال آن که تو نادان و مطرود و متروک قریش باشی و این کیفر کردار ناستوده پدر تست و ما تو را حاضر ساختیم تا تو را و پدر ترا سب کنیم و شتم گوئیم و تو را آن استطاعت نیست که بر ما عیبی وارد آوری یا ما را تکذیب کنی اگر دروغی بر تو بستیم و سخنی به باطل آوردیم و بیرون حق حدیثی کردیم بگوی تا بدانیم و اگر نه بدان که تو و پدر تو بدترین خلق خدائید و خداوند کفایت کرد ما را به قتل او اما تو ای حسن در دست ما گرفتاری سوگند با خدای اگر تو را با شمشیر در گذرانیم در نزد خدا گناه کار نباشیم و در نزد خلق عیب و عاری بر ما وارد نیاید.
این وقت عمروعاص خاموش شد و عتبه بن ابی سفیان آغاز سخن کرد و او اول کس بود که حسن (ع) را مخاطب داشت و گفت ای حسن پدر تو شر قریش بود از برای قریش، قطع رحم کرد و خون قریش بریخت و تو نیز از کشندگان عثمانی و چون ما تو را بکشیم بحق کشته باشیم چه به حکم قرآن کریم قصاص خون عثمان بر تو فرود می آید اما پدر تو علی را خداوند دفع کرد و به قتل او ما را کفایت فرمود و اما امید تو از بهر خلافت نکوهیده کاریست زیرا که در خور آن نیستی آتش تو این فروغ را نسزد و ترازوی تو این سنگ را نیرزد.
[صفحه ۲۵۶]
این وقت ولید بن عقبه بن ابی معیط به سخن آمد و لختی به سیاقت اصحاب خود سخن راند آنگاه گفت ای معشر بنی هاشم اول کس شمائید که شروع به معایب و مثالب عثمان کردید و مردمان را در قتل عثمان همدست و همداستان ساختید تا گاهی که او را عرضه‌ی دمار و هلاک ساختید و قطع رحم کردید و امت را به هلاکت افکندید و خونهای مردم را به ناحق بریختید و این همه در حرص پادشاهی و طلب دنیای دنی بود و حال این که عثمان خال شما بود و نیکو خالی بود و داماد شما بود و نیکو دامادی بود و شما اول کس بودید که او را حسد بردید و متصدی قتل او شدید اکنون صنع خدای را در کیفر خویش چگونه دیدید.
آنگاه مغیره بن شعبه آغاز سخن کرد و لختی در علی (ع) کلمات نا بهنجار گفت آنگاه روی با حسن آورد و گفت همانا عثمان بیگناه و مظلوم مقتول گشت و پدر تو را به هیچ وجه در قتل عثمان برائت ذمت و عذری به دست نشود همانا ای حسن اگر پدر تو به قتل عثمان راضی نبود کشندگان او را در حضرت خود راه نمی داد و به حفظ و حمایت ایشان نمی پرداخت و حال آن که سوگند به خدای پدر تو صاحب شمشیر و صاحب زبان بود زندگان را به قتل می آورد و مردگان را به عیب نسبت می کرد همانا بنی امیه بهتر بودند از برای بنی هاشم تا بنی هاشم از برای بنی امیه و معاویه بهتر است از برای تو ای حسن تا تو از برای معاویه و پدر تو دشمن رسول خدا بود و همی خواست تا او را مقتول سازد و رسول خدا از قصد او آگاه شد و بعد از رسول خدا از بیعت ابوبکر اکراه داشت تا او را به عنف بکشیدند و از این روی ابوبکر را پوشیده سم بخورانید و بکشت و از پس ابوبکر با عمر منازعت آغازید و در قتل او مشارکت داشت و از پس او به قتل عثمان پرداخت لاجرم شریک خون همگان بود و با این همه ای حسن او را چه منزلتی در نزد خداوند است و خداوند در قرآن کریم سلطان را ولی مقتول فرموده و اینک معاویه ولی مقتول است و اگر ما تو را و برادرت حسین را بکشیم سوگند با خدای نیست خون علی را قیمت خون عثمان.
هان ای پسران عبدالمطلب! خداوند نبوت و سلطنت را در میان شما
[صفحه ۲۵۷]
جمع نمی فرماید: چون سخن بدینجا آورد خاموش شد و نوبت به امام حسن (ع) افتاد.
فقال: ألحمد لله الذی هدی أولکم بأولنا و آخرکم بآخرنا و صلی الله علی سیدنا محمد النبی و آله و سلم، ثم قال: اسمعوا منی مقالتی و أعیرونی فهمکم و بک أبدء یا معاویه، ثم قال لمعاویه: انه لعمر الله یا أزرق ما شتمنی غیرک و ما هؤلاء شتمونی و لا سبنی غیرک و ما هؤلاء سبونی و لکن شتمتنی و سببتنی فحشا منک و سوء رأی و بغیا و عدوانا و حسدا علینا و عداوه لمحمد قدیما و حدیثا و انه و الله لو کنت أنا و هؤلاء یا أزرق مثاورین فی مسجد رسول الله و حولنا المهاجرون و الأنصار ما قدروا أن یتکلموا بمثل ما تکلموا به و لا استقبلونی بما استقبلونی به.
فاسمعوا منی أیها الملا المخیمون المجتمعون المتعاونون علی و لا تکتموا حقا قد علمتموه و لا تصدقوا بباطل ان نطقت به و سأبدا بک یا معاویه فلا أقول فیک الا دون ما فیک أنشدکم بالله هل تعلمون أن الرجل الذی شتمتموه صلی القبلتین کلتیهما و أنت تراهما جمیعا ضلاله تعبد اللات و العزی و بایع البیعتین کلتیهما بیعه الرضوان و بیعه الفتح و أنت یا معاویه بالاولی کافر و بالاخری ناکث.
ثم قال: أنشدکم بالله هل تعلمون أن ما أقول حقا أنه لقیکم مع
[صفحه ۲۵۸]
رسول الله صلی الله علیه و آله یوم بدر و معه رایه النسبی و المؤمنین و معک یا معاویه رایه المشرکین تعبد اللات و العزی و تری حرب رسول الله و المؤمنین فرضا واجبا، و لقیکم یوم أحد و معه رایه النسبی و معک رایه المشرکین، و لقیکم یوم الأحزاب و معه رایه النسبی و معک یا معاویه رایه المشرکین کل ذلک یفلج الله حجته و یحق دعوته و یصدق أحدوثته و ینصر رایته و کل ذلک رسول الله یری عنه راضیا فی المواطن کلها.
ثم أنشدکم بالله هل تعلمون أن رسول الله حاصر قریضه و بنی النضیر ثم بعث عمر بن الخطاب و معه رایه المهاجرین، و سعد بن معاذ و معه رایه الأنصار، فأما سعد بن معاذ فجرح و حمل جریحا، و أما عمر فرجع هاربا و هو یجبن أصحابه و یجبنه أصحابه! فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: لاعطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرارا غیر فرار لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه، فتعرض لها أبوبکر و عمر و غیرهما من المهاجرین و الأنصار! و علی یومئذ أرمد شدید الرمد فدعاه رسول الله فتفل فی عینه فبرء من الرمد و أعطاه الرایه فمضی و لم ینثن حتی فتح الله علیه بمنه و طوله و أنت یومئذ بمکه عدو لله و لرسوله فهل یسوی بین رجل نصح لله و
[صفحه ۲۵۹]
لرسوله و رجل عادی الله و رسوله.
خلاصه معنی به فارسی چنانست که بعد از سپاس خدا و درود بر مصطفی صلی الله علیه و آله فرمود: گوش فرا من دارید و فهم خود را به من سپارید تا بدانید چه گویم هان ای معاویه نخستین با تو سخن خواهم کرد سوگند با خدای ای ازرق این جماعت مرا شتم نکردند و سب ننمودند، بلکه تو سب کردی و شتم نمودی از در حقد و حسد و بغی و طغیان و آن خصومت و عداوتی که از قدیم تاکنون به محمد صلی الله علیه و آله داری سوگند با خدای اگر این جماعت در مسجد رسول خدا حاضر شدند و مهاجرین و انصار انجمن بودند هرگز قدرت نداشتند تکلم کنند بدانچه کردند و بر روی من درآیند چنان که درآمدند.
بشنوید ای جماعتی که انجمن شدید و اعانت می کنید یکدیگر را در اهانت من اگر سخنی به حق گویم کتمان مکنید و اگر به باطل گویم تصدیق منمائید هان ای معاویه ابتدا می کنم به شرح حال تو و آنچه گویم فرود آنست که سزاواری سوگند می دهم شما را با خدای این مردمی را که شتم کردید یعنی علی (ع) را بر دو قبله نماز گذاشت و تو ای معاویه نگران بودی و از در ضلالت عبادت لات و عزی می کردی و با رسول خدا دو بیعت کرد یکی بیعت رضوان و آن دیگر بیعت فتح و تو ای معاویه در بیعت اولی کافر بود و در بیعت آخر ناکث.
سوگند می دهم شما را با خدای آیا نمی دانید سخن من از در حقست همانا علی (ع) گاهی که با رسول خدای بود شما را ملاقات کرد در روز بدر و رایت رسول خدا با او بود و مؤمنان با او بودند و تو ای معاویه رایت مشرکین داشتی و سجده به لات و عزی می گذاشتی و حرب پیغمبر را واجب می شمردی و همچنان در روز احد شما را ملاقات کرد و رایت پیغمبر با او بود و تو ای معاویه حامل رایت مشرکین بودی و دیگر یوم احزاب با علی بود رایت پیغمبر و با تو بود رایت مشرکین و خداوند بدین اثرها به دست علی حجت خود را ظاهر ساخت و دعوت خود را راست آورد و دین خود را قوی ساخت و رایت خود را فیروز داشت و رسول خدا در جمیع این
[صفحه ۲۶]
وقایع از علی شاد و خوشنود بود.
سوگند می دهم شما را با خدای آیا نمی دانید وقتی پیغمبر جهودان قریظه و بنی النضیر را حصار داد و رایت مهاجرین را به عمر بن الخطاب سپرد و رایت انصار را به سعد بن معاذ داد و ایشان را به جنگ جهودان فرستاد سعد بن معاذ زخم گران برداشت پس او را حمل کرده به لشکرگاه آوردند و عمر بن الخطاب بگریخت در حالتی که لشکر را بیم می داد و لشکر او را بیم می دادند رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود فردا رایت را به دست مردی می دهم که دوست دارد خدا و رسول را و خدا و رسول او را دوست دارند جنگجوئیست که هرگز هزیمت نشود و باز نگردد تا خداوند به دست او فتح نفرماید. ابوبکر و عمر و دیگر مردم از مهاجر و انصار نگران بودند که این دولت کرا روزی شود و علی را این هنگام رمدی سخت عارض بود پیغمبر او را بخواست و به آب دهان مبارک چشم او را ترشحی فرستاد تا در زمان بهبودی یافت و علم خویش را بدو داد، علی برفت و باز نشد تا خداوندش نصرت کرد و به دست او قلاع جهودان را بگشود و تو ای معاویه این وقت در مکه دشمن خدا و رسول بودی آیا مردی مانند علی که خدا و رسول را یار باشد با دشمن خدا و رسول هم سنگ و هم سنگار خواهد بود.
ثم قال له: أقسم بالله ما أسلم قلبک بعد و لکن اللسان خائف فهو یتکلم بما لیس فی القلب، أنشدکم بالله أتعلمون أن رسول الله استخلفه علی المدینه فی غزوه تبوک و لا سخط ذلک و لا کرهه و تکلم فیه المنافقون فقال لا تخلفنی فانی لم أتخلف عنک فی غزوه قط، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أنت وصیی و خلیفتی فی أهلی بمنزله هارون من موسی، ثم أخذ بید علی فقال: أیها الناس من تولانی فقد تولی الله
[صفحه ۲۶۱]
و من تولی علیا فقد تولانی و من أطاعنی فقد أطاع الله و من أطاع علیا فقد أطاعنی و من أحبنی فقد أحب الله و من أحب علیا فقد أحبنی.
ثم قال: أنشدکم بالله أتعلمون أن رسول الله صلی الله علیه و آله قال فی حجه الوداع: أیها الناس انی قد ترکت فیکم ما لم تضلوا بعده کتاب الله فأحلوا حلاله و حرموا حرامه و اعملوا بمحکمه و آمنوا بمتشابهه و قولوا آمنا بما أنزل الله من الکتاب و أحبوا أهل بیتی و عترتی و والوا من والاهم و انصروهم علی من عاداهم و انهما لم یزالا فیکم حتی یردا علی الحوض یوم القیمه، ثم دعا و هو علی المنبر علیا فاجتذ به بیده فقال: أللهم وال من والاه و عاد من عاداه أللهم من عادی علیا فلا تجعل له فی الأرض مقعدا و لا فی السماء مصعدا و اجعله فی أسفل درک من النار.
أنشدکم بالله أتعلمون أن رسول الله صلی الله علیه و آله قال له: أنت الذائد عن حوضی یوم القیمه تذود عنه کما یذود أحدکم الغریبه من وسط ابله.
أنشدکم بالله أتعلمون أنه دخل علی رسول الله صلی الله علیه و آله فی مرضه الذی توفی فیه، فبکی رسول الله فقال علی (ع): ما یبکیک یا رسول الله؟ فقال: یبکینی أنی أعلم أن لک فی قلوب رجال من أمتی ضغائن لا یبدونها لک حتی أتولی عنک.
[صفحه ۲۶۲]
أنشدکم بالله أتعلمون أن رسول الله صلی الله علیه و آله حین حضرته الوفاه و اجتمع علیه أهل بیته قال: أللهم هؤلاء أهل بیتی و عترتی أللهم وال من والاهم و انصرهم علی من عاداهم، و قال: انما مثل أهل بیتی فیکم کسفینه نوح من دخل فیها نجی و من تخلف عنها غرق.
أنشدکم بالله أتعلمون أن أصحاب رسول الله قد سلموا علیه بالولایه فی عهد رسول الله و حیاته.
یعنی روی با معاویه کرد و گفت سوگند با خدای هنوز بدل ایمان نیاورده‌ی بلکه از بیم جان به چیزی سخن می کنی که دل تو هرگز خبر ندارد هان ای مردم شما را سوگند به خدای می دهم آیا نمی دانید که در غزوه‌ی تبوک رسول خدا علی را در مدینه به جای خویش بازداشت و منافقین خواستند باز نمایند که رسول خدا مکروه می داشت که علی را با خود کوچ دهد آن حضرت به نزد پیغمبر آمد و عرض کرد که من در هیچ وقعه‌ی از تو متقاعد نبوده‌ام مرا با خود کوچ می ده رسول خدا فرمود تو وصی منی و خلیفه‌ی منی در اهل من چنان که هارون موسی را بود آنگاه دست علی را بگرفت و به سوی خود کشید و فرمود ای مردم کسی که مرا دوست دارد خدای را دوست دارد و کسی که علی را دوست دارد مرا دوست دارد و کسی که اطاعت مرا کند اطاعت خدای کرده باشد و کسی که علی را اطاعت کند اطاعت من کرده است و کسی که مرا دوست دارد خدای را دوست دارد و کسی که علی را دوست دارد مرا دوست باشد.
آنگاه فرمود سوگند می دهم شما را با خدای آیا نمی دانید رسول خدا در حجه الوداع مردم را مخاطب داشت و فرمود از بهر این که شما در گمراهی نمانید کتاب خدای را در میان شما به ودیعت گذاشتم پس حلال آن را حلال دانید و حرام آن را حرام شمارید و به محکمات آن عمل کنید و به متشابهات آن ایمان آرید و بگوئید ایمان آوردیم بدانچه خداوند در قرآن کریم نازل فرموده و دوست دارید
[صفحه ۲۶۳]
اهل بیت و عترت مرا و تولا جوئید کسی را که تولا جوید به ایشان و نصرت کنید ایشان را بر دشمنان ایشان چه قرآن کریم و اهل بیت من در میان شما خواهند بود تا گاهی که قیامت در آید و این هر دو به اتفاق در کنار حوض بر من درآیند می فرماید از پس آن که رسول خدا این کلمات را در فراز منبر به پای برد علی (ع) را پیش خواند و دست او را بگرفت و به سوی خود کشید و فرمود ای پروردگار من دوست دار کسی را که علی را دوست دارد و دشمن دار کسی را که علی را دشمن دارد ای خدای من کسی را که با علی خصومت آغازد او را نه در آسمان و نه در زمین نشیبی و فرازی مگذار و او را در بنگاه دوزخ جای ده.
دیگر باره فرمود ای مردم شما را به خداوند سوگند می دهم آیا نمی دانید که رسول خدا با علی فرمود توئی که راننده بیگانگانی در قیامت از حوض من چنان که شتر غریب را از میان شتران برانند سوگند می دهم شما را به خدا آیا نمی دانید که داخل شد علی در مرض موت بر رسول خدا و آن حضرت می گریست علی عرض کرد این گریه چیست فرمود می گریاند مرا این که می دانم کین تو در دل جماعتی از امت منست که ظاهر نمی کنند تا گاهی که غلبه جویند [۳۷].
سوگند می دهم شما را با خدای آیا نمی دانید که رسول خدا هنگام وفات اهل بیت خود را فراهم آورد و گفت الهی این جماعت اهل بیت و عترت من‌اند ای خدای من دوست دار کسی را که دوست دارد ایشان را و نصرت کن ایشان را بر دشمنان ایشان، فرمود اهل بیت من مانند کشتی نوح‌اند کسی که داخل شد نجات یافت و آن کس که سر برتافت غرق گشت.
سوگند می دهم شما را با خدا آیا نمی دانید که اصحاب رسول خدا در حیات آن حضرت بر علی به ولایت و خلافت سلام دادند.
چون این کلمات را به پای برد دیگر باره آغاز سخن کرد.
و قال: أنشدکم بالله أتعلمون أن علیا أول من حرم الشهوات
[صفحه ۲۶۴]
کلها علی نفسه من أصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله فأنزل الله عزوجل:
«یا أیها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما أحل الله لکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین و کلوا مما رزقکم الله حلالا طیبا و اتقوا الله الذی أنتم به مؤمنون» و کان عنده علم المنایا و علم القضایا و فصل الخطاب و رسوخ العلم و منزل القرآن و کان فی رهط لا نعلمهم یتمون عشره نبأهم الله أنهم مؤمنون و أنتم فی رهط قریب من عده أولئک لعنوا علی لسان رسول الله فأشهد لکم و أشهد علیکم أنکم لعناء الله علی لسان نبیه کلکم.
و أنشدکم بالله هل تعلمون أن رسول الله بعث الیک لتکتب له لبنی خزیمه حین أصابهم خالد بن الولید فانصرف الیه الرسول فقال: هو یأکل فأعاد الرسول الیک ثلاث مرات کل ذلک ینصرف الرسول الیه و یقول هو یأکل، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أللهم لا تشبع بطنه فأنت و الله فی نهمک و أکلک الی یوم القیامه.
ثم قال: أنشدکم بالله هل تعلمون أن ما أقول حق أنک یا معاویه کنت تسوق بأبیک علی جمل أحمر و یقوده أخوک هذا القاعد و هذا یوم الأحزاب فلعن رسول الله القائد و الراکب و السائق فکان أبوک الراکب و أنت یا أزرق السائق و أخوک هذا القاعد القائد.
[صفحه ۲۶۵]
ثم قال: أنشدکم بالله هل تعلمون أن رسول الله صلی الله علیه و آله لعن أباسفیان فی سبعه مواطن:
أولهن حین خرج من مکه الی المدینه و أبوسفیان جاء من الشام فوقع فیه أبوسفیان فسبه و أوعده و هم أن یبطش به ثم صرفه الله عزوجل عنه.
و الثانی یوم العیر حیث طردها أبوسفیان لیحرزها من رسول الله.
و الثالث یوم أحد یوم قال رسول الله: ألله مولینا لا مولی لکم.
و قال أبوسفیان: لنا العزی و لا عزی لکم! فلعنه الله و ملائکته و رسله و المؤمنون أجمعون.
و الرابع یوم حنین یوم جاء أبوسفیان بجمع قریش و هوازن و جاء عبینه بغطفان و الیهود فردهم الله عزوجل بغیظهم لم ینالوا خیرا هذا قول الله عزوجل أنزله فی سورتین فی کلتیهما یسمی أباسفیان و أصحابه کفارا، و أنت یا معاویه یومئذ مشرک علی رأی أبیک بمکه و علی یومئذ مع رسول الله و علی رأیه و دینه.
و الخامس قول الله عزوجل «و الهدی معکوفا أن یبلغ محله» و صددت أنت و أبوک و مشرکو قریش رسول الله فلعنه الله لعنه شملته و ذریته الی یوم القیامه.
[صفحه ۲۶۶]
و السادس یوم الأحزاب یوم جاء أبوسفیان بجمع قریش و جاء عیینه بن حصین بن بدر بغطفان فلعن رسول الله ألقاده و الأتباع و الساقه الی یوم القیامه، فقیل: یا رسول الله أما فی الأتباع مؤمن؟ قال: لا تصیب اللعنه مؤمنا من الأتباع و أما القاده فلیس فیهم مؤمن و لا مجیب و لا ناج.
و السابع یوم الثنیه یوم شد علی رسول الله اثنا عشر رجلا سبعه منهم من بنی أمیه و خمسه من سایر قریش فلعن الله تبارک و تعالی و رسوله من حل الثنیه غیر النبی و سائقه و قائده.
فرمود ایها الناس آیا نمی دانید شما از اصحاب رسول خدای علی (ع) اول کس است که خواهش های نفس را بر خود حرام کرد و آیات مبارکه فرود شد که طیبات را که خداوند بر شما حلال کرده در شمار محرمات مگیرید و علی آن کس است که بر زمان مرگ مردمان دانا است و بر حقیقت احکام و قضایا بینا است و او است فاروق حق و باطل و عالم تنزیل و تأویل قرآن و از جماعتی است که کم و بیش بده تن رسیده باشند یا کمترند که خداوند ایشان را مؤمنان فرموده و شما ای معاویه آنانید که رسول خدایتان لعن کرده و من گواهی می دهم که شما ملعونان پیغمبرید.
و سوگند می دهم شما را به خدا آیا نمی دانید که رسول خدا کس به طلب معاویه فرستاد تا از برای جماعت بنی خزیمه مکتوبی بنگارد فرستاده بازآمد و عرض کرد که معاویه مشغول به اکل و شربست سه کرت برفت و بازآمد و هنوز معاویه به خوردن طعام اشتغال داشت رسول خدای را خشم آمد و فرمود الهی شکر او را سیر مکن سوگند به خدای ای معاویه اجابت این دعا تا قیامت با تو همراه است.
[صفحه ۲۶۷]
آنگاه فرمود ایها الناس شما را با خداوند سوگند می دهم آیا نمی دانید که من جز به صدق سخن نکنم هان ای معاویه نه آن بود که پدرت ابوسفیان بر شتری سرخ موی سوار بود و برادرت عتبه که اینک حاضر است مهار آن شتر را می کشید و تو راننده‌ی آن شتر بودی پس رسول خدا سوار شتر و راننده‌ی شتر و کشنده‌ی شتر را لعن کرد؟
دیگر باره فرمود ای مردم شما را به خدا سوگند می دهم آیا نمی دانید که رسول خدا ابوسفیان را در هفت جای لعن فرمود:
نخستین گاهی که از مکه به مدینه هجرت می فرمود و ابوسفیان در مراجعت از شام با آن حضرت نزدیک افتاد و پیغمبر خدای را سب نمود و قصد زحمت و زیان کرد و خداوند شر او را بگردانید.
دوم گاهیست که چون در جنگ بدر از عزیمت پیغمبر آگاهی یافت کاروان قریش را از راه بگردانید و به سلامت به مکه رسانید.
سیم آنست که در روز احد با رسول خدای سخن در انداخت پیغمبر فرمود خداوند مولای منست نه مولای شما ابوسفیان گفت عزی مولای منست نه مولای شما پس خداوند و فریشتگان و پیغمبران و مؤمنان او را لعن کردند.
چهارم در روز حنین ابوسفیان به جمع قریش و جماعت هوازن پرداخت و عیینه قبیله غطفان و جماعت جهودان را برمی‌انگیخت و خداوند ایشان را دفع داد پس در [دو] سوره مبارکه ابوسفیان و اصحابش را کافران نامید و تو ای معاویه آن روز مشرک بودی و بر طریق پدرت می رفتی و علی (ع) با رسول خدا و بر کیش رسول خدا بود.
پنجم آنست که تو و پدرت و سایر مشرکین قریش در حدیبیه رسول خدا را از زیارت خانه خدا منع کردید و نگذاشتید هدی خود را به محل ذبح برسانند پس خداوند ابوسفیان و اصحاب او و فرزندان او را تا قیامت لعن فرمود.
ششم در جنگ احزاب ابوسفیان به جمع قریش پرداخت و عیینه با غطفان آمد
[صفحه ۲۶۸]
رسول خدا سرهنگان لشکر و ساقه لشکر [۳۸] و اتباع ایشان را تا قیامت لعن کرد عرض کردند یا رسول الله آیا در اتباع ایشان مؤمنی نباشد فرمود لعن من شامل مؤمنان نشود و در میان سرهنگان ایشان مومنی نباشد.
هفتم یوم ثنیه است که هفت تن از بنی امیه و پنج تن از سایر قریش مواضعه نهادند که رسول خدای را شهید کنند پس خدا و رسول بر آنان که بر ثَنیَّه صعود دادند – بیرون رسول خدا و آنان که کشاننده شتر و راننده شتر بودند – لعن کردند و ما تفصیل این مواقع را در کتاب رسول خدا به شرح رقم کرده‌ایم.
بالجمله دیگر بار حسن (ع) فرمود:
«أیها الناس أنشدکم بالله هل تعلمون أن أباسفیان دخل علی عثمان حین بویع فی مسجد رسول الله فقال یا ابن أخی هل علینا من عین؟ فقال لا فقال أبوسفیان تداولوا الخلافه فتیان بنی امیه فوالذی نفس ابی سفیان بیده ما من جنه و لا نار أنشدکم بالله أتعلمون أن أباسفیان أخذ بید الحسین حین بویع عثمان و قال یابن أخی اخرج معی الی بقیع الغرقد فخرج حتی اذا توسط القبور اجتره فصاح بأعلی صوته یا أهل القبور الذی کنتم تقاتلونا علیه سابق الیوم صار بأیدینا و أنتم رمیم فقال حسین ابن علی قبح الله شیبتک و قبح الله وجهک ثم نتریده و ترکه فلولا النعمان ابن بشیر أخذ بیده و رده الی المدینه لهلک فهذا لک یا معاویه فهل تستطیع أن ترد علینا شیئا؟.
و من لعنتک یا معاویه أن أباسفیان کان یهم أن یسلم فبعثت الیه بشعر معروف مروی فی قریش و غیرهم تنهاه عن الاسلام و تصده حتی قلت مخاطبا له:
یا صخر لا تسلمن طوعا فتفضحنا
بعد الذین ببدر أصبحوا مزقا
لا ترکنن الی أمر تقلدنا
و الراقصات بنعمان به الحرقا
و منها أن عمر بن الخطاب ولاک الشام فخنت به و ولاک عثمان فتربصت به ریب المنون ثم أعظم من ذلک جرأتک علی الله أنک قاتلت علیا و قد عرفت سوابقه و فضله و علمه علی أمر هو أولی به منک و من غیرک عندالله و عند الناس و لا دنیه له بل
[صفحه ۲۶۹]
أوطات الناس عشوه و أرقت دماء الخلق من خلق الله بخدعک و کیدک و تمویهک فعل من لا یومن بالمعاد و لا یخشی العقاب فلما بلغ الکتاب اجله صرت الی شر مثوی و علی الی خیر منقلب والله لک بالمرصاد».
فرمود ای مردمان سوگند می دهم شما را با خدای آیا نمی دانید که ابوسفیان بعد از بیعت مردم به عثمان به سرای او رفت و گفت ای برادرزاده آیا سوای بنی امیه بیگانه و جاسوسی در این سرای هست گفتند نیست گفت ای جوانان بنی امیه خلافت را مالک شوید و دست به دست دهید سوگند به آن کس که جان ابوسفیان در دست اوست نه بهشتی است و نه دوزخی سوگند می دهم شما را با خدای آیا نمی دانید که ابوسفیان وقتی که مردم با عثمان بیعت کردند دست حسین (ع) را گرفت و به قبرستان بقیع غرقد آورد و او را به میان گورستان کشید و به آواز بلند ندا در داد که ای اهل قبور شما با ما بر سر خلافت مقاتلت می کردید امروز به زیر خاک پوسیده‌اید و کار به دست ما افتاده حسین (ع) فرمود خدا زشت کناد این شیخوخت تو را و قبیح داراد روی تو را و دست خود را از دست او بکشید و اگر نعمان بشیر حضور نداشت و حسین (ع) را به مدینه باز نمی‌آورد بعید نبود که به دست ابوسفیان نابود شود هان ای معاویه این است کتاب احوال و سیر اعمال شما اگر سخنی به کذب گفتم و تو را نیروی آن است که بازگردانی بازگوی.
و دیگر از مصادر لعن تو آنست که وقتی چنان افتاد که ابوسفیان خواست پذیرای اسلام شود و تو آگاه شدی شعری که در میان مردمان معروفست بدو فرستادی و او را از قبول اسلام منع کردی.
و نیز از مصادر لعن تو آنست که عمر بن الخطاب تو را والی شام کرد و خیانت کردی و عثمان آن ولایت بداد و او را در دهان مرگ انداختی و ازین هر دو عظیم‌تر آنست که بر خدا دلیری کردی و با علی مرتضی با این که سابقه‌ی او را در اسلام و علم و فضیلت او را می دانستی در امر خلافت که او اولی از تو و از جز تو بود مخالفت کردی و مقاتلت آراستی و مردم نادان را برانگیختی و خون
[صفحه ۲۷]
خلق از در خدیعت و مکیدت بریختی و این افعال کار کسی است که به معاد ایمان ندارد و از عقاب بیمناک نباشد گاهی که زمان تو فرا می رسد به سوی دوزخ می گرائی و علی طریق جنت می پیماید.
چون حسن (ع) سخن بدینجا آورد فرمود هان ای معاویه این جمله را در معایب و مثالب تو بپرداختم و از تطویل پهلو تهی ساختم آنگاه به طرف عمرو بن عثمان بن عفان نگریست.
«فقال: و أما أنت یا عمرو ابن عثمان فلم تکن حقیقا لحمقک أن تتبع هذه الامور فانما مثلک مثل البعوضه قالت للنخله استمسکی فانی ارید أن أنزل عنک فقالت النخله ما شعرت بوقوعک فکیف یشق علی نزولک و انی و الله ما شعرت أنک تحسن أن تعادی لی فیشق علی ذلک و انی لمجیبک فی الذی قلت ان سبک علیا أبنقص فی حسبه او تباعده عن رسول الله او سوء بلاء فی الاسلام أو بجور فی حکم أو رغبه فی الدنیا فان قلت واحده منها فقد کذبت.
و اما قولک ان لکم فینا تسعه عشر دما بقتلی مشرکی بنی امیه ببدر فان الله و رسوله قتلهم و لعمری لیقتلن من بنی هاشم تسعه عشر و ثلاثه بعد تسعه عشر ثم یقتل من بنی امیه تسعه عشر و تسعه عشر فی موطن واحد سوی ما قتل من بنی امیه لا یحصی عددهم الا الله.
ان رسول الله (ص) قال: اذا بلغ ولد الوزغ ثلاثین رجلا أخذوا مال الله بینهم دولا و عباده خولا و کتابه دغلا فاذا بلغوا ثلاث مأه و عشرا حققت علیهم اللعنه و لهم سوء الدار فاذا بلغوا أربع مأه و خمسه و سبعین کان هلاکهم أسرع من لوک تمره.
فأقبل الحکم بن ابی العاص و هم فی ذلک الذکر و الکلام، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أخفضوا أصواتکم فان الوزغ یسمع و ذلک حین
[صفحه ۲۷۱]
رآهم رسول الله و من یملک بعده منهم هذه الأمه یعنی فی المنام فسائه ذلک و شق علیه فأنزل الله عزوجل فی کتابه «لیله القدر خیر من ألف شهر» فأشهد لکم و أشهد علیکم ما سلطانکم بعد قتل علی الا ألف شهر ألتی أجلها الله عزوجل فی کتابه.
فرمود اما تو ای پسر عثمان با آن حمق که در جبلت تست نتوانی در کشف این امور غور کرد تو بدان پشه ماننده‌ی که بر نخل نشست و نخل را گفت محکم باش که می خواهم از تو به زیر آیم نخل در پاسخ گفت من کی دانستم که تو بر من نشیمن کردی که فرود شدنت بر من گران آید هم اکنون ای پسر عثمان من ندانسته‌ام که معادات من بر تو مبارک آید تا من از این در غمنده شوم و از این سخن که در سب علی گفتی تو را پاسخ دهم آیا سب تو علی را از بهر نقصانی است که در حسب علیست یا از بیگانگی اوست با رسول خدا یا زیانی در اسلام آورده یا بستم حکمی کرده یا از بهر رغبت اوست بدنیا هر یک از این جمله را تصدیق کنی سخن به کذب کرده باشی.
و این که گفتی خون نوزده تن از بنی امیه که در بدر کشته شدند بر ذمت ماست سخن به کذب کردی چه ایشان را خدا و رسول کشتند و به حکم خدا کشته شدند این وقت خبر از شهیدان آل پیغمبر می دهد و از مقتولان بنی امیه آگهی می فرماید فرمود قسم به جان من البته کشته می شود از بنی هاشم نوزده تن و همچنان به زیادت سه تن کشته می شوند و از جماعت بنی امیه نیز نوزده تن [و باز نوزده تن] [۳۹] در مکان واحد کشته می شوند از آن پس چندان از بنی امیه کشته می شود که عدد آن را خدای می داند.
همانا رسول خدای فرمود گاهی که شمار فرزندان وزغ یعنی حکم به سی تن مرد
[صفحه ۲۷۲]
رسد مال خدای را به ضبط آرند و میان خود دست به دست دهند و بندگان خدای را ناچیز انگارند و چون شمار ایشان را به سیصد و ده تن رسد واجب گردد لعن بر ایشان و چون شمار ایشان به چهارصد و هفتاد و پنج تن رسد هلاک ایشان به سرعت فراز آید.
پیغمبر و اصحاب آن حضرت در این سخن بودند که حکم بن ابی العاص فراز آمد رسول خدا فرمود آهسته سخن کنید تا کلمات شما مسموع وزغ نیفتد و این واقعه از پس آن بود که پیغمبر را در خواب معاینه افتاد که بنی امیه سلطنت این امت یافتند و بر آن حضرت گران آمد و سخت غمنده گشت پس خداوند این آیت مبارک را بفرستاد «لیله القدر خیر من الف شهر» هان ای بنی امیه گواهی می دهم که بعد از شهادت علی بن ابی طالب سلطنت شما افزون از هزار ماه نخواهد بود.
چون سخن بدین جا آورد روی به جانب عمرو بن العاص نمود و فرمود:
«و أما انت یا عمرو بن العاص الشانی‌ء اللعین الابتر فانما أنت کلب أول امرک امک بغیه و انک ولدت علی فراش مشترک فتحاکمت فیک رجال قریش منهم أبوسفیان ابن حرب و الولید بن المغیره و عثمان بن الحارث و النضر بن الحارث بن کلده و العاص بن وائل کلهم یزعم أنک ابنه فغلبهم علیک من بین قریش الئمهم حسبا و أخبثهم نسبا و أعظمهم بغیه ثم قمت خطیبا و قلت أنا شاءنی محمد و قال العاص ابن وائل ان محمدا رجل أبتر لاولدله فلو قدمات انقطع ذکره فأنزل الله تبارک و تعالی «ان شانک هو الأبتر» و کانت امک تمشی الی عبدقیس تطلب البغیه تأتیهم فی دورهم فی رحالهم و بطون أودیتهم.
ثم کنت فی مشهد یشهده رسول الله صلی الله علیه و آله من عدوه أشدهم عداوه و أشدهم تکذیبا ثم کنت فی اصحاب السفینه الذین اتوا النجاشی و المهرج الخارج الی الحبشه فی الاشاطه بدم جعفر بن ابی طالب و سائر المهاجرین الی النجاشی فحاق المکر السیی‌ء بک و جعل جدک الاسفل و ابطل امنیتک و خیب سعیک و اکذب أحدوثتک و جعل کلمه الذین کفروا السفلی و کلمه الله هی العلیا.
و اما قولک فی عثمان فأنت یا قلیل الحیاء والدین ألهبت علیه نارا ثم هربت
[صفحه ۲۷۳]
الی فلسطین تتربص به الدوائر فلما اتاک قتله حبست نفسک علی معاویه فبعته دینک یا خبیث بدنیا غیرک و لسنا نلومک علی بغضنا و لا نعاتبک علی حبنا و انت عدو لبنی‌هاشم فی الجاهلیه و الاسلام و قد هجوت رسول الله بسبعین بیتا من شعر فقال رسول الله اللهم انی لا احسن الشعر و لا ینبغی لی أن اقواله فالعن عمرو بن العاص بکل بیت لعنه ثم أنت یا عمرو المؤثر دنیا غیرک علی دینک أهدیت الی النجاشی الهدایا و رحلت الیه رحلتک الثانیه و لم تنهک الاولی عن الثانیه کل ذلک ترجع مغلولا حسیر أترید بذلک هلاک جعفر و أصحابه فلما أخطأک ما رجوت و أملت أحلت علی صاحبک عماره بن ولید.
فرمود اما تو ای عمر و ای دشمن ناقص نکوهیده همانا بیرون کلبی نباشی نخستین مادر تو که زنی زناکار بود تو را در فراشی مشترک بزاد که مردان قریش مانند ابوسفیان و ولید بن مغیره و عثمان بن حارث و نضر بن حارث و عاص بن وائل هر یک خود را پدر تو می دانستند و ناکس‌ترین ایشان تو را به فرزندی پذیرفت و او عاص بن وائل بود گاهی که به حد رشد رسیدی بخصمی محمد ایستادی و پدرت عاص محمد را ابتر خواند و گفت چون از جهان برود کس نام او نبرد زیرا که او را عقبی و فرزندی نیست خداوند بر رغم او این آیت مبارک را فرستاد «ان شانئک هو الابتر» و مادر تو آن کس است که به طلب زنا به قبیله عبد قیس رفت و به خانه‌های ایشان و منازل ایشان و بیغولهای اودیه ایشان در آمد و کام راند.
و تو آن کس باشی که پیغمبر را از همه اعدا افزون خصومت کردی و از همه کس بیشتر تکذیب نمودی و آن کس باشی که بکشتی نشستی و با جماعتی کین توز سفر حبشه پیش داشتی تا نجاشی را بر قتل جعفر بن ابی طالب و دیگر مسلمانان برانگیزی مکر و مکیدت تو موجب ضرر و زیان تو گشت آرمان تو مورث حرمان شد و خداوند رایت کفر را برانداخت و رأیت توحید را برافراشت.
اما سخن تو ای عمرو در قتل عثمان که دیگران را آلوده خون او می خواهی سخت بی‌آزرم و بی‌دین بوده‌ی زیرا که تو این فتنه برانگیختی و به فلسطین بگریختی
[صفحه ۲۷۴]
و به انتظار مرگ او بنشستی چون خبر قتل او برسید به معاویه پیوستی و دین خود را ای خبیث به دنیای او فروختی تو را ملامت نمی کنم و عتاب نمی فرمایم بر دشمنی خود چه از تو از نخست روز چه در جاهلیت و چه در اسلام دشمن بنی هاشم بودی و پیغمبر را به هفتاد شعر هجا گفتی رسول خدا فرمود سزاوار نیست که من شعر بگویم تو عمرو بن العاص را به هر بیتی لعنت فرست.
ابن ابی الحدید می گوید که حسن (ع) با عمرو بن العاص فرمود تو آن کس نیستی که هنگام بیرون شدن از مکه به جانب نجاشی این اشعار در حق بنی هاشم گفتی عبدالرحمن ابن الجوزی در کتاب مناقب خویش نیز دو بیعت آورده.
تقول ابنتی أین هذا الرحیل
و ما الستر منی بمستنکر
فقلت ذرینی فانی امرء
ارید النجاشی فی جعفر
لاکویه عنده کیه
أقیم بها نخوه الاصعر
و شانی‌ء احمد من بینهم
و أقولهم فیه بالمنکر
و اجری الی عتبه جاهدا
و لو کان کالذهب الاحمر
و لا انثنی عن بنی هاشم
بما اسطعت فی الغیب و المحضر
و عن عائب اللات لا انثنی
و لولا رضی اللات لم تمطر
فان قیل العتب منی له
و الا لویت له مشفری
و هم بر سر سخن رویم آنگاه فرمود تو ای عمرو که دنیای دیگری را بر دین خود گزیدی و از سفر نخستین پند نگرفتی و اعداد متحف و مهدی کردی و به جانب نجاشی کوچ دادی تا جعفر بن ابی طالب و اصحاب او را عرضه هلاک و دمار داری چون بر آرزوی خود دست نیافتی به قصد عماره بن ولید بشتافتی و ما قصه خدیعت عمرو بن العاص را با عماره بن ولید در سفر حبشه در جلد دوم از کتاب اول در ذیل قصه سفر کردن رسول خدا به شام نگاشته‌ایم.
بالجمله حسن (ع) چون با عمرو بن العاص سخن به پای آورد ولید بن عقبه را مخاطب داشته فرمود: «و اما انت یا ولید بن عقبه فوالله ما الومک أن تبغض علیا
[صفحه ۲۷۵]
و قد جلدک فی الخمر ثمانین جلده لما صلیت بالمسلمین الفجر سکرانا و قلت ءازیدکم و فیک یقول الحطیئه:
شهد الحطیئه حین یلقی ربه
ان الولید أحق بالغدر
نادی و قد تمت صلاتهم
أأزید کم سکرا و ما یدری
لیزیدهم اخری و لو قبلوا
لاتت صلوتهم علی العشر
فأتوا ابا وهب ولو قبلوا
لقرنت بین الشفع و الوتر
حبسوا عنانک اذ جریت و لو
ترکوا اعنانک لم تزل تجری
و قتل اباک صبرا بیده یوم بدر أم کیف تسبه و قد سماه الله مؤمنا فی عشر آیات من القرآن و سماک فاسقا و هو قول الله عزوجل «أفمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا لا یستوون» و قوله «ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا أن تصیبوا قوما بجهاله فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین» و فیک یقول حسان بن ثابت و فی امیرالمؤمنین:
أنزل الله ذو الجلال علینا
فی علی و فی الولید قرانا
لیس من کان مؤمنان عمرک الله
کمن کان فاسقا خوانا
سوف یدعی الولید بعد قلیل
و علی الی الجزاء عیانا
فتبوء الولید منزل کفر
و علی تبوء الایمانا
فعلی جزی هناک جنانا
و ولید جزی هناک هوانا
و ما انت و ذکر قریش و انما انت ابن علیج می اهل صفوریه اسمه ذکوان و اما زعمک انا قتلنا عثمان فوالله ما استطاع طلحه و الزبیر و عایشه ان یقولوا ذلک لعلی بن ابیطالب فکیف تقوله أنت و لو سألت امک من أبوک اذ ترکت ذکوان فالصقتک بعقبه بن ابی معیط اکتسبت بذلک عند نفسها سناء و رفعه مع ما أعد الله لک و لأبیک و لامک من العار و الخزی فی الدنیا و الاخره و ما الله بظلام للعبید.
ثم انت یا ولید والله اکبر فی المیلاد ممن تدعی له فکیف تسب علیا و لو اشتغلت بنفسک لتثبت نسبک الی ابیک لا الی من تدعی له و لقد قالت لک امک یا بنی أبوک والله ألام و اخبث من عقبه.
[صفحه ۲۷۶]
فرمود اما تو ای ولید بن عقبه سوگند با خدای ملامت نمی کنم تو را این که دشمن علی باشی چه علی تو را به کیفر شرب خمر هشتاد تا زیانه بزد و پدرت را در یوم بدر دست به گردن بسته بکشت آیا چگونه سب می کنی علی را و حال آن که خداوند در ده آیه مبارکه او را مؤمن نامیده و تو را در قرآن کریم فاسق خوانده و تو را با قریش چه نسبت است که همی از قریش سخن کنی پدر تو کافریست از مردم صفوریه و نام او ذکوان است و این که پندار می کنی که ما قاتل عثمانیم طلحه و زبیر و عایشه نتوانستند با علی این نسبت کرد تو چه می گوئی و اگر از مادرت پرسش کنی که کیست پدر من؟ ترا بیاگاهاند گاهی را که ترک ذکوان گفت و تو را به عقبه بن ابی معیط بست و از این نسبت شوکت و رفعت همی خواست و مهیا ساخت خداوند از برای تو و از برای پدرت و از برای مادرت عیب و عار و عذاب و نار در دنیا و آخرت و خداوند بندگانش را ستمکاره نباشد.
و تو ای ولید به سال افزونی از آن کس که او را پدر می خوانی هان ای ولید تو را چه افتاد که علی را سب می کنی نیکو آن است که به خویشتن پردازی و نسب خود را با پدر به پیوندی نه به دروغ خویشتن را بر عقبه بندی اگر از مادرت پرسش کنی خواهد گفت تو را ای فرزند سوگند با خدای پدر تو از عقبه خبیث‌تر و لئیم‌تر است.
آنگاه روی با عتبه بن ابی سفیان کرد و فرمود: «أما أنت یا عتبه ابن ابی سفیان فوالله ما انت بحصیف فاجاوبک و لا عاقل فاعاتبک و ما عندک خیر یرجی و لا شر یخشی و ما کنت و لو سببت علیا لا غاربه علیک لانک عندی لست بکفو لعبد عبد علی بن ابی طالب فأرد علیک و اعاتبک و لکن الله لک و لابیک و لامک و اخیک لبالمرصاد فانت ذریه آبائک الذین ذکرهم الله فی القرآن فقال «عامله ناصبه تصلی نارا حامیه تسقی من عین آنیه – الی قوله من جوع» و اما وعیدک ایای بقتلی فهلا قتلت الذی وجدته علی فراشک مع حلیلتک و قد غلبک علی فرجها و شارکک فی ولدها حتی الصق بک ولدا لیس لک حتی قال فیک نصر بن حجاج:
[صفحه ۲۷۷]
نبئت عتبه هیئته عرسه
لصداقه الهذلی من الاعیان [الحیان]
القاه معها فی الفراش و لم یکن
فحلا و أمسک خشیه النسوان
لا تعتبن یا عتب نفسک حبها
ان النساء حبائل الشیطان
لا تعتبن یا عتب نفسک حبها
ان النساء حبائل الشیطان
ویل لک لو شغلت نفسک بطلب ثارک منه کنت جدیرا و لذلک حربا أتسومنی القتل و توعدنی به و لا الومک أن تسب علیا و قد قتل أخاک مبارزه و اشترک هو و حمزه بن عبدالمطلب فی قتل جدک حتی أصلاهما الله علی ایدیهما نار جهنم و اذاقهما العذاب الالیم و نفی عمک بأمر رسول الله. و أما رجائی الخلافه فلعمر الله ان رجوتها فان لی فیها لملتمسا و ما انت بنظیر أخیک و لا خلیفه لابیک لان اخاک اکثر تمردا علی الله و اشد طلبا لا هراقه دماء المسلمین و طلب ما لیس له بأهل یخادع الناس و یمکرهم و یمکر الله و الله خیر الماکرین و أما قولک ان علیا کان شر قریش لقریش فوالله ما حقر مرحوما و لا قتل مظلوما.
فرمود اما تو ای عتبه پسر ابوسفیان سوگند با خدای سخن از در دانش نتوانی کرد تا به پاسخ پردازم و خردمند نیستی تا با تو عتاب آغازم مصدر خیری نتوانی بود تا منتظر آرزو باشی آیت شری نتوانی گشت تا موجب خشیت آئی اگر چند علی (ع) را سب کنی بر تو بر نیاشوبم و پاسخ نگویم چه تو با بنده‌ای از بندگان علی انباز نتوانی شد لکن خداوند از برای کیفر تو و پدرت و مادرت و برادرت نگران است و تو فرزند آن پدرانی که خداوند ایشان را در قرآن یاد فرموده و به آتش جهنم بیم داده و این که مرا به قتل بیم می دهی نیکوتر آن است که آن مرد را مقتول سازی که در فراش خود با ضجیع خویش یافتی و با تو ساز مشارکت و مغالبت همی نواخت تا ضجیع تو فرزندی آورد که از تو نبود و او را بر تو بست.
وای بر تو همانا سزاوارتر است که در کین او کمر بندی و در قتل او کوشش کنی و مرا به قتل بیم ندهی و همچنان ملامت نمی کنم تو را در سب علی (ع) زیرا که علی برادرت را بکشت و در قتل جدت با حمزه مشارکت داشت و به کیفر کردار زشت ایشان را به جهنم درانداخت و معذب بداشت و عم ترا به امر رسول خدای نفی
[صفحه ۲۷۸]
بلد فرمود و این که گفتی در طلب خلافت بودم من خواستار خلافت نیستم الا آن که اجابت ملتمسین فرمودم و با این همه تو نظیر برادر و خلیفه پدر نیستی چه برادر تو در بی‌فرمانی خداوند و ازهاق ارواح مسلمین و طلب خلافت که اهل آن نیست به کمال ولوع و حرص است و خدعه با مردم و مکر با خدای را روا می دارد و مکافات او با خداوند است و این که گفتی علی شر قریش از برای قریش است سوگند با خدای هرگز تحقیر نکرد آن کس را که مرحوم بایست و مقتول نساخت آن کس را که مظلوم دانست.
آنگاه از عتبه روی بگردانید و مغیره بن شعبه را مخاطب داشت پس فرمود: «و اما انت یا مغیره بن شعبه فانک لله عدو و لکتابه نابذ و لنبیه مکذب و انت الزانی و قد وجب علیک الرجم و شهد علیک العدول البرره الاتقیاء فاخر رجمک و دفع الحق بالباطل و الصدق بالاغالیط و ذلک لما اعد الله لک من العذاب الالیم و الخزی فی الحیاه الدنیا و الآخره اخزی.
و أنت ضربت فاطمه بنت رسول الله حتی أدمیتها و ألقت ما فی بطنها استذلالا منک لرسول الله و مخالفه منک لامره و انتهاکا لحرمته و قد قال لها رسول الله انت سیده نساء اهل الجنه و الله مصیرک الی النار و جاعل و بال ما نطقت به علیک فبأی الثلاثه سببت علیا انقصا من حسبه ام بعدا من رسول الله ام سوء بلاء فی الاسلام ام جورا فی حکم ام رغبه فی الدنیا ان قلت بها فقد کذبت و کذبک الناس.
اتزعم أن علیا قتل عثمان مظلوما فعلی و الله اتقی و انقی من لائمه فی ذلک و لعمری ان کان علی قتل عثمان مظلوما فوالله ما انت فی ذلک من شی‌ء فما نصرته حیا و لا تعصبت له مینا و ما زلت الطائف دارک تتبع البغایا و تحیی امر الجاهلیه و نمیت الاسلام حتی کان فی امس ما کان.
و اما اعتراضک من بنی هاشم و بنی امیه فهو ادعائک الی معاویه و اما قولک فی شأن الاماره و قول اصحابک فی الملک الذی ملکتموه فقد ملک فرعون مصرا أربعمائه سنه و موسی و هارون نبیان مرسلان علیهماالسلام یلقیان ما یلقیان و هو ملک
[صفحه ۲۷۹]
الله یعطیه الرجال البر و الفاجر و قال الله عزوجل «و ان ادری لعله فتنه لکم و متاع الی حین» و قال «و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمر ناها تدمیرا».
ثم قام الحسن فنقض ثیابه و هو یقول «الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات» هم و الله یا معاویه انت و اصحابک هؤلاء و شیعتک «و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات اولئک مبرؤن مما یقولون لهم مغفره و رزق کریم» هم علی بن ابی طالب و اصحابه و شیعته.»
فرمود: ای مغیره بن شعبه تو دشمن خدائی و افکننده کتاب خدائی و تکذیب کننده رسول خدائی و تو آن کسی که به ارتکاب زنا رجم تو واجب گشت و بر زنای تو عدول پارسایان گواهی دادند آنگاه رجم تو را به تأخیر افکندند و حق را به باطل و صدق را با غلوطه دفع دادند و خداوند تو را در دنیا و آخرت به عنا و عذاب و خزی و حذلان کیفر خواهد داد.
و تو آن کسی که فاطمه را آزردی و زخمین نمودی چندان که طفلی که در شکم داشت بینداخت و این همه به اهانت رسول خدا و مخالفت امر او و هتک حرمت او کردی و فاطمه آن کس است که رسول خدا او را سیده زنان بهشت خوانده و همانا خداوند تو را به دوزخ می افکند و مکافات کردار تو را به سوی تو باز می گرداند آیا به کدام یک از این سه صفت علی (ع) را سب همی کنی آیا او را در حسب و نسب نقصانیست یا با رسول خدایش قربت و قرابتی نیست یا غائله‌ی در اسلام آورده و از در رغبت به دنیا حکمی بستم کرده اگر بدین گونه سخن کنی دروغ زن باشی و مردمانت دروغ زن خوانند.
همی پندار می کنی که علی (ع) عثمان را بکشت سوگند با خدای که هیچ کس را نمی رسد که علی (ع) را در این امر ملامت کند و اگر علی (ع) قاتل عثمان باشد قسم به جان من که بر تو چیزی نیست چه در حیات نصرت او نکردی و در ممات افسوس او نخوردی همواره خانه در طائف داشتی و کار بر بغی و طغیان
[صفحه ۲۸]
می گذاشتی قوانین جاهلیت را تجدید می نمودی و رسوم اسلام را محو می فرمودی.
و این که سخن از بنی هاشم و بنی امیه می کنی به هوای معاویه گامی می زنی و این که تو و اصحاب تو خود را به امارت و سلطنت می ستائید نکوهیده فخریست چه فرعون چهارصد سال سلطنت مصر داشت و موسی و هارون که خداوند را دو پیغمبر ارجمند بودند همواره غمنده و نژند بودند، ملک ملک خداست گاهی صالح را عطا کند و گاهی به دست فاجر دهد و این فتنه‌ایست از بهر ایشان تا گاهی که قیامت فرا رسد و خداوند می فرماید چون هلاک قومی را بخواهیم متنعمان ایشان آغاز بی فرمانی کنند و ما فرمان هلاکت برانیم.
چون حسن (ع) سخن بدین جا آورد برخاست و دامن بیفشاند و طریق مراجعت پیش داشت و فرمود زنان خبیثه از برای مردان خبیث‌اند و مردان خبیث در خور زنان خبیثه هان ای معاویه سوگند با خدای این جمله توئی و اصحاب تو و شیعه‌ی تو و همچنان زنان نیکو از برای مردان نیک‌اند و مردان نیک سزای زنان نیکو و این جمله علی (ع) و اصحاب علی و شیعیان علی باشند. پس از سرای بیرون شد و فرمود
«ذق و بال ما کسبت یداک و ما جنیت و ما قد اعد الله لک و لهم من الخزی فی الحیاه الدنیا و العذاب الالیم»
یعنی آزمایش کن و بچش آن چه را به دست خود مأخوذ داشتی و عصیان نمودی و آن چه را خدای از خاری و خذلان از بهر تو آماده داشت.
معاویه روی به اصحاب کرد و فرمود شما نیز بچشید کیفر آن نافرمانی که فرمودید ولید بن عقبه گفت سوگند با خدای ما نچشیدیم مگر آنچه تو چشیدی و او غلبه بر ما نجست بلکه تو را مغلوب ساخت زیرا که خانه خانه تو بود و مجلس مجلس تو بود و او این جسارت بر روی تو آورد و این خسارت در بایست تو افتاد معاویه گفت نه من شما را گفتم با این مرد به سخن مصاف مدهید و در مقام انتصاف مباشید اگر سخن مرا بکار بستید و در پرده‌ی اطاعت من گام زدید توانستم شما را نصرت کرد همانا از آن گاه که ابواب احتجاج فراز کرد و شما را دستخوش فضیحت
[صفحه ۲۸۱]
داشت تا گاهی که برخاست خانه را بر من تاریک کرد و روز را بر من شب آورد و من بر آن بودم که او را آسیبی خواهم زد همانا چیزی در شما نیست و نتوان به دست شما نیروئی به دست کرد نه امروز و نه از پس امروز و سخت غمنده بنشست.
این وقت مروان بن الحکم را آگهی رسید که حسن (ع) به مجلس معاویه حاضر شد و معاویه و اصحاب او را به دست شناعت فرسایش فضاحت داد و شاد خاطر از سرای او بیرون شده طریق مراجعت گرفت مروان بی‌توانی به نزدیک معاویه آمد و آن انجمن آزرم زده را دیدار کرد گفت این چیست که از مخاطبات حسن با شما به من می رسد گفتند جز آن نیست که شنیده باشی او را حاضر ساختیم و سخن درانداختیم و فضیحت شدیم گفت آیا توانا نیستید که دیگر باره او را حاضر مجلس فرمائید تا در مکافات سخن را یکباره از قید و بند رهائی دهم و او را و پدر او را و اهل بیت او را سب کنم چنان که در نزد کنیزکان و غلامان او را مکانتی و منزلتی نماند معاویه و جماعتی که حاضر بودند گفتند ای مروان دلتنگ مباش کار از دست بیرون نشده و وقت مکافات منقضی نگشته و مروان را هتاک و فحاش می شناختند پس مروان روی با معاویه کرد و گفت کسی گسیل کن تا حسن را حاضر کند.
معاویه دیگر باره آن حضرت را طلب نمود چون رسول معاویه به نزدیک حسن (ع) آمد
«قال له ما یرید هذا الطاغیه منی والله لئن أعاد الکلام لا و قرن مسامعه ما یبقی علیه عاره و شناره الی یوم القیمه»
فرمود معاویه طاغی از من چه می خواهد سوگند با خدای اگر از آن گونه سخن اعادت کند گوش او را گران می کنم به مقالتی که ننگ و عار آن تا قیامت به جای ماند این بگفت و روان شد و بر معاویه در آمد و همکنان را همگان به جای دید جز این که مروان را نیز در رشته‌ی ایشان نگریست.
بالجمله معاویه برخاست و حسن (ع) را بر سریر خویش جای داد از میانه عمرو بن العاص نیز بر سریر بود حسن (ع) روی با معاویه کرد و فرمود از بهر چه کس به من فرستادی معاویه گفت این خواستاری مروان کرد و من به خواستاری مروان
[صفحه ۲۸۲]
رسول فرستادم
«فقال مروان یا حسن أنت الساب رجال قریش»
گفت ای حسن تو سب می کنی و شتم می گوئی مردان قریش را حسن (ع) فرمود از این سخن چه می خواهی؟ گفت سوگند با خدای من تو را و پدر تو را و اهل بیت تو را چنان سب می کنم که کنیزکان و غلامان بدان کلمات تغنی کنند

«فقال الحسن اما أنت یا مروان فلست أنا سببتک و لا سببت أباک و لکن الله لعنک و لعن أباک و اهل بیتک و ذریتک و ما خرج من صلب أبیک الی یوم القیمه علی لسان نبیه محمد و الله یا مروان لا تنکر أنت و لا احد ممن حضر هذه اللعنه من رسول الله لک و لابیک من قبلک و ما زادک الله یا مروان بما خوفک الا طغیانا کبیرا و صدق الله و صدق رسوله یقول الله تعالی «و الشجره الملعونه فی القرآن و نخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا کبیرا» و أنت یا مروان و ذریتک الشجره الملعونه فی القرآن عن رسول الله.
در پاسخ فرمود ای مروان من تو را سب نمی کنم و پدر تو را شتم نمی گویم لکن خداوند لعن کرد تو را و لعن کرد پدر تو را و لعن کرد اهل بیت تو را و لعن کن ذریت تو را و لعن کرد آنچه از صلب پدر تو با دید آید تا روز قیامت به زبان پیغمبر خود محمد سوگند با خدای که تو انکار نتوانی کرد و هیچ کس انکار نکند از آنان که حاضر این مجلس بودند که رسول خدا تو را و پدر تو را پیش از تو لعن کرده و با این همه تخویف و انذار که از خداوند اصغا نمودی هیچ فایدتی نبخشید جز این که آن طغیان عظیم که در نهاد داشتی افزون نمودی.
همانا خدای راست گفت و رسول او راست گفت آنجا که خداوند از شجره‌ی ملعونه در قرآن یاد کند و فرماید با این که ایشان را بیم دادیم در ایشان جز طغیان بزرگ چیزی افزون نشد و تو ای مروان و فرزندان تو آن شجره‌ی ملعونه‌اید که خداوند در قرآن فرماید و رسول خدا از آن یاد کند، چون سخن بدین جا رسید معاویه از جای برجست و دست بر دهان حسن گذاشت و گفت ای ابومحمد تو فحاش نبودی پس امام حسن از جای برخاست و از مجلس بیرون شد و طریق سرای خویش گرفت و حاضران مجلس غمنده و سرافکنده و خجل و خشمناک پراکنده شدند.
مکشوف باد که در روایت این حدیث علمای عامه و فقهای امامیه متفق‌اند الا آن که در
[صفحه ۲۸۳]
کتب عامه به این بسط کمتر یافته‌ام.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *