فرزندان و نوادگان

احوال نفس زکیه ابن عبدالله بن حسن مثنی بن حسن مجتبی

اول پسر عبدالله محض محمد است الملقب به النفس الزکیه و کنیت او ابوعبدالله است و به روایتی ابوالقاسم است و در میان هر دو کتف او خالی سپاه به اندازه‌ی بیضه بود و به اتفاق علمای اخبار در سنه‌ی مائه متولد گشت و در نیمه‌ی شهر رمضان و به روایتی در بیست و پنجم شهر رجب در سال یکصد و چهل و پنجم هجری مقتول گشت مدت عمرش چهل و پنج سال و چند ماه بود و بیشتر وقت مخفی می زیست و طریق اعتزال می سپرد
[صفحه ۳۳۸]
و ملقب به مهدی بود و به استظهار این حدیث که از رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده‌اند که فرمود «ان المهدی من ولدی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی» خویش را مهدی موعود می شمرد و بنی هاشم و بنی عباس منتظر خروج او بودند و او نیز مردی کثیرالفضائل و منیع المناقب بود.
در خبر است که ابوجعفر منصور دو کرت با او بیعت کرد نخست در مکه و یک روز رکاب او را بداشت تا برنشست مردی گفت ای ابوجعفر این کیست که چندین حشمت او را نگاه داشتی گفت وای بر تو مگر ندانی این مرد محمد بن عبدالله محض است و مهدی اهل بیت است و کرت دیگر در مدینه با او بیعت کرد چنانکه در ذیل قصه‌ی عبدالله محض مرقوم شد و چون خلافت بر بنی عباس فرود آمد محمد و ابراهیم مخفی می زیستند و محمد در شعاب جبال روز می شمرد چنانکه از محمد روایت کرده‌اند که گفت گاهی که در کوه رضوی جای داشتم مرا از ام ولد پسری رضیع بود ناگاه مکشوف افتاد که غلامی از مدینه بطلب من در می رسد من فرار کردم ام ولد نیز فرزند را در آغوش کشیده بگریخت ناگاه آن کودک از دست او رها شد و از کوه درافتاد پاره پاره شد محمد این شعر انشاد کرد:
منخرق الخفین یشکو الوجی
تنکثه اطراف مرو حداد
شرده الخوف فازری به
کذاک من یکره حر الجلاد
قد کان فی الموت له راحه
و الموت حتم فی رقاب العباد
مع القصه چون محمد بن عبدالله محض از مدینه برای خروج تصمیم عزم داد و برادرش ابراهیم را که در بصره بود آگهی فرستاد و صورت حال ایشان مکشوف افتاد ابوجعفر منصور این مکتوب بدو فرستاد.
«من عند عبدالله امیرالمؤمنین الی محمد بن عبدالله اما بعد «انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخره عذاب عظیم الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم» و لک ذمه الله تعالی و عهده و
[صفحه ۳۳۹]
میثاقه و حق محمد (ص) ان تبت من قبل ان اقدر علیک ان اؤ منک علی نفسک و ولدک و اخوتک و من بایعک و تابعک و جمیع شیعتک و انصارک و متابعیک علی دمائکم و اموالکم و اسوافک ما اصبته من دم او مال و اعطیک الف الف درهم و ما سئلت من الحاجات و ان انزلک من البلاد حیث شئت و ان اطلق من فی حبسی من اهل بیتک و ان أؤمن کل من جائک او بایعک او دخل فی شی‌ء من امرک ثم لا اتبع احدا منهم بمکروه فان شئت ان تتوثق لنفسک فوجه الی من یاخذ منی العهد و المیثاق ما احببت و السلام».
منصور در این مکتوب ابتدا به آیه‌ی مبارکه نمود که خداوند می فرماید مفسد فی الارض را بباید کشت پا بر دار زد و اگر نه دست و پای او را به خلاف یکدیگر از چپ و راست قطع باید نمود یا نفی بلد فرمود مگر گاهی که به توبت و انابت گراید از آن پیش که دستگیر آید آنگاه می گوید که من عهد و میثاق با تو استوار می کنم که اگر از این طریق که در پیش داری باز شوی از آن پیش که بر تو دست یابم امان می دهم ترا و فرزندان تو را و برادران ترا و آنان که با تو بیعت کردند و متابعت نمودند و آنان که شیعیان تواند و نصرت تو جسته‌اند خط امان بدهم بر جان و مال ایشان و پاداش کنم هر زیان که از من به جان و مالی رسیده است و هزار هزار درهم با تو عطا می کنم و آنچه بخواهی در اسعاف حاجات تو لحظه‌ی توانی نمی جویم و در هر شهر و بلدی که بخواهی ترا منزل می دهم و هر کس از اهل بیت تو در حبس من است رها می سازم و هر کس به نزد تو راهی جسته و داخل امری شده امان می دهم و به هیچ گونه زیانی نمی رسانم با این همه اگر خواهی کس نزد من فرست تا از من عهد بستاند و پیمان استوار کند چون این نامه به محمد بن عبدالله رسید در پاسخ او بدین گونه مکتوب کرد:
«بسم الله الرحمن الرحیم من عبدالله محمد المهدی امیرالمؤمنین الی عبدالله بن محمد طسم تلک آیات الکتاب المبین تتلوا علیک من نباء موسی و فرعون بالحق لقوم یؤمنون ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعا یستضعف طائفه منهم یذبح ابنائهم و یستحیی نسائهم انه کان من المفسدین و نرید ان نمن علی الذین
[صفحه ۳۴]
استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون.
و انا اعرض من الامان مثل الذی اعطیتنی فقد تعلم ان الحق حقنا و انکم انما طلبتموه بنا و نهضتم فیه بشیعتنا و خطبتموه بفضلنا و ان ابانا علیا کان الوصی و الامام فکیف و رثتموه دوننا و نحن احیاء و قد علمت انه لیس احد من بنی هاشم یمت بمثل فضلنا و لا یفتخر بمثل قدیمنا و حدیثنا و نسبنا و سببنا و نحن بنوا ام رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمه بنت عمرو فی الجاهلیه دونکم و بنوا بنته فاطمه فی الاسلام من بینکم قانا اوسط بنی هاشم نسبا و خیرهم اما و ابا لم تلد فی العجم و لم یغرق فی امهات الاولاد.
و ان الله تعالی لم یزل یختار لنا فولدنا من النبیین افضلهم محمد صلی الله علیه و آله و من اصحابه اقدمهم اسلاما و اوسعهم علما و اکثرهم جهادا علی بن ابیطالب و من نسائه افضلهن خدیجه بنت خویلد اول من آمن بالله و صلی للقبله و بناته افضلهن سیده نساء اهل الجنه و من المولودین فی الاسلام الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه ثم قد علمت ان هاشما ولد علیا مرتین و أن عبدالمطلب ولد الحسن مرتین و أن جدی رسول الله صلی الله علیه و آله ولدنی مرتین من قبل جدی الحسن و الحسین.
فمازال الله تعالی یختار لی حتی اختارلی فی النار فولدنی ارفع الناس درجه فی الجنه و اهون اهل النار عذابا فانا ابن خیر الناس و ابن خیر الاشرار و ابن سیدی اهل الجنه و ابن سید اهل النار و لک عهد الله و میثاقه ان دخلت فی بیعتی ان اؤمنک علی نفسک و ولدک و کل ما اصبته الا حدا من حدود الله تعالی او حقا لمسلم او معاهد فقد علمت ما یلزمک فی ذلک و انا اوفی بالعهد منک و انت احری بقبول الامان منی فأما أمانک الذی عرضته علی فای الامانات هو امان بن هبیره ام امان عمک عبدالله بن علی ام امان ابی مسلم و السلام».
محمد بن عبدالله محض در پاسخ منصور نیز به سوره‌ی مبارکه‌ی قصص استظهار جست و بنمود که فرعون در زمین طغیان کرد و مردم را زبون و ذلیل خویش ساخت مردان ایشان را بکشت و زنان را زنده گذاشت و در پایان کار خداوند او را به دست موسی
[صفحه ۳۴۱]
کیفر کرد هان ای منصور از خدای بترس و از عاقبت امر بیندیش اینک من تو را از خویشتن ایمن می سازم و بر تو عرض امان می دهم چنان که تو بر من عرض دادی و دانسته‌ی که خلافت حق ماست و شما همواره از برای ما خواسته‌اید و به شیعیان ما پیوسته‌اید و خطبه به نام ما کرده‌اید همانا علی (ع) وصی رسول خدا و امام امت بود چگونه شما مستحق میراث او می شوید و حال آنکه ما زنده‌ایم و نیز دانسته باشی که از قدیم و حدیث هیچ کس از بنی هاشم در نگذشت که حاوی فضل و فخر ما باشد همانا ما فرزندان ما در رسول خدا فاطمه بنت عمرویم در جاهلیت و فرزندان فاطمه دختر رسول خدائیم در اسلام و من واسطه القلاده بنی هاشم در نژاد و نسب و بیت القصیده‌ی ایشانم از جهت مادر و پدر من مولود عجمی و ام ولد نیستم.
همواره خداوند ما را برگزیده است و نژاد من از یک سوی به محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و از دیگر سوی به علی مرتضی پیوسته می شود که در قبول اسلام و تقدیم جهاد و توفیر علم از تمامت اصحاب سبقت دارد و همچنین از امهات و آبای من خدیجه بنت خویلد است و اول کس او بود که به خداوند ایمان آورد و به جانب قبله نماز گذاشت و دیگر فاطمه دختر پیغمبر که سیده‌ی زنان جنت است و دیگر حسن و حسین است که سید جوانان بهشتند و همچنین علی (ع) نسب از دو سوی به هاشم می برد و حسین و حسن از دو سوی به عبدالمطلب منتهی می شوند و من به توسط حسن و حسین از دو سوی برسول خدای پیوسته می شوم همانا خداوند مرا برگزید حتی در نار گزیده داشت پس مرا بیافرید سرافرازترین مردم در بهشت و فروترین مردم در نار پس فرزند بهترین مردمم و فرزند بهترین اشرار و فرزندان دو سید اهل بهشت و فرزند سید اهل نار.
بالجمله اگر داخل شوی در بیعت من خدا را گواه می گیرم که تو را امان بدهم از جان و فرزندان و جز آن مگر حدی از حدود خدای تبارک و تعالی که ناگزیر جاری باید داشت و حقی از مسلم و معاهد که لابد باید ادا فرمود من در وفای عهد استوارترم از تو و تو در قبول امان سزاوارتری از من و امان تو کدام است که عرضه میداری بر من آیا امانی است که به ابن هبیره دادی یا امانی است که به عمت عبدالله بن
[صفحه ۳۴۲]
علی دادی یا امانی است که ابومسلم را بدان خرسند ساختی چون این نامه بابوجعفر منصور رسید بعضی از خواص درگاه گفتند اجازت فرمای تا او را پاسخ نویسیم منصور گفت چون با من از در حسب و نسب طریق معارضه سپرده واجب می کند که من خود جواب گویم و خامه به دست کرد و بدین گونه نامه نگاشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم من عبدالله امیرالمؤمنین الی محمد ابن عبدالله اما بعد فقد اتانی کتابک و بلغنی کلامک فاذا اجل فخرک بالنساء لتضل به الحفاه و الغوغاء و لم یجعل الله تعالی النساء کالعمومه و لا الآباء کالعصبه و لقد جعل الله تعالی العم ابا و بدء به علی الوالد الادنی فقال جل ثناؤه عن نبیه «و اتبعت مله آبائی ابراهیم و اسحاق و یعقوب» و لقد علمت ان الله تعالی بعث محمدا صلی الله علیه و آله و عمومته اربعه فاجابه اثنان احدهما جدی و کفر به اثنان احدهما جدک اما ما ذکرت من النساء و قراباتهن فلو اعطین علی قرب الانساب و حق الاحساب لکان الخیر کله لآمنه بنت وهب ولکن الله تعالی یختار لدینه من یشاء من خلقه.
و اما ما ذکرت من فاطمه ام ابیطالب فان الله تعالی لم یهد احدا من ولدها للاسلام و لو فعل لکان عبدالله بن عبدالمطلب اولاهم بکل خیر فی الدنیا و الآخره و اسعدهم بدخول الجنه غدا ولکن الله تعالی ابی ذلک فقال عزوجل «انک لا تهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشاء» و اما ما ذکرت من فاطمه بنت اسد ام علی و فاطمه ام الحسن و ان هاشما ولد علیا مرتین و ان عبدالمطلب ولد الحسن مرتین و خیر الاولین و الاخرین رسول الله صلی الله علیه و آله لم یلده هاشم الامره واحده.
و اما ما ذکرت انک ابن رسول الله فان الله عزوجل ابی ذلک فقال جل و علا «ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله» ولکنکم بنوبنته و انها لقرابه قریبه غیر انها امراه لا تحوز المیراث و لا یجوز ان تؤم فکیف تورث الامامه من قبلها و لقد طلب لها ابوک بکل وجه و اخرجها تخاصم و امرضها سرا و دفنها لیلا فابی الناس الا تقدیم الشیخین و لقد حضر ابوک وفات رسول الله صلی الله علیه و آله فامر بالصلوه غیره ثم اخذ الناس رجلا رجلا فم یاخذوا اباک فیهم ثم کان فی اصحاب الشوری
[صفحه ۳۴۳]
فکل دفعه عنها و بایع عبدالرحمن عثمان و حارب ابوک طلحه و الزبیر و دعا سعدا الی بیعته فاغلق بابه دونه ثم بایع معاویه بعده و افضی امر جدک الی ابیک الحسن فسلمه الی معاویه بخرق و دراهم و اسلم فی یدیه شیعته و خرج الی المدینه فدفع الامر الی غیر اهله و اخذ مالا من غیر حله فان کان لکم فیها شی‌ء فقدبعتموه.
و اما قولک ان الله تعالی اختار لک فی الکفر فجعل اباک اهون الناس عذابا فلیس فی الشر خیار و لا من عذاب الله هین و لا ینبغی لمسلم یؤمن بالله و الیوم الاخر ان یفتخر بالنار و سترد فتعلم و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون و اما قولک انه لم یلدک العجم و لم تعرق فیک امهات الاولاد و انک اوسط بنی هاشم نسبا و خیرهم اما و ابا فقد رایتک فخرت علی بنی هاشم طرا و قدمت نفسک علی من هو خیر منک اولا و آخرا واصلا و فضلا فخرت علی ابراهیم ابن رسول الله صلی الله علیه و آله فانظر ویحک این تکون من الله غدا و ما فیکم مولود بعد رسول الله صلی الله علیه و اله افضل من علی ابن الحسین و هو لام ولد و لقد کان خیرا من جدک حسن ابن حسن ثم ابنه محمد بن علی خیر من ابیک وجدته ام ولد ثم ابنه جعفر بن محمد خیر منک.
و لقد علمت ان جدک علیا حکم حکمین و اعطاهما عهده و میثاقه علی الرضا بما حکما به فاجتمعا علی خلعه ثم خرج عمک الحسین بن علی علی ابن مرجانه فکان الناس الذین معه علیه حتی قتلوه ثم اتوابکم لی الاقتاب بغیر أوطیه کالسبی المجلوب الی الشام ثم خرج منکم غیر واحد فقتلکم بنوامیه و حرقوکم بالنیران و صلبوکم علی جذوع النخل حتی خرجنا علیهم فادرکنا بثارکم بعد ان لم تدرکوه و رفعنا اقدارکم و اورثناکم ارضهم و دیارهم بعد ان کانوا یلعنون اباک فی ادبار الصلوات المکتوبه کما یلعنون الکفره فعنفناهم و کفرناهم و بینا فضله و اشدنا ذکره فاتخذت ذلک علینا حجه و ظننت انا لما ذکرنا فضل علی انما عمدنا لتقدیمه علی حمزه و العباس و جعفر کلا اولئک مضوا سالمین مسلما منهم و ابتلی ابوک بالدماء.
و قد علمت ان ما ثرتنا فی الجاهلیه سقایه الحاج الاعظم و ولایه زمزم و قد کانت للعباس دون اخویه فنازعنا فیها ابوک الی عمر فقضی لنا علیه و توفی رسول الله صلی الله علیه و آله
[صفحه ۳۴۴]
و لیس من عمومته احد حیا الا العباس فکان وارثه دون بنی عبدالمطلب و طلب الخلافه غیر واحد من بنی هاشم فلم ینلها الا ولده فاجتمع للعباس رضی الله عنه انه ابورسول الله صلی الله علیه و آله و وارث خیر الانبیاء و بنوه القاده الخلفاء فقد ذهب بفضل القدیم و الحدیث لولا ان العباس اخرج الی بدر کارها لمات عماک العقیل و طالب جوعا او یلحسان قصاع عتبه و شیبه فاذهب عنهم العار و الشنار و قد جاء الاسلام و العباس رضی الله عنه یتمون اباطالب للازمه التی اصابته ثم قد اعتقلا یوم بدر فقد مناکم فی الکفر و فدیناکم من الاسر و ورثنا دونکم خاتم الانبیاء و حزنا شرف الآباء و ادرکنا من ثارکم ما عجزتم عنه و وضعناکم بحیث لم تضعوا انفسکم و السلام».
پاره‌ی از کلمات ابوجعفر منصور دوانیق به ترجمه‌ی فارسی می رود می گوید مکتوب ترا قرائت کردم و دانستم تمام مفاخرت تو حاکی از نسبت تو با زنان است و خداوند زنان را با عم برابر نداشته و پدران را با اولیا همانند نفرموده بلکه عم منزلت پدر دارد چنانکه[یوسف]پیغمبر می فرماید من به طریق پدران خود ابراهیم و اسحق و یعقوب می روم و دانسته‌ی که رسول خدا را چهار عم بود دو تن ایمان آوردند یعنی عباس و حمزه و عباس جد من است و دو تن ایمان نیاوردند یعنی ابولهب و ابوطالب و یکی جد تست اگر مناعت محل به نژاد زنان معتبر شود واجب می کند که تمام خیر در آمنه بنت وهب باشد که مادر پیغمبر است و حال آنکه چنین نیست و اینکه از فاطمه مادر ابوطالب یاد میکنی خداوند هیچ یک از فرزندان او را به طریق اسلام هدایت نفرمود خداوند با پیغمبر خود می فرماید تو هدایت نتوانی هر که را دوست می داری بلکه خداوند هر کرا بخواهد هدایت کند اگر کار با نسب و نسبت بودی عبدالله ابن عبدالمطلب در دخول جنت از همه کس سبقت داشتی.
و اینکه گوئی علی از دو سوی نسب به هاشم می رساند و حسن از دو جانب بعبدالمطلب حجتی نیست چه پیغمبر که اشرف کائنات است از یک جانب بهاشم پیوسته شود و اینکه گوئی من پسر رسول خدایم خداوند می فرماید محمد پدر هیچ کس نیست بلی شما دخترزاده رسول خدائید لکن زن حائز میراث نیست و جایز نیست که امامت امت کند شما
[صفحه ۳۴۵]
چگونه می خواهید به دست آویز نسبت او امامت امت کنید و وارث خلافت باشید جد تو علی بن ابیطالب فاطمه را در طلب خلافت بیرون فرستاد تا با ابوبکر طریق مخاصمت سپرد و مریض گشت و درگذشت و او را نیمه شب به خاک سپردند و مردمان جز ابوبکر و عمر را نپذیرفتند و همچنان گاهی که رسول خدا از جهان در می گذشت علی حاضر بود لکن پیغمبر دیگری را به نماز جماعت اشارت فرمود.
بالجمله مردم بسیار کس از اصحاب را به خلافت نام بردند و از علی یاد نکردند و در مجلس شوری عبدالرحمن با عثمان بن عفان بیعت کرد و چون عثمان درگذشت و جماعتی با علی بیعت کردند طلحه و زبیر سر از اطاعت برتافتند و سعد وقاص به خانه نشست و خلافت او را نپذیرفت و بعد از علی با معاویه بیعت کرد و چون نوبت به حسن رسید امر خلافت را به معاویه تسلیم داد و دینار و درهم مأخوذ داشت و شیعیان خود را به معاویه سپرد و خود به راه مدینه رفت اگر شما را در این امر حقی بود به معاویه فروختید و اینکه می گوئی ما را خداوند در کفر برکشید و عذاب را بر پدر من سهل آورد، در شر چه اختیاریست و در عذاب چه هون و هوانی سزاوار نیست که مسلم به آتش دوزخ مفاخرت جوید و زود باشد که درآئی و بدانی.
و اینکه گوئی عجم تو را نزائید و عرق ام ولد در تو نیست و تو اوسط بنی هاشمی چنان مفهوم می شود که تو خود را از تمامت بنی هاشم فاضلتر [دانی] پس از ابراهیم پسر رسول خدا بهتر خواهی بود چه مادر او ام ولد است و همچنان بعد از رسول خدا هیچکس را مناعت محل علی بن الحسین نیست و او از ام ولد است و دیگر محمد بن علی جده‌ی او ام ولد است و جعفر بن محمد ایشان از تو بهترند و دانسته‌ی که علی رضا داد بحکم حکمین و ایشان او را از خلافت خلع کردند و همچنان حسین بن علی بر ابن مرجانه خروج کرد او را و اصحاب او را بکشتند و شما را چون اسیران بر شتران حمل دادند و به شام بردند و بسیار کس از شما خروج کردند و به دست بنی امیه کشته شدند و بعضی را بسوختند و به دار زدند تا گاهی که ما بیرون شدیم و خون شما را بجستیم و منزلت شما را بلند کردیم ایشان پدر شما را لعن می فرستادند ما تکفیر
[صفحه ۳۴۶]
کردیم آنان را و پدر شما را به فضل بستودیم.
اما گمان نکنی که او را از حمزه و عباس و جعفر فاضلتر دانستیم چه ایشان سالم بزیستند و مسلمانان از ایشان به سلامت بودند و پدر تو خونریزی کرد و عباس در جاهلیت سقایت حاج و ولایت زمزم داشت و پدر تو با او احتجاج نمود و عمر بن الخطاب حکم بهوای دل ما داد و گاهی که رسول خدا درگذشت از عمومت او جز عباس کس زنده نبود و او بود وارث پیغمبر دون بنی عبدالمطلب و هیچ کس از بنی هاشم به خلافت دست نیافت جز اولاد عباس و او به جای پدر رسول خدا بود و اگر قریش عباس را کارها سفر بدر نفرمود عم های تو عقیل و طالب یا گرسنه جان می دادند و اگر نه کاسه‌لیس عتبه و شیبه می شدند و چون اسیر شدند فدیه ایشان را عباس داد و آزاد ساخت و ما شما را خونخواهی کردیم از آنچه عاجز بودید و به جائی فرود آوردیم که هرگز گمان نداشتید والسلام.
مع القصه روز چهارم جمادی الآخره در سال دویست و چهل و پنجم هجری محمد بن عبدالله محض معروف به نفس زکیه دعوت خویش را آشکار ساخت بعضی از اصحاب او را گفتند صواب آنست که به جانب مصر کوچ دهیم تا در آنجا لشکرها بسازیم و باز بتابیم و گروهی سفر یمن را نیکتر دانستند محمد گفت ان رسول الله صلی الله علیه و اله قال المدینه خیر لهم لو کانوا یعلمون مکشوف داشت که رسول خدا مدینه را ستوده است پس در مدینه باید اعداد کار کرده به عرض سپاه و تجهیز لشکر پرداخت چون این خبر به ابوجعفر منصور رسید پوست بر تنش زندان گشت و خواب از چشمش بپرید. در خبر است که جامه‌ی از خز بپوشید و هیچ گاه آن جامه را از تن باز نمی کرد چندان که به نهایت چرکن شد و ناچار جامه‌ی دیگر زبرپوش آن می کرد تا دیدار نشود گفتند تا چند این چرکن را از تن باز نخواهی کرد «قال لا انزعها حتی اعلم اراسی لمحمد ام رأسه لی» گفت تا گاهی که سر مرا به نزد محمد حمل دهند یا سر او را به نزد من آورند.
بالجمله چون منصور از خروج محمد آگهی یافت مجلس را از بیگانه بپرداخت
[صفحه ۳۴۷]
و خواص خویش را حاضر ساخت و گفت دانسته‌اید که محمد رایت مخالفت برافراخت چه می بینید در امر او؟ گفتند از کجا اعداد جنگ می کند گفت از مدینه گفتند تو بر وی چیره خواهی گشت چه از مدینه آن مال و رجال به دست نشود که قتال تو را شایسته باشد.
مع القصه منصور تعجیل کرد در دفع محمد و عم‌زاده خود عیسی بن موسی بن علی بن عبدالله بن عباس را با لشکری بزرگ به جانب مدینه روان داشت چون عیسی راه با مدینه نزدیک کرد محمد ساخته جنگ شد و در ظاهر مدینه رزمی صعب دادند و لشکر محمد شکسته شد و پراکنده گشت چون محمد دانست که دیگری روی ظفر نخواهد دید به سرای خویش باز شد و بفرمود آتشی برافروختند و جریده اسامی جماعتی که با وی بیعت کرده بودند در آتش انداخت و پاک بسوخت تا کس ایشان را نداند از این روی به نفس زکیه ملقب شد و مصداق حدیث رسول خدای آمد که فرمود: «یقتل باحجار الزیت من ولدی نفس زکیه» یعنی از فرزندان من نفس زکیه در احجار زیت کشته می شود.
بالجمله بعد از سوختن اسامی اصحاب بیرون شد و در احجار زیت رزم داد تا کشته گشت و احجار زیت موضعی است در مدینه که مردم در نماز استسقا در آنجا حاضر می شدند من بنده همی گویم که محمد بن عبدالله محض در زمان جعفر صادق (ع) خروج کرد و از تواریخ چنان مستفاد میشود که با جعفر صادق (ع) موافق نبود در این صورت مردی طاهر الذیل نبوده و حدیث پیغمبر صلی الله علیه و اله به طهارت ذیل او حجت نباشد چه مردمان محمد را به نفس زکیه ملقب ساختند و پیغمبر خبر داد که نفس زکیه را مقتول خواهند ساخت و اگر از این حدیث و اخبار دیگر طهارت نفس محمد مکشوف افتد خواهیم گفت بیرون حکم امام عصر کار نفرموده و اگر به صورت ظاهر چنان می نموده هم به مصلحت وقت بوده در این صورت اگر نصرت می جست و کار به کام می کرد تفویض با امام می فرمود اکنون بر سر سخن رویم چون محمد کشته شد سر او را از تن دور کردند و به نزد ابوالکرام الجعفری آوردند در این معنی شاعر او را
[صفحه ۳۴۸]
مرثیه گفته است.
حمل الجعفری منک عظاما
عظمت عند ذی الجلال جلالا
در خبر است که مالک ابن انس فتوی میراند که مردم با محمد بن عبدالله محض بیعت کنند بعد از قتل محمد منصور بر وی خشم گرفت و او را مورد سخط ساخت انشاء الله شرح مقاتلت محمد را با منصور و دیگر صفات او را در جای خود خواهیم نگاشت.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *