امامت و رهبری، حاکمان زمان

احتجاج مردان و زنان در مورد امام علی نزد معاویه

در ایام سلطنت معاویه وافدین او به تفاریق بر وی درآمدند لکن چون نظم تاریخ منوط به تعیین سال ورود ایشان نبود چنان صواب شمردم که این جماعت را پراکنده نگار نکنم و از یکدیگر دور نیفکنم و ابتدا به قصه مردان نمودم همانا یک تن از وافدین ضرار بن شمره الضبابی است که بعد از عام الجماعه بر معاویه درآمد و از شیعیان علی (ع) و اصحاب آن حضرت بود چون معاویه او را دیدار کرد گفت ای ضرار از صفات علی بن ابی طالب سخنی چند بگوی گفت از پذیرائی این فرمان مرا مَعْفُو دار فرمود ناچار سخنی ببایدت گفت، ضرار دانست که سر از فرمان نتواند برتافت.
فقال: کان والله بعید المدی، شدید القوی، یقول فصلا و یحکم عدلا، ینفجر العلم من جوانبه، و تنطق الحکمه من حوالیه، یعجبه من الطعام ما خشن و من اللباس ما قصر، و کان والله یجیبنا اذا دعوناه و یعطینا اذا سئلناه و کنا والله علی تقریبه لنا و قربه منا لا نکلمه
[صفحه ۳۶]
هیبه له و لا نبتدیه لعظمه فی نفوسنا فیبسم والله عن ثنایا مثل اللؤلؤ المنظوم یعظم أهل الدین و یرحم المساکین و یطعم فی المسغبه یتیما ذا مقربه و مسکینا ذا متربه ثم کان یکسو العریان و ینظر اللهفان و یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و ظلمته و کأنی به و قد أرخی اللیل سدوله و غارت نجومه و هو فی محرابه یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین.
در جمله می گوید سوگند با خدای حقیقت و حشمت علی را هیچ آفریده پی نبرد و نیرومندی او را هیچ خردمندی ادراک نتواند؛ سخن به حق کند و حکم به عدل راند ینابیع علوم ربانی به زبان او سیلان نماید و حکمت های یزدانی از انحای او تنطق فرماید از خورش و خوردنی آن را پسندد که درشت و ناگوار باشد و از جامهای پوشیدنی آن را پذیرد که کوتاه و نارسا بود سوگند با خدای که هرگز او را به حاجتی دعوت نکردیم جز این که اجابت کرد و به مالی سؤال ننمودیم الا آن که عطا فرمود سوگند با خدای با ما تقرب می جوید و ما را به قربت خویش می خواند و از هول و هیبت و ثقل حشمت او ابتدا به سخن نتوانیم کرد و او با ظهور بشاشت چهره و گشادگی جبین اهل دین را عزیز می دارد و مساکین را مستغنی می فرماید و پدر مردگان و درویشان را روزی می رساند و مظلومان و برهنگان را داد می دهد و می پوشاند و از دنیا و زینب دنیا می پرهیزد و با شبهای تار یار می گردد گویا که من در حضرت اویم گاهی که شب سراپرده سیاه گستریده و ستارگان در سیاهی روی خود نهفته و علی در محراب چون مرد مار گزیده بر خود پیچان و مانند محزونان گریان است و می فرماید:
یا دنیا غری غیری، أبی تعرضت أم الی تشوقت؟ هیهات هیهات
[صفحه ۳۷]
لا حان حینک قد أبنتک ثلاثا لا رجعه لی فیک فعمرک قصیر و عیشک حقیر و خطرک یسیر، آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق.
می‌فرماید ای دنیا مرا فریب نتوان داد غیر مرا بفریب! آیا خویشتن را بر من عرضه می دهی و به سوی من مطلع و مشرف می شوی؟ دور شو از من که وقت تو منقضی شد چه من تو را سه طلاق گفتم و از برای من به سوی تو رجعت نتواند بود همانا عمر تو کوتاه و زندگانی تو اندک و شأن تو پست است آه از قلت زاد و درازی سفر و هولناکی راه چون سخن بدینجا آورد معاویه بگریست و گفت خداوند رحمت کند ابوالحسن را که او چنین بود اکنون ای ضرار تو چگونه‌ی در اندوه او و حزن تو چه اندازه است «قال حزن من ذبح ولدها فی حجرها»
گفت غم و اندوه من غم و اندوه کسی است که فرزندش را در دامنش سر بریده باشند، معاویه گفت هم از کلمات ابوالحسن چیزی بگوی ضرار گفت:
انه کان یقول: أعجب ما فی الانسان قلبه و له مواد من الحکمه و أضداد من خلافها، فان سنح له الرجا أذله الطمع، و ان مال به الطمع أهلکه الحرص، و ان ملکه القنوط قتله الأسف، و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ، و ان أسعده الرضا نسی التحفظ، و ان ناله الخوف فضحه الجزع، و ان أفاد مالا أطغاه الغنی، و ان عرته فاقه فضحه الفقر، و ان أجهده الجوع أقعده الضعف، و ان أفرط به الشبع کظته البطنه فکل تقصیر منه مضر و کل افراط له مفسد.
یعنی می فرمود شگفت‌ترین چیز در انسان دل اوست که ماده حکمت و مایه اضداد حکمت است پس اگر از اقبال دهر امیدوار شود، دستخوش طمع گردد
[صفحه ۳۸]
و اگر طمع با او درآمیزد حرص او را هلاک سازد و اگر نومیدی او را گریبان گیر گردد افسوس و اسف او را عرضه دمار دارد و اگر غضب به سوی او گراید بر خشم و غیظ بیفزاید و اگر سعادت رضا یابد خویشتن را فراموش کند و اگر در خوف و دهشت افتد جزع او را به ناله و صیحه اندازد و اگر دست به مال یازد غنا او را قرین طغیان سازد و اگر تنگدستی او را دچار آید فقر او را فضیحت فرماید و اگر جوع بر او چیره شود از ضعف نتواند برخاست و اگر بسیار خواری او را روزی گردد از ثقل شکم نتواند آسود، پس هر تقصیری او را زیان کند و هر افراطی به فساد افکند.
معاویه گفت ای ضرار این است آنچه از علی شنیده باشی؟ ضرار گفت هیهات چگونه آنچه شنیدم توانم گفت آن گاه گفت شنیدم که آن حضرت روزی کمیل بن زیاد را وصیت می فرمود:
فقال: یا کمیل ذب عن المؤمنین فان ظهره حمی الله و نفسه کریمه علی الله و ظالمه خصم الله فاحذرکم من لیس له ناصر الا الله.
فرمود ای کمیل دفع کن زیان مؤمن را که پشتوان مؤمن حفظ و حمایت خداوند است و نفس او در نزد خداوند عزیز است و ستمکار او دشمن خداوند است پس من شما را بیم می دهم از کسی که او را ناصری و معینی جز خداوند نیست. و همچنان گفت که شنیدم روزی علی (ع) می فرمود:
ان هذه الدنیا اذا أقبلت علی قوم أعارتهم محاسن غیرهم و اذا أدبرت عنهم سلبتهم محاسن أنفسهم.
یعنی این دنیا هر وقت اقبال می کند با قومی خوبیهای دیگران را به عاریت ه بایشان می دهد و گاهی که پشت می کند خوبیهای ایشان را سلب می نماید و نیز گفت شنیدم که می فرمود: «بطر الغنی یمنع من عز الصبر» یعنی طغیان و سرکشی مردم غنی
[صفحه ۳۹]
مانع می شود ایشان را از دولت و عزت صبر. و نیز گفت: شنیدم که می فرمود:
ینبغی للمؤمن أن یکون نظره عبره و سکوته فکره و کلامه حکمه.
یعنی سزاوار آنست از برای مؤمن که جز از در عبرت نظر نکند و جز از برای فکرت خاموش نشود و جز در وجه حکمت سخن نراند.
و دیگر از وافدین معاویه عقیل بن ابی طالب است و ما تفصیل وفد عقیل را بر معاویه در کتاب امیرالمؤمنین (ع) در ذیل کتاب مارقین به شرح نگاشتیم و بنمودیم که سفر عقیل را به شام بعضی از روات در حیات امیرالمؤمنین (ع) رقم کرده‌اند و جماعتی بعد از وفات آن حضرت دانسته‌اند اکنون از کتاب زبده الفکره‌ی منصوری که خاصه یک مجلد در احوال بنی امیه نوشته و مروج الذهب مسعودی که شرذمه از سلطنت معاویه رقم کرده کلمه چند می نگاریم و از تکرار آنچه در کتاب مارقین مرقوم افتاد می پرهیزیم مع القصه چون عقیل بن ابی طالب وارد شام شدم و بر معاویه در آمد ورود او معاویه را شاد خاطر ساخت که عقیل از برادری مانند علی گسسته و بدو پیوسته پس با روی گشاده وسعت صدر روی با عقیل آورد «فقال له یا با یزید کیف ترکت علیا قال ترکته علی ما یحب الله و رسوله و ألفتک علی ما یکرهان» معاویه گفت ای ابویزید علی را به چه حال دست بازداشتی گفت در حالتی که خدا و رسولش دوستار بودند و به نزدیک تو آمدم در حالتی که خدا و رسول مکروه می دارند این سخن بر معاویه سخت آمد گفت ای عقیل اگر نه این بود که تو به زیارت من آمدی تو را به پاسخی خشن می آزردم و بیم داشت که مبادا عقیل ناهموار بگوید و شأن او را بشکند فرمان داد که عقیل را در منزلی نیکو فرود آرید و خدمت او را پذیرائی کنید چون عقیل را ببردند به سرائی نیکو فرود آوردند از قفای او حمل عطایا روان داشت و ایفاد هدایا متواتر کرد عقیل آن عطیه بپذیرفت و بدین شعر او را شکر فرستاد:
و فتی یری للحق عند نزوله
ضخم الدسیعه من بنی عجلان
وافی المروه لو وزنت بحلمه
رضوی أو الهضبات من ثهلان
[صفحه ۳۱]
لعلابه الرجحان ثم أتی له
عند الحفاظ اذا اعتلی جد ان
معاویه روز دیگر از سرای خود بیرون شد و بر کرسی خویش بنشست و عقیل را طلب کرد و قال له «یا با یزید کیف ترکت علیا قال ترکته خیرا لنفسه منک و أنت خیر لی منه»
گفت هان ای أبویزید علی را چگونه بازگذاشتی گفت بازگذاشتم او را در حالتی که از برای خود نیکوتر از تو بود و تو نیکوتری از برای من از او یعنی علی دین خود را به دنیا نفروخت و مال مسلمین را از بیت المال با من عطا نکرد و تو دین خود را به دنیای من فروختی و مال مسلمین را با من عطا کردی لاجرم علی از برای خود خوب بود تو از برای من، کلمات او بر معاویه ثقیل افتاد چه متوقع بود که پس از آن که عقیل اخذ عطایا نمود او را بر علی رجحان دهد چون بر وصول منی کامروا نشد ملول گشت گفت ای عقیل تو چنانی که شاعر گوید:
و اذا عددت فخار آل مخرق
فالمجد منهم فی بنی عتاب
چنان که فخر آل مخرق منوط به بنی عتاب است فخر بنی هاشم مربوط به سخن تست و عزیمت تو را گردش روز و شب دیگرگون نمی کند یعنی صلات و جوائز مرا گرفتی و سخنی بزیان من گفتی، فقال عقیل:
اصبر لحرب أنت جانیها
لابد أن تصلی بحامیها
عقیل گفت ای معاویه صبر کن و شکیبا باش آتش حربی را که خود افروخته‌ای و بسوز به حرارت آن آتش که خود کرده‌ای سوگند با خدای ای پسر ابوسفیان تو چنانی که شاعر گفته است:
و اذا هوازن أقبلت بفخارها
یوما فخرتهم بآل مجاشع
بالحاملین عن الموالی عزمهم
و الضاربین الهام یوم القارع
هان ای معاویه تو اگر خواهی با بنی امیه فخر کنی بگوی با چه فخر خواهی کرد معاویه گفت ای أبویزید تو را با خدای سوگند می دهم که از این گونه سخن بازدار و مرا باکی ازین کلمات نیست همی خواهم که اصحاب علی را
[صفحه ۳۱۱]
بدانم و صفات ایشان را از تو پرسش کنم چه تو بر احوال ایشان دانائی عقیل گفت از هر که خواهی بپرس گفت نخستین ابتدا به آل صوحان کن چه آن جماعت امرای کلام‌اند
«قال أما صعصعه فعظیم الشأن عضب اللسان قائد فرسان قاتل أقران یرتق ما فتق و یفتق مارتق قلیل النظیر محکم التدبیر»
گفت اما صعصه مردی است با حشمت منیع و سخنان بدیع کشنده لشکرها و کشنده‌ی همسرها به بندد امور از هم گشاده را و بگشاید کارهای درهم بسته را نظیر او کم و تدبیر او محکم است
«و أما زید و عبدالله فانهما نهران جاریان یصب فیهما الخلیجان و یغاث بهما البلدان رجلا جد لالعب» اما زید و عبدالله دو نهر جاری‌اند که دو خلیج بحر در ایشان می ریزد و شهرها بدیشان سیراب می شود مردان جدند نه مردم هزل دیگر باره گفت بنی صوحان چنانند که شاعر گوید:
اذ انزل العداء فان عندی
اسودا تخلس الاسد النفوسا
چون کلمات عقیل بصعصه بن صوحان رسید او را بدین گونه مکتوب فرستاد بسم الله الرحمن الرحیم ذکر الله اکبر و به یستفتح المستفتحون و أنتم مفاتیح الدنیا و الآخره أما بعد فقد بلغ مولاک کلامک لعدو الله و عدوه فحمدت الله علی ذلک و سألته أن ینتهی بک الی الدرجه العلیا و القضیب الاحمر و العمود الأسود فانه عمود من فارقه فارق الدین الأزهر و لئن نزعت بک نفسک الی معاویه طلبا لماله انک لذو علم بجمیع خصاله فاحذر أن تعلق بک ناره فیضلک عن المحجه فان الله قد رفع منکم أهل البیت ما وضع عن غیرکم فما کان من تفضل و إحسان فیکم وصل الینا فأجل الله أقدارکم و حمی أخطارکم و شکر آثارکم فان أقدارکم مرضیه و أخطارکم محمیه و آثارکم بدریه و ایدیکم علیه و وجوهکم حلیه و أنتم سلم الله الی خلقه و وسیله الی طرقه و أنتم کما قال الشاعر:
فان کان من خیر أتوه فانما
توارثه آباء آبائهم قبل
و هل ینبت الخطی الا وشیجه
و یغرس الا فی منابتها النخل
بعد از سپاس و ستایش یزدان می گوید:
کلید دنیا و آخرت شمائید همانا
[صفحه ۳۱۲]
اصغا نمود دوستدار تو سخنی چند که با دشمن خدا و دشمن دوست خود گفتی خدای را سپاس گفتم و سوال کردم که تو را به درجات بلند برساند و به قضیب احمر و عمود اسود وصول دهد و آن عمودیست که هر کس از آن دوری جست از دین بعید افتاد همانا نفس تو را به سوی معاویه در طلب مال او کوچ داده تو دانائی بصفات او به پرهیز از این که آتش او تو را فرو گیرد و از راه راست بگرداند همانا خداوند شما أهل بیت را از غیر شما برگزید و از فضل و احسان شما نیز ما بهره‌مند شدیم پس خداوند قدر شما را عظیم و حشمت شما را محفوظ و آثار شما را مکتوب دارد زیرا که قدر شما ستوده و حشمت شما پسندیده و آثار شما رخشنده و دستهای شما قوی و وجوه شما جلی است و شما نردبان های خدائید به سوی خلق و راه نمائید خلق را به سوی خداوند.
و دیگر از وافدین معاویه عبدالله بن هشام است که ملقب به مرقال بود و در جنگ صفین شهید شد چنان که در کتاب صفین یاد کرده آمد بعد از شهادت امیرالمؤمنین چون امر خلافت بر معاویه فرود آمد از آن خشم و خصومت که از عبدالله بن هاشم در خاطر داشت گاهی که زیاد بن ابیه را به حکومت مصر مامور می فرمود فرمان کرد تا منادی ندا در داد
«امن الاسود و الأحمر بأمان الله الا عبدالله ابن هشام ابن عتبه» یعنی مردمان به جمله خواه سید قرشی و خواه غلام حبشی در امان خدایند مگر عبدالله پسر هاشم مرقال و همواره در طلب او بود و نشان او را نمی دانست مردی از اهل بصره به نزدیک معاویه آمد و گفت اگر خواهی تو را از پسر مرقال آگهی دهم همانا در سرای فلانه مخزومیه جای دارد هم اکنون دبیر خود را فرمان کن تا به سوی زیاد مکتوب کند تا او را از سرای فلانه مخزومیه ماخوذ دارد معاویه بی‌توانی دبیر را فرمود تا بدین گونه کتاب کرد:
«من معاویه بن ابی سفیان امیرالمؤمنین الی زیاد بن ابی سفیان أما بعد فاذا أتاک کتابی هذا فاعمد الی حی بنی مخزوم ففتشه دارا دارا حتی تأتی الی دار فلانه المخزومیه فاستخرج عبدالله ابن هاشم المرقال منها فاحلق رأسه و ألبسه
[صفحه ۳۱۳]
جبه شعر و قیده و غل یده الی عنقه و احمله علی قتب بعیر بغیر وطاء و لا غطاء و أنفذ به الی».
یعنی معاویه به سوی زیاد مکتوب می کند که چون منشور مرا بدانستی به قبیله بنی مخزوم شو و خانه به خانه فحص می کن تا سرای فلانه مخزومیه را بدانی پس عبدالله بن هاشم را در آنجا مأخوذ دار و فرمان کن تا سرش را از موی بسترند و او را جامه‌ی پشمین بپوشانند پس دست به گردن بسته او را بر پالان شتر بی‌جهاز حمل کن و به سوی من فرست.
چون زیاد از فرمان معاویه آگهی یافت نیم شبی به سرای فلانه مخزومیه تاخت و عبدالله را ماخوذ داشت و او را دست به گردن بسته به سوی معاویه گسیل فرمود معاویه بر قانون بود که در ایام جمعه بزرگان قریش و صنادید شام را و وفود عراق را بر موائد و مطاعم خود دعوت می فرمود از قضا عبدالله روز جمعه وارد شام گشت و او را مقیدا مغلولا با وفود عراق به مجلس معاویه درآوردند و در کنار موائد طعام جای دادند از زحمت عوانان و رنج سفر و سورت گرما بدن او لاغر و چهره‌اش دیگرگون بود
عمرو بن العاص که حاضر مجلس بود او را نشناخت لکن معاویه او را بدانست پس روی با عمرو کرد و گفت: یا أباعبدالله این جوان را می شناسی گفت نشناسم گفت این پسر آن کس است که در صفین این اشعار قرائت می کرد:
قد أکثروا لومی و ما أقلا
انی شریت النفس لن أعتلا
أعور یبغی أهله محلا
قد عالج الحیاه حتی ملا
لابد أن یفل أو یفلا
أشلهم بنی الکعوب شلا
مع ابن عم أحمد المعلی
فیه الرسول بالهدی استعلا
أول من صدقه و صلی
فجاهد الکفار حتی أبلی
لا خیر عندی فی کریم ولی
عمرو بن العاص در پاسخ معاویه بدین شعر تمثل کرد:
و قد ینبت المرعی علی دمن الثری
و تبقی جزازات النفوس کما هیا
«فقال یا امیرالمؤمنین هذا المحتال ابن المرقال فدونک الضب المضب المعن
[صفحه ۳۱۴]
الفتون فاقتله فان العصا من العصیه و انما تلد الحیه حیه و جزاء سیئه سیئه مثلها»
عمرو بن العاص گفت ای معاویه بگیر این سوسمار نکوهیده گوی جسور دیوانه را و بریز خون او را چه او پسر مرقال است و اسب عصا [۴۱] از عصیه بادید آید و مار از مارزاده شود و در شریعت سلطنت بد را جز به بد مکافات نکنند
«فقال عبدالله ان اقتل فرجل سلمه قومه و أدرکه یومه»
عبدالله گفت ای عمرو اگر من کشته شوم باکی نیست مردی را قومش تسلیم دادند و مرگش فرارسید
«فقال عمرو یا امیرالمؤمنین أمکنی منه أشخب أوداجه علی أثباجه و لا ترجعه الی أهل العراق فانهم أهل فتنه و نفاق و حزب ابلیس یوم هیجاء و له مع ذلک هوی یردیه و رأیا یطغیه و بطانه تغویه فوالذی نفسی بیده لئن أفلت من حبائلک لیجهزن الیک جیشا تکثر صواهله لشر یوم لک».
عمرو بن العاص گفت ای معاویه رخصت فرمای تا خون او را از رگهای گردن او بپالایم و او را به مراجعت سفر عراق اجازت مفرمای چه مردم عراق اهل خدیعت و نفاقند و در گرمگاه میدان لشکر شیطانند و خاصه پسر مرقال را خیالی است که طریق هلاکت سپارد و رأیی است که دستخوش ضلالت شود و خاطریست که پای بست غوایت گردد سوگند به آن کس که زبان من در دست اوست اگر او را از قید و بند خود برهانی عظیم لشکری تجهیز کند و به روزی صعب تو را دیدار نماید
«فقال عبدالله أما انه ان قتلنی قتل رجلا کریم المخبره حمید المقدره لیس بالحبس المنکوس و لا الثلب المرکوس» عبدالله گفت اگر معاویه مرا بکشد مردی نیکو مخبر و ستوده آثار را کشته خواهد بود که جبان و مقلوب و معیوب و مغلوب نیست
«فقال عمرو: دع کیت و کیت فقد وقعت فی لهازم شدقم للاقران ذی لبد و لا احسبک منفلتا من مخالیب امیرالمؤمنین» گفت دست از این سخن باز دار همانا در افتادی در زیر دندان شیری که در مبارزت هماورد آن قوی و یالمند است هرگز
[صفحه ۳۱۵]
گمان نمی کنم که از چنگال او رهائی جوئی «قال عبدالله یابن الابتر أکثر اکثارک هلا کانت هذه الحماسه عندک یوم صفین اذ تحید عن القتال و نحن ندعوک الی النزال و قد ابتلت اقدام الرجال من نقیع الجربال و قد تضایقت بک المسالک و أشرفت منها علی المهالک فکنت تلوذ بسمال النطاف و عقائق الرصاف کالأمه السوداء و النعجه العوراء لا تدفع یدلامس و ایم الله لولا مکانک لرمیتک باحد من وقع الأشافی فانک لا تزال تکثر فی هوسک و تخبط فی دهسک و تنشب فی مرسک»
عبدالله گفت ای پسر ابتر چند که خواهی ژاژ خائی می کن این شجاعت را روز صفین چرا از پس پشت انداختی گاهی که رو به فرار نهادی و چند که ما تو را به مبارزت دعوت می نمودیم اجابت نمی فرمودی در رزمگاهی که مردان جنگ را از جریان خون ابطال قدمها لغزش می کرد و بروی درمی‌افتادند این وقت جهان بر تو تنگ می گشت و مرگ را معاینه می کردی و پناهنده می شدی به موارد پلید و شکافهای مسیل و مانند کنیزکی سیاه و گاو نابینا آن نیرو نداشتی که دفع لمس لامسی کنی، سوگند با خدای اگر در حمایت معاویه نبودی تو را با سخنی برنده‌تر از نیش دَرزَن و درفش فرسایش می دادم زیرا که همواره بر جنون خویش فزایش می دهی و در حوزه خویش نمایش می کنی و در بساط خویش آسایش می نمائی.
«قال عمرو لقد علم معاویه أنی شهدت تلک المواطن فکنت فیها کالمدره الشول و لقد رأیت أباک یومئذ فی بعض تلک المواطن تخفق أحشائه و تنتق أمعائه و تضطرب أطلائه فانطبق علیه خمد»
عمرو گفت همانا معاویه می داند که من در مواقع صفین حاضر بودم و معاینه کردم پدرت را که مضطرب می شد احشای او و جنبش می کرد امعای او و تپش می کرد تن و جان او تا گاهی که آتش او فرونشست و دم فروبست.
«قال عبدالله أما والله لو لقیک أبی فی ذلک المقام لا ارتعدت منه فرائصک و لم تسلم منه مهجتک و لکنه قاتل غیرک فقتل دونک فانی اعلمک یابن العاص أنک لبطل فی الرخآء جبان عند اللقآء غشوم اذاولیت هیاب اذالقیت تهدر کما یهدر العوذ
[صفحه ۳۱۶]
لمنکوس المقید بین مجری السیول لا یستعجل فی المده و لا یرتجی فی الشده تری أن تقی مهجتک بأن تبدی سوئتک أنسیت صفین و أنت تدعی الی النزال فتحید عن القتال خوفأ أن یغمرک رجال لهم أبدان شداد و أسنه حداد لم یعنفوا صغارا و لم یمزقوا کبارا یدعمون العوج و یذهبون العرج یکثرون القلیل و یشفون الغلیل و یعزون الذلیل».
عبدالله گفت سوگند با خدای اگر پدر من در روز جنگ به جانب تو می نگریست گوشتهای پشت تو به لرزش می افتاد و تنت با جان وداع می گفت لکن او با غیر تو قتال داد و قتیل گشت هان ای پسر عاص من تو را نیک می شناسم شجاعی در نوش و نای ایوان و ترسانی در تنگنای میدان، در مسند حکومت ظالم و ستمکاری و در عرصه‌ی مبارزت خائف و فرار، می نالی چنان که می نالد شتر پیر منقلب مقید در تنگنای مسیل که در هیچ کار محل امیدی نباشد و در هیچ واقعه و داهیه بکار نیاید حفظ جان خویش را به خوی زشت و اظهار شراست طبع دانسته آیا فراموش کردی یوم صفین را که هرگاه به مقاتلت دعوت می شدی نام خویش را به ننگ می آوردی و پشت با جنگ می دادی از بیم مردانی که بدنهای زور آزمای و سنانهای جان کزای داشتند با این همه به حکم کراهت طبع و سلامت نفس صغیر را زحمت نمی کردند و کبیر را زیان نمی رسانیدند کژی را به استقامت آرند و ناراستیها را استوار سازند و اندکها را فراوان کنند و تشنگان را سیراب نمایند و ذلیلان را عزیز فرمایند.
چون عبدالله از این کلمات بپرداخت دیگر باره عمرو بن العاص را مخاطب ساخت «فقال یا عمرو انا بلوناک و مقالتک فوجدنا لسانک کذوبا غادرا خلوت بأقوام لا یعرفونک و جند لا یسأمونک و لو رمت المنطق و غیر أهل الشام الیه لجحظ عقلک و تلجلج لسانک و لاضطربت فخذاک اضطراب القعود الذی ابهظه حمله.
عبدالله گفت ای عمرو ما تو را و کلمات تو را به میزان امتحان سنجیده‌ایم و تو را شناخته‌ایم که دورغ زن و خدیعت گری با جماعتی مخالطت می نمائی که تو را
[صفحه ۳۱۷]
نمی‌شناسند و لشکری که تو را بد نمی دارند اگر جز با اهل شام انجمن کنی و سخن درافکنی نگران می شود عقل تو به سوء عمل تو و متردد می شود زبان تو و مضطرب می شود ارکان بدن تو مانند شتر خفته که حمل او را افزون از طاقت او کرده باشند. چون سخن بدین جا آورد معاویه برآشفت و گفت «ألا تسکت لا ام لک فقال یا ابن هند أتقول لی هذا والله لئن شئت لأعرقن جبینک و لاقیمنک و بین عینیک و سماتلین له أخدعاک حال أبأکثر من الموت تخوفنی»
معاویه گفت خاموش نمی شوی مادرت به سوگواری نشیند عبدالله گفت ای پسر هند با من سخن چنان می کنی سوگند با خدای اگر بخواهم پیشانی تو را به شناعت خون آلود می کنم و تو را بر پای می دارم و حال آن که علامتی دیدار کنی که رگهای پشت و حجامتگاه تو نرم شود مرا از مرگ افزون بیم نتوانی داد و من از مرگ بیمناک نشوم معاویه گفت هنوز کافی نیست؟ ای پسر برادر این مناقشه را به یک سوی نه و فرمان داد تا او را به حبسخانه بازداشتند این وقت عمرو بن العاص این اشعار را قراءت کرد:
أمرتک أمرا حازما فعصیتنی
و کان من التوفیق قتل ابن هاشم
ألیس أبوه یا معاویه الذی
أعان علیا یوم حز الغلاصم
فلا ینثنی حتی جرت من دمائنا
بصفین أمثال البحور الخضارم
فهذا ابنه و المرء یشبه شیخه
و یوشک أن تقرع به سن نادم
چون این کلمات به عبدالله رسید این شعر در پاسخ گفت و به معاویه فرستاد:
معوی ان المرء عمروا أتت له
ضغینه صدر عیشها غیر ناعم
یری لک قتلی یابن هند و انما
تری ما یری عمرو ملوک الاعاجم
علی أنهم لا یقتلون أسیرهم
اذا کان فیه منعه للمسالم
و قد کان منا یوم صفین نقره
علیک جناها هاشم و ابن هاشم
قضی ما قضی فینا له الله ما قضی
و ما قد مضی الا کأضغاث حالم
فان تعف عنی تعف عن ذی قرابه
و ان ترض قتلی تستحل محارمی
چون این شعر به معاویه رسید مدتی دراز سر به خویشتن فروداشت چنان که گمان
[صفحه ۳۱۸]
کردند از پاسخ عبدالله خاموش شد پس سر برآورد و این شعر بگفت:
أری العفو عن علیا قریش وسیله
الی الله فی یوم العبوس القماطر
و لست أری قتلی فتی ذا قراته
بادراک ثاری من لؤی و عامر
بل العفو عنه بعد ما بان جرمه
و زلت به احدی الجدود العواثر
و کان أبوه یوم صفین جمره
علینا فأردته رماح ثجائر
آن گاه عبدالله را از زندان خانه طلب نمود و گفت هان ای عبدالله بر من چه می اندیشی آیا چنانی که عمرو بن العاص گوید چون تو را رها کنم بر من خروج خواهی کرد.
«قال لا تسئل عن عقیدات الضمایر لا سیما اذا أرادت جهادا فی طاعه الله قال اذن یقتلک کما قتل أباک»
عبدالله گفت از مکنونات خاطر کس پرسش مکن خاصه گاهی که در طاعت خداوند عزیمت جهاد کنند معاویه گفت اگر بیرون طاعت من قدم زنی و بر من درآئی خداوند تو را می کشد چنان که پدرت را کشت آن گاه از عبدالله پیمان گرفت و او را به عطایا بنواخت و فرمان داد تا مراجعت کند و در شام نماند مبادا مردم شام را بر وی بشوراند.
و دیگر از وافدین معاویه زید بن منیه است برادر یعلی بن منیه که تجهیز لشکر عایشه کرد و شتر عایشه را بخرید چنان که در کتاب جمل به شرح رفت بالجمله یک روز بر معاویه درآمد و معروض داشت که بر من دینی ثقیل گرد آمده است معاویه او را سی هزار درهم عطا کرد و چون خواست از نزد او بیرون شود و پشت با او کرد فرمود تا سی هزار درهم دیگر او را تسلیم دادند و گفت این در ازای آن است که در جنگ جمل قاید جیش عایشه بودی و اعانت او می نمودی آنگاه گفت اکنون سفر مصر کن و به نزدیک داماد خود عتبه بن ابی سفیان شو زیرا که عتبه برادر معاویه دختر برادر زید که بنت یعلی بن منیه بود به زنی داشت پس زید طریق مصر پیش داشت چون وارد مصر شد و بر عتبه درآمد
«قال انی سرت الیک التنائف أخوض فیها المتالف ألبس أردیه اللیل مره و أخوض فی لجج السراب اخری
[صفحه ۳۱۹]
موقرا من حسن الظن بک و هاربا من دهر قطم و دین ازم بعد غنی جدعنا به انوف الحاسدین فلم أجد الا الیک مهربا و علیک معولا.
گفت وصول خدمت تو را بیابانها بریدم و مسالک و مهالک در نوشتم گاهی در سیاهی شب فرو شدم و گاهی در شورستان سراب شتاب گرفتم چه از دهر گزنده و دین گزاینده به سوی تو پناهنده شدم و به کرامت طبع و محاسن اخلاق تو گمان نیکو داشتم و جز درگاه تو ملجائی و پناهی ندانستم لاجرم از پس آن غنا و حشمت که حاسدان را قرین حسرت می داشتم به نزدیک تو شتافتم.
«فقال عتبه مرحبا بک و أهلا ان الدهر أعارکم غنی و خلطکم بنا ثم استرد ما أمکنه أخذه و قد أبقی لکم مناما لاضیعه معه و أنا رافع الیک یدی بید الله فأعطاء ستین ألفا کما أعطاه معاویه»
عتبه او را تهنیت و تحیت کرد و گفت همانا روزگار غارت کرد مال و ثروت شما را و خلیط و ندیم ما ساخت و مسترد و مأخوذ داشت از شما آنچه را توانست و باقی گذاشت از برای شما آرامگاهی و مقامی که از ضیاع و عقار و اموال و اثقال چیزی در آن نیست [۴۲] من اکنون از مال خود تو را عطائی می کنم و آن را سبب تقرب به خداوند می دانم پس او را شصت هزار درهم عطا کرد و در این عطیت افتفا به معاویه جست.
و دیگر از وافدین معاویه عبدالعزیز ابن زراره است و او سید اهل وبراست چون به نزدیک معاویه آمد و رخصت بار یافت در آمد و در برابر معاویه بایستاد
«و قال یا امیرالمؤمنین لم أزل أهز ذوائب الرجال الیک اذلم أجد معولا الا علیک أمطی اللیل بعد النهار و أسم المجاهل بالآثار یقودنی الیک أمل و تسوقنی بلوی و المجتهد یعذر اذ بلغتک فقط»
گفت ای امیرالمؤمنین همواره من نواصی مردم را مأخوذ داشته به سوی تو جنبش می دهم و به جانب تو می کشانم چه ملجا و پناهی جز تو نمی دانم به سرعت شب به روز می آورم و روز به شب می برم و مجهولات را به مآثر علامت و نشانه می گذارم همانا آرزو مرا به سوی تو رهنمونی کرده و بلوی به سوی تو پناهنده ساخت غایت اجتهاد رسیدن به حضرت تو بود و بس و مجتهد معذور است.
[صفحه ۳۲]
دیگر از وافدین معاویه محمد بن ابی حذیفه است نصر بن الصباح سند به امام رضا (ع) می رساند «قال کان امیرالمؤمنین (ع) یقول ان المحامده تابی أن تعصی الله عزوجل» یعنی امیرالمؤمنین (ع) فرمود محامده عصیان خداوند نکنند امیر بن علی عرض کرد یابن رسول الله این محامده کدام‌اند «قال محمد بن جعفر و محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی حذیفه و محمد بن امیرالمؤمنین»
و این محمد بن ابی حذیفه که یک تن از این چهار تن محمد است پسر ابوحذیفه باشد که عتبه بن ربیعه است است و عتبه خال معاویه بود و در جنگ بدر کشته شد چنان که در کتاب رسول خدا نگاشته آمد.
ابن اسحق می گوید محمد بن ابی حذیفه که از اخیار مسلمین و انصار امیرالمؤمنین بود چون علی (ع) وداع جهان گفت و امر خلافت بر معاویه استوار گشت محمد بن ابی حذیفه را مأخوذ داشت و خواست مقتول سازد چون پسر خال او و برادزاده‌ی مادرش هند جگر خواره بود اندیشید بلکه تواند او را از عقیدت خویش بگرداند لاجرم فرمان کرد تا او را در حبسخانه بازداشتند و روزگاری در تنگنای زندان با غل و بند فرسایش دادند.
یک روز معاویه گفت نیکو آنست که محمد بن ابی حذیفه دیوانه را حاضر سازیم و او را به ملامت و شناعت از این طریق ضلالت که پیش دارد باز آریم و فرمان دهیم که بر پای شود و علی بن ابیطالب را سب کند پس کس فرستاد تا او را از زندان برآورده حاضر مجلس کردند
«فقال له معاویه یا محمد بن ابی حذیفه ألم یأن لک أن تبصر ما کنت علیه من الضلاله بنصرتک علی بن ابی طالب الکذاب ألم تعلم أن عثمان قتل مظلوما و أن عائشه و طلحه و الزبیر خرجوا یطلبون بدمه و أن علیا هو الذی دس فی قتله و نحن الیوم نطلب بدمه»
معاویه گفت ای محمد بن ابی حذیفه وقت نشده است که هوش باز آری و از این ضلالت که در نصرت علی داشتی و او مردی دروغ زن بود باز آئی؟ آیا نمی دانی که عثمان مظلوم کشته شد و عایشه و طلحه و زبیر در طلب خون او بیرون شدند و علی به تدبیرهای پنهانی او را عرضه دمار و هلاک داشت و ما امروز در طلب خون اوئیم.
[صفحه ۳۲۱]
«قال محمد بن ابی حذیفه انک لتعلم أنی أمس القوم بک رحما و أعرفهم بک قال أجل قال فوالله الذی لا اله غیره ما أعلم أحدا شرک فی دم عثمان و ألب الناس علیه غیرک لما استعملک و من کان مثلک فسأله المهاجرون و الانصار أن یعزلک فأبی ففعلوا به ما بلغک و والله ما أحد شرک فی قتله بدءا و اخیرا الا طلحه و الزبیر و عائشه فهم الذین شهدوا علیه بالعظیمه و البوا علیه الناس و شرکهم فی ذلک عبدالرحمن بن عوف و ابن مسعود و عمار و الانصار جمیعا».
«قال قد کان ذلک ای والله و انی لأشهد انک منذ عرفتک فی الجاهلیه و الاسلام لعلی خلق واحد ما زاد الاسلام فیک قلیلا و لا کثیرا و ان علامه ذلک فیک لبینه تلومنی علی حبی علیا خرج مع علی کل صوام قوام مهاجری و انصاری کما خرج معک ابناء المنافقین و الطلقآء و العتقآء خدعتهم عن دینهم و خدعوک عن دنیاک والله یا معاویه ما خفی علیک ما صنعت و ما خفی علیهم ما صنعوا اذا دخلوا انفسهم سخط الله فی طاعتک والله لا ازال احب علیا لله و لرسوله و ابغضک فی الله و فی رسوله ابدا ما بقیت».
یعنی محمد بن ابی حذیفه گفت ای معاویه تو می دانی که من از همه مردم از جهت رحم و خویشاوندی با تو نزدیکترم و از همه کس تو را نیکتر شناسم گفت بلی چنین است آنگاه گفت سوگند با خدای نمی دانم شریک و خلیطی در خون عثمان و محرک و مؤسسی در قتل او، جز تو را از آنگاه که تو را و امثال تو را در بلاد و امصار حکومت داد و تو ظلم و ستم را در بلاد و امصار به نهایت بردی و مهاجر و انصار عزل تو را خواستار شدند و او پذیرفتار نشد لاجرم در قتل او همدست شدند چنان که شنیدی و دانستی سوگند با خدای که در قتل عثمان کس شریک نبود الا طلحه و زبیر و عایشه ایشان این بلا بر عثمان آوردند و مردم را بر وی بشورانیدند و همچنان عبدالرحمان بن عوف و ابن مسعود و عمار و انصار بأسرهم همداستان شدند.
آنگاه گفت سوگند با خدای چنین بود همانا من حاضر بودم و تو را از نخست روز دانستم که در جاهلیت و اسلام به یک راه رفتی و اسلام در تو کم و بسیار فایدتی نبخشید و برهانی از این روشنتر نیست که ملامت می کنی مرا در حب علی همانا با
[صفحه ۳۲۲]
علی بیرون شد جماعتی از مهاجر و انصار که قائم اللیل و صائم النهار بودند چنان که با تو بیرون شدند فرزندان منافقین و طلقاء تو در دین ایشان خدعه افکندی چنان که ایشان در دنیای تو خدیعت افکندند سوگند با خدای ای معاویه پوشیده نیست بر تو آنچه کردی و پوشیده نیست بر ایشان آنچه کردند گاهی که بر خویشتن فروشوند و براندیشند که چه کردند، همانا خداوند بر کردار تو خشمناک است و سوگند با خدای همواره دوست علی می باشم تا خدا و رسول را خشنود بدارم و تو را دشمن می دارم در رضای خدا و رسول چند که زنده باشم.
چون سخن بدین جا آورد معاویه گفت همانا بر ضلالت و غوایت خویش باقی باشی و بفرمود تا دیگر باره‌اش به زنداخانه بردند، ببود تا وفات کرد. مکشوف باد که این قصه را فاضل مجلسی در جلد فتن روایت کرده و نیز در کتاب رجال وسیط بدین گونه مسطور است لکن به نزدیک من درست نیاید چه آنگاه که مردم مصر بر عثمان بشوریدند عبدالله بن سعد بن ابی سرح که حکومت مصر داشت عقبه بن عامر الجهنی را به نیابت خویش بگذاشت و خود طریق مدینه گرفت محمد بن ابی حذیفه بن عتبه بن ربیعه بن عبد شمس ابن عبدمناف مصر را به تحت فرمان آورد و عقبه بن عامر را خلع نمود چنان که در تاریخ مصر و کتب دیگر مسطور است و من بنده در کتاب جمل در ذیل احوال فرمان گذاران مصر به شرح نگاشته‌ام.
بالجمله این وقت امیرالمؤمنین علی (ع) در مدینه جای داشت و آغاز مخالفت طلحه و زبیر بود از آن سوی معاویه چون خبر مصر شنید با لشکری انبوه به جانب مصر شتافت و با محمد بن ابی حذیفه کار به مصالحه کرد به شرط که خود در مصر نماند محمد حکم بن الصلت را از جانب خود به حکومت مصر بازداشت و خود با چند تن از قتله عثمان بیرون آمد معاویه در عرض راه ایشان را بگرفت و محبوس نمود ایشان از حبس فرار کردند معاویه فرمان کرد تا مالک بن هبیره الکندی که حاکم فلسطین بود از قفای ایشان بتاخت و همگان را مأخوذ داشته با تیغ در گذرانید پس محمد بن ابی حذیفه کجا بود که بعد از شهادت علی (ع) بر معاویه درآید الا آن که گوئیم این
[صفحه ۳۲۳]
کلمات در میان معاویه و محمد بن ابی حذیفه آنگاه بود که محمد از مصر بیرون شد و با معاویه کار به مصالحت کرد و به حکم معاویه محبوس شد و به دست مالک بن هبیره مقتول گشت.
و دیگر از وافدین معاویه پیری سالخورده بود که جبل نام داشت فاضل مجلسی از کامل الزیاره حدیث می کند که جابر بن عبدالله انصاری گفت که چنان افتاد که من سفر شام کردم و یک روز در ظاهر دمشق با معاویه و دو پسر او خالد و یزید و دیگر عمرو بن العاص حاضر بودم که ناگاه مردی سالخورده دیدار شد که از راه عراق به شام می رسید معاویه گفت نیکو است که بر جای بباشیم تا این شیخ فرارسد پس از او پرسش کنیم که از کجا می آید و به کجا می رود لاجرم ببودیم تا شیخ برسید
«فقال له معاویه من أین أقبلت یا شیخ و الی أن ترید»
معاویه گفت ای شیخ از کجا می آئی و به کجا می روی شیخ او را پاسخ نداد عمرو بن العاص گفت ای شیخ چرا امیرالمؤمنین را اجابت نکردی گفت خداوند ما را بیرون جاهلیت تحیتی مقرر داشته و آن جز اینست
«فقال معاویه صدقت و أخطأنا و أحسنت و أسأنا السلام علیک یا شیخ»
معاویه گفت تو سخن به راستی کردی و ما خطا کردیم و تو نیکوئی کردی و ما بد کردیم و به قانون اسلام او را سلام داد و جواب بازستد آنگاه گفت نام تو چیست گفت جبل و این شیخ پیری فرتوت بود و کمری از لیف خرما بر میان و نعلی از لیف در پای داشت و کسائی سخت و مندرس پوشیده بود گوشت چهرگانش کاسته و استخوان‌های گونه برخواسته و ابروها بر فراز چشم خفته و روزگاری دراز را بدرود گفته بود معاویه گفت از کجا آهنگ سفر کردی و به کجا خواهی رفت گفت از عراق می آیم و قصد بیت المقدس دارم گفت عراق را چگونه از پس پشت انداختی گفت بخیر و برکت معاویه گفت همانا از کوفه و ارض غری می رسی؟ گفت غری کدام است معاویه گفت جای ابوتراب شیخ گفت ابوتراب کیست گفت علی بن ابیطالب.
قال له الشیخ: أرغم الله أنفک و فض الله فاک و لعن الله أمک و
[صفحه ۳۲۴]
أباک و لم لا تقول الامام العادل و الغیث الهاطل، یعسوب الدین و قاتل المشرکین و القاسطین و المارقین، سیف الله المسلول، ابن عم الرسول و زوج البتول، تاج الفقهاء و کنز الفقراء و خامس أهل العباء، و اللیث الغالب، أبوالحسنین علی بن ابی طالب (ع).
چون شیخ امیرالمؤمنین (ع) را بدین فضائل و مخائل صفت کرد معاویه گفت ای شیخ چنان می بینم که خون و گوشت تو با گوشت و خون علی آمیخته است اگر او بمیرد تو فاعل امری نباشی گفت خداوند مرا به حرمان او مبتلا نکند و حزن مرا بعد از او بزرگ دارد و لکن دانسته باش که خداوند صدق را نمی راند تا از فرزندان او یکی را بر پای نکند و حجت جهانیان نفرماید معاویه گفت ای شیخ هیچ چیز از بهر خویش به جای گذاشته باشی که بعد از تو تذکره مخامرت تو باشد
«قال ترکت الفرس الأشقر و الحجر و المدر و المنهاج لمن أراد المعراج»
گفت اسب سر خنک را و سنگ و خاک به جای گذاشتم و راه معراج را از برای آن کس که خواهد بنمودم عمرو بن العاص با معاویه گفت تواند بود که این شیخ تو را نداند و چنین ناستوده سخن راند معاویه گفت ای شیخ مرا می شناسی گفت نشناسم گفت من معاویه پسر ابوسفیان شجره زکیه و شاخه های علّیه و سید بنی امیه‌ام
«فقال له الشیخ بل أنت اللعین علی لسان نبیه و فی کتابه المبین ان الله قال و الشجره الملعونه فی القرآن و الشجره الخبیثه و العروق المجتثه الخسیسه الذی ظلم نفسه و ربه و قال فیه نبیه الخلافه محرمه علی ابن ابی سفیان الزنیم ابن الزنیم ابن آکله الأکباد الفاشی ظلمه فی العباد»
شیخ گفت ای معاویه بلکه توئی آن کس که در زبان رسول و کتاب خدا به لعین نامیده شده‌ی و شجره ملعونه در قرآن توئی و شجره خبیثه توئی و عروق خسیسه توئی، توئی که ظلم کردی نفس خود را و پروردگار خود را، توئی آن کس که رسول خدا فرمود خلافت حرام است بر پسر ابوسفیان آن گناه کار پسر گناهکار و
[صفحه ۳۲۵]
پسر هند جگر خواره آن گردن کش طاغی که ظلم و ستمش بندگان خدای را فروگرفت.
معاویه از کلمات او در خشم شد و رگهای گردنش سطبر گشت و دست به قبضه شمشیر برد و آهنگ او کرد دیگر باره خشم خویش فروخورد «ثم قال لولا أن العفو حسن لأخذت رأسک ثم قال أرأیت لو کنت فاعلا ذلک قال الشیخ اذا والله أفوز بالسعاده و تفوز أنت بالشقاوه و قد قتل من هو شر منک من هو خیر منی و عثمان شر منک»
معاویه گفت اگر نه این بود که عفو کاری ستوده است سرت را بر می گرفتم هان ای شیخ چگونه می بینی اگر چنین کنم گفت این هنگام من به کمال سعادت فایز شوم و تو غایت شقاوت را ادراک کنی همانا کسی که از من بهتر بود کشت کسی را که از تو بدتر بود [۴۳].
معاویه نگریست که در قتل پیری فرتوت که امروز و اگر نه فردا بدرود جهان خواهد کرد فایدتی نیست روی سخن را بگردانید گفت در یوم دار که علی عثمان را بکشت حاضر بودی
«فقال الشیخ تالله ما قتله و لو فعل ذلک لعلاه بأسیاف حداد و سواعد شداد و کان یکون فی ذلک مطیعا لله و لرسوله»
شیخ گفت سوگند با خدای علی عثمان را نکشت اگر او کشنده بود به مکر و خدیعت کار نمی کرد بلکه با شمشیرهای برنده و ساعدهای نیرومند او را تباه می ساخت و علی این وقت به حکم خدا و وصیت رسول خاموش بود
معاویه گفت ای شیخ آیا در یوم صفین حاضر بودی گفت حاضر بودم چه بسیار کودکان را که از سپاهیان تو یتیم کردم چه بسیار زنان را که بیوه نمودم و مانند شیر غضبناک گاهی با تیر و گاهی با سنان رزم زدم و هفتاد و سه تیر به سوی تو گشاد دادم دو تیر بر برد تو آمد و دو تیر بر مسجد تو و دو تیر بر بازوی تو که اگر جامه بازکنی نشان آن دیدار شود.
معاویه گفت ای شیخ در یوم جمل حاضر بودی گاهی که عایشه با علی قتال
[صفحه ۳۲۶]
می‌داد حق با کدام بود گفت حق با علی بود معاویه گفت مگر نه خدای فرمود
«و ازواجه أمهاتهم» یعنی زنان پیغمبر مادرهای این امت‌اند
و پیغمبر او را ام المؤمنین گفت شیخ گفت خدای نفرمود «و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی» فرمان خدای نپذیرفت و از خانه‌ی خویش به قانون جاهلیت بیرون شد و بر علی (ع) خروج کرد و همچنان مگر رسول خدا نفرمود «أنت یا علی خلیفتی علی نسوانی و أهلی طلاقهن بیدک أفتری فی ذلک معها حق حتی سفکت دمآء المسلمین و أذهبت أموالهم فلعنه الله علی القوم الظالمین و هی کامرءه نوح فی النار و لبئس مثوی الکافرین»
رسول خدا فرمود ای علی تو خلیفه‌ی منی بر زنان من و اهل من و مختاری که ایشان را طلاق گوئی و با این حال عایشه را حقی بود که چندین فتنه انگیخت تا خون مسلمانان را به هدر کرد و اموال ایشان را به هبا داد لعنت خدای بر ستمکاران همانا عایشه همانند زن نوح است که در آتش جای دارد و نا خوب جائیست جای کافران.
معاویه گفت ای شیخ از برای ما در احتجاج خود جای سخن باقی نگذاشتی پس چه وقت تاریک شد روزگار امت و فرونشست انوار رحمت
«قال لما صرت أمیرها و عمرو بن العاص وزیرها» گفت وقتی تو امیر امت شدی و عمروعاص وزیر امت معاویه بر پشت اسب به قاه‌قاه بخندید
«فقال یا شیخ هل من شی‌ء نقطع به لسانک قال و ما ذلک» معاویه گفت هان ای شیخ ببرم زبان گویای تو را به چیزی شیخ گفت گفت با چه چیز گفت با بیست شتر سرخ موی که از عسل و روغن و گندم گرانبار باشد و ده هزار درهم از بهر عیال تو عطا کنم شیخ گفت نپذیرم گفت چرا گفت از رسول خدای شنیدم
«یقول درهم حلال خیر من ألف درهم حرام» می فرمود یک درهم حلال بهتر از هزار درهم حرام است این وقت معاویه گفت اگر در دمشق اقامت جوئی سر از تنت برگیرم گفت هرگز در جائی که تو باشی اقامت نجویم چه خداوند فرماید «و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار و مالکم من دون الله من أولیآء ثم لا ینصرون»
خلاصه معنی آنست که پناهنده ستمکاران نشوید تا از آتش دوزخ زیان نبینید و جز به رحمت خداوند ظفرمند نشوید و تو ای معاویه در بدایت و نهایت ظالم
[صفحه ۳۲۷]
و ستمکاری این بگفت و طریق بیت المقدس پیش داشت:
و دیگر از وافدین بر معاویه به روایت ابن ابی الحدید ولید بن جابر بن ظالم طائیست همانا ولید در عهد رسول خدای اسلام آورد و حاضر خدمت آن حضرت گشت و بعد از رسول خدای در شمار اصحاب علی (ع) بود در صفین در خدمت امیرالمؤمنین رزم می داد و به شهامت و شجاعت نام بردار بود چون امیرالمؤمنین شهید شد و امر خلافت بر معاویه تقریر یافت ناچار از عراق آهنگ دمشق کرد و با جماعتی بر معاویه درآمد معاویه اگر چند نام او را شنیده بود و صفات او را دانسته بود لکن او را به دیدار نمی شناخت لاجرم از نام و نسب او پرسش کرد چون مکشوف داشتند روی با ولید آورد و گفت تو در لیله الهریر حاضر بودی گفت بودم گفت سوگند با خدای هنوز مسامع من از بانک تو و اصغای ارجوزه تو معطل نگشته است گاهی که بأعلی صوت ندا می کردی و این ارجوزه قرائت می نمودی:
شدوا فداء لکم امی و أب
فانما الأمر غدا لمن غلب
هذا ابن عم المصطفی و المنتجب
تنمیه للعلیآء سادات العرب
لیس بموصوم اذا نص النسب
أول من صلی و صام و اقترب
ولید گفت: آری من این شعر گفته‌ام معاویه گفت از بهر چه گفتی؟
قال: لأنا کنا مع رجل لا یعلم خصله توجب الخلافه و لا فضیله تصیر الی التقدمه الا و هی مجموعه له کان أول الناس سلما و أکثرهم علما و أرجحهم حلما فات الجیاد فلا یشق غباره یستولی علی الأمد فلا یخاف عثاره و أوضح منهج الهدی فلا یبید مناره و سلک القصد فلا تدرس آثاره فلما ابتلانا الله بافتقاده و حول الأمر الی من یشاء من عباده دخلنا فی جمله المسلمین فلم تنزع یدا عن طاعه
[صفحه ۳۲۸]
و لم نصدع صفاه جماعه علی أن لک منا ما ظهر و قلوبنا بید الله و هو أملک بها منک فاقبل صفونا و أعرض عن کدرنا و لا تثر کوی من الأحقاد فان النار تقدح بالزناد.
ولید گفت ما در گرد مردی بودیم که مجموعه صفات حسنه و فضائل حمیده بود و جامه امامت و خلافت جز بر بالای او راست نیامد و او در مسالمت و شکیبائی و دانش پژوهی و دانائی و حلم و بردباری از جمله جهانیان گرانتر به میزان می رفت و او بر لشکر دشمن می تاخت و کسش شق غبار نمی ساخت و شق صفوف می فرمود و بیم لغزش نمی نمود روشن می ساخت طریق هدایت را و نور او زایل نمی گشت و بر راه عدل و اقتصاد می رفت و آثار او محو و مندرس نمی شد آنگاه خداوند ما را به حرمان حضرت او مبتلا ساخت و امر خلافت بر تو فرود آمد ما نیز با مسلمانان موافقت کردیم نه دستی را از قبول بیعت بستیم نه سنگی در طریق جماعت شکستیم به زیادت از آن از بهر تو حاضر خدمتیم چنان که می نگری و دلهای ما در دست قدرت خداوند است و او از تو بنیروتر است اکنون آنچه را از ما ستوده دانی بپذیر و آن چه را نکوهیده خوانی پذیره مکن و کینهای قدیم را که در خاطر داری ظاهر مکن زیرا که آتش از آتش زنه افروخته گردد.
«قال معاویه و انک لتهددنی یا أخاطیی‌ء بأوباش العراق و أهل النفاق و معدن الشقاق؟»
معاویه گفت ای ولید مرا بیم می دهی به اهل عراق که جماعتی پست و فرومایه و معدن نفاق و شقاق‌اند
«فقال یا معاویه هم الذین أشرقوک بالریق و حبسوک فی المضیق و ذادوک عن سنن الطریق حتی لذت منهم بالمصاحف و دعوت الیها من صدق بها و کذبت و أمر بتنزیلها و کفرت و عرف من تأویلها ما أنکرت»
ولید گفت ای معاویه مردم عراق را به بد یاد مکن چه ایشان آن مردم‌اند که آب دهان تو را در گلوگاه تو فرو شکستند و تو را در تنگنای ذلت و بلا فروبستند و از راه خویش دفع دادند و
[صفحه ۳۲۹]
براندند چندان که مضطر و مضطرب شدی و پناهنده مَصاحف گشتی و قرآنها را بر سر سنان‌ها برآوردی و استغانت به کسی بردی که قرآن را تصدیق می کند و حال آن که تو تکذیب می کنی و پناهنده به کسی گشتی که به منزلت قرآن ایمان دارد و حال آن که تو کافری به قرآن و آگهی دارد از تأویل قرآن و تو انکار داری.
چون ولید این کلمات را به پای برد معاویه در خشم شد رنگ چهره‌اش دیگرگون گشت و چشمهایش به دوران افتاد و به جانب جماعتی از قبیله مضر و گروهی از مردم یمن که حاضر بودند نگریست
«فقال أیها الشقی الخائن انی لاخال أن هذا آخر کلام تفوه به»
گفت ای شقی خیانت کار گمان دارم که این آخر سخن بود که گفتی کنایت از آن که از این پس تو را مجال سخن نخواهم گذاشت و سرت را از تن دور خواهم کرد عفیر بن سیف بن ذی یزن بر در سرای معاویه بود چون این بدید بدانست که هم اکنون ولید دستخوش شمشیر خواهد شد پس شتاب زده از در سرای به درون آمد و نخستین به جانب مردم یمن نگریست
«فقال شاهت الوجوه ذلا و قلا کشم الله هذا الأنف کشما مرعبا»
گفت زشت باد رویهای شما ای مردم یمن چه مردم زبون و ذلیلی که شمائید خداوند قطع کند بینی‌های شما را قطع کردنی سخت و هولناک چه اگر شما را مکانتی بود ولید را که از شماست اهانتی نمی رسید آنگاه روی با معاویه کرد و گفت:
«ای والله یا معاویه ما أقول قولی هذا حبا لأهل العراق و لا جنوحا الیهم و لکن الحفیظه تذهب الغضب لقد رأیتک بالأمس خاطبت اخا ربیعه یعنی صعصعه بن صوحان و هو أعظم جرما عندک من هذا و أذکی لقلبک و أقدح فی صفاتک و أحد فی عداوتک و أشد انتصارا فی حربک ثم أثبته و سرحته و أنت الآن مجمع علی قتل هذا زعمت استصغار الجماعتنا فانا لا نمر و لا تحلی و لعمری لو وکلتک أبنآء قحطان الی قومک لکان جدک العاثر و ذکرک الداثر وحدک المفلول و عرشک المثلول فاربع علی ظلعک و اطونا علی بلاتنا لیسهل لک حزننا و یطامن لک شاردنا فانا لا نرام بوالضیم و لا نتلمظ جرع الخسف و لا نغمر بغمار الفتن و لا نرق علی العضب».
[صفحه ۳۳]
عفیر بن سیف بن ذی یزن گفت آری سوگند با خدای ای معاویه این سخن نه در حب مردم عراق گفتم و نه از میلان خاطر با ایشان لکن واجب می کند که نگاهبان مملکت و مردم ملک، خشم خویش را فرو خورد همانا دی نگران بودم که چگونه با صعصعه بن صوحان کار به رفق و مدارا کردی و حال آن که عصیان او از ولید بیشتر و خاطر تو از خشم او افروخته‌تر و او شدیدتر در شناعت تو و سخت‌تر در عداوت تو و حریصتر در محاربت تو بود او را مورد عطیت داشتی و رخصت مراجعت دادی و اکنون متفقی بر قتل ولید همانا قوم صعصعه را عظیم شمردی و مردم ما را پست و فرومایه دانستی و چنان پندار کردی که در ساحت ما سود و زیانی متصور نیست قسم به جان خودم اگر قبیله قحطان دست از تو باز می داشتند و تو را به قبیله تو باز می گذاشتند هر آینه تو هلاک می شدی و نام تو محو و مَنسی می گشت و تندی تو کندی می گرفت و ملک تو خراب می شد هان ای معاویه طریق رفق و مدارا پیش گیر و ما را با همه معایب و مثالب بپذیر تا سختیهای ما بر تو آسان شود و پراکنده‌های ما بر تو گرد آیند همانا دستخوش ظلم و ستم نشویم و پایمال پستی و ذلت نگردیم و به گرداب بلا غوطه نزنیم و بدور باش غضب متروک و مطرود نگردیم
«فقال معاویه الغضب شیطان فاربع علی نفسک ایها الانسان»
و روی این سخن با خویش داشت گفت غضب شیطان است هان ای انسان کار به رفق و مدارا می کن.
آنگاه با عفیر گفت من ولید را زحمتی نکردم و هدف غضب و خشم نساختم و پرده حرمت او را چاک نزدم اینک در نزد تست، حلم من بر وی و امثال وی تنگی نکند پس عفیر دست ولید را بگرفت و به سرای خود برد آنگاه حکم شد که از مردم یمن آن کس که در دمشق جای دارد هر تن دو دینار از مال خویش بیرون کنند این جمله چهل هزار دینار بر آمد تمام این مبلغ را به نزد ولید نهاد واو را رخصت مراجعت به عراق داد.
و دیگر از وافدین معاویه شداد بن اوس است و او بعد از وفات امیرالمؤمنین
[صفحه ۳۳۱]
علی (ع) سفر دمشق کرد و حاضر مجلس معاویه شد معاویه او را عظیم تکریم کرد و نیک ترحیب گفت و از ایام سپری شده سخنی یاد نکرد و آغاز عتابی ننمود پس یک روز که مجلس از مردم انجمنی برزگ بود گفت ای شداد برخیز و سخنی چند در مثالب علی بن ابیطالب که خود بدان جمله آگاهی بگوی
«فقال له شداد اعفنی من ذلک فان علیا قد لحق بربه و جوزی بعمله و کفیت ما کان یهمک منه و انقادت لک الامور علی ایثارک فلا تلتمس من الناس ما لا یلیق بحلمک» شداد گفت ای معاویه مرا از این فرمان مَعْفُو دار همانا علی با پروردگار خود پیوست و بدانش!
خود پاداش یافت و تو چنان که می خواستی کام یافتی و امر خلافت بر تو راست بایستاد لاجرم از مردی چیزی طلب مکن که با حلم تو درست نیاید معاویه گفت ای شداد لابد باید برخیزی و سخنی بگوئی و اگر نه در خدمت ما خالی از شک و ریب نخواهی بود شداد ناچار بر پای شد:
«فقال الحمد لله الذی افترض طاعته علی عباده و جعل رضاه عند أهل التقوی آثر من رضا خلقه، علی ذاک مضی أولهم و علیه یمضی آخرهم أیها الناس ان الآخره وعد صادق یحکم فیها ملک قادر و ان الدنیا أجل حاضر یاکل منها البر و الفاجر و ان السامع المطیع لله لا حجه علیه و ان السامع العاصی لا حجه له و ان الله اذا أراد بالعباد خیرا عمل علیهم صلحائهم و قضا بینهم فقهاوهم و جعل المال فی أسخیائهم و اذا أراد بهم شرا عمل علیهم سفآؤهم و قضا بینهم جهلاؤهم و جعل المال عند بخلائهم و ان من صلاح الولاه قرناؤها و نصحک یا معاویه من أسخطک و غشک من أرضاک بالباطل و قد نصحتک بما قدمت و ما کنت أغشک بخلافه».
در جمله می گوید خداوند واجب ساخت طاعت خود را بر بندگان خود و در نزد پارسایان و پرهیزگاران رضای خود را بر رضای خلق مختار ساخت بر این گذشتند و بر این می گذرند هان ای مردم بدانید که وعده‌ی آخرت از در صدق است و حکومت پادشاه قادر قاهر است و دنیا محضریست که دین داران و فاجران از آن بهرمند می شوند و در آن سرای بندگان مطیع جنایتی و حجتی وارد نیاید و از برای گناهکاران
[صفحه ۳۳۲]
عذری و حجتی نماند همانا گاهی که اراده کند از برای بندگان خیری نیکوان در ایشان کارفرما می شوند و دانایان ایشان قضا می کنند و بخشندگان ایشان بخش بیت المال می فرمایند و چون از بهر مردم شری اراده فرماید دیوانگان ایشان کار گذار شوند و جاهلان قضاوت کنند و مال به دست بخیلان افتد و از متصلان تو ای معاویه نیکوتر کسی است که تو را به حق نصیحت کند و به خشم آرد و خائن‌تر کسی است که تو را خشنود کند به سخنهای باطل و ترغیب دهد به کارهای زشت همانا من از نخست تو را به راستی نصیحت کردم سخن خویش را دیگرگون نکنم.
چون سخن بدین جا آورد معاویه گفت ای شداد از پای بنشین چون بنشست
«فقال له انی قد أمرت لک بمال یعینک ألست من السمحاء الذین جعل الله المال عندهم لصلاح خلقه فقال له شداد ان کان ما عندک من المال هو لک دون ما للمسلمین فعمدت جمعه مخافه تفرقه فأصبته حلالا و أنفقته حلالا فنعم و ان کان مما شارکک فیه المسلمون فاحتجبته دونهم فأصبته اقترافا و أنفقته اسرافا فان الله جل اسمه یقول
«ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین».
معاویه گفت ای شداد من تو را چندان مال دادم که غنی کردم آیا نیستم از مردم جواد که خداوند مال را از برای صلاح خلق در نزد ایشان به ودیعت نهاده شداد گفت اگر این مال خاص تست از طریق حلال به دست کردی و در طریق حلال بذل نمودی نیکوکاری است و اگر مسلمانان را در آن مال شراکتی و نصیبه‌ایست و تو از ایشان بازداشتی و خاص خود پنداشتی و در انفاق تبذیر نمودی خداوند مبذرین را برادران ابلیس نامیده. معاویه گفت آن مال از بهر شداد مقرر داشته‌ام او را تسلیم دارید تا به اهل خویش با شود از آن پیش که جنون او بر وی غلبه کند شداد گفت «المغلوب علی عقله بهواه سوای» یعنی آن کس که عقل او مغلوب هوای نفس اوست جز من است این بگفت و عطایای معاویه را نپذیرفت و طریق مراجعت پیش گرفت.
[صفحه ۳۳۳]
و دیگر از وافدین معاویه به روایت ابومخنف لوط بن یحیی ابوالطفیل الکنانی است که بعد از وفات امیرالمؤمنین (ع) چون سلطنت معاویه استقرار یافت بر وی درآمد «فقال له معاویه أکنت فیمن حضر قتل عثمان قال لا و لکنی ممن حضر و لم ینصره» معاویه گفت ای ابوالطفیل آیا حاضر بودی در قتل عثمان و در شمار کشندگان اوئی گفت نیستم لکن از آن جماعتم که حاضر بودند و او را نصرت نکردند گفت چه چیز منع کرد تو را از نصرت و حال آن که نصرت او بر تو واجب بود
«قال منعنی منه ما منعک اذ تربصت به ریب المنون و أنت بالشام»
گفت مرا منع کرد آن چیز که تو را منع کرد گاهی که با لشکر ساخته در شام نشستی و به انتظار مرگ او روز بردی معاویه گفت مگر نمی بینی که من در طلب خون او رنج می برم و از کشندگان او کیفر می کشم ابوالطفیل گفت خونخواهی تو چنانست که شاعر جعفی گوید:
لا لفینک بعد الموت تند بنی
و فی حیاتی ما زودتنی زادا
و دیگر از وافدین معاویه قیس بن سعد بن عباده‌ی انصاریست که بعد از عام الجماعه با جماعتی از انصار بر معاویه درآمد
«فقال لهم معاویه یا معشر الأنصار بم تطلبون ما قبلی فوالله لقد کنتم قلیلا معی کثیرا علی و لفللتم حدی یوم صفین حتی رأیت المنایا تلظی فی اسنتکم و لهجوتمونی باشد من وقع الاشافی حتی اذا أقام الله ما حاولتم مثله فلم أدع فیکم وصیه رسول الله هیهات أبی الحقین العذره»
معاویه گفت ای جماعت انصار به چه دست آویز طلب می کنید چیزی را که در دست منست سوگند با خدای کم افتاده است که شما به پشتوانی من جنبش کنید و نصرت مرا طلب فرمائید بلکه همواره به خصمی من میان بستید و سورت مرا درهم شکستید چندان که در یوم صفین مرگ را بر سنانهای شما معاینه کردم و همچنان مرا با زبان بیازردید و هجا گفتید به کلماتی که هر ثلمه کننده شکافنده‌تر بود تا گاهی که خداوند بر پای داشت چیزی را که شما مانند آن را همی جستید و من وصیت رسول خدای را دست باز نداشتم و جانب شما را فرو نگذاشتم هیهات من فریب شما را نخورم و عذر شما را
[صفحه ۳۳۴]
به دروغ نپذیرم.
«فقال قیس طلب ما قبلک بالاسلام الکافی به الله لا بما منت به الیک الأحزاب و أما عدواتنا لک فلو شئت کففتها عنک و أما هجونا ایاک فقول یزول باطله و یثبت حقه و أما استقامه الأمر فعلی کره کان منا و أما فلنا حدک یوم صفین فانا کنا مع رجل نری طاعته لله طاعه و أما وصیه رسول الله بنا فمن آمن به رعاها بعده و أما قولک ابی الحقین فلیس دون الله ید تحجزک عن مسائتک یا معاویه»
قیس گفت طلب چیزی که امروز در دست تست به حکم اسلام است و آن را خداوند کافل و کافی است پس مسلمانان بهره خود طلبند لاجرم واجب می کند که متقاعد در طلب نباشند و توانی نجویند و معین تو در پشتوانی منتی بر تو ننهد و این که ما را دشمن خود دانی و از یوم صفین یاد کنی اگر خواهی توانی ما را به نیکوئی و مهربانی دوست گردانی و این که گوئی ما تو را هجا گفتیم جای عتاب نیست چه اگر سخن به باطل رفت زایل گردد و اگر به حق گفته سترده نشود و این که از قوام امر خویش سخن کردی این کار بر ما گران افتاد و ما مکروه داشتیم و این که گوئی سورت تو را در صفین شکتستیم ما در خدمت مردی بودیم که طاعت او را طاعت خدای دانستیم و این که وصیت رسول خدای را نگاهداشتی و رعایت انصار را فرو نگذاشتی حمل منتی بر ما نتوانی آورد چه هر کس ایمان به رسول خدای دارد وصیت او را پس از او فرو نگذارد و این که تمثل کردی به «ابی الحقین» [۴۴] در حق ما جز دست قدرت خداوند منع دنائت و مسائت تو نتواند کرد.
چون سخن بدین جا آورد معاویه از در کراهت گفت اکنون بگوئید تا چه خواهید باشد که حاجات شما را قرین اسعاف دارم و رخصت مراجعت فرمایم؟
[صفحه ۳۳۵]
و قیس بن سعد از شیعیان خاص علی (ع) بود و در زهد و دیانت و فرمان برداری خداوند همانند نداشت در خبر است که وقتی نماز می گذاشت چون سر فروداشت در موضع سجده ماری نگریست با سر خویش مار را دفع داد چون پیشانی بر خاک نهاد آن مار بازشد و مانند طوقی بر گردنش درافتاد قیس نماز را استوار بداشت و چیزی از فرض و سنت نماز نکاست چون از نماز فراغت جست دست فرابرد و ما را بگرفت بیفکند.
و دیگر از وافدین معاویه جمیل بن کعب الثعلبی بود و او مردی از شیعیان علی (ع) است چون امر خلافت بر معاویه محکم بایستاد فرمان کرد تا او را گرفته مغلولا به درگاه آوردند چون چشم معاویه بر او افتاد
«قال الحمد لله الذی امکننی منک ألست القائل فی یوم الجمل»
گفت سپاس خداوند را که مرا بر تو نصرت داد تو آن کس نیستی که در جنگ جمل این شعر قراءت کردی:
أصبحت الامه فی أمر عجب
و الملک مجموع غدا لمن غلب
قد قلت قولا صادقا غیر کذب
ان غدا تهلک أعلام العرب
جمیل گفت ای معاویه این سخن را بگذار که از بهر تو سودی نکند بلکه زیانی و مصیبتی باشد معاویه گفت کدام نعمت از این بزرگتر است که خداوند مرا بر مردی ظفرمند کرد که در ساعتی از اصحاب من عددی کثیر طعمه شمشیر ساخت آن گاه فرمان داد که سر از تن او دور کنند
«فقال جمیل اللهم ان معاویه لم یقتلنی فیک و لا لانک ترضی قتلی و لکن قتلنی علی حطام الدنیا فان فعل فافعل به ما هو أهله و ان لم یفعل فافعل به ما أنت أهله» یعنی ای پروردگار من! معاویه مرا در راه تو نمی کشد و مرتکب این امر نمی شود از برای آن که تو را از قتل من خشنود کند لکن در حب دنیا و طلب حطام دنیوی مقتول می سازد پس اگر این کار کرد تو آن کار کن که سزاوار اوست و اگر دست بازداشت تو آن کار کن که سزاوار تست
«فقال معاویه لعنک الله لقد سببت فأبلغت فی السب و دعوت فأبلغت فی الدعاء» معاویه گفت خداوند تو را لعن کند که فحش گفتی و سب کردی و به نهایت بردی شتم و سب را
[صفحه ۳۳۶]
دعا کردی و به کمال آوردی دعا را و چون جمیل از بزرگان قبیله ربیعه بود او را رها ساخت و تمثل به شعر نعمان بن منذر جست ابن کلبی روایت کند که نعمان بن منذر جز این شعر هیچ وقت شعر نگفت:
تعفو الملوک العادلون عن الجلیل بفضلها
و لقد تعاقب فی الیسیر و لیس ذاک لجهلها
الا لیعرف فضلها فیخاف شده نکلها
و دیگر از وافدین معاویه عدی بن حاتم الطائی است
در خبر است که عدی بر معاویه درآمد «فقال له ما فعلت الطرفات یعنی اولاده قال قتلوا مع علی قال ما أنصفک علی قتل اولادک و ابقی اولاده فقال عدی ما انصفت علیا اذ قتل و بقیت بعده»
معاویه گفت ای عدی چه کردی با پسرهای خود که با خویشتن نیاوردی گفت در رکاب علی (ع) کشته شدند معاویه گفت علی در حق تو انصاف نکرد فرزندان تو را کشت و فرزندان خود را باقی گذاشت عدی گفت من داد ندادم علی را گاهی که او کشته شد و من زنده ماندم.
فقال معاویه اما انه قد بقیت قطره من دم عثمان لا یمحوها الادم شریف من اشراف الیمن قال عدی والله ان القلوب التی ابغضناک بها لفی صدورنا و ان سیوفنا التی قاتلناک لعلی عواتقنا و لئن ادنیت من الغدر الینا شبرا لندنین الیک من الشر شبرا و ان مر الحلقوم و حشرجه الحیزوم لاهون الینا ان نسمع المساءه فی علی فسل السیف یا معاویه ببعث السیف.
معاویه گفت دانسته باشید قطره‌ی از خون عثمان هنوز به جای است و سترده نمی شود مگر به خون شریفی از اشراف یمن عدی گفت سوگند با خدای آن دلها که آکنده از خشم تو بود در سینهای ماست و آن شمشیرها که تو را با آن قتال می دادیم بر دوشهای ماست همانا اگر از در غدر و خدیعت شبری با ما نزدیک شوی در طریق شر تو را شبری نزدیک شویم دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسانتر است از این که سخنی ناهموار در حق علی اصغا نمائیم و کشیدن شمشیر ای معاویه به انگیزش شمشیر است.
[صفحه ۳۳۷]
معاویه مصلحتِ وقت را در جنبش خشم و غضب ندانست روی سخن را بگردانید و کتاب خویش را فرمان کرد که کلمات عدی را مکتوب سازید که همه پند و حکمت است و با عدی چنان به مهربانی سخن پیوست که گفتی هرگز با او به درشتی سخن نکرده.
و دیگر از وافدین معاویه سعد بن ابی وقاص و اسم ابی وقاص مالک بن اهیب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب القرشی الزهری است و کنیت او ابواسحق است و در عام الجماعه بر معاویه درآمد و او را به امارت مؤمنین سلام نداد
بر معاویه گران آمد گفت اگر خواستم که بر من به امارت مؤمنین سلام دهی نتوانستی سر برتافت سعد گفت مؤمنین مائیم کی تو را به امارت خویش اختیار کردیم که امیرالمؤمنین خطاب کنیم؟
هان ای معاویه تو از این کار به دست کرده‌ی شادمانی لکن ما به کردار تو مسرور نیستیم و من به هیچ کاری در نیاویختم و یک محجمه خون نریختم معاویه گفت ای ابواسحق من و پسر عم تو علی فراوان خون ریختیم اکنون بیا و بر کنار من در این سریر بنشین تا حدیث کنیم سعد بیامد و بنشست.
معاویه گفت ای ابواسحق تو را چه بازداشت که در طلب خون امام مظلوم مرا اعانت نکردی سعد گفت ای معاویه تو همی خواستی که من با تو متفق شوم و با علی بن ابی طالب علیهماالسلام قتال دهم و حال آن که از رسول خدای شنیدم که او را فرمود «انت منی بمنزله هارون من موسی» یعنی ای علی تو وصی منی و خلیفه منی چنان که هارون موسی را بود معاویه گفت تو خود از رسول خدای این سخن شنیدی؟ گفت هر دو گوشم کر باد اگر نشنیده باشم معاویه گفت اگر من این شنیدم هرگز با او قتال ندادم سعد گفت من با این همه پای در دامن پیچیدم و از حرب مسلمین تقاعد ورزیدم تا امر بر من روشن گردد معاویه گفت این کار بیرون حکم خداوند کردی چه خدای می فرماید.
«و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فأصلحوا بینهما فان بغت
[صفحه ۳۳۸]
احدیهما علی الأخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی‌ء الی أمر الله» [۴۵].
در خبر است که معاویه روی به مردم شام کرد و گفت اینک صدیق علی ابن ابیطالب سعد بن ابی وقاص است مردم به جانب او نگران شدند و علی (ع) را هدف سب و شتم ساختند سعد وقاص بگریست معاویه گفت ای سعد این گریه چیست گفت از بهر آن که این جماعت علی را سب می کنند و مرا استطاعت دفع ایشان نیست و حال آن که در علی خصالی است که اگر یکی از آنها در من باشد با دنیا و آنچه در دنیاست برابر نکنم
نخست آن که گاهی که علی (ع) در یمن بود مردی رنجیده خاطر از نزد او به حضرت رسول آمد و خواست آغاز شکایت کند رسول خدا فرمود سوگند می دهم تو را به خدائی که مرا به رسالت مخصوص داشت آیا با علی خشمناکی گفت آری یا رسول الله.
قال: ألا تعلم أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قال: بلی! قال: فمن کنت مولاه فعلی مولاه.
رسول خدا فرمود آیا نمی دانی که من اولی به تصرفم در جان و مال مؤمنین؟ عرض کرد چنین است فرمود پس هر که را من مولایم علی نیز مولای اوست مکشوف باد که من بنده در کتاب رسول خدای در ذیل قصه سفر کردن علی (ع) به یمن این حدیث را به شرح نگاشته‌ام به روایت احمد حنبل و دیگران آن مرد بریده الحصیب بود که شکوی به حضرت رسول آورد بالجمله بر سر داستان رویم
سعد وقاص گفت دویم آن که در یوم خیبر گاهی که عمر بن الخطاب و اصحاب او از حربگاه به هزیمت باز شتافتند.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: لاعطین الرایه غدا انسانا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله.
فرمود فردا علم را به دست کسی می دهم که دوست دارد او خدا و رسول را و
[صفحه ۳۳۹]
خدا و رسولش دوست دارند او را و روز دیگر رمد آن حضرت را زایل ساخت و رایت جنگ را بدو داد تا برفت و فتح خیبر فرمود سیم آن که در سفر تبوک او را به خلیفتی خود در مدینه باز گذاشت علی (ع) عرض کرد یا رسول الله مرا با کودکان و زنان به جای می گذاری.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی الا أنه لا نبی بعدی.
فرمود رضا نمی دهی که در نزد من چنان باشی که هارون موسی را یعنی وصی من و خلیفه من تو باشی الا آن که بعد از من پیغمبری نیست.
چهارم آن که رسول خدا به حکم خداوند ابواب مسجد را به جمله مسدود داشت مگر باب علی را که گشاده گذاشت پنجم چون این آیت مبارک بیامد.
«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا».
این وقت رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را بخواند.
فقال: أللهم هؤلاء أهلی فأذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا.
عرض کرد پروردگارا اهل من ایشانند تو پاکیزه و مطهر بدار ایشان را از رجس همانا این حدیث را ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه و فاضل مجلسی در جلد فتن و کتاب روضه می نگارند هر یک بتباینی اندک.
اما مسعودی در مروج الذهب می گوید چون سعد بن ابی وقاص سخن بدین جای رسانید بر پای شد که بیرون رود معاویه او را صفیری زد که بنشین و پاسخ آنچه گفتی بشنو گفت من هرگز از جانب تو هدف ملامت نشوم اگر آنچه گفتی به صدق سخن کردی چرا با علی بیعت ننمودی و او را نصرت نکردی سعد گفت سوگند با خدای که من سزاوارترم که تو برخیزی و این خلافت و امارت را به من سپاری معاویه گفت تو نسب به جماعت بنی عذره می بری و این نسب تو را ازین منصب
[صفحه ۳۴]
دفع می دهد. شعر سید محمد حمیری به این معنی اشارتیست:
سائل قریشا بها ان کنت ذاعمه
من کان اثبتها فی الدین اوتادا
من کان اقدمها سلما و اکثرها
علما و اظهرها اهلا و میلادا
من وحد الله اذ کانت مکذبه
تدعو مع الله اوثانا و اندادا
من کان یقدم فی الهیجاء و ان نکلوا
فیها و ان بخلوا عن قربه جادا
من کان اعدلها حکما و اقسطها
حلما و أصدقها و عدا و ایعادا
ان یصدقوک فلن یعدوا اباحسن
ان انت لم تبق للابرار حسادا
ان انت لم تبق من تیم أخاسلف
و من عدی لحق منه الحادا
او من بنی عامر او من بنی أسد
رهط العبید بنوجهل و أوغادا
و رهط سعد و سعد کان قد علموا
عن مستقیم لدین الله صدادا
قوما تداعوه دنیا ثم سادهم
لولا خمول بنی زهر لما سادا
در خبر است که وقتی سعد بن ابی وقاص شنید که علی (ع) با خوارج قتال داد و ذوالثدیه نیز در میان کشتگان بود و خبر رسول خدا صلی الله علیه و آله در حق علی (ع) و ذوالثدیه راست آمد چنانکه در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به شرح رقم کردیم سخت در قلق و اضطراب افتاد
«و قال والله لو علمت ان ذلک کذلک لمشیت الیه و لوحبوا گفت اگر می دانستم که خبر رسول خدا در حق علی راست می آید هر آینه به سوی علی می رفتم اگر همه به غیر بدن و با دست و شکم رفتن بود.
و دیگر از وافدین معاویه محمد بن عبدالله حمیری و هشام المرادی و مردیست که او را طرماح گفتند این هر سه تن در محضر معاویه حاضر شده‌اند معاویه فرمان داد تا یک بدره زر سرخ بیاوردند و در پیش روی او گذاشتند پس روی بدیشان آورد و گفت ای معشر شعرای عرب!
«قولوا قولکم فی علی و لا تقولوا الا الحق و انا نفی من صخر بن حرب ان أعطیت هذه البدره الا من قال الحق»
یعنی انشای سخن کنید در حق علی و جز به راستی سخن مکنید و من پسر ابوسفیان نیستم اگر این بدره زر را عطا نکنم با آن کس که
[صفحه ۳۴۱]
در حق علی سخن بحق گوید.
نخستین طرماح برخاست و کلمه چند بگفت و در حق علی نکوهیده سخن کرد معاویه گفت بنشین همانا خداوند بر ضمیر تو داناست و بر مکان تو بینا از پس او هشام المرادی برخاست او نیز در حق علی ناستوده گفت معاویه گفت بنشین خداوند مکانت و منزلت شما را نیکو می داند این وقت عمرو بن العاص با محمد بن عبدالله الحمیری که در شمار دوستان او بود گفت برخیز و چیزی بگوی و جز به حق سخن مپرداز پس محمد برخاست -.
«ثم قال یا معاویه قد آلیت ألا تعطی هذه البدره الا قائل الحق فی علی قال نعم أنا نفی من صخر بن حرب ان أعطیتها منهم الا من قال الحق فی علی» محمد گفت ای معاویه تو سوگند یاد کردی که عطا نکنی این بدره را الا آن کس را که در حق علی سخن به صدق کند گفت چنین است من پسر ابوسفیان نیستم اگر جز این کنم این بدره آن کس راست که در حق علی سخن به صدق کند پس محمد آغاز این اشعار کرد:
بحق محمد قولوا بحق
فان الافک من شیم اللئام
أبعد محمد بأبی و أمی
رسول الله ذی الشرف الهمام
ألیس علی أفضل خلق ربی
و أشرف عند تحصیل الأنام
ولایته هی الایمان حقا
فذرنی من أباطیل الکلام
و طاعه ربنا فیه و فیها
شفآء للقلوب من السقام
علی امامنا بأبی و أمی
أبوالحسن المطهر من حرام
امام هدی أتاه الله علما
به عرف الحلال من الحرام
[صفحه ۳۴۲]
و لو أنی قتلت النفس حبا
له ما کان فیها من أثام
یحل النار قوم یبغضوه
و ان صاموا و صلوا ألف عام
و لا والله ما ترکوا صلوه
بغیر ولایه العدل الامام
امیرالمؤمنین بک اعتمادی
و بالغرر المیامین اعتصامی
برئت من الذی عادا علیا
و حاربه من أولاد الحرام
تناسوا نصبه فی یوم خم
من الباری و من خیر الأنام
برغم الأنف من یشنا کلامی
علی فضله کالبحر طام
و أبرء من أناس أخروه
و کان هو المقدم بالمقام
علی هزم الأبطال لما
رأوا فی کفه ما حی الحسام
علی آل النبی صلوه ربی
صلوه بالکمال و بالتمام
معاویه گفت تو از این جمله به راستی سخن کردی و آن بدره زر را با وی عطا کرد.
و دیگر از وافدین معاویه احنف بن قیس و حارثه بن قدامه السعدی و حباب بن یزید المجاشعی است چون بعد از عام الجماعه بر معاویه درآمدند «فقال معاویه للأحنف أنت الساعی علی امیرالمؤمنین عثمان و خاذل ام المؤمنین عائشه و الوارد المآء علی علی بصفین؟»
معاویه گفت ای احنف توئی که سعی و سعایت در قتل عثمان کردی و ام المؤمنین عایشه را منکوب و مخذول گذاشتی و با علی در شریعت فرات با من مقاتلت آراستی.
«فقال الاحنف یا امیرالمؤمنین من ذاک ما أعرف و منه ما انکر أما امیرالمؤمنین عثمان فأنتم معشر قریش حصرتموه بالمدینه و الدار متباعده نازحه و قد حصره
[صفحه ۳۴۳]
المهاجرون و الانصار بمعزل و کنتم بین خاذل و قاتل و أما عائشه فانی خذلتها فی طول باع و رحب سرب و ذلک أنی لم أجد فی کتاب الله الا ان تقر فی بیتها و أما ورودی بصفین فانی وردت حین اردت أن تقطع رقابنا عطشا».
احنف گفت ای معاویه من از کار عثمان آگهی ندارم لکن بر خذلان عایشه منکر نیستم اما در قتل عثمان شما ای جماعت قریش او را در مدینه به محاصره انداختید و با اظهار قربت و قرابت دست باز داشتید و مهاجر و انصار او را حصار دادند لاجرم در میان قتل و خذلان کاری به دست کردید اما خذلان عایشه را از بهر آن خواستم که از حد خویش بیرون شتافت و از آنچه محکوم بود سر بر تافت چه از کتاب خدای نیافتم جز این که او در سرای خویش اقامت کند اما ورود من به صفین چنان بود که وقتی وارد شدم که تو بر آن اندیشه بودی که ما را عطشان گردن بزنی.
در خبر است که معاویه بدین کلمات خطبه کرد «فقال ایها الناس ان الله تعالی قال: «و ان من شی‌ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» فعلام تلوموننی اذا قصرت عنکم فی عطایاکم».
گفت ای مردمان خداوند می فرماید خزاین همه اشیاء در نزد ماست لکن فرونمی‌فرستیم الا باندازه‌ی که خود می دانیم همچنان است حال عطایای شما هر کس را به اندازه‌ی که می دانم بذل می فرمایم واجب نمی کند که از قلت آن مرا ملامت کنید «فقال له الاحنف ابن قیس انا و الله ما نلومک فیما فی خزائن الله و لکن وضعت یدک علی ما أنزل الله من خزائنه فجعلته فی خزائنک و حلت بیننا و بینه».
احنف گفت سوگند با خدای ما تو را ملامت نمی کنیم در آنچه در خزانه‌ی خداست لکن آنچه را خدای از خزانه خود فرو فرستاد تو در خزانه‌ی خود فراهم آورده‌ی و دست تصرف بر زبر آن نهاده و میان ما و آن حاجز و حایل شده این وقت معاویه از احتجاج دست باز کشید و احنف را پنجاه هزار دهم داد و اصحاب او را هر یک جداگانه عطیتی فرمود و گفت دیگر چه حاجت داری احنف گفت حاجت
[صفحه ۳۴۴]
من آنست که احسان خویش را از مردم باز نگیری و عطایای ایشان را به هنگام برسانی و گاهی که از ما مدد بخواهی مردم فرمان پذیر و کافی به سوی تو گسیل سازیم.
آنگاه حباب را سی هزار درهم عطا کرد پس حباب به نزدیک معاویه آمد و گفت دانسته که احنف جانب علویه را فرو نگذارد و مرا نیز شناخته که از معاویه دست بازندارم چونست که احنف را پنجاه هزار درهم عطا کنی و مرا سی هزار درهم؟ معاویه گفت من دین احنف را به دین دراهم خریدم حباب گفت نیز دین مرا خریده معاویه نیز ناچار بیست هزار درهم بر افزود تا قرن احنف باشد لکن حباب افزون از هفته نزیست و چون وداع جهان گفت آن مال را به سوی معاویه باز گردانیدند فرزدق این شعر در این معنی انشاد کرد:
أتاکل میراث الحباب ظلامه
و میراث حرب جامد لک ذائبه
ابوک و عمی یا معوی أورثا
تراثا و یختار التراث أقاربه
و لو کان هذا الدین فی جاهلیه
عرفت من المولی القلیل جلائبه
و لو کان هذا الامر فی غیر ذلکم
لادیته او غص بالماء شاربه
فکم من أب لی یا معاویه لم یکن
أبوک الذی من عبدشمس یقاربه
آن گاه نوبت به حارثه بن قدامه افتاد
«فقال معاویه من انت قال انا حارثه بن قدامه» معاویه گفت تو کیستی گفت من حارثه‌ام و این نام اشعاری از شجاعت من می کند چه حارث به معنی شیر است این سخن بر معاویه ناگوار آمد گفت گمان آنست که تو مکس نحل باشی «فقال لا تفعل یا معاویه قد شبهتنی بالنحله و هی والله حامیه اللسعه حلوه البصاق و ما معاویه الا کلبه تعاوی الکلاب و ما امیه الا تصغیر امه»
حارثه گفت ای معاویه چنین مکن مرا با نحله مانند می کنی سوگند با خدای که نحله دشمن را با گزیدن دفع می دهد و با آب دهان عسل می انگیزد اما معاویه جز سگی نباشد که بر سگان دیگر بانگ می زند و امیه تصغیر امه است که به معنی کنیزک است.
[صفحه ۳۴۵]
«فقال معاویه لا تفعل قال انک فعلت و فعلت» معاویه گفت چنین مکن گفت تو کردی و من کردم معاویه گفت اکنون بیا در سریر من با من بنشین و این وقت احنف و حباب در سریر معاویه جای داشتند حارثه گفت من بر سریر تو نخواهم نشست
«قال: لانی رایت هذین قد اما طاک عن مجلسک فلم اکن لا شارکهما»
حارثه گفت از بهر آن که من نگرانم که این دو مرد جای بر تو تنگ کرده‌اند و تو را از مجلس به یک سوی برده‌اند من در این کار زشت با ایشان هم دست نخواهم شد معاویه گفت ای حارثه نزدیک شو که مرا با تو مساره‌ایست و سخنی پوشیده خواهم گفت.
چون حارثه نزدیک شد در گوش او گفت که من بر بذل دینار دین این دو مرد را خریده‌ام حارثه گفت دین مرا نیز بخر معاویه گفت ای حارثه چنین کنم سخن بلند مکن و بعضی از کلمات احنف را با معاویه آنجا که یزید علیه اللعنه را ولایت عهد می دهد انشاء الله مرقوم خواهیم داشت.
و دیگر از وافدین معاویه صعصعه بن صوحان است همانا قصه رسالت صعصعه را از جانب امیرالمؤمنین (ع) به سوی معاویه در کتاب صفین به شرح نگاشتیم و مخاطبات او را با معاویه مخصوص کتاب وافدین داشتیم همانا منصوری در جزو ثالث از کتاب زبده الفکره فی تاریخ الهجره که مخصوص در احوال بنی امیه نگاشته و مسعودی نیز در مروج الذهب بدان اشارتی فرموده گاهی که امیرالمؤمنین به صحبت صعصعه مکتوب خویش را به معاویه فرستاد صعصعه طی مسافت کرده وارد دمشق گشت و بر در سرای معاویه آمد و حاجت را گفت معاویه را آگهی ده که رسول از جانب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب می رسد، اجازت کن تا در آید. جماعتی از بنی امیه که حاضر باب بودند این کلمات را از صعصعه نپسندیدند و سر و مغز او را با مشت و نعل بکوفتند صعصعه بانگ برداشت که اگر کسی بگوید پروردگار من خداست او را می کشید آواز گیر و دار ایشان گوشزد معاویه شد گفت چیست این هایاهوی گفتند رسولی از جانب علی (ع) می رسد و کتابی از علی (ع) می آورد گفت چه کس است گفتند مردی از عرب است که صعصعه نام دارد معاویه گفت سوگند با خدای
[صفحه ۳۴۶]
که او تیری از تیرهای علی (ع) است که به من رسیده است که او از خطبای عرب و زعمای اهل ادبست و سخت خواستار بودم که او را دیدار کنم و او را رخصت بار داد.
پس صعصعه درآمد
«فقال السلام علیک یا ابن ابی سفیان هذا کتاب امیرالمؤمنین»
معاویه را از این تحیت که موجب تحقیر بود و از این که علی را بر مؤمنان أمیر خواند بد آمد گفت اگر در سنت جاهلیت و شریعت اسلام قتل رسول روا بود تو را زنده نگذاشتم آنگاه خواست محل قریحت و مقام بلاغت او را مکشوف سازد و بداند که طبعا سخن می گوید یا به تکلف این کلمات به هم می پیوندد و گفت از کدام قبیله‌ی گفت از نزار گفت نزار را صفت کن «قال کان اذا غزا انکمش و اذا لقی افترش و اذا انصرف احترش» یعنی چون آهنگ رزم کنند عجلت جویند و چون دشمن را دیدار کنند غالب گردند و چون از مصاف گاه منصرف با غنایم روند معاویه گفت در اولاد نزار از کدام طایفه‌ی گفت از ربیعه فرمود ربیعه را خصلت چیست «قال کان یطیل النجاد و یعول العباد و یضرب ببقاع الارض العماد» یعنی مردان ربیعه بلند بالایند و بندهای شمشیر را بلند دارند و مردم را کافی و کفیل‌اند و در بقاع عالیه و اراضی معروفه نشیمن کنند، معاویه گفت در میان ربیعه با کدام قبیله نسب می بری گفت جدیله گفت جدیله چه کسانند
«قال کان فی الحرب سیفا قاطعا و فی المکرمات غیثا نافعا و فی اللقاء لهبا ساطعا».
گفت جدیله در جنگ شمشیر برنده، و در کرم ابر بارنده، و در مبارزت نار فروزنده‌اند معاویه گفت در میان جدیله از کدام جماعتی گفت عبد القیس گفت عبدالقیس را بازنمای
«قال کان خطیبا خضرما ابیض وهابا یقدم لضیفه ما وجد و لا یسئل عما فقد کثیر المرق طیب العرق یقوم للناس مقام الغیث من السماء»
گفت عبد القیس خطیبی است چون بحر دمنده و پاکدامنی است معطی و بخشنده و پذیرائی کند مهمان را بهر چه تواند یافت و نگران نشود آنچه را که از دست داد خورش فراوان نهند و پاک و پاکیزه دمند چنان سودمندند مردمان را که باران آسمان.
[صفحه ۳۴۷]
معاویه گفت وای بر تو ای پسر صوحان تو این طوایف را به تمام مفاخرت و مباهات ستایش کردی از بهر قریش چه به جای گذاشتی «قال بلی والله یابن ابی سفیان ترکت لهم ما لا یصلح الالهم ترکت لهم الاحمر و الابیض و الاصغر و الاشقر و السریر و المنبر و الملک الی المحشر»
صعصعه گفت ای پسر ابوسفیان از برای قریش باز گذاشتم آنچه را سزاوار ایشان دانستم همانا شترهای رونده و شمشیرهای برنده و نیزه‌های خطی و اسبهای تازی و تخت سلطنت و منبر خلافت و پادشاهی تا روز قیامت را خاص ایشان گذاشتم.
معاویه بدین کلمات شاد شد و چنان دانست که این صفات شامل تمامت قریش است گفت سخن به صدق کردی و ایشان چنین‌اند که صفت نمود صعصعه مکنون خاطر او را دانست «فقال لیس لک و لا لقومک فی ذلک اصدار و لا یراد بعدتم عن انف المرعی و علوتم عن عذب الماء»
صعصعه گفت ای معاویه در آنچه شرح دادم از برای تو و از برای قوم تو آمد شدنی نیست شما دورید از چریدن این مرعای مهنا و نوشیدن این زلال گوارا معاویه گفت ای پسر صوحان چرا و از بهره چه ما را از این متاع بهری و نصیبی نیست «فقال الویل لاهل النار ذلک لبنی هاشم» گفت این مکانت و منزلت خاص بنی هاشم است و بهره شما جز آتش دوزخ نیست.
چون سخن بدینجا آورد معاویه گفت برخیز و فرمان کرد تا او را از سرای بیرون کنند «فقال الوعد ینسی عنک لا الوعید من اراد المناجزه یقبل المحاجزه»
گفت وعده‌های نیکو را از پس پشت انداختی و بدانچه بیم دادی در ایستادی و آن کس که آهنگ مناجزه می کند قبول محاجزه بایدش کرد چون بیرون شد معاویه گفت بیهوده سید سلسله و ستوده قبیله نشد پس روی با بنی امیه کرد و گفت مرد چنین باید بود.
و همچنان یک روزه معاویه با صعصعه گفت ای پسر صوحان تو در شناخت قبایل عرب دانائی اهل بصره را از بهر من صفت کن و از یوم جمل و غلبه جماعتی بر جماعتی خاموش باش
«فقال البصره واسطه العرب و منتهی السؤدد و الشرف و هم أهل الخطط فی اول الدهر و آخره و قد دارت بهم سروات العرب کدوران الرحی علی قطبها»
[صفحه ۳۴۸]
گفت بصره واسطه القلاده و بیت القصیده اراضی عرب و منتهای سیادت و شرافت است، و اهالی بصره صاحب خطط عظیمه و بانی هیاکل جسیمه‌اند و مدار بزرگان عرب بر ایشان است چنان که مدار آسیا بر قطب است.
معاویه گفت اکنون خوی و خصلت اهل کوفه را بازگوی قال قبه الاسلام و ذروه الکلام و مظان ذوی الاعدام الا ان لها اخلاقا تمنع ذوی الامر الطاعه و تخرجهم عن الجماعه و تلک اخلاق ذوی الهیبه و القناعه»
گفت کوفه بارگاه اسلام و جولانگاه کلام و امید گاه مساکین و پناه ارامل و ایتام است الا آن که اهل کوفه را خصلتی است که خداوندان امر سر به طاعت فرو نمی دارند و ایشان را در میان جماعت نمی گذارند و این خوی صاحبان هیبت و قناعت است معاویه گفت اهل حجاز را چگونه یافته؟
«قال اسرع الناس الی فتنه و اعجزهم عنها و اقلهم عناء فیها غیر ان لهم ثباتا فی الدین و تمسکا بقوه الیقین و یتبعون الائمه الابرار و یخالفون الفسقه الفجار» گفت مردم حجاز جماعتی سبک سرند عجلت کنند در انگیزش فتنه و از دفع آن عاجز باشند، و مردمی تنگدست و محنت زده‌اند الا آن که استوارند در دین و متمسک‌اند بعلم الیقین متابعت می کنند ائمه ابرار را و مخالفت می نمایند فاسقان فجار را. معاویه گفت ابرار کدام‌اند و فاسقان فجار کدام «قال یا ابن ابی سفیان ترک الخداع من کشف القناع علی و اصحابه من الائمه الابرار و أنت و اصحابک من اولئک»
گفت ای پسر ابوسفیان من چیزی پوشیده نگذاشتم علی (ع) و اصحاب او ابرارند و تو و اصحاب تو فجار.
«همانا ترک الخداع من کشف القناع» از امثله عربست آنجا تمثل کنند که سریرا پوشیده نداشته باشند و ما شرح این مثل را در کتاب امثله عرب در ذیل مثل «ما وراک یا عصام» مرقوم داشتیم.
بالجمله معاویه از سخن صعصعه در خشم شد لکن چون دوست می داشت که کلمات او را به تمامت اصغا نماید خشم خویش را فروخورد گفت مرا از قبه حمراء
[صفحه ۳۴۹]
خبر ده که در دیار مضر است «قال اسد مضر مصرفات بین غیلین اذا ارسلت افترست و اذا ترکت احترست»
گفت شیران قبیله مضر ما بین غیل صنعا و غیل یمامه را راتق و فاتق‌اند، بهر کاری آهنگ کنند غالب و قاهر آیند و اگر بازداشته شوند بحر است خویش می پردازند معاویه گفت ای پسر صوحان ایشانند جبال پا بر جای در حربگاه آیا در قوم خویش انباز ایشان توانی نشان داد؟
صعصعه گفت ایشان از بهر خویشند تو را سودی نباشد.
معاویه گفت اکنون از دیار ربیعه حدیثی بگوی اما در تعریف ایشان طریق جهل مسپار و حمیت قوم خویش را نگران مباش
«قال والله ما انا عنهم براض و لکن اقول فیهم و علیهم هم و الله اعلام الخیل و ارباب فی الدین و المیل لمن تغلب رایاتها اذا رسخت، جوارح الدین مدارج الیقین من نصروه فلج و من خذلوه زلج»
گفت سوگند با خدای من از ایشان خشنود نیستم لکن بد و نیک ایشان را از در صدق صفت می کنم سوگند با خدای ایشان علمهای لشکر و مقتدای دین؛ و باژگونه رودین‌اند مر آن جماعتی را که از برای غلبه نصب رایت خویش کنند و نیز ایشان‌اند جوارح دین و مدارج یقین کسی که نصرت کرد ایشان را رستگار شد و آن کس که مخذول داشت ایشان را بلغزید و ساقط گشت.
معاویه گفت اکنون از مضر چیزی بگوی
«قال کنانه العرب و معدن العز و الحرب یقذف البحر بها اذیه و البر ردیه» گفت ایشان کنانه سهام عرب و مصدر محاربت و مبارزت‌اند دریای حرب بدیشان موج زند و صحرای نبرد صخره صماء ببارد چون سخن بدینجا رسید معاویه خاموش شد
صعصعه گفت همچنان پرسش می کن از دیگر کسان اگر پرسش نکنی من از بهر تو صفت خواهم کرد از آنچه از سؤال آن روی بر تافتی معاویه گفت آن کدام است گفت آن خصلت اهل شام است گفت بگوی:
«قال اطوع الناس للمخلوق و اعصاهم للخالق عصاه الجبار و جلبه الاشرار
[صفحه ۳۵]
یغلبهم الذمار و لهم سوء الدار» گفت فرمانبردارتر از مردم از برای مخلوقند و عصیان کارتر مخلوق برای خالق‌اند خداوند جبار را بیفرمانند و جماعت اشرار را پشتوان عهد و پیمان را درهم شکنند و از آتش دوزخ کیفر بینند معاویه گفت ای پسر صوحان آنچه خواستی بر زیان من سخن کردی همانا حلم آل ابوسفیان گناه تو را مَعْفُو داشت «فقال صعصعه بل امر الله و قدره و کان امر الله قدرا مقدورا»
صعصعه گفت نه چنین است بلکه تقدیر خداوند مرا محفوظ داشت و تقدیر خداوند دیگرگون نشود.
در خبر است که وقتی معاویه فرمان کرد تا صعصعه بن صوحان و عبدالله بن الکواء الیشکری و چند تن دیگر از اصحاب امیرالمؤمنین (ع) را با مردی از قریش محبوس نمودند یک روز معاویه بر ایشان درآمد
«فقال نشدتکم الله الا ما قلتم حقا و صدقا الی الخلفاء رایتمونی فقال ابن الکواء لولا انک عزمت علیناما قلنا لانک جبار عنید لا تراقب الله فی الاخیار ولکنا نقول انا علمناک لواسع الدنیا ضیق الاخره قریب الهوی بعید المرعی تجعل الظلمات نورا و تجعل النور ظلمات»
معاویه گفت سوگند می دهم شما را به خدا که سخن از در صدق کنید و جز به حق نگوئید مرا با کدام یک از خلفا به میزان رای سنجیده باشید ابن کوا گفت ای معاویه اگر به حکم سوگند بر ما واجب نساختی آغاز سخن نکردیم زیرا که تو مردی جبار و ستمکاری و در قتل نیکوکاران خدای را نگران نیستی اکنون به حکم سوگند همی گوئیم که ما تو را شناخته‌ایم دنیای تو با برگ و ساز و آخرت تو با گرم و گداز است و با هواجس نفسانی قریبی و از بهشت جاودانی بعید، کارهای حق را به هوای نفس دیگرگون کنی ظلمت را نور و نور را ظلمت خوانی.
معاویه گفت خداوند اهل شام را مکرم داشت از برای امر خلافت چه حفظ بیضه اسلام کردند و محارم خدای را ترک گفتند و مانند اهل عراق نبودند که حرام خدای را حلال و حلال خدای را حلال دارند ابن کوا گفت ای پسر ابوسفیان از برای هر خطابی جوابیست لکن ما از جبروت و سطوت تو خوفناکیم اگر زبان ما را بگشائی اهل عراق را از آلایش این کلمات منزه داریم چه ایشان هرگز در
[صفحه ۳۵۱]
طاعت خداوند هدف ملامت کس نشوند معاویه گفت لا و الله هرگز زبان شما را گشاده ندارم این وقت صعصعه به سخن آمد
«فقال تکلمت یا ابن ابی سفیان فابلغت و لم تقصر عما اردت انی یکون الخلیفه من ملک الناس قهرا و دانهم کبرا و استولی بأسباب الباطل کذبا و مکرا اما و الله مالک فی یوم بدر مضرب و لامرمی و ما کنت فیه الا کما قال القائل لا حلی و لا سیری و لقد کنت و ابوک فی العیر و النفیر ممن اجلب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و انما انت طلیق و ابن طلیق اطلقکم رسول الله صلی الله علیه و آله فانی تصلح الخلافه للطلیق.
صعصعه گفت ای پسر ابوسفیان سخن به نهایت بردی و تقصیر نکردی در ادای آنچه اراده داشتی آن کس که مردم را به قهر و غلبه به تحت فرمان آرد و به کبر و خیلا بدیشان نظر افکند و به مکر و خدیعت اسباب سلطنت به دست کند خلیفه نباشد، سوگند با خدای در روز بدر تو را محل و مکانتی نبود نه ساکن بودی و نه سایر بلکه با پدر خود در میان قافله جای داشتی و از این سوی بدان سوی می گریختی [۴۶] همانا تو طلیق پسر طلیقی طلیق را با خلافت چه مناسبت است معاویه گفت اگر بدین شعر ابن طبیب نگران نبودم شما را گردن می زدم و این شعر را قرائت کرد:
قبلت جاهلهم حلما و مغفره
و العفو عن قدره ضرب من الکرم
مکشوف باد که در کتاب زبده الفکره از تواریخ بنی امیه مسطور است که این مسائل را که اکنون نگارش می یابد معاویه از ابن عباس پرسش نمود لکن مسعودی در مروج الذهب می نگارد که ابن عباس از صعصعه سؤال فرمود و من بنده به راه مسعودی رفتم و فحص او را نیکوتر یافتم.
بالجمله می گوید ابن عباس صعصعه را گفت «ما السؤدد فیکم»
یعنی میان شما بزرگواری و سیادت چیست
«قال اطعام الطعام، و لین الکلام، و بذل النوال و کف المرء نفسه عن السؤال و التودد للصغیر و الکبیر، و ان یکون الناس عندک
[صفحه ۳۵۲]
شرعا»
گفت بزرگواری و سیادت آن کس راست که موائد طعام او از برای خاص و عام گسترده باشد و با خرد و بزرگ به رفق و مدارا سخن کند و از بذل مال نیندیشد و از ذلت سؤال خویشتن داری کند و با صغیر و کبیر رؤف و رحیم باشد و مردمان در حضرت او راه جویند و بهره‌مند شوند. ابن عباس گفت اکنون سیادت و مروت را از بهر من صفت کن «قال اخوان اجتمعا و ان لعب مهرحاز بینهما قلیلا و صاحبهما جلیل یحتاجان الی صیانه مع نزاهه و دیانه» گفت این هر دو برادرانند و توأمانند چه آن کس که قرع الباب طلب کند زود باشد که هر دو را دریابد و صاحب این هر دو جلیل و بزرگ است لکن این هر دو صفت را باید محفوظ داشت و از در دیانت بکار بست ابن عباس گفت در این معنی شعری یاد داری گفت آری مره بن ذهل بن شیبان گوید:
ان المروه و السیاده علقا
حیث السماک – من السماء – الاعزل
و اذا تقابل مجریان لغایه
عثر الهجین و اسلمته الارجل
و اذا تفاخر سیدان بمفخر
طرح القداح فعادمتها الامثل
و نجا الصریح مع العتاق معودا
قرب الجیاد و لم یخنه افکل
فکذا المروه من تعلق حبلها
فتل المریر تعلقته الارجل
ابن عباس گفت ای پسر صوحان بدان چه از اخبار عرب محو و منسی شده است تو عالم و دانائی اکنون حلم را از بهر من صفت کن «قال فمن ملک غضبه و سعی الیه بحق او باطل فلم یقبل و وجد قاتل ابنه و ابیه و لم یقتل ذلک الحلیم یابن عباس»
گفت کسی که غضب خویش را فرو خورد و در انجام مقتضیات غضب عجلت نکند و چون در نزد او به صدق یا به کذب سخن چینی و سعایت کنند نه پذیرد و اگر بر قاتل پسر و برادرش نصرت جوید مَعْفُو دارد و مقتول نسازد ای پسر عباس چنین کس حلیم است.
ابن عباس گفت در میان شما چنین کس بسیار باشد گفت لا و الله اندک هم به دست نشود و این صفت که من گفتم در جماعتی است که در حضرت خداوند خاضع
[صفحه ۳۵۳]
و خاشع‌اند نه آن مردم که علم ایشان مغلوب جهل ایشانست و اگر یک تن از ایشان بر گردن آرزو سوار شوند هنگام خونخواهی از قتل پدر و برادر نیندیشند.
ابن عباس گفت اکنون بگوی فارس کیست و حدفروسیت را مکشوف‌دار زیرا که تو هر چیز را چنان که هست صفت می کنی
«قال الفارس من قصر اجله فی نفسه و ضغم علی امله بضرسه، و کانت الحرب اهون علیه من امسه، ذلک الفارس اذا وقدت الحرب و اشتد بالانفس الکرب و تداعوا للنزال، و تزاحفوا للقتال و تخالسوا المهج و اقتحموا بالسیوف الجج».
گفت فارس کسیست که بر جان خویش نترسد و از وصول آرزو نپرسد و میدان مبارزت را هر روز از دی سهل‌تر شمارد آن گاه که تنوز حرب تافته شود و دواهی بر نفوس تاختن کند و مردان جنگ هم آورد طلبند و اعداد نزال و نبرد کنند جانها از تن گسیخته شود و خونها به خاک ریخته گردد.
ابن عباس گفت احسنت ای پسر صوحان تو فرزند بزرگان خطبا و اشراف فصحائی بیفزای بر نعت فارس
«قال نعم، الفارس کثیر الحذر، مدیر النظر، یلتفت بقلبه و لا یدیر خرزات صلبه» گفت بهترین [۴۷] فارس کسیست که از خدیعت دشمن بر حذر باشد و از در حزم نگران رزمگاه گردد و مضطرب و بیمناک نشود و از زهیر بن حنان الکلبی که بر فرزندش عمر مرثیه گفته این شعر قرائت فرمود:
فارس کیلاء الصحابه منه
بحسام امر من ذی الحریق
لا تراه عند الوغی فی مجال
یغفل الطرف لاولا فی مضیق
من یراه یخله فی الحرب یوما
انه اخرق مضل الطریق
این وقت ابن عباس گفت ای پسر صوحان اکنون برادرهای خود زید و عبدالله را از برای من صفت کن چه من از خوی و نهاد ایشان آگهی ندارم صعصعه گفت اما زید چنانست که شاعر گوید:
[صفحه ۳۵۴]
فتی لا یبالی ان یکون بوجهه
اذا نال خلات الکریم شجوب
اذا ما تراه الرجال تحفظوا
فلم تنطق العوراء و هو قریب
حلیف الندی یدعو الندی فیجیبه
الیه و یدعوه الندی فیجیب
یبیت الندی یا ام عمرو ضجیعه
اذا لم یکن فی المنقیات حلوب
کان بیوت الحی ما لم یکن بها
بسابس ما یلقی بهن عریب
«کان والله یابن عباس عظیم المروه شریف الاخوه جلیل الخطر بعید الاثر کمیش الغزوه، الیف الندوه، سلیم جوانح الصدر، قلیل و ساوس الدهر ذاکر الله طرفی النهار و زلفا من اللیل و الجوع و الشبع عنده سیان لا ینافس فی الدنیا واقل اصحابه من نافس فیها یطیل السکوت و یحفظ الکلام و ان نطق نطق بعقام یهرب منه الزعار و الاشرار، و یا لفه الاحرار و الاخیار.
یعنی سوگند با خدای جانب مروت را فرو نگذارد و رعایت اخوت را دست باز ندهد با مکانت منیع و محل رفیع در کار غزا و جهاد سریع و حریص است و با جماعت الیف و انیس و قلبش از مکیدت و خدیعت خالی است و جنابش از وصول وساوس دهر عالی، هیچگاه از شبان و روزان خدای را فراموش نکند خواه سیر و خواه گرسنه خدای را شاکر و صابر باشد و او را و اصحاب او را رغبت بدنیا نیست سخن نگوید و اگر گوید چنان گوید که کس نظیر آن نتواند گفت خدمت او را او باش و اشرار هارب‌اند و احرار و اخیار راغب.
بن عباس گفت خداوند رحمت کند زید را از عبدالله بگوی «قال کان عبدالله سیدا شجاعا مألفا مطاعا خیره و ساع و شره دفاع هبرزی النخیره احوذی الغریزه لا ینهنهه منهنه عما اراده و لا یرکب من الامر الاعناده، سهام عدی و باذل قوی صعب المقاده جزل الرفاده اخو اخوان و فتی فتیان» گفت عبدالله سیدی شجاع و الیفی مطاع بود خیر او شامل است و شایع، و شر او دور است و شارد، و طبعا دلیر و فطرتا دلاور هیچ حاجز و حایلی او را دفع ندهد از آنچه اراده کند و آهنگ هیچ امری نفرماید الا آن که کار به مراد و مرام آرد باذلی قوی را ماند که هیچ کس
[صفحه ۳۵۵]
را رام نشود دشمنان را سهام جانگزا و دوستان را بزرگ عطاست برادران طریقت را حق اخوت ادا فرماید جوانان صدیق را رسم فتوت فرو نگذارد آنگاه گفت مفاد حال عبدالله اشعار تجری عامر بن سنان است که می گوید:
سهام عدی بالنبل یقتل من رمی
و بالسیف و الرمح الردینی مشعب
مهیب مفید للنوال معود
لفعل الندی و المکرمات مجرب
ابن عباس او را ترحیب کرد و گفت ای پسر صوحان تو جامع علم عربی در خبر است که مردی از بنی فزاره کلمات صعصعه را گوش می داشت ناگاه سر برآورد و او را مخاطب داشت «فقال بسطت لسانک یا ابن صوحان علی الناس فهیبوک اما لئن شئت لا کونن لک لسنا فلا تنطق الا حذذت لسانک بأذرب من جنبه السیف بعضب فری و لسان علی ثم لا یکون لک فی ذلک حل و لا ترحال»
فزاری گفت ای پسر صوحان زبانت را بر زیان مردم پهن و دراز کرده‌ی تا از تو بیمناک باشند اگر بخواهم از بهر تو چنان سخن پردازی شوم که قدرت تنطق در تو نماند و اگر سخن کنی قطع کنم زبان تو را به کلماتی که برنده‌تر از حدود تیغ و زبانی که شمشیر قاطع باشد، و این هنگام از برای تو نه جای درنگ بماند نه نیروی آهنگ
«فقال صعصعه لو أجد غرضا منک لرمیت بل اری شجا و لا أری مثالا کسراب بقیعه یحسبه الظمئان ماء حتی اذا جاءه لم یجده شیئا اما لو کنت کفوا لرمیت خصائلک بأذرب من ذلق السنان و لرشقتک بنبال تردعک عن الصیال و لخطمتک بخطام یحزم منه موضع الزمام» صعصعه گفت اگر تو را مکانت آماج سهام و هدف خدنگ بود تیری به سوی تو می گشادم تو بیرون کالبدی نیستی سرابی را مانی که تشنه آب می پندارد و بعد از طی طریق چیزی به دست نمی کند بدان که من تو را قرین خویش و انباز خود نمی دانم و اگر نه این بود تو را با خدنگی می زدم که تندتر از حد سنان بود و سهامی به سوی تو گشاد می دارم که تو را از فزون طلبی بازدارد و زمامی چنان محکم بر دهان تو می زدم که سستی پذیر نباشد.
چون کلمات صعصعه را ابن عباس اصغا فرمود سخت بخندید
«و قال أما لو کلف أخو فزاره نفسه نقل الصخور من جبال شمام الی الهضاب لکان أهون علیه من منازعه
[صفحه ۳۵۶]
أخی عبدالقیس خاب أبوه ما اجهله یستحمل اخا عبدالقیس و قواه المریره» ابن عباس گفت اگر این مرد فزاری نفس خود را مکلف می داشت که سنگهای کوهستان شمام را به جانب دشتها و پشتها حمل و نقل کند بروی سهل‌تر بود تا این که با صعصعه طریق مخاطبت و محاورت سپارد چه نادان مردیست که بر صعصعه طلب فزونی کرد و او را عزیز و قوی ساخت.
شیخ مفید به اسناد خود می گوید که عدی بن حاتم طائی و احنف بن قیس و صعصعه بن صوحان به اتفاق جماعتی از اهل بصره و کوفه سفر شام کردند عمرو بن العاص معاویه را گفت ایشان مردان روزگارند و از شیعیان و خاصان علی بن ابیطالب‌اند که در رکاب او در جنگ جمل رزم دادند و در صفین طریق مناجزت و مبارزت سپردند از این گروه بر حذر باش معاویه فرمان کرد تا ایشان را آوردند و فروان ترحیب و ترجیب گفت:
«قال لهم أهلا و سهلا قدمتم الارض المقدسه و أرض الانبیاء و الرسل و الحشر و النشر» بعد از ترحیب گفت درآمدید شما به اراضی مقدسه زمینی که خاص پیغمبران و موقف حشر و نشر است صعصعه چون از بهر جواب ساخته‌تر از دیگران بود آغاز سخن کرد
«فقال یا معاویه أما قولک الارض المقدسه فان الأرض لا تقدس أهلها و انما تقدسهم الاعمال الصالحه و أما قولک أرض الانبیاء و الرسل فمن بها من أهل النفاق و الشرک و الفراعنه و الجبابره أکثر من الانبیاء و الرسل و أما قولک أرض الحشر و النشر فان المؤمن لا یضره بعد المحشر و المنافق لا ینفعه قربه»
گفت ای معاویه این که اراضی شام را ارض مقدسه خواندی ارض مردم را مقدس نمی کند بلکه عمل صالح باید و این که زمین انبیا و رسل خواندی این نیز فایدتی نخواهد داشت چه اهل نفاق و شرک و فراعنه و جبابره افزونند از انبیا و پیغمبران و این که گفتی ارض حشر و نشر است مؤمن را دوری از محشر زیانی نمی رساند و منافق را نزدیکی محشر سودی نمی کند.
«فقال معاویه لو کان الناس کلهم أولدهم أبوسفیان لما کان فیهم الا کیس
[صفحه ۳۵۷]
رشید»
اگر همه مردم فرزندان ابوسفیان بودند در میان ایشان یافت نمی شد مگر خداوند دانش و صاحب رشد «فقال صعصعه قد أولد الناس من کان خیرا من ابی سفیان فاولد الاحمق و المنافق و الکافر و الفاجر و الفاسق و المعتوه و المجنون آدم آبوالبشر» صعصعه گفت همانا فرزند آورد کسی که از ابوسفیان بهتر بود و در میان فرزندان اوست فاسق و فاجر و احمق و منافق و کم خرد و دیوان و او آدم ابوالبشر است معاویه خاموش و آزرم گین شد.
در خبر است که یک روز در مسجد جامع دمشق در هنگامی که از وافدین معاویه علمای قریش و خطبای ربیعه و بزرگان یمن انجمن بودند و از مردم عراق احنف بن قیس و صعصعه بن صوحان نیز حاضر بود پس معاویه بر منبر صعود داد و آغاز خطبه نمود:
«فقال ان الله تعالی اکرم خلفاءه فاوجب لهم الجنه و انقذهم من النار ثم جعلنی منهم و جعل انصاری اهل الشام الذابین عن حرم الله المؤیدین بظفر الله المنصورین علی اعداء الله».
یعنی خداوند عالم خلفای خود را بزرگوار داشت و واجب کرد از برای ایشان بهشت را و نجات داد ایشان را از آتش دوزخ و از پس ایشان مرا به خلیفتی برکشید و انصار مرا از اهل شام مقرر داشت و ایشان دافع‌اند بر محرمات خدا و مؤیداند به نصرت خدا و منصورند بر دشمنان خدا.
چون سخن بدینجا آورد احنف بن قیس با صعصعه گفت آیا مرا در پاسخ او کفایت می توانی کرد یا خود برخیزم صعصعه گفت به جای باش که من کفایت می کنم این بگفت و برخواست.
«فقال یا ابن ابی سفیان تکلمت فابلغت و لم تقصر دون ما اردت و کیف یکون ما تقول و قد غلبتنا قسرا و ملکتنا تجبرا و دنتنا بغیر الحق و استولیت باسباب الفضل علینا فاما اطراؤک لاهل الشام فما رایت اطوع لمخلوق و اعصی لخالق منهم قوم ابتعت منهم دینهم و ابدانهم بالمال فان اعطیتهم حاموا علیک و نصروک و ان منعتهم
[صفحه ۳۵۸]
قعدوا عنک و رفضوک».
صعصعه گفت ای پسر ابوسفیان چنان که خواستی سخن کردی و به نهایت بردی لکن نه چنانست که تو می گویی همانا به قهر و غلبه بر ما دست یافتی و از در جباریت سلطنت ما گرفتی و بغیر حق بر ما مستولی شدی اما این ستایش بی‌نهایت مر اهل شام را چه باید؟ زیرا که من هیچ کس را مطیع‌تر از برای مخلوق و عصیان کارتر از برای خالق از این جماعت ندیده‌ام همانا اهل شام قومی هستند که تو دین ایشان و تن و جان ایشان را به مال خریدی هم اکنون اگر ایشان را زر و مال عطا کنی در گرد تو پره زنند و تو را نصرت کنند و اگر عطا نکنی از تو باز نشینند و تو را دست بازدارند معاویه گفت ای پسر صوحان ساکت باش اگر نه این بود که من خشم خویش را فرو می خورم و غصه غیظ را در گلو می شکنم و جانب حلم و کرم را فرو نمی‌گذارم از امثال تو و اصحاب تو احتمال این مکروهات نمی کردم و تو هرگز با عادت این کلمات و القای این مقالات دست نیافتی پس صعصعه بنشست و معاویه این شعر را قرائت کرد:
قبلت جاهلهم حلما و مکرمه
و الحلم عن قدره فضل من الکرم
و دیگر از وافدین معاویه عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب است و این حدیث را ابن ابی الحدید به روایت مداینی می نگارد و حق دلیری و سخن پردازی و کمال فصاحت و بلاغت ابن عباس از این حدیث روشن می گردد، بالجمله یک روز معاویه پسرش یزید را و برادرش عتبه بن ابی سفیان را و دیگر زیاد بن ابیه را و دیگر مروان بن الحکم را و دیگر عمرو بن العاص را و دیگر مغیره بن شعبه را و دیگر سعید بن العاص را و دیگر عبدالرحمن بن ام الحکم را حاضر ساخت و گفت روزگاری دراز است که در میان ما و ابن عباس و پسر عمش علی بن ابیطاب (ع) به محاوره و مشاجره سخن رفته است و این آن کس است که علی او را در یوم صفین از برای تحکیم نصب کرد و موفق نیامد اکنون که سفر شام کرده است باید او را حاضر ساخت و به سخن آورد تا مقدار فهم و دانش او را به میزان آزمایش بریم و مکشوف
[صفحه ۳۵۹]
سازیم که علی (ع) چرا از برای تحکیم او را بگماشت و از چه روی او را با حصافت عقل و اصابت رای دست بازداشت همانا بسیار می افتد که مردی بیرون استحقاق خود به صفتی نامبردار می شود و بدان چه در او نیست شناخته می گردد.
پس کس فرستاد و ابن عباس را طلب داشت چون درآمد و بنشست اول کس عتبه بن ابی سفیان آغاز سخن کرد و گفت یا ابن عباس چه برانگیخت علی را که تو را برای تحکیم اختیار فرمود.
«فقال اما و الله لو فعل لقرن عمرا بصعبه من الابل یوجع کفه امراسها و لا ذهلت عقله و اجرضته بریقه و قدحت فی سویداء قلبه فلم یبرم امرا و لم ینقض امرا و لم ینفض ترابا الا کنت منه بمرءی و مسمع فان نکا ادمیت قواه و ان ادمه فصمت عراه بعضب مقول لا یفل حده و اصاله رای کمتاح الاجل لاوزره اصدع به ادیمه وافل به شفاحده و اشحذبه عزائم المتقین و ازیح به شبه الشاکین».
ابن عباس گفت سوگند با خدای اگر علی (ع) مرا برای تحکیم مقرر می داشت عمرو را بر شتری شَموس و حُرون می بست که دستش نیروی ضبط لگام نداشت همانا عقل او را در میر بودم و آب دهانش را در گلوگاهش در می شکستم و آتش در سویدای قلبش درمی‌زدم و نتوانست امری را محکم کند یا از پی کاری گامی بزند الا آن که بمرءی و مسمع او حاضر بودم و او را از ادراک آرزو دفع دادم پس اگر زحمتی آوردی و جراحتی انداختی قوای او را خون آلود ساختم و از پس آن علایق او را مقطوع نمودم به حدت شمشیر بیانی که هرگز کندی نپذیرد و به اصاله رأیی که او را به دواهی و بلایا حمل کند پس می شکافتم روی او را و کند می کردم تندی او را و تیز می نمودم عزمیت پارسایان را و پرداخته می ساختم شبهت شک آورندگان را.
عمرو بن العاص گفت یا امیرالمؤمنین از ابن عباس امید خیر نشاید و از وی جز شر نزاید اصل فساد را از بیخ بزن و شجر شر را از بُن بر کن جلدی کن و فرصت از دست مگذار چون او را مکافات عمل بازدهی و در عقابین عقاب کیفر
[صفحه ۳۶]
فرمائی آنان که از پس پشت اویند و بر راه او می روند پراکنده شوند و او مر دیگران را عبرتی گردد.
«فقال ابن عباس یا ابن النابغه ضل والله عقلک وسفه حلمک و نطق الشیطان علی لسانک هلا تولیت ذلک بنفسه یوم صفین حین دعیت بالنزال و تکافح الابطال فی کثره الجراح و تقصفت الرماح و برزت الی امیرالمؤمنین مصاولا فانکفی نحوک بالسیف حاملا فلما رایت الفرآثر من الکر و قد اعددت حیله السلامه قبل لقائه و الانکفاء عنه بعد اجابه دعائه فمنحت رجاء النجاه عورتک و کشفت له خوف باسه سوأتک حذرا ان یصطلمک بسطوته و یلتحمک بحملته ثم اشرت علی معاویه کالناصح له بمبارزته و حسنت له التعرض لمکافحته رجاء ان یکفی مؤنته و یعدم صوته فعلم غل صدرک و ما الحفت علیه من النفاق اضلعک و عرف مقر سهمک فی غرضک فاکفف غرب لسانک و اقمع عوراء لفظک فانک لمن اسد خادر و بحر ناضران تبرزت للاسد افترسک و ان عمت فی البحر قمسک.
ابن عباس گفت ای پسر نابغه سوگند با خدای عقل تو طریق ضلالت گرفت و دانش تو راه سفاهت سپرد و ابلیس این کلمات را بر زبان تو روان داشت چرا این دلاوری و تناوری را در یوم صفین بکار نبستی گاهی که مردان جنگ با زخمهای گران روی در روی بودند و در غلوای گیر و دار با تنهای خسته و نیزه‌های شکسته رزم می زدند و آنگاه که خود را از قیاس مبارزان گرفتی و به آهنگ امیرالمؤمنین رفتی چون آن شمشیر تن او بار را در دست او دیدار کردی که به دفع تو در می رسد قبل از گیر و دار آهنگ فرار کردی و پشت با جنگ دادی و از برای سلامت جان ملامت اقران را سهل شمردی و عورت خویش را وقایه حیات خویش داشتی و قبیح‌ترین عضو خویش را مکشوف گذاشتی از بیم آنکه سورت سطوتش بیخ تو را برکند و اژدرهای حمله‌اش تو را بیُوبارَد و از پس چنین فضاحتی چون ناصح مشفق در کنار معاویه نشستی و او را به مبارزت علی (ع) ترغیب و تحریص کردی و مناطحت و مُکافحت با علی را سهل و ستوده در چشم او جلوه دادی باشد که به خدیعت
[صفحه ۳۶۱]
تو فریفته شود و طعمه‌ی شمشیر علی گردد تا اسمش از جهان برافتد معاویه کین و کید تو را بدانست و نفاق و شقاق که در خاطر نهفته فهم کرد و نیرنگ تو را و هدف خدنگ تو را بشناخت و خود را به چنگ علی نینداخت هان ای عمرو زبان درکش وحدت لسان خود را بازدار سخنان نکوهیده خود را آشکار مکن مگر نمی دانی که در حریم شیرغاب و دریای بی‌پایانی اگر گامی پیش فرا نهی فریسه شیر شوی و اگر نه غرقه بحر گردی.
چون ابن عباس سخن بدین جا آورد مروان بن الحکم آغاز سخن کرد –
«فقال یا ابن عباس انک لتصرف انیابک و توری نارک کانک تزجر الغلبه و تامل العافیه و لو لا حلم امیرالمؤمنین عنکم لتناولکم باقصر انامله فاوردکم منهلا بعیدا صدره و لعمری لئن سطابکم لناخذن بعض حقه منکم و لئن عفاعن جرائرکم فقدیما ما نسب الی ذلک».
مروان گفت ای پسر عباس هول و هیبت می افکنی و آتش شهامت و حشمت می افروزی و چنان می دانی که زیان و ضرر را پشت پای می زنی و دامن تن آسانی به دست می کنی اگر نه حلم امیرالمؤمنین شامل حال شما بود به اندک خاطری شما را به آبگاهی وارد می ساخت که بیرون شدن از آن محال بود قسم به جان خودم اگر بر شما خشم می گرفت شما را به پاره از عصیان او ماخوذ می داشتیم و کیفر می کردیم و اگر جنایت و جَریرَت شما را مَعْفُو می دارد از قدیم این خصلت را شعار کرده.
«فقال ابن عباس و انک لتقول ذلک یا عدو الله و طرید رسول الله صلی الله علیه و آله و المباح دمه و الداخل بین عثمان و رعیته بما حملهم علی قطع اوداجه و رکوب اثباجه اما والله لو طلب معاویه ثاره لاخذک و لو نظر فی امر عثمان لوجدک اوله و آخره و اما قولک لی انک لتصرف انیابک و توری نارک فسل معاویه و عمروا یخبراک لیله الهریر کیف ثباتنا للمثلات و استخفافنا بالمعضلات و صدق جلادنا عند المصاوله و صبرنا علی اللاوات و المطاوله و مسافحتنا بجباهنا السیوف المرهفه و مباشرتنا بنحورنا حد الاسنه هل خمنا عن کرائم تلک المواقف ام نبذل مهجنا للمتالف و لیس
[صفحه ۳۶۲]
ذلک اذ ذاک فیها مقام محمود و لا یوم مشهود و لا اثر معدود و انهما شهدا ما لو شهدت لا قلقک فاربع علی ظلعک و لا تعرض لما لیس لک فانک کالمغرور فی صفه لا یهبط برجل و لا یرقی بید».
ابن عباس گفت ای مروان تو نیز سخن می کنی ای دشمن خدا و مردود رسول خدا، تو آن کسی که خونت مباح شد و آن کسی که در آمدی در میان عثمان و رعیت او چندان مسلمانان را رنجه ساختی که بر او تاختند و خونش بریختند سوگند با خدای اگر طلب کند معاویه خون عثمان را تو را مأخوذ می دارد و اگر نیک در کار عثمان نگران شود می داند که مبتداء تا منتها سبب قتل عثمان بودی و این که در حق من گفتی از در خشم فشارش دندان می نمایم و افروزش نیران می کنم از معاویه و عمرو بن العاص پرسش کن تا خبر دهند تو را از وقعه لیله الهریر که چگونه گران پائیم در دفع کارهای سخت و سبک دستیم در حل عقده های صعب و باز نمایند جلادت ما را گاه مبادله و شکیبائی ما را هنگام شدت و مطاوله و مصافحه پیشانی ما را با شمشیرهای جان گزای و مناطحه سینه های ما را با نیزهای سرگرای هرگز خویشتن را از مهالک وا نپائیدیم و از بذل جان، خویشتن داری نکردیم زیرا که نیست مکانت و منزلت جز در این خصلت و معاویه و عمرو بر این جمله حاضر بودند و اگر تو حاضر بودی دستخوش قلق و اضطراب می شدی به جای خویش باش و خود را در کاری میفکن که در خور آن نیستی همانا تو شیفته‌ی را مانی که در میان زمین و آسمان آویخته باشد و نه به دستیاری پای تواند فرود شد و نه بپای مردی دست تواند صعود داد.
این وقت زیاد بن ابیه اعداد سخن کرد و گفت یابن عباس من دانسته‌ام که چرا حسن و حسین به اتفاق تو کوچ نداده‌اند و به نزد امیرالؤمنین نیامدند این نیست الا آن که تو ایشان را بفریفتی و مغرور ساختی کیست جز امیرالمؤمنین که سلم و سلامت ایشان بجوید سوگند با خدای از این تمویه و تسویل که با ایشان آراستی از مقدار و محل ایشان بکاستی.
[صفحه ۳۶۳]
«فقال ابن عباس اذن و الله یقصر بهما باعک و یضیق بهما ذراعک و لورمت ذلک لوجدت من دونهما فئه صدقا علی البلاء لا یخیمون عن اللقاء فلعر کوک بکلا کلهم و وطئوک بمناسمهم و أوجروک مشق رماحهم و شفارسیوفهم و وخز أسنتهم حتی تشهد بسوء ما آتیت و تتبین ضیاع الحزم یما جنیت فحذار حذار من سوء النیه فتکافا برد الامنیه و تکون سببا لفساد هذین الحیین بعد صلاحهما و ساعیا فی اختلافهما بعد ایتلافهما حیث لا یضرهما التباسک و لا یغنی عنهما ایناسک».
ابن عباس گفت سوگند با خدای اگر حسن و حسین حاضر شوند دراز دستی تو کوتاه می شد وسعت تو تنگی می گیرد و اگر قصد این آرزو کنی در ملازمت ایشان لشگری بینی که در وغی صادقند و در بلا صابر از جنگ نترسند و از خصم نهراسند پس آهنگ تو کنند و تو را به زیر پی درسپرند و سینه‌ی تو را به نگاه نیزه کنند و حدود شمشیرها بکار برند و زخم سنانها متواتر دارند تا خود گواهی دهی به زشتی کردار خویش و در آنچه به راه غوایت رفتی و طریق جنایت گرفتی الحذر الحذر از سوء مخاطرات تو و ضمیر نادل پذیر تو، هرگز به وصول آرزو دست نخواهی یافت چه همی خواهی در میان این دو قبیله انگیزش فساد کنی از پس آن که کار به صلاح افتاد و افروزش نیران اختلاف کنی از پس آن که حکم به ایتِلاف رفت نه تعبیه و تمویه تو ایشان را زیان رساند و نه خودبینی و خویشتن داری تو را از ایشان مستغنی دارد.
«فقال عبدالرحمن بن ام الحکم لله در ابن ملجم فقد بلغ الاجل و امن الوجل و اخذ الشفره و ألان المهره و ادرک الثار و نفی العار و فاز بالمنزله العلیا و رقی الدرجه القصوی».
این وقت عبدالرحمن بن ام الحکم بحکم فطرت و تراوش طینت به سخن آمد و گفت خدا رحم کند ابن ملجم را همانا زمان برسید خوف برخاست و او تیغ بگرفت و کار سخت را سهل شمرد خون عثمان را به جست و ساحت خود را از عار بشست و منزلتی بلند و درجتی ارجمند یافت.
[صفحه ۳۶۴]
«فقال ابن عباس اما والله لقد کرع کاس حتفه بیده و عجل الله الی النار بروحه و لو ابدی لامیرالمؤمنین صفحته لخالطه الفحل القطم و السیف الجزم و لا لعقه صابا و سقاه سما و الحقه بالولید و عتبه و حنظله فکلهم کان اشد منه شکیمه و امضی عزیمه ففری بالسیف و رملهم بدمائهم و فرق الذئاب اشلائهم و فرق بینهم و بین احبائهم «اولئک حصب جهنم هم لها و اردون فهل تحس منهم من احد او تسمع لهم رکزا» و لاغرو ان ختل و لا وصمه ان قتل فانا لکما قال درید بن الصمه:
فانا للحم السیف غیر منکر
و نلحمه طورا و لیس بذی نکر
یغار علینا و اترین فیشتفی
بنا ان اصبنا او نغیر علی وتر
ابن عباس گفت سوگند با خدای ابن ملجم پلید لعین پیمان مرگ خود را سرشار کرد و خداوند به تعجیل جان او را به سوی جهنم روان داشت و اگر او خویشتن را بر امیرالمؤمنین ظاهر می ساخت فحلی را دیدار می کرد که ساخته ضراب است و تیغی را معاینه می نمود که انگیخته قطع و ضرب است و می چشانید او را مرارت مرگ فجاء، سقایت می کرد به زهر جان فرسا و ملحق می ساخت او را به ولید و عتبه و حنظله که برادر و خال و جد معاویه بودند و ایشان در شهامت و شجاعت از ابن ملجم افزون بودند و در یوم بدر به دست علی (ع) کشته شدند مغز ایشان را با تیغ برآشوفت و در خون خود غوطه داد و بینداخت تا گرگان درنده اعضای ایشان را متفرق ساختند و در میان ایشان و دوستان ایشان جدائی انداختند و این جماعت چنان‌اند که خدای فرمود درافتادگان و درآمدگان جهنم‌اند نه کس ایشان را دیدار می کند نه بانگ ایشان را اصغا می نماید و شگفتی نیست اگر علی خویش را دستخوش خدیعت سازد و عاری نباشد اگر مغافصه مقتول گردد و با شعر درید بن صمه تمثل نمود چنان که نگارش یافت.
این وقت مغیره بن شعبه ابتداء به سخن کرد و گفت سوگند با خدای من علی را از در صدق نصیحتی کردم و او بر غلوای خویش بپائید و رای خود را بر نصیحت من برگزید و در پایان کار این زیان بر وی آمد نه بر من و از این سخن بدو خلافت امیرالمؤمنین را تذکره می کرد که در مدینه معروض داشت که عمال
[صفحه ۳۶۵]
عثمان را مدت یک سال از عمر باز مکن و معاویه را به حکومت شام بگذار تا گاهی که امر خلافت بر تو محکم شود آنگاه آنچه می خواهی می کن امیرالمؤمنین (ع) او را پاسخی بسزا گفت و من بنده شرح این قصه را در کتاب جمل مرقوم داشتم.
بالجمله ابن عباس مغیره را پاسخ بازداد.
«و قال کان والله امیرالمؤمنین أعلم بوجوه الرای و معاقد الحزم و تصریف الامور من ان یقبل مشورتک فیما نهی الله عنه و عنف علیه قال سبحانه لا تجد قوما یومنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حاد الله و رسوله الایه و لقد وقفک علی ذکر مبین و آیه متلوه قوله تعالی و ما کنت متخذ المضلین عضدا و هل کان یسوغ له ان یحکم فی دماء المسلمین و فیی‌ء المؤمنین من لیس بمامون عنده و لا موثوق به فی نفسه هیات هیهات هو اعلم بفرض الله و سنه رسوله ان یبطن خلاف ما یظهر الا للتقیه ولات حین تقیه مع وضوح الحق و ثبوت الجنان و کثیر الانصار یمضی کالسیف المصلت فی امر الله موثرا لطاعه ربه و التقوی علی آراء أهل الدنیا.
ابن عباس در جواب مغیره گفت سوگند با خدای امیرالمؤمنین از هر کس داناتر است به بست و گشاد عقل و رتق و فتق خرد و حل و عقد امور هرگز از تو نمی پذیرد و کار به مشورت تو نمی کند در احکام خداوند زیرا که مؤمنان دوست نمی گیرند دشمنان خدا و رسول را مگر در کتاب خدا نخوانده‌ای که می فرماید از اهل ضلالت و غوایت پشتوانی و دستیاری مخواه چگونه گوارا می افتد بر أمیرالمؤمنین که حاکم کند بر خون و مال مسلمانان کسی را که امین نداند هیهات مگر نمی دانی که او داناتر است به احکام خدا و رسول و مخفی نمی دارد چیزی را که آشکار باید ساخت مگر هنگام تقیه و چگونه تقیه می کند با ظهور حق و دل قوی و کثرت انصار این وقت چون شمشیر کشیده احکام خدای را به امضاء رساند به حکم تقوی و رغم اهل دنیا.
این وقت یزید بن معاویه ساز سخن کرد و گفت ای پسر عباس با طلاقت لسان و ذلاقت بیان نیران کید و کینی که در کانون خاطر اندوخته‌ی افروخته می داری
[صفحه ۳۶۶]
سخن کوتاه کن که لمعات حق ما ظلمات باطل شما را نیست و نابود ساخت.
«فقال ابن عباس مهلا یزید فوالله ما صفت القلوب لکم منذ تکدرت علیکم ولادنت بالمحبه لکم مذنأت البغضاء عنکم و لارضیت الیوم منکم ما سخطت الامس من افعالکم و ان بدل الایام تستقضی ماسد عنا و تسترجع ما أبین منا کیلا بکیل و وزنا بوزن و ان یکن الاخری فکفی بالله ولیا لنا و وکیلا علی المعتدین علینا».

ابن عباس گفت ای یزید آهسته باش سوگند با خدای هنوز صافی نگشته است دلها با شما از آن روز که از شما کدورت یافته و نزدیک نشده است به محبت شما از آن هنگام که به عداوت شما از شما دوری گرفته و خشنود نیست امروز از شما به غضبی که دوش از کردار شما داشته و اگر دیگرگون گردد روزگار باز می‌دهد چیزی را که از ما دریغ نموده و نزدیک می دارد چیزی را که از ما دور داشته بی‌کم و زیاد و اگر در این جهان کامروا نشویم و کار به دیگر سرای افتد خداوند بر کیفر دشمنان وکیل و کفیل ما باشد.
این وقت نوبت به معاویه افتاد و گفت یا ابن عباس اگر چند در خاطر خشم و کین بنی هاشم نهفته است و امروز سزاوار است اگر من شما را کیفر کردار بازدهم و ساحت خود را از عیب و عار صافی سازم زیرا که خونهای ما در نزد شما است و ستم رسیدگی ما از شما.
«فقال ابن عباس والله ان رمت ذلک یا معاویه لیثیرن علیک اسدا مخدره و افاعی مطرقه لا یفثاها کثره السلاح و لا تعضها نکایه الجراح یضعون اسیافهم علی عواتقهم یضربون من ناواهم یهون علیهم نباح الکلاب و عواء الذئاب لا یفاقون بوتر و لا یسبقون الی کریم ذکر قد وطنوا علی الموت أنفسهم و سمت بهم الی العلیا هممهم کما قالت الازدیه:
قوم اذا شهدوا الهیاج فلا
ضرب ینهنهم و لاضجر
و کانهم اساری غبیه
غرثت و بل متونها القطر
فلتکونن منهم بحیث اعددت لیله الهریر للهرب فرسک و کان اکبر همک سلامه
[صفحه ۳۶۷]
حشاشه نفسک و لو لا طغام من اهل الشام و قاتلوا بانفسهم و بذلوا دونک مهجهم حتی اذا ذاقوا و خز الشفار و ایقنوا بحلول الذمار و رفعوا المصاحف مستجیرین بها و عائذین بعصمتها لکنت شلوا مطروحا بالعراء یسقی علیک ربابها و یعتورک ذئابها و ما أقول ما صرفک من عزیمتک و لا ازالک عن معقود نیتک لکن الرحم التی تعطف علیک و الا و امر التی توحب صرف النصیحه الیک».
ابن عباس گفت قسم به خدا اگر اعداد این اندیشه خواهی کرد شیرهای تن فرسای و افاعی جانگرای بر تو حمله‌ور خواهند شد که به تیغ بران و زخم سنان دفع ایشان نتوان داد با شمشیرهای کشیده بتازند و هر که بر ایشان در آید به خاکش دراندازند و بانگ مردان جنگ و هماوردان نبرد را خار دارند و هیچ کس زیر دست نشود ایشان را در خونی و سبقت نگیرد در ذکر خیری بی ترس و بیم به دهان مرگ در روند و به دستیاری همت پای در مدارج رفعت نهند و مفاد شعر شاعر ازدی شوند این هنگام تو چنان عزیمت کنی که در لیله الهریر کردی و غایت همت بر سلامت خویش مقصور داری اگر نه این بود ارازل و اوباش شام در راه تو رزم زدند و بذل جان کردند و سر به حدود شمشیر سپردند تا گاهی که پناهنده مصاحف شدند و استعانت به حرمت قرآن جستند پارهای تن تو مطروح میدان و غسیل آب باران و دفین سینه‌ی گرگان بود همانا این که می رانم همی دانم که تو را از این عزیمت دفع نمی دهد و از تمهید این نیت باز نمی دارد لکن عطوفت خویشاوندی و اوامر خداوندی واجب می کند که نصیحت خود را از تو دریغ ندارم.
چون سخن بدین جا رسید معاویه گفت یابن عباس خداوند تو را خیر دهاد که تو در رای ستوده سیف زدوده‌ی سوگند با خدای اگر هاشم جز تو فرزند نداشت زیانی به کثرت عدد بنی هاشم نمی رسید و اگر این دودمان را جز تو کس نبود خداوند ایشان را بسیار کرده بود این بگفت و برخاست و ابن عباس به راه خود رفت.
و دیگر از وافدین معاویه عبدالله بن جعفر بن ابیطالب است و کنیت او ابوجعفر است بعد از استقرار خلافت بر معاویه عبدالله بن جعفر سفر شام کرد و
[صفحه ۳۶۸]
چون خواست حاضر مجلس معاویه شود و حاجب بار او را آگهی داد عمرو بن العاص در نزد معاویه بود گفت امروز به زحمت شناعت و بیغاره عبدالله جعفر را بیچاره خواهم ساخت معاویه گفت ای عمرو گرد این اندیشه مگرد زیرا که ظاهر خواهی ساخت از ما امری را که پوشیده است و واجب نکرده است که ما اصغای این کلمات کنیم هنوز این سخن در دهان داشت که عبدالله درآمد معاویه چون او را دیدار کرد به قدم مهر و حفاوت تلقی نمود و او را بر سریر خود در کنار خویش جای داد.
چون عبدالله بنشست عمرو بن العاص امیرالمؤمنین (ع) را به زشت‌تر مقالی سبب و شتم نمود چون عبدالله این سخن بشنید رنگ رخسارش دگرگونه گشت چنان که گفتی آتش از چهره‌گانش زبانه می زند و از غلیان خشم او را رعدتی بگرفت و گوشت پشت و شانه او مانند سیماب به لرزش و طپش افتاد مانند فحلی عظیم از سریر به زیر آمد عمرو بن العاص را از کردار او هولی در ضمیر افتاد گفت ای ابوجعفر این خشم و طپش را فروگذار عبدالله گفت لب فرو بند مادر به عزایت بنشیند و این شعر قرائت کرد:
«اظن الحلم دل علی قومی
و قد یتجهل الرجل الحلیم
آنگاه از هر دو دست آستینها بالا زد -.
«و قال یا معاویه حتام نتجرع غیظک و الی کم نصبر علی مکروه قولک و سیی‌ء ادبک و ذمیم اخلاقک هبلتک الهبول اما یزجرک ذمام المجالسه عن القدح لجلیسک اذلم تکن له حرمه من دینک تنهاک عمالا یجوزلک اما والله لو عطفتک اواصر الارحام او حامیت علی سهمک من الاسلام ما ارغبت بنی الاماء و العبید اعراض قومک و ما یجهل موضع الصفوه اهل الخبره و انک لتعرف فی وسائط قریش صفوه غرائزها فلا اعونک تصویب ما فرط من خطائک فی سفک دماء المسلمین و محاربه امیرالمؤمنین الی التمادی فیما قد وضح لک الصواب فی خلافه فاقصد لمنهج الحق فقد طال عماک عن سبیل الرشد و خبطک فی بحور ظلمه الغی فان ابیت الاتتابعنا فی قبح اختیارک لنفسک فاعفنا عن سوء القاله فینا اذا ضمنا و ایاک الندی و شانک و ما ترید اذا خلوت
[صفحه ۳۶۹]
والله حسیبک فوالله لو لا ما جعل الله لنا فی یدیک لما اتیناک ثم قال انک ان کلفتنی ما لم اطق سائک ما سرک من خلق».
گفت ای معاویه تا چند خشم تو را فرو خوریم و تا کجا بر اقوال نکوهیده و آداب ناستوده و خصال ناپسند تو شکیبائی کنیم مادر بر تو بگرید آیا بر تو گوارا می افتد که جلیس تو را هدف تشویر و شناعت دارند و نگران حشمت او نشوند آیا تو را دین تو منهی نمی دارد از جواز امری که سزاوار تو نیست سوگند با خدای اگر چند رعایت کنم خویشی و رحم را و حمایت کنم تو را از آن بهره که در اسلام داری لکن زحمت فرزندان کنیزکان و غلامان را حمل نتوانم داد و اوباش قوم تو را برگردن خویش نتوانم نشانید همانا موضع صفا و صفوت را جز اهل خبرت نتوانند شناخت و تو دانائی در شناخت قریش صفوت طبیعت هر کس را پس من آن کس نیستم که در سفک دماء مسلمین و محرابه امیرالمؤمنین (ع) خطای تو را به صواب تعبیر کنم در آنچه خلاف امیرالمؤمنین را صواب شمردی هان ای معاویه کار به عدل و اقتصاد می کن و به راه حق می رو چه بسیار دراز شد مدت تو در طریق رشد و رشاد و هبوط تو در ظلمت بغی و فساد اکنون اگر متابعت ما را در این کردار زشت که به دست کرده‌ی خواهی کمتر از آن نیست که ما را از زحمت گفتار نکوهیده محفوظ داری زیر که ما را و تو را عطای تو با هم آورد و واجب می کند که یکی بر اندیشی و اندیشه‌ی خود را نگران باشی چه خداوند تو را بشمار گیرد سوگند با خدای اگر نه این بود که بذل عطای ما را از بیت المال به احتساب تو می رود هرگز به نزدیک تو حاضر نشدیم.
آنگاه گفت ای معاویه اگر مرا تکلیف کنی و به مشقت بیندازی بدان چه بیرون طاقت من است مکروه خواهد افتاد تو را از آنچه مسرور باشی از خلیقت من معاویه گفت یا اباجعفر سوگند می دهم تو را که از این خشم باز آئی و بنشینی لعنت بر آن کس که آتش خشم تو را در کانون خاطر افروخته ساخت حق تست آنچه بگوئی و بر ذمت ماست آنچه بخواهی به زیادت از محل و منصب تو، خلق و خلق
[صفحه ۳۷]
تو دو شفیع بزرگ‌اند از برای تو در نزد ما توئی پسر ذوالجناحین و سید بنی هاشم عبدالله گفت حاشا و کلا من سید بنی هاشم نیستم بلکه حسن و حسین‌اند و هیچ کس را با ایشان سخن نیست معاویه گفت یا اباجعفر سوگند می دهم تو را که حاجت خود را از من بخواهی اگر همه آنچه در دست منست و در تحت تملک منست از تو دریغ نخواهم داشت عبدالله گفت هرگز در این مجلس اظهار حاجت نخواهم کرد این بگفت و طریق مراجعت گرفت.
معاویه بر قفای او نگریست
«و قال والله لکانه رسول الله مشیه و خلقه و خلقه و انه لمن مشکوته و لوددت أنه اخی بنفیس ما املک».
معاویه گفت قسم به خدای رفتار او و سرشت و نهاد او و خلق و خوی او مانند رسول خداست و از شعشعه‌ی وجود او است دوست دارم که او برادر من باشد و مرا از نفیس مال آنچه به دست است بذل کنم.
آنگاه به جانب عمرو بن العاص نگران شد و گفت هیچ می دانی که چرا عبدالله با تو سخن نکرد و ترا مخاطب نداشت گفت این معنی به نزدیک شما پوشیده نیست معاویه گفت گمان می کنی او بیم داشت که تو جواب باز گوئی و سخن در دهان او بشکنی نه والله بلکه تو را لایق پاسخ ندانست و سزاوار خویش ندید که با تو سخن کند عمرو گفت اگر بخواهی آنچه از برای او اعداد کرده بودم بگویم تا بشنوی معاویه گفت حاجت نیست روزهای دیگر تو را آزموده‌ایم این بگفت و برخواست مجلسیان راه خویش گرفتند.
و در کتاب عمده الطالب فی نسب آل ابیطالب مسطور است که عبدالله جعفر یک روز بر معاویه در آمد و در کنار معاویه بنشست این وقت یزید بن معاویه حاضر مجلس بود روی با عبدالله کرد و از نژاد و نسب خویش سخنی از در مفاخرت راند بر عبدالله ناگوار افتاد گفت تو را آن محل و مکانت نیست که از من اصغای پاسخ کنی اگر صاحب این سریر سخنی گفتی پاسخ شنیدی معاویه گفت هان ای عبدالله تو گمان می کنی که اشرف از یزید باشی گفت ای والله از یزید و از تو و از پدر
[صفحه ۳۷۱]
تو و از جد تو، معاویه گفت گمان نمی کنم که در زمان حرب بن امیه هیچ کس را آرزوی مکانت قدر و شرافت حسب او بودی.
عبدالله گفت اشرف از حرب آن کس بود که حرب را در خان خود خورش نهاد و برای خود جار داد معاویه از این سخن نتوانست طریق انکار سپرد گفت ای ابوجعفر سخن به صدق کردی و این قصه چنان بود که حرب بن امیه را در اسفار به عادت بود که چون تلی و ثنیه‌ی پیش آمدی تنحنحی کردی و این علامت بود که دیگری قبل از وی بر آن تل بالا نرود یک روز چنان افتاد که چون ثنیه پیش آمد مردی از بنی تمیم بر تنحنح حرب وقعی ننهاد و قبل از حرب بر ثنیه صعود داد حرب چون در عرض راه نیروی قتل او را نداشت گفت زود باشد که تو را در مکه دیدار کنم و بدین کردارت کیفر فرمایم روزگاری دراز بر نگذشت که تمیمی را از برای حاجتی سفر مکه ناگزیر افتاد چون به مکه درآمد پرسش نمود که بزرگتر مرد در مکه کیست گفتند عبدالمطلب بن هاشم گفت نزدیکتر با او کیست گفتند پسرش زبیر پس بدر خانه زبیر آمد و دق الباب کرد زبیر بیرون شتافت و گفت کیستی و از کجائی اگر میهمانی میهمان می پذیرم و اگر جار خواهی جار دهم تمیمی این اشعار انشاد کرد:
لاقیت حربا بالثنیه مقبلا
و الصبح ابلج ضوئه للساری
قف لا تصاعد و اکتنی لیروعنی
و دعا بدعوه معلن و شعاری
فترکته خلفی و سرت امامه
و کذاک کنت أکون فی الاسفار
فمضی یهددنی الوعید ببلده
فیها الزبیر کمثل لیث ضار
فترکته کالکلب ینبح وحده
و اتیت قوم مکارم و فخار
و حلفت بالبیت العتیق و رکنه
و بزمزم و الحجر ذی الاستار
ان الزبیر لمانعی بمهند
عضب المهرم صارم بتار
لیث هزبر یستجار ببابه
رحب المباءه مکرم للجار
چون تمیمی از این شعر شرح حال خود را بنمود زبیر گفت اکنون از پیش
[صفحه ۳۷۲]
روی من راه برگیر چه بنی عبدالمطلب سبقت نگیرند از کسی که او را جار داده باشند پس تمیمی از پیش روی زبیر روا نشد ناگاه حرب دیدار گشت و بر تمیمی حمله کرد زبیر تیغ برکشید و برادران خود را بانگ در داد حرب جای درنگ ندید و در هیچ جا خود را ایمن نیافت به سوی خانه عبدالمطلب سرعت کرد از آن پیش که زبیر در رسد بشتافت و رخصت یافت و داخل سرای شد عبدالمطلب گفت چیست که چنین سرگشته می آئی و بفرمود از آن جَفنَه که هاشم ثرید می کرد و به مردم می خورانید حاضر کردند و خورش خوردنی پیش نهادند این وقت پسرهای عبدالمطلب برسیدند و حشمت پدر دور باش می کرد که بی‌رخصت به درون سرای آیند.
عبدالمطلب بیرون شد و فرزندان خود را بدید از دیدار ایشان شاد گشت «فقال یا بنی اصبحتم اسود العرب» یعنی شما شیرهای عربید و باز خانه شد و ایشان از پس در بنشستند و تکیه بر شمشیرهای خود زدند این وقت عبدالمطلب حرب را فرمود برخیز و آنجا که خواهی می رو گفت من از یک تن گریخته‌ام اینک ده تن از پس در انتظار من می برند فرمود اینک ردای مرا بردار و بپوش و برو و آن ردائی بود که سیف بن ذی یزن به عبدالمطلب عطا کرد و من بنده این قصه را در جلد دوم از کتاب اول به شرح رقم کرده‌ام بالجمله حرب آن ردا را بپوشید و از خانه بیرون شد چون پسران عبدالمطلب آن ردا در بر حرب بدیدند طمع از زحمت او بریدند و پراکنده شدند.
و دیگر از وافدین طرماخ است مکشوف باد که طرماح با حای مهمله نام پسر عدی بن حاتم است و فاضل مجلسی در کتاب بحارالانوار رسالت او را از جانب امیرالمؤمنین به سوی معاویه به شرحی تمام مرقوم داشته و من بنده در جلد سیم از کتاب دوم ناسخ التواریخ که مخصوص به ایام خلافت امیرالمؤمنین است در ذیل احوال تابعین آن قصه را نگاشتم و دیگر باره نگاشته نمی آید و طرماح به معنی عالی نسب و شریف حسب است اما طرماخ با خای معجمه را در لغت تازی نیافتم و نام کسی ندانستم الا آن که محمد دُریاب اقلیدی در کتاب اعلام الناس او را از وافدین معاویه
[صفحه ۳۷۳]
می‌شمارد و من بنده این قصه را به روایت او می نویسم می گوید یک روز معاویه با جماعتی از اصحاب خود در ظاهر دمشق جای داشت ناگاه نگریست که از جانب دشت دو کاروان در می رسند تنی را فرمود بشتاب و فحص کن که ایشان چه کسانند و از کجا می آیند آن کس برفت و پرسش کرد و باز شتافت و گفت کاروانی از قریش و آن دیگر از اهل یمنست فرمود قریش را به نزد من آرید و مردم یمن را بگذارید فردا بگاه نیز ایشان را بار خواهم داد.
چون مردم قریش را درآوردند گفت هان ای جماعت هیچ می دانید چرا شما را حاضر داشتم و احضار اهل یمن را به دیگر وقت گذاشتم گفتند ندانیم گفت مردم یمن جماعتی متکبر و مُتَنمّرند و خصالی که در ایشان یافت نشود بر خود می بندند و خویش را می ستایند و فراوان فخار خویش را عرضه می دهند همی خواهم مقام ایشان را پست کنم و در مجلس آزرم زده و شرمگین سازم فردا بگاه چون این جماعت را رخصت بار دادم شما نیز حاضر شوید مسائلی چند از ایشان پرسش خواهم کرد که ندانند و در گرداب جهل فرو مانند.
از آن سوی طرماخ بن الحکم الباهلی که زعیم آن قوم بود با مردم یمن گفت هیچ می دانید که چرا پسر هند قریش را طلب کرد و ما را بار نداد گفتند آگهی نداریم گفت همی خواهد که ما را حاضر کند و مسائلی چند پرسش نماید و از این روی هول و هربی در ما بیندازد و ما را از محل خود ساقط سازد لاجرم چون فردا به نزد او فراز آئیم و او سخن بیاغازد واجب می کند که شما خاموش باشید و پاسخ او را به من گذارید گفتند سمعا و طاعه.
پس روز دیگر چون حاضر مجلس معاویه شدند و هر کس در جای خود جلوس نمود معاویه بر سر زانو نشست و گفت هان ای جماعت کیست اول کس که به زبان عربی سخن کرد و عربیت بر چه کس فرود آمد طرماخ از جای برخاست و گفت ما بودیم ای معاویه و او را امیرالمؤمنین خطاب نکرد و معاویه گفت از کجا گوئی «فقال لانه لما نزلت العرب ببابل و کانت العبرانیه لسان الناس کلهم کافه ارسل الله تعالی
[صفحه ۳۷۴]
العربیه علی لسان یعرب بن قحطان الباهلی و هو جدنا فقرأ العربیه و تداولتها قومه من بعده الی یومنا هذا فنحن یا معاویه عرب بالجنس و انتم عرب بالتعلیم».
گفت وقتی عرب به شهر بابل در آمدند که همگان به زبان عبری سخن می کردند خداوند عربیت را به زبان یعرب بن قحطان باهلی جاری ساخت و او جد ماست پس تاکنون قوم او و فرزندان او به عربیت سخن کنند لاجرم ما عربیم به جنس و شما عربید به تعلیم.
معاویه زمانی خاموش نشست پس سر برآورد و گفت کدام قوم از عرب سبقت در ایمان دارند گفت مائیم ای معاویه گفت از کجا گوئی.
«قال لأن الله بعث محمدا صلی الله علیه و آله فکذبتموه و سفهتموه و جعلتموه مجنونا فآویناه و نصرناه فانزل الله و الذین آووا و نصروا اولئک هم المؤمنون حقا و کان النبی صلی الله علیه و آله محسنا لنا متجاوزا عن سیئاتنا فلم لم تفعل انت کذلک کانک خالفت رسول الله»
گفت از برای آن که خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به رسالت مبعوث کرد شما او را تکذیب کردید و تَسفیهْ نمودید و دیوانه خواندید و ما او را جای دادیم و نصرت کردیم و خدای می فرماید آنان که جای دادند و نصرت کردند مؤمنانند به راستی و رسول خدا با ما نیکوئی می کرد و گناهان ما را مَعْفُو می داشت تو چرا چنان نیستی همانا با رسول خدای از در مخالفت می باشی.
معاویه لختی سر به گریبان برد پس آغاز سخن کرد و گفت فصیح‌تر کس در زبان عرب کیست طرماخ گفت مائیم ای معاویه گفت از کجا گوئی گفت امرء القیس بن حجر الکندی از ماست و او در بعضی از قصاید خود می گوید:
یطعمون الناس غبا فی السنین المحلات
فی جفان کالجواب و قدور راسیات
همانا به کلمات قرآن سخن کرد از آن پیش که قرآن نازل شود و رسول خدا بدان شهادت داد.
دیگر باره معاویه لختی خاموش بنشست پس سر برداشت و گفت قویتر مرد در عرب کیست طرماخ گفت مائیم ای معاویه گفت از کجا گوئی گفت عمرو بن
[صفحه ۳۷۵]
معدی کرب زبیدی فارس شجعان است در جاهلیت و در اسلام چنان که رسول خدا فرمود معاویه گفت ای طرماخ تو کجا بودی که او را دست به گردن بسته آوردند گفت کدام کس او را مغلول و مقهور کرد گفت علی بن ابیطالب (ع) «قال الطرماخ والله لو عرفت مقداره لسلمت الیه الخلافه و لا طمعت فیها ابدا».
گفت اگر تو منزلت و مکانت علی (ع) را می شناختی خلافت را به او تسلیم می نمودی و هرگز طمع در آن نمی افکندی.
معاویه در خشم شد و گفت ای عجوز یمن با من احتجاج می کنی؟.
«قال نعم أحجک یا عجوز مضر لان عجوز الیمن بلقیس آمنت بالله و تزوجت بنبیه سلیمان ابن داود (ع) و عجوز مضرجدنک التی قال الله فی حقها «امراته حماله الحطب فی جیدها حبل من مسد».
طرماخ گفت آری با تو احتجاج می کنم ای عجوز قبیله مضر همانا عجوز یمن بلقیس است با خدای ایمان آورد و با سلیمان پیغمبر عقد ازدواج بست لکن عجوز مضر جده تست که خداوند در حق او قرآن فرستاد و به آتش دوزخ تهدید فرمود.
این وقت معاویه زمانی بیندیشید آنگاه روی به طرماخ کرد و گفت خداوند تو را جزای خیر دهد که مردی خردمند هستی و رفتگان خود را شاد کردی و او را به عطائی لایق شاد خاطر ساخت و رخصت انصراف داد.
در کتاب خصال سند به عبدالملک بن مروان می رساند که گفت در نزد معاویه بود و جماعتی از قریش و تنی چند از بنی هاشم حاضر بودند معاویه بنی هاشم را مخاطب داشت -.
«فقال یا بنی هاشم بم تفخرون علینا الیس الاب و الام واحدا والدر والمولد واحدا» گفت ای بنی هاشم شما را با ما چه فخر و مباهاتی است و حال آن که پدر و مادر ما یکی است و مولد و منشأ ما یکی؟ از میانه ابن عباس آغاز سخن کرد
«فقال نفخر علیکم بما اصبحت تفتخر به علی سایر القریش و تفخر به قریش علی الانصار و تفخر به الانصار علی سائر العرب و تفخر به العرب علی العجم: برسول الله
[صفحه ۳۷۶]
بما لا تستطیع له انکارا و لا منه فرارا.
گفت ما فخر می کنیم بر شما به چیزی که تو فخر می کنی بر سایر قریش و قریش فخر می کند بر انصار و انصار فخر می کند بر سایر عرب و عرب فخر می کند بر عجم و آن قربت و قرابت با رسول خداست و آن چیزیست که تو استطاعت انکار آن را نداری و از اقرار ان نتوانی گریخت معاویه گفت ای پسر عباس خداوند تو را زبانی عطا کرده است که به دست ذلاقت و بلاغت غلبه می دهی باطل خود را بر حق ابن عباس گفت باطل بر حق غلبه نتواند کرد و تو ای معاویه این شعار حسد را از خود خلع کن که زشت ترین خصلت و نکوهیده‌تر صفت حسد است.
«قال معاویه صدقت اما والله انی لاحبک لخصال اربع مع مغفرتی لک خصالا اربعا فاما ما احبک فلقرابتک برسول الله و اما الثانیه فانک رجل من اسرتی و اهل بیتی و من مصاص عبدمناف و اما الثالثه فان ابی کان خلا لأبیک و اما الرابعه فانک لسان قریش و زعیمها و فقیهها و اما الاربع التی غفرت لک فعدوک علی بصفین فیمن عداو اسائتک فی خذلان عثمان فیمن اساء وسعیک علی عائشه ام المؤمنین فیمن سعی و نفیک عنی زیادا فیمن نفی و ضربت انف هذا الامر و عینه حتی استخرجت عذرک من کتاب الله عزوجل و قول الشعراء اما ما وافق کتاب الله عزوجل فقوله خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا و اما ما قالت الشعراء فقول اخی بنی دینار:
و لست بمستبق اخالا تلمه
علی شعث ای الرجال المهذب
فاعلم انی قد قبلت فیک الاربع الاولی و غفرت لک الاربع الاخری و کنت فی ذلک کما قال الاول:
ساقبل ممن قد احب جمیله
و اغفر ما قد کان من غیر ذلکا
در جمله می گوید یابن عباس سخن به صدق کردی سوگند با خدای من دوست می دارم تو را از برای چهار خصلت و مَعْفُو داشته‌ام تو را در چهار خصلت اما آن چهار که موجب حب من است نخستین قرابت تست با رسول خدا دوم تو مردی از خویشاوندان من و اهل بیت من و فرزندان عبد منافی سیم آنست که پدر مرا پدر
[صفحه ۳۷۷]
تو از قتل نجات داد و این اشاره بروز فتح مکه است که عباس ابوسفیان را ردیف خود ساخت و به حضرت رسول آورد چنان که در کتاب رسول خدا به شرح مرقوم افتاد چهارم آنست که تو زبان قریش و زعیم قریش و عالم قریشی اما آن چهار که تو را بدان مَعْفُو داشتم نخستین خصمی تست با من در صفین دوم خذلان و خاری تست مر عثمان را سیم سعی و سعایت تست در کار عایشه چهارم نفی نسب زیاد است از برادری من و من پشت و روی این کار را نیکو نگریستم و عذر تو را از کتاب خدا و شعر شعراء برآوردم که مشعر است بر اختلاط [عمل بد] و عمل نیک اکنون دانسته باش که چهار نخستین را پذیرفتم و چهار دیگر را مَعْفُو داشتم.
چون سخن بدینجا آورد خاموش شد و ابن عباس آغاز پاسخ فرمود
«فقال بعد حمد الله و الثناء علیه اما ما ذکرت انک تحبنی لقرابتی من رسول الله فذلک الواجب علیک و علی کل مسلم آمن بالله و رسوله لانه الاجر الذی سالکم رسول الله علی ما آتاکم به من الضیاء و البرهان المبین فقال عزوجل قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی فمن لم یجب رسول الله الی ما ساله خاب و خزی و کبا فی جهنم و اماما ذکرت انی رجل من اسرتک و أهل بیتک فذلک کذلک و انما اردت به صله الرحم و لعمری انک الیوم وصول مما قد کان منک مما لا تثریب علیک فیه الیوم و اما قولک ان ابی کان خلا لأبیک فقد کان ذلک و قد سبق فیه قول الاول:
ساحفظ من آخی أبی فی حیوته
و احفظه من بعده فی الاقارب
و لست لمن لا یحفظ العهد وامقا
و لا هو عند النائبات بصاحبی
و اما ما ذکرت انی لسان قریش و زعیمها و فقیهها فانی لم اعط من ذلک شیئا الا و قد اوتیته غیر انک قد ابیت بشرفک و کرمک الا أن تفضلنی و قد سبق فی ذلک قول الاول:
و کل کریم للکرام مفضل
یراه له اهلا و ان کان فاضلا
و اما ما ذکرت من عدوی علیک بصفین فوالله لو لم افعل ذلک لکنت من ألأم العالمین اکانت نفسک تحدثک یا معاویه انی اخذل ابن عمی امیرالمؤمنین و سید
[صفحه ۳۷۸]
المسلمین و قد حشد له المهاجرون و الانصار و المصطفون الاخیار و لم یا معاویه اشک فی دینی ام حیره فی سجیتی ام ضن بنفسی و اما ما ذکرت من خذلان عثمان فقد خذله من کان امس رحما به منی ولی فی الاقربین و الابعدین اسوه و انی لم اعد علیه فیمن عدابل کففت عنه کلما کف أهل المروات و الحجی و اما ما ذکرت من سعیی علی عائشه فان الله تبارک و تعالی امرها ان تقر فی بیتها و تحتجب بسترها فلما کشفت جلباب الحیاء و خالفت نبیها وسعنا ما کان منا الیها و اما ما ذکرت من نفی زیاد فانی لم انفه بل نفاه رسول الله صلی الله علیه و آله اذ قال الولد للفراش و للعاهر الحجر و انی من بعد هذا لأحب ما سرک فی جمیع امورک».
خلاصه این کلمات به فارسی چنانست می فرماید این که گفتی مرا دوست داری به حکم خویشاوندی من با رسول خدا همانا بر تو و هر مسلمی واجب است که ما را دوست دارد از بهر آن که رسول خدا به حکم قرآن مجید سؤال می کند از شما مودت قربی را و آن کس که اجابت نکند سؤال رسول خدای را زیان کار شود و بروی در آتش دوزخ افتد و این که گفتی من از أهل بیت تو و خویشاوندان توام سخن به صدق کردی همانا بدین سخنان اراده کردی که مردم چنانت دانند که صله رحم نمودی به جان خویشم سوگند که از آن پس که بر ما رفت از تو آنچه رفت و امروز تو را زیانی نیست اظهار صله رحم می نمائی و این که گفتی پدر من پدر تو را نجات داد هم این خبر به راستی آوردی عباس در حق بوسفیان شرط رعایت به پای برد.
و این که مرا خطیب قریش و سید قریش و فقیه قریش خواندی این صفات در تو موجود است و تو از در فضل و کرامت بر من فرود آوردی و این که از خصمی من با خود در صفین یاد کردی سوگند با خدای اگر من جز این کردم ناکس ترین مردم بودم آیا ای معاویه چنان می اندیشی که من پسر عم خود را که أمیر مؤمنان و سید مسلمانان است دست بازدارم و جانب او را فرو گذارم و حال آن که تمامت مهاجر و انصار او را نصرت کنند آیا مراد در دین خود شک و شبهتی است آیا در نهاد من ضنتی است و این که مرا به خذلان عثمان نسبت کردی
[صفحه ۳۷۹]
نه چنین بود بلکه آنان که در قرابت رحم با عثمان از من نزدیکتر بودند او را مخذول گذاشتند و روی این سخن را با معاویه داشت چه عثمان از روی استمداد کرد و او تقاعد ورزید.
و این که گفتی من در توهین عایشه سعی کردم همانا خداوند او را مأمور داشت که در بیت خود جای کند و از حجاب خویش بیرون نشود و او خود و رسول را بیفرمانی کرد و تجهیز لشکر فرمود و حاضر میدان مقاتلت و مبارزت گشت و این که گفتی زیاد را از برادری تو نفی کردم من این نکردم بلکه رسول خدا فرمود فرزند خاص فراش است و پاداش زناکار حجر و از این پس دوست دارم آنچه تو را شاد دارد.
چون سخن بدینجا رسید عمرو بن العاص از غلبه ابن عباس تنگدل شد و با معاویه گفت هرگز خدمت تو را دوست ندارم الا آن که رخصت کنی تا بزبان ذرب او را منقلب کنم و کیفری به سزا باز دهم ابن عباس گفت عمرو را آن مکانت و منزلت نیست که در چنین کارها مداخلت افکند اکنون که آغاز سخن کرد واجب می کند که گوش فرا دهد و اصغای پاسخ کند.
فقال أما والله یا عمرو انی لابغضک فی الله و ما أعتذر منه انک قمت خطیبا فقلت اناشانی‌ء محمد فأنزل الله عزوجل ان شانئک هوالابتر فانت ابتر الدین و الدنیا و انت شانی‌ء محمد فی الجاهلیه و الاسلام و قد قال الله تبارک و تعالی لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله و قد حاددت الله و رسوله قدیما و حدیثا و لقد جهدت علی رسول الله جهدک و اجلبت علیه بخیلک و رجلک حتی اذا غلبک الله علی امرک ورد کیدک فی نحرک و اوهن قوتک و اکذب احدوثتک نزعت و انت حسیر ثم کدت بجهدک لعداوه اهل بیت نبیه من بعده لیس بک فی ذلک حب معاویه و لا آل معاویه الا العداوه لله عزوجل و لرسوله».
فرمود سوگند با خدای ای عمرو من تو را دشمن می دارم تا خدای را خشنود دارم تو آن کسی که از برای خطبه بر پای شدی و گفتی منم دشمن محمد پس خداوند
[صفحه ۳۸]
این آیت را در حق تو فرستاد «ان شانئک هو الابتر» لاجرم تو در دین و دنیا ناقص و ابتری و در جاهلیت و اسلام دشمن محمدی آن کس که به خدا و رسول ایمان دارد به حکم آیه مبارکه قرآن تو را دوست نگیرد چه از قدیم تاکنون تو دشمن خدا و رسولی و در حیات رسول خدا چند که توانستی طریق خصمی او سپردی و لشکر سواره و پیاده در مقاتلت او آماده کردی تا خداوند تو را مغلوب و منهزم ساخت و آن خدنگ که از بهر او گشاد دادی به سینه تو برگردانید و نیروی تو را بگرفت و کذب تو را مکشوف ساخت لاجرم حسرت زده و ذلیل بماندی تا گاهی که رسول خدا وداع جهان گفت این وقت به عداوت اهل بیت او میان بستی و با معاویه پیوستی و این کردار نکوهیده نه در حب معاویه و آل معاویه کردی بلکه به خصمی خدا و رسول تقدیم نمودی به حکم آن بغض و حسد قدیم که از اولاد عبدمناف در خاطر داشتی کما قال الاول:
تعرض لی عمرو و عمرو حزانه
تعرض ضبع القفر للاسد الورد
فما هو لی ند فاشتم عرضه
و لا هولی عبد فابطش بالعبد
عمرو خواست تا سخنی آغازد و پاسخی بپردازد معاویه سخن در دهان او بشکست و گفت ای عمرو سوگند با خدای تو هم آورد این مرد و مرد این هم آورد نیستی اکنون اگر خواهی بگوی و اگر نه خاموش باش عمرو نعمت سلامت را پاره‌ی از غنیمت دانست و لب فروبست.
ابن عباس گفت ای معاویه بگذار تا سخنی گوید سوگند با خدای او را به علامتی باز نمایم که تا قیامت نشان عار و شَنارش زایل نشود آنگاه روی با عمرو آورد و گفت هان ای عمرو ابتداء به سخن کن معاویه دست بر دهان ابن عباس گذاشت و گفت سوگند می دهم تو را که ساکت باشی و بیم داشت که اهل شام کلمات ابن عباس را اصغا نمایند پس ابن عباس با عمرو گفت «اخسأ ایها العبد و انت مذموم» و برخاست و راه پیش گرفت.
و دیگر فاضل مجلسی از مجالس شیخ مفید می نویسد که یک روز عبدالله بن
[صفحه ۳۸۱]
عباس حاضر مجلس معاویه شد پس معاویه روی با او آورد –
«فقال یا ابن عباس انکم تریدون ان تحرزوا الامامه کما اختصصتم بالنبوه والله لا یجتمعان ابدا ان حجتکم فی الخلافه مشتبهه علی الناس انکم تقولون نحن أهل بیت النبی فما بال خلافه النبوه فی غیر ناو هذه شبهه لانها تشبه الحق و بها مسحه من العدل و لیس الامر کما تظنون ان الخلافه تنقلب فی احیاء القریش برضی العامه و شوری الخاصه و لسنا نجد الناس یقولون لیت بنی هاشم و لونا کان خیر النافی دنیانا و آخرتنا و لو کنتم زهدتم فیها امس ما قاتلتم علیها الیوم و و الله لو ملکتموها یا بنی هاشم لما کانت ریح عاد و لا صاعقه ثمود باهلک للناس منکم».
گفت ای پسر عباس شما چنان می پندارید که امامت و خلافت خاص شماست چنان که نبوت مخصوص شما بود سوگند با خدای که این دو منصب بزرگ هرگز در یک خانواده جمع نشود همانا حجت شما نارساست چه همی گوئید که ما أهل بیت رسول خدائیم و خلافت رسول در غیر ما روا نیست و این سخن بیرون صوابست و گمان شما بر خطاست همانا خلافت در میان اقوام قریش دست به دست می رود لکن منوط است به رضای عامه و شورای خاصه و ما ندیدیم مردم را که خلافت شما را آرزو کنند و خیر دین و دنیای خود را در آن دانند اگر چنان که در بدو امر از این کار دامن برچیدید هم امروز بدان راه می رفتید این مقاتلت در میان ما واقع نمی شد هان ای بنی هاشم اگر شما این خلافت و سلطنت به دست کنید در هلاکت مردم از صرصر عاد و صاعقه‌ی ثمود سخت‌تر باشید.
«فقال ابن عباس أما قولک یا معاویه انا نحتج بالنبوه فی استحقاق الخلافه فهو والله کذلک فان لم یستحق الخلافه بالنبوه فبم تستحق و اما قولک ان الخلافه و النبوه لا تجتمعان لاحد فاین قول الله عزوجل «ام یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب و الحکمه و آتیناهم ملکا عظیما» فالکتاب هو النبوه و الحکمه هی السنه و الملک هو الخلافه فنحن آل ابراهیم فالحکم بذلک جار فینا الی یوم القیامه.
[صفحه ۳۸۲]
و أما دعوتک علی حجتنا انها مشتبهه فلیس کذلک و حجتنا اضوء من الشمس و انور من القمر کتاب الله معنا و سنه نبیه فینا و انک لتعلم ذلک لکن ثنی عطفک و صعرک قتلنا اخاک و جدک و خالک و عمک فلاتبک علی أعظم حائله و ارواح فی النار هالکه و لا تغضبوا فی الدماء التی اراقها الشرک و احلها الکفر و وضعها الدین و اما ترک تقدیم الناس لنا فیما خلا و عدولهم عن الاجماع علینا فما حرموا منا أعظم ما حرمنا منهم و کل امر اذا حصل حاصله ثبت حقه و زال باطله.
و أما افتخارک بالملک الزائل الذی توصلت الیه بالمحال الباطل فقد ملک فرعون من قبلک فاهلکه الله و ما تملکون یوما یا بنی امیه الا و نملک بعدکم یومین و لا شهرا الا ملکنا شهرین و لا حولا الا ملکنا حولین و أما قولک انا لو ملکنا کان ملکنا أهلک للناس من ریح عاد و صاعقه ثمود فقول الله یکذبک فی ذلک قال الله عزوجل و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین فنحن أهل بیته الادنون و ظاهر العذاب بتملک رقاب المسلمین ظاهر للعیان و سیکون من بعدک تملک ولدک ولد ابیک أهلک للخلق من الریح العقیم ثم ینتقم الله باولیائه و یکون العاقبه للمتقین».
در جمله می گوید ای معاویه اگر ما استحقاق خلافت را به نبوت احتجاج نکنیم پس با کدام برهان مستحق خواهیم بود و این که تو گوئی خلافت و نبوت در یک خانواده جمع نمی شود چه می کنی آیه مبارکه‌ی قرآن را که خداوند می فرماید ما عطا کردیم آل ابراهیم را کتاب و حکمت و ملک عظیم همانا کتاب نبوتست و حکمت سنت و ملک خلافت و آل ابراهیم اینک مائیم و این حکم تا قیامت در میان ما جاریست.
و این که حجت ما را مشتبه می خوانی نه چنین است حجت ما از آفتاب و ماه روشن‌تر است کتاب خدا با ماست و سنت پیغمبر در میان ماست تو نیز بر این جمله دانائی لکن بر می تابد و به طریق تکبر و تنمر می کشاند تو را کشتن ما برادر و جد تو را و خال و عم تو را، واجب نمی کند که تو بر ما خشمگین شوی و بگرئی بر ارواحی که در جهنم جای دارند چه نباید غضبناک بود بر خونهائی که به جرم شرک ریخته شد
[صفحه ۳۸۳]
و به سبب کفر و حکم دین پایمال گشت و این که گفتی مردمان ما را دست بازداشتند و بر ما گرد نیآمدند همانا آنچه ایشان بر ما حرام دانستند بزرگتر نیست از آنچه ما بر ایشان حرام ساختیم و حاصل هر امری چون به دست شود حق آن مکشوف افتد و باطلش زایل گردد.
اما افتخار تو به سلطنتی که بدان دست یافتی و آن را ثباتی و بقائی نیست چنانست که پیش از تو این سلطنت فرعون داشت و خداوند او را هلاک ساخت و بدانید ای بنی امیه اگر مدار ملک یک روز به دست شما باشد دو روز به دست ما خواهد بود و اگر بهره شما یک ماه شود نصیب ما دو ماه خواهد شد و اگر سهم شما به یک سال افتد قسم ما به دو سال خواهد رفت و این که گفتی اگر ملک و مملکت بر ما بایستد در هلاکت مردم از صرصر عاد و صاعقه‌ی ثمود سخت‌تر و صعب‌تریم کلام خداوند تو را تکذیب می کند آنجا که با پیغمبر خود می فرماید «و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین» و ما أهل بیت آن پیغمبریم و با او قربت و قرابت تمام داریم اکنون نگران باش که سلطنت تو بر مسلمانان عذابی آشکار و عیان است و زود باشد که بعد از تو سلطنت فرزندان تو و فرزندان پدر تو در هلاکت مردم از صرصر عقیم سخت‌تر باشد آن گاه خداوند به دست اولیای خود انتقام کشد و سرانجام نیک از برای پرهیزکارانست.
مسعودی در مروج الذهب می نویسد که عبدالله بن عباس بر معاویه در آمد و در مجلس او جماعتی از بزرگان قریش حاضر بودند معاویه روی با ابن عباس کرد و گفت همی مسئلتی چند از تو پرسش کنم و پاسخ بشنوم؟ فرمود از هر چه خواهی بپرس گفت چه می گوئی در ابوبکر؟.
«قال رحم الله ابابکر کان والله للفقراء رحیما و للقرآن تالیا و عن المنکر ناهیا و بدینه عارفا و من الله خائفا و عن المنهیات زاجرا و بالمعروف آمرا و باللیل قائما و بالنهار صائما فاق أصحابه ورعا و کفافا و سادهم زهدا و عفافا فغضب الله علی من ینقصه و یطعن علیه».
[صفحه ۳۸۴]
گفت خدای رحمت کند ابابکر را سوگند با خدای یاور مسکینان و قاری قرآن بود کردار نکوهیده را انکار داشت در دین خود عارف و از خدای خود خائف و در معروف و منکر آمر و ناهی بود همه شب نماز گذارد و همه روز روزه‌دار، بر همه‌ی اصحاب خود از قبل پارسائی و زهادت برتری و سیادت داشت مغضوب حضرت یزدان باد آن کس که او را به عیب و نقصان طعن و دق فرماید.
معاویه گفت نیکو گفتی از عمر بن الخطاب چگوئی؟.
«قال رحم الله ابا حفص کان والله حلیف الاسلام و ماوی الایتام و منتهی الاحسان و محل الایمان و کهف الضعفاء و معقل الحنفاء قام بحق الله صابرا محتسبا حتی اوضح الدین و فتح البلاد و أمن العباد و اعقب الله من ینقصه اللعنه الی یوم القیمه».
گفت رحمت کند خدا اباحفص را سوگند با خدای او نیروی اسلام و پناه ارامل و ایتام و غایت احسان و قطب ایمان و ملجای ضعیفان و حافظ خائفان بود در راه حق احتساب کرد و در مصاعب شکیبائی جست تا دین را ظاهر ساخت و بلاد را بگشاد و عباد را ایمنی داد از خداوند تا قیامت بر آن کس لعنت باد که او را هدف نقص و نکوهش دارد.
معاویه گفت یابن عباس اکنون از عثمان لختی بسرای.
«قال رحم الله عثمان کان والله اکرم الحفده و افضل البرره هجادا بالاسحار کثیر الدموع عند ذکر النهار نهاضا عند کل مکرمه سباقا الی کل منجیه حبیبا و فیا صاحب جیش العسره و حمو رسول الله صلی الله علیه و آله فاعقب الله من یلعنه لعنه اللاعنین الی یوم الدین».
گفت خدا رحمت کند عثمان را سوگند با خدای او نیکوترین اقوام و اعوام و فاضل‌ترین نیکوکاران بود در نیم شبان نماز گذاشتی و از خوف خدای دیده گریان داشتی و از بهر مسلمانان بهر مکرمتی سرعت فرمودی و بهر مخلصی سبقت نمودی دوستی وفادار بود و جیش العسره را تجهیز فرمود و رسول خدای را پشتوان و خویشاوند
[صفحه ۳۸۵]
بود خداوند کیفر کند آن کس را که او را معلون خواند.
معاویه گفت یابن عباس اکنون علی (ع) را از بهر من صفت کن.
قال: رضی الله عن ابی الحسن کان و الله علم الهدی و کهف التقی و محل الحجی، و بحر الندی، و طود النهی، و کهف العلی للوری، داعیا الی المحجه العظمی، مستمسکا بالعروه الوثقی، خیر من آمن و اتقی، و أفضل من تقمص و ارتدی، و أشرف من انتعل و سعی، و أنصح من تنفس و قرا، و أکبر من شهد النجوی سوی الأنبیاء و النبی المصطفی، صاحب القبلتین فهل یوازنه أحد، و هو أبوالسبطین فهل یقارنه بشر، و هو زوج خیره النسوان فهل یفوقه فاضل، و هو للاسود قتال، و فی الحروب ختال، لم ترعینی مثله و لن تری فعلی من یبغضه لعنه الله و العباد الی یوم القیامه.
گفت خوشنود است خداوند از ابوالحسن سوگند با خدای اوست نشان رستگاری و مرجع پرهیزکاری و فرودگاه خرد و دریای بخشش و کوه دانش و پناه منزلت و مکانت از برای مردم اوست داعی مردم را براه راست و چنگ در زننده‌ی به عروه‌ی وثقی، بهتر است از هر که ایمان آورد و پارسائی گرفت و فاضلتر است از هر که جامه پوشید و رداء در بر کرد و شریفتر است از هر که پای افزار گرفت و مشی نمود ناصح‌تر است از هر که زندگانی یافت و معاش نمود و بزرگ‌تر است از هر که حاضر نجوی شد همانند انبیاء و سید مصطفی است و نماز گذار در دو قبله است آیا کسی با او به میزان می رود و حال آن که پدر حسنین است آیا بشری با او قرین می شود و حال آن که شوهر بهترین زنانست آیا کسی زبردست
[صفحه ۳۸۶]
او می شود و حال آن که کشنده‌ی شیران حرب و عالم رموز دار ضرب است ندیده است و نه بیند از این پس چشم من مانند او کس را لعنت خدای و لعنت بندگان خدای تا به روز قیامت بر کسی که او را دشمن دارد.
معاویه گفت یابن عباس در حق پسر عم خود فزونی جستی و فراوان گفتی اکنون از پدر خود عباس بگوی.
«قال رحم الله اباالفضل کان صنو النبی و قره عین صفی الله سید الاعمام، له اخلاق آبائه الاجواد و احلام اجداده الامجاد تباعدت الاسباب عند فضیلته صاحب البیت و السقایه و المشاعر و التلاوه و لم لا یکون کذلک و قد شابه اکرم من دب» گفت رحمت کند خداوند ابافضل را که با رسول خدا از یک مطلع بردمیده و از یک منبت برجهیده روشنی چشم صفی خدا و سید اعمام محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است محاسن اخلاق را از پدران کرام و اجداد عظام به میراث داشت فضایل او را به تقریر و تحریر نتوان احصا کرد صاحب بیت خدا و سقایت حاج و مشاعر حج و تلاوت مصاحف است و چگونه این چنین نباشد و حال آن که تربیت یافته‌ی [مشابه] بهتر کسی است که بر روی زمین رفته.
معاویه گفت یابن عباس من می دانم که تو گوینده‌ی در اهل بیت خود گفت چگونه نباشم و حال آن که رسول خدا فرمود
«اللهم فقهه فی الدین و علمه التاویل»
یعنی ای پروردگار من او را در دین دانشمند کن و علم تأویل قرآن را بیاموز این وقت ابن عباس گفت ای معاویه خداوند محمد صلی الله علیه و آله را مخصوص داشت به أصحابی که او را بر جان و مال خود برگزیدند و در راه او بذل جان کردند و خداوند ایشان را در کتاب خود بستود آنجا که فرماید:
«محمد رسول الله و الذین معه أشداء علی الکفار رحماء بینهم تریهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا سیماهم فی وجوههم من أثر السجود» [۴۸].
[صفحه ۳۸۷]
این جماعت در قوام دین رنج بردند و اعلام دین را روشن ساختند و شرک را پست کردند و آثار کفر را محو نمودند صلوات خدا و رحمت خدا بر این نفوس زاکیه و ارواح مطهر باد که در حیات اولیای خدا و در ممات دوستان خدایند سفر آخرت کردند از آن پیش که وداع جهان گفتند و از دنیا بیرون شدند و حال آن که هم در دنیا از دنیا بیرون بودند معاویه گفت یابن عباس از این نمط فراوان گفتی اکنون دیگر گونه سخن کن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *