امامت و رهبری، حاکمان زمان

امام حسن در شورا بعد از پیامبر

آن گاه که عمر بن خطاب مورد ضرب ابولؤلو قرار گرفت، شورایی برای تعیین خلیفه‌ی پس از خویش تعیین کرد به نحوی که در تاریخ معروف است. سپس به اعضای شورا گفت:
«بعضی از شیوخ انصار را در شورا داخل کنید، اما کسی از آنان در خلافت سهیم نیست و حسن بن علی و عبدالله بن عباس هم به خاطر خویشاوندی با پیامبر در شورا حاضر شوند، باشد که از وجود آن دو در شورا برکتی نصیب شما گردد، اما در خلافت با شما شرکت ندارند، فرزندم عبدالله نیز به عنوان مشاور در شورا حضور می‌یابد، اما سهمی در خلافت ندارد.»
سپس اینان در شورا حضور یافتند. [۳۰۰].
به نظر می‌رسد پس از وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله یعنی بعد از بیعت رضوان و بعد از قضیه‌ی فدک که حضرت زهرا، حسنین علیهماالسلام را به گواهی گرفت – به نحوی که گذشت – این اولین باری بود که امام حسن (ع) به طور رسمی در یک مسأله‌ی سیاسی – که از نظر دیگران رسمیت داشت – شرکت می‌کرد.
ملاحظه می‌شود که عمر تنها به ذکر امام حسن (ع) بسنده کرد، ولی نامی از امام حسین (ع) به میان نیاورد. شاید مسأله‌ای که بین آن دو به وقوع پیوست و امام حسین (ع) فرمود: از منبر پدرم فرود آی، هنوز از یاد خلیفه‌ی دوم نرفته و هنوز کینه‌ی او را به دل داشت و همین موجب گردید که حسین (ع) را در شورا شرکت ندهد.
عبدالله بن عباس را که مورد احترام و اهتمامش بود، نام برد، شاید برای تلافی و جبران موضعی که پدرش عباس در قبال آنان اتخاذ کرده بود. چه اگر
[صفحه ۱۵۷]
نگوییم عباس در بسیاری از اوقات از شدت بحران بین علی (ع) و آنان می‌کاست – چنان که در بیعت با ابوبکر و مسأله‌ی ازدواج عمر با ام‌کلثوم، دختر امیر المؤمنین (ع) پیش آمد – لااقل باید گفت که وی هرگز متعرض سلطنت و حکومت آنان نشد، و از همه بالاتر این که عباس در قتل سران قریش در جنگ بدر شرکت نداشت؛ از این رو می‌بایست خدمات عباس را طوری جبران کرد، و برای همین بود که فرزندش را به عنوان ناظر در شورای تعیین خلیفه شرکت داد.
از سوی دیگر، عمر می‌خواست کسانی را به عنوان همتای امام حسن (ع) مطرح کند و با شرکت دادن ابن عباس و پسر خود در شورا می‌خواست بگوید: درست است که حسن (ع) امتیازات خاصی دارد، اما دیگران هم تمامی امتیازات را از دست نداده‌اند و مانند وی از آن بهره‌ای دارند.
از طرفی می‌بینیم که عمر در این مسأله نقش مهمی به پسرش عبدالله واگذار کرد. عبدالله پدرش را اسوه و الگویی می‌دانست که باید از او فرمان برد و اوامرش را اطاعت کرد و در برابر نظرها و خواسته‌های او تسلیم بود و از آن تعدی نکرد.
طبعا عمر می‌دانست که شخصیت و شکوه وی تا چه اندازه در فرزندش تأثیر داشته و کاملا اطمینان داشت که وی خواهد کوشید مأموریت محوله را کاملا اجرا کند. با این وجود می‌بایست کاری کرد که جلو بسیاری از پرسش‌های مردم در این‌باره گرفته شود و دیگر کسی نپرسد که چرا عمر فرزندش را در شورا شرکت داد واو را ناظر بر کار اعضای آن و بلکه مشاور قرار داد.
هدف عمر از شرکت دادن امام حسن (ع) و ابن عباس در شورا – به نحوی که آرزو می‌کرد از حضور آنان در شورا برکتی نصیب اعضا شود – این بود که خود را در طرح این نقشه، یک فرد باورع و تقوا جلوه دهد، و از طرفی بسیاری از
[صفحه ۱۵۸]
اتهامات و شک و تردیدهای افراد شکاک را از خود دور ساخته و یا حداقل از شدت آنها بکاهد.
این بود چیزی که می‌توانستیم در این فرصت کوتاه از حادثه‌ی فوق، به طور اختصار برای شما بیان کنیم.
موضع امیر المؤمنین (ع) در شورا و سوگندهای حضرت به مواضع و فضائل خود در اقوال پیامبر درباره‌اش، هر گونه دوراندیشی عمر را باطل کرد و موجب تثبیت همان شک و تردیدهایی گردید که عمر از آن بیم داشت، و حتی آن را شعله‌ور گردانید.
چرا امام حسن (ع) حضور در شورا را پذیرفت؟ باید متذکر شد که این نیز درست مانند حضور علی (ع) در این شورا بود. چه امیر المؤمنین (ع) در شورا شرکت کرد تا علامت سؤال بزرگی در مقابل نظر عمر قرار دهد که گفته بود: نبوت و امامت ابدا در یک خاندان جمع نمی‌شود؛ یعنی حضرت می‌خواست بفهماند که اگر امامت و نبوت قابل جمع در یک خانواده نیست، پس چرا خود وی علی (ع) را کاندید خلافت کرده است؟! از طرف دیگر، امام (ع) قصد داشت که نگذارد مسأله‌ی امامت به فراموشی سپرده شود؛ از این رو لازم دانست با شرکت خود در شورای کذایی، این مسأله را در وجدان و شعور امت اسلامی زنده نگه دارد.
حضور امام حسن (ع) نیز در این شورا، بدین معنا بود که از عمر اعتراف بگیرد که وی از کسانی است که حق دارد در امور سیاسی و حتی بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین مسأله‌ای که امت پیش روی دارد، مشارکت داشته باشد، و همین که مردم نظاره‌گر شرکت حضرت در این شورا باشند، به حضرت امکان خواهد داد که در آینده در قضایای سرنوشت‌ساز، نظر خویش را اعلام کند، هر چند از وی پذیرفته نشود. از سوی دیگر می‌خواست به مردم نشان دهد که می‌توان گفت:
[صفحه ۱۵۹]
«نه» و میل داشت طواغیت این کلمه را به گوش خود بشنوند و تنها به این دلیل که یک نفر هاشمی گفته، نتوانند آن را رد کنند. چه، حالا حضرت می‌تواند بگوید که عمر (همان کسی که تنها و تنها گفته‌های وی برایشان قابل قبول است) شرکت بنی‌هاشم را در قضایای مهم و سرنوشت‌ساز سیاسی و حتی در همین مسأله پذیرفته است.
آری، همه‌ی این مطالب می‌تواند توجیه‌گر و بلکه دلیلی بر رجحان و حتی حتمی بودن مشارکت امام حسن (ع) در شورا و اجابت خواسته‌ی عمر در این زمینه باشد.
همچنین امام حسن (ع) با این عمل خود از عمر اعتراف گرفت که وی کسی است که باید مردم با نظر تقدس به وی بنگرند و در این حد با حضرتش معامله کنند. این چیزی جز نتیجه‌ی اقوال و مواضع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام نمی‌باشد، که عمر و دیگر صحابه از حضرت دیده و شنیده بودند.
بنابراین هر کس با آن دو طور دیگری رفتار کند – هر چند از طرف عمر نصب شده و به او اطمینان داده باشد و مورد محبت و احترام او نیز باشد – متعدی و ظالم است؛ حتی خط و رأی کسی که بر مردم حکمرانی دارد و علاقه و ارتباط خود را با وی به رخ دیگران می‌کشد، در این‌باره، با این نظر عمر اختلاف دارد.
آری، همان طور که دیدیم امام رضا (ع) فرمود:
«ان الذی دعاه للدخول فی ولایه العهد، هو نفس الذی دعا امیر المؤمنین للدخول فی الشوری» [۳۰۱].
آنچه مورد پذیرش ولایت عهدی از سوی حضرت شد، همان چیزی است که
[صفحه ۱۶۰]
امیر المؤمنین (ع) را وادار کرد تا در شورا شرکت کند.»
ما این مطالب را در این کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا (ع) توضیح داده‌ایم، بدان جا رجوع کنید.
[صفحه ۱۶۳]
برگزیده از کتاب تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی(ع)نوشته آقای سید جعفر مرتضی حسینی عاملی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *