فرزندان و نوادگان

احوال ابراهیم بن عبدالله محض ابن حسن مثنی بن حسن مجتبی

ابراهیم مکنی بود به ابوالحسن و معروف شد به قتیل باخمری و او مذهب اعتزال داشت و او را پنجه قوی و بازوی توانا بود یک روز چنان افتاد که در خدمت پدرش عبدالله محض و برادرش محمد نفس زکیه جای داشت ناگاه شتران ایشان به آبگاه همی رفتند و در میان شتران ناقه سرکش و حرون بود که هیچ کس را اطاعت نمی کرد و فرمان کسی بر وی روان نمی گشت محمد با ابراهیم گفت اگر بر این ناقه دست یافتی و او را از ورود بازداشتی ترا چنین و چنان عطا خواهم کرد.
ابراهیم جستن کرد و دم ناقه را بگرفت تا او را باز دارد ناقه قوت کرد و سر در بیابان نهاد و ابراهیم را کشان کشان همی برد چندان برفت که از نظر حاضران غایب گشت عبدالله روی با پسرش محمد کرد و گفت برادر خویش را عرضه هلاک ساختی ساعتی نگذشت که ابراهیم دیدار شد و همچنان در شمله خویش محفوف بود چون در رسید «فقال له محمد ألم اقل لک انک لا تقدر علی ردها» محمد گفت ترا نگفتم که قدرت بر رد این ناقه نداری؟ ابراهیم دم ناقه را از میان شمله برآورد و در نزد او افکند «و قال: ما أعذر من جاء بهذا» ابراهیم گفت کسی که دم ناقه بر سر پنجه برکند و به نزد تو حاضر کند هنوز عذرش پذیرفته نیست همگنان از قوت بازوی او اندازها گرفتند.
و همچنان که گفته‌اند یک روز ابراهیم در بصره گاهی که بر فراز منبر جای
[صفحه ۳۴۹]
داشت و قرائت خطبه می فرمود ناگاه نخامه در دهانش فراهم گشت بهر سوی نگران شد جائی ندید که تواند بیفکند سر بر فرازید و بیفکند چنانکه بر سقف مسجد بچفسید.
بالجمله ابراهیم در فنون علوم صاحب مقامی معلوم بود و مدتی که در بصره پوشیده می زیست در سرای مفضل بن محمد بود و از مفضل دواوین عرب را طلب کرد و کتب فراوان به دست آورد و از بهترین اشعار عرب هشتاد قصیده از بر کرد بعد از قتل او مفضل آن قصاید را مفضلیات نام نهاد و اصمعی پاره‌ی بر آن بیفزود.
بالجمله ابراهیم در شب دوشنبه غره‌ی شهر رمضان در سال یکصد و چهل و پنج هجری در بصره دعوت خویش را آشکار ساخت تا مسلمانان با او بیعت کردند مانند بشیر الرجال و اعمش بن مهران و عباد بن منصور قاضی صاحب مسجد عباد در بصره و مفضل بن محمد و سعید الحافظ و امثال ایشان و ابوحنیفه نیز با او بیعت کرد و فتوی راند که مردم با محمد و ابراهیم خروج کنند و ابوحنیفه را در حق محمد و ابراهیم عقیدتی استوار بود.
گویند بعد از قتل ابراهیم زنی به نزد ابوحنیفه آمد و گفت تو فتوی کردی که پسر من با ابراهیم خروج کند برفت و مقتول گشت در معنی تو او را به قتلگاه فرستادی «قال لها لیتنی کنت مکان ابنک» گفت کاش من به جای پسر تو بودم و در رکاب ابراهیم شهید می شدم و این مکتوبی است که ابوحنیفه به ابراهیم فرستاد.
«اما بعد فانی قد ارسلت الیک اربعه آلاف درهم لم یکن عندی غیرها و لولا امانات للناس عندی للحقت بک فاذا لقیت القوم و ظفرت فافعل کما فعل ابوک فی اهل صفین اقتل مدبرهم و أجهز علی جریحهم و لا تفعل کما فعل ابوک فی اهل الجمل فان القوم لهم فیه».
می گوید چهار هزار درهم حاضر بود از برای تو فرستادم اکنون از این افزون به دست نبود اگر مردمان در نزد من امانات نداشتند خود نیز به لشکرگاه تو پیوسته می گشتم و گاهی که سپاه خصم را دیدار کردی و ظفر جستی کار با ایشان چنان میکن که پدرت علی (ع) همی کرد مدبر را بکش و مجروح را نیز زنده
[صفحه ۳۵]
مگذار و چنان مکن که پدرت در جنگ جمل کرد چون علی (ع) در جنگ جمل لشکر را فرمان داد که خستگان را زحمت نکنند و از اخذ مال و سبی عیال مقتولین دست باز دارند.
ابوحنیفه می گوید این قوم که با تو قتال می دهند کافرانند در جهاد با ایشان چنان باش که پیغمبر با کافران بود و این مردم سزاوار این کردارند گفتند که این مکتوب به دست منصور دوانیق افتاد بر ابوحنیفه عظیم خشمناک گشت بالجمله گاهی که ابراهیم عزیمت درست کرد که از بصره بیرون شود یک روز در مسجد جامع مردم را خطبه می کرد ناگاه پیکی از راه برسید و خبر قتل محمد برادرش را به او رسانید جوشش گریه در گلوگاه او گره گشت و اشک بر رخسارش بدوید دست فرا برد و اشک از چهره‌ی خویش بسترد و این اشعار انشاد کرد:
سابکیک بالبیض الصوارم و القنی
فان بها ما یبلغ الطالب الوترا
و انا لقوم لا تفیض دموعنا
علی هالک منا و ان قصم الظهرا
و لست کمن یبکی اخاه بعبره
یعصرها من ماء مقلته عصرا
و نیز در مرثیه محمد می گوید و به روایتی بدین شعر تمثل جسته:
یا بالمنازل یا عز الفوارس من
یفجع بمثلک فی الدنیا فقد فجعا
الله یعلم انی لو خشیتهم
او آنس القلب من خوف لهم فزعا
لم یقتلوک و لم اسلم اخی لهم
حتی نعیش جمیعا او نموت معا
در خبر است که ابراهیم گاهی که خواست بر بساطی بنشیند تا مردمان با او بیعت کنند از بهر او حصیری بیاوردند و بگستردند این وقت بادی سخت بوزید و حصیر را پشت بروی کرد ملازمان بدویدند که اصلاح کنند فرمود دست باز دارید و همچنان بر حصیر واژگونه بنشست لکن به فال بد گرفت و آثار کراهت از چهره‌اش آشکار شد بالجمله مردم با او بیعت کردند و ابراهیم از بصره خیمه بیرون زد مفضل ضبی گوید من در رکاب ابراهیم کوچ همی دارم چون به مربد رسیدیم در خانه سلیمان ابن علی بن عبدالله بن عباس فرود شد چند تن از فرزندان سلیمان که کودک بودند
[صفحه ۳۵۱]
از خانه بیرون شدند، ابراهیم ایشان را در آغوش کشید «و قال هؤلاء و الله منا و نحن منهم الا ان اباهم فعلوا بنا و صنعوا» فرمود ایشان فرزندان عباس عم پیغمبرند سوگند با خدای از ما باشند و ما از ایشانیم جز اینکه پدر ایشان با ما بد کرد و کلمه‌ی چند از سوء کردار بنی عباس تذکره فرمود و بدین اشعار تمثل جست:
مهلا بنی عمنا ظلامتنا
ان بنا ثوره من العلق
انی لانمی اذا انتمیت الی
عز عزیز و معشر صدق
لمثلکم تحمل السیوف و لا
یغمز احسابنا من الرقق
بیض سباط کان أعینهم
تکحل یوم الهیاج بالورق
مفضل گوید چون ابراهیم این اشعار را قرائت کرد گفتیم این اشعار بدین جزالت و فخامت زاده‌ی طبع کیست؟
گفت این شعر را ضرار بن الخطاب در تحریض مشرکین بر رسول خدا در یوم خندق گفت و علی مرتضی در صفین و حسین بن علی و زید بن علی بدان تمثل جستند بالجمله ابراهیم کوچ بر کوچ طی مسافت کرده نزدیک با خمری یک تن ناعی برسید و دیگر خبر قتل محمد را به شرح کرد ابراهیم بدین شعر تمثل جست:
نبئت ان بنی ربیعه اجمعوا
امرا خلالهم لتقتل خالدا
ان تقتلونی لا تصب ارحامکم
ناری و یسعی القوم سعیا جاهدا
ارمی الطریق لوان رصدت بضیقه
و انازل البطل الکمی الحاردا
مفضل با ابراهیم گفت گوینده‌ی این ابیات کیست فرمود اخوص بن جعفر بن کلاب در یوم شعب جبله گاهی که قبیله بنی قیس با جماعت بنی تمیم آغاز مقاتلت کردند بالجمله این هنگام لشکرهای منصور دوانیق دررسیدند و از دو سوی صف راست کردند و جنگ می پیوستند نزدیک شد که لشکر منصور دوانیق منصور گردد ابراهیم با مفضل گفت چیزی بگوی که مرا از برای جنگ انگیزش دهد مفضل این شعر را از عویف بنی فزاره قرائت کرد:
الا ایها الناهی نراه بعید ما
احدت لسیر انما انت حالم
[صفحه ۳۵۲]
ابی کل حر أن یبیت بوتره
و یمنع منه القوم اذا انت نائم
اقول لفتیان العشی تروحوا
علی الجرد فی افواههن الشکائم
قفوا وقفه من یحی لا یخز بعدها
و من یخترم لا تتبعه اللوائم
و هل انت ان باعدت نفسک عنهم
لتسلم فما من بعد ذلک سالم
ابراهیم گفت این اشعار را اعادت کن دیگر باره قرائت کردم و پشیمان شدم که مبادا او را دلیر می کنم و به قتلگاه می فرستم ناگاه دیدم چنان بر سر رکاب ایستاد که گمان کردم قطع علاقه رکاب خواهد کرد و حمله گران افکند و چون شیر خشمگین تاختن کرد مردی از لشکر منصور بر وی درآمد و در میان ایشان چند طعن نیزه برفت مفضل گفت یا ابراهیم این چیست که می کنی و خویشتن مباشر حرب می شوی تو پشتوان لشکری و این جماعت چشم به سوی تو دارند اگر ترا آسیبی رسد کس از این لشکر به جای نماند ابراهیم گفت ای مفضل گویا عویف بنی فزاره را می بینم که بر من نظاره می کند و مرا بگیر و دار تحریص می کند و این شعر را در کنار معرکه می خواند:
المت حناس و المامها
احادیث نفس و اسقامها
یمانیه من بنی مالک
تطاول فی المجد اعمامها
و ان لنا اصل جرثومه
ترد الحوادث ایامها
ترد الکتیبه مغلوله
بها افنها و بها ذامها
مع القصه ابراهیم چون شیر دمنده و پلنگ درنده بر یمین و شمال حمله افکند و مرد و مرکب به خاک انداخت و لشکر منصور را منهزم ساخت به هزیمتی شنیع و عیسی بن موسی که سپهسالار سپاه منصور بود از قفای هزیمتیان شتاب گرفت این وقت ابراهیم بانگ بر لشگر زد و ندا «در داد لا یتبعن احد منهزما» یعنی کسی از قفای هزیمتیان تاختن نکند لاجرم لشکر ابراهیم عنان بازکشیدند و طریق مراجعت سپردند لشگر منصور چنان دانستند که ایشان به هزیمت باز شدند پس سر برتافتند و حمله افکندند جنگ صعب شد و تنور حرب افروخته گشت و از لشگر ابراهیم
[صفحه ۳۵۳]
بیشتر دستخوش تیغ و تیر شد ناگاه در غلوای جنگ خدنگی بر پیشانی ابراهیم آمد «فقال الحمدلله اردنا امرا و اراد الله غیره انزلونی» گفت سپاس خداوند را ما اراده کردیم امری را و خدای تبارک و تعالی غیر آن را خواست اکنون مرا از اسب فرود آرید پس او را از اسب پیاده کردند هم بدان زخم به سرای آخرت شتافت.
در خبر است که چون لشکر منصور شکسته شد و خبر بدو بردند جهان در چشم او تاریک شد «و قال فاین قول صادقهم این لعب الغلمان و الصبیان» گفت چه شد قول صادق بنی هاشم که فرمود کودکان بنی عباس با خلافت بازی خواهند کرد اشاره بدان خبری است که از این پیش گفتیم که در آن مجلس که از بهر نفس زکیه و ابراهیم آراستند بنی هاشم و بنی عباس با ایشان بیعت کردند منصور نیز در آن مجلس حاضر بود و با ایشان بیعت کرد چون جعفر صادق (ع) حاضر شد ایشان را منع کرد و فرمود این به صاحب قبای اصغر می رسد و منصور قبای اصفر در برداشت و از آن روز دل بر خلافت بست و چون دانسته بود که آن حضرت جز به صدق خبر ندهد این هنگام که هزیمت لشگرش مکشوف افتاد در عجب رفت و گفت خبر صادق ایشان چه شد و سخت مضطرب گشت زمانی دیر برنگذشت که سواری از باخمری وارد کوفه شد و سر ابراهیم را در طشت نهاده نزد منصور آوردند این وقت حسن بن زید بن حسن (ع) حاضر بود چون سر پسر عم خود را بدید سخت بگریست منصور گفت که صاحب این سر کیست گفت دانستم و این شعر قرائت کرد:
فتی کان یحمیه من الضیم نفسه
و ینجیه من دار الهوان اجتنابها
منصور گفت راست گفتی مردی بزرگ و جوانمرد بود لکن او خواست سر مرا به نزد او برند چنان افتاد که سر او را به نزد من آوردند و من دوست نداشتم همی خواستم که او اطاعت من کند و بسیار کس از شعرا او را و برادرش نفس زکیه را مرثیه گفتند این شعر از آن جمله است:
کیف بعد المهدی او بعد ابراهیم
نومی علی الفراش الوثیر
و هما الذائدان عن حرم الا
سلام و الجابران عظم الکسیر
[صفحه ۳۵۴]
ابونصر بخاری گوید: قتل ابراهیم قتیل باخمری روز بیست و پنجم شهر ذیقعده در سال یکصد و چهل و پنجم هجری بود و او چهل و هشت ساله بود و ابوالحسن عمری گوید در سال چهل و پنجم در ماه ذیحجه مقتول گشت و سر او را ابوالکرام الجعفری به مصر فرستاد تا مردم مصر قتل او را بدانند و به هوای او مورث فتنه نشوند.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *