از دیدگاه سخنوران و محققان

امام حسن و امام حسین در کتاب مدینه المعاجیز

در مدینه المعاجیز سند به سلمان فارسی منتهی می شود می گوید
یک روز بر رسول خدای درآمدم و سلام دادم و از آنجا به حضرت فاطمه آمدم و سلام فرستادم فرمود ای ابوعبدالله حسن و حسین گرسنه و گریانند ایشان را به نزد رسول خدای رسان من ایشان را به حضرت رسول آوردم
«فقال النبی ما لکما یا حبیبی قالا نشتهی طعاما یا رسول الله» پیغمبر فرمود ای محبوبان من چه رسیده است شما را گفتند گرسنه‌ایم طعام می خواهیم پیغمبر سه کرت فرمود «اللهم اطعمنا» ناگاه بهی دیدم در دست رسول خداست شبیه به قله از قلال حجر سفیدتر از شیر و شیرین‌تر از عسل و نرم‌تر از زَبد پس آن را به ابهام خویش دو نیمه ساخت و نیمی را به حسن و نیم دیگر را به حسین عطا فرمود و من بر آن دو نیمه که در دست حسنین بود نظاره می کردم و سخت
[صفحه ۲۱۳]
خواهنده بودم.
فقال: یا سلمان هذا طعام من الجنه لا یأکله أحد حتی ینجو من الحساب.
فرمود ای سلمان این طعام بهشت است کسی از آن نتواند خورد جز آنگاه که در قیامت حساب خویش را باز دهد.
در مدینه المعاجیز هم سند به جابر می رسد می گوید
جبرئیل اُتْرُجَّه‌ی از اُترَج بهشت به حضرت رسول خدا هدیه آورد و رایحه‌ی آن در مدینه منتشر شد چنانکه گفتی أهل مدینه خویش را عنبرآگین کرده‌اند بامدادان در منزل ام سلمه رسول خدا آن اترج را پنج بخش کرد و یک بخش را بخورد و علی و فاطمه و حسن و حسین را هر یک بخشی داد تا بخوردند ام سلمه عرض کرد یا رسول الله آیا من یک تن از ازواج تو نیستم؟
قال صلی الله علیه و آله:
بلی یا ام سلمه ولکنها تحفه من الجنه أتانی بها جبرئیل أمرنی أن آکل و أطعم عترتی، یا ام سلمه ان رحمنا أهل البیت موصله بالرحمن منوطه بالعرش فمن وصلها وصله الله و من قطعها قطعه الله.
فرمود ای ام سلمه تو از ازواج من باشی لکن این اُتْرُجَّه‌ی تحفه‌ایست از بهشت جبرئیل آن را به من آورده و امر کرده از آن بخورم و اهل بیت خود را بخورانم هان ای ام سلمه رحم ما اهل بیت با رحمن پیوسته است و با عرش بسته و آن کس که با ما پیوست با خدا پیوست و آن کس که از ما گسست از خدای گسست.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که سید رضی در کتاب مناقب الفاخره فی العتره الطاهره سند به عبدالله بن عمر بن الخطاب می رساند که از علی (ع) روایت می کند که فرمود سحابی در مدینه با دید آمد رسول خدا فرمود ای ابوالحسن برخیز تا آثار رحمت خدای را نظاره کنیم «فقلت یا رسول الله الا اصنع طعاما یکون معنا فقال الذی نحن فی ضیافته اکرم» عرض کردم یا رسول الله من طعامی ساخته
[صفحه ۲۱۴]
می‌کنم تا با خویش حمل دهیم فرمود ضیافت خداوند عظیم‌تر است.
پس روان شد و من با او برفتم تا به وادی عقیق رسیدیم پس بر تلی برآمدیم و بنشستیم این وقت ابری سفید بر ما سایه افکند که رایحه کافور داشت و طبقی در نزد رسول خدای حاضر گشت که در آن رمان بود آن حضرت رمانه بگرفت و من نیز یکی بگرفتم و آنرا خورش ساختیم این وقت فاطمه و حسنین مرا فرا یاد آمد رسول خدا فرمود یا علی فرزندان خود و زوجه خود را یاد کردی سه رمانه برگیر برگرفتم و آن طبق به سوی آسمان بالا گرفت و ما به سوی مدینه مراجعت کردیم.
در عرض راه ابوبکر با ما دچار شدیم و گفت یا رسول الله در کجا جای داشتید فرمود در وادی عقیق بودیم تا رحمت خدای را نظاره کنیم، عرض کرد واجب می کند که مرا از آنچه رفته است آگهی دهید تا از بهر شما طعامی بسازم آن حضرت فرمود ما مهمان خدا بودیم ابوبکر در آستین من نگران شد و دانست که به چیزی گران آکنده است من شرم داشتم که از وی دریغ دارم دست فردا پیش داشتم تا از رمانات چیزی برگیرد از رمانات چیزی به جای ندیدم پس آستین برافشاندم تا ابوبکر بداند چیزی با من نیست پس از یکدیگر جدا شدیم و هر یک طریق خویش گرفتیم چون بر باب سرای فاطمه رسیدیم آستین خویش را گرانبار یافتم و آن رمانات را به جای دیدم پس به درون سرای شدم و فاطمه را دادم و باز شدم به حضرت رسول الله آن حضرت تبسمی فرمود و گفت یا علی چنانست که من با تو بوده‌ام همانا چون ابوبکر قصد تناول آن رمانه را نمود جبرئیل بربود و چون به باب سرای خویش آمدی بازآورد.
یا علی ان فاکهه الجنه لا یأکل منها فی الدنیا الا النبیون و الأوصیاء و أولادهم.
فرمود یا علی از میوه‌های بهشت نمی خورد در دنیا مگر پیغمبران و اوصیای ایشان و اولاد ایشان و این حدیث از طرق دیگر با بینونتی اندک نیز وارد است.
[صفحه ۲۱۵]
هم در مدینه المعاجیز مسطور است که حسن و حسین علهیما السلام روز عید حاضر حضرت رسول خدا شدند و عرض کردند امروز عید است و کودکان عرب زینت کرده‌اند و جامه‌های نیکو پوشیده‌اند و ما به نزد تو آمده‌ایم و هیچ نخواهیم جز جامه نیکو، رسول خدا ساعتی خاموش بود و بگریست و در خانه جامه لایق نداشت و خاطر ایشان را شکسته نمی خواست لاجرم خدای را بخواند «و قال الهی اجبر قلبهما و قلب امهما» یعنی دل ایشان و مادر ایشان را شکسته مخواه و جبر کسر فرمای در این وقت جبرئیل فرود شد و دو حله سفید از حللهای بهشت بیاورد پیغمبر شاد شد. –
و قال صلی الله علیه و آله لهما: یا سیدی شباب أهل الجنه ها کما أثوابکما خاطهما لکما خیاط القدره علی قدر طولکما أتتکما مخیطه من عالم الغیب.
فرمود ای سیدان جوانان اهل بهشت خیاط قدرت از عالم غیب به اندازه شما از برای شما جامه دوخته و حاضر کرده حسنین (ع) نظاره کردند و آن حلها را سفید نگریستند عرض کردند یا رسول الله کودکان عرب جامهای الوان پوشیده‌اند رسول خدا ساعتی سر به زیر افکند جبرئیل عرض کرد یا رسول الله شاد خاطر باش که هر رنگ بخواهند خداوند عطا می فرماید فرمان کن تا طشتی و ابریقی حاضر کنند چون حاضر شد جبرئیل گفت من آب می ریزم و تو با دست مالش میده.
پس رسول خدا جامه‌ی حسن را در طشت نهاد و جبرئیل آب بریخت و پیغمبر مالش داد و روی با حسن آورد که چه رنگ می خواهی گفت سبز می خواهم پس پیغمبر آن حله را مالش داد و مانند زبرجد سبز و سیراب برآورد و حسن را داد آنگاه حله حسین را در طشت افکند و با حسین بفرمود چه رنگ خواهی عرض کرد رنگ حمراء خواهم پیغمبر آن حله را مالش داد و سرخ رنگ برآورد چون یاقوت احمر و حسین را داد پس حسنین جامهای خود را بپوشیدند و شادمادنه به جانب مادر شتافتند و رسول خدا نیک شادخاطر گشت.
[صفحه ۲۱۶]
این وقت جبرئیل بگریست پیغمبر فرمود این گریستن در این هنگام چیست بازگو این حزن از کجاست عرض کرد یا رسول الله دانسته باش که اختیار حسنین هر یک لونی را ناچار از آن است که حسن (ع) را شربت سم بخورانند و جسد مبارکش از اثر سم سبزگونه گردد و حسین (ع) را می کشند و بدن مبارکش را بخون او خضاب می سازند پس پیغمبر نیز بگریست و سخت محزون گشت.
در مدینه المعاجز از عروه البارقی خبر می دهد که گفت در سفر مکه به مدینه درآمدم و داخل مسجد رسول خدا شدم دیدم آن حضرت نشسته و دو کودک در نزد او است گاهی این یک را بوسه می زند و گاهی آن را و مردمان خاموش بودند عرض کردم یا رسول الله اینان پسران تواند فرمود اینان پسران دختر من و پسران برادر من و پسران پسر عم من و محبوب‌ترین مردم به نزد من و عزیزتر از چشم و گوش و جان من‌اند گفتم یا رسول الله مرا عجب آمد از حب تو با این کودکان فرمود آن شب که من سفر آسمان کردم و داخل بهشت شدم به شجره‌ی رسیدم که از طیب رایحه‌ی آن مرا شگفتی گرفت جبرئیل گفت یا محمد از این شجره شگفتی مگیر همانا ثمر آن اطیب است از رایحه آن و از ثمر آن مرا بخورانید و از آنجا به شجره دیگر عبور دادم جبرئیل گفت از ثمر این شجره نیز بهره برگیر که شبیه است با شجره نخستین «فهی اطیب طعما و ازکی رائحه» و از میوه‌ی آن مرا تحفه آورد و بخورانید و ببویانید.
گفتم ای جبرئیل من در اشجار نیکوتر از این دو شجره ندیده‌ام گفت نام این دو شجره را ندانی یکی حسن نام دارد و آن دیگر حسین گاهی که به زمین فرود شدی در ساعت با خدیجه هم بستر می شوی و از رایحه طیبه آن ثمر که خورش ساختی متولد می شود فاطمه زهرا پس او را از برای برادرت علی تزویج کن تا از برای تو دو پسر آرد یکی را حسن و آن دیگر را حسین نام بگذار با جبرئیل گفتم مرا
[صفحه ۲۱۷]
اشتیاق تمام است با این دو شجره گفت هر وقت مشتاق اکل میوه‌ی این شجره می شوی حسن و حسین را ببوی و ببوس پس گاهی که پیغمبر مشتاق شدی حسنین را بوئیدی و بوسیدی.
و هو یقول: یا أصحابی انی أود أن أقاسمهما حیاتی لحبی لهما فهما ریحانتی من الدنیا.
و می گفتی چنان دوست می دارم حسن و حسین را که دوست می دارم که مدت حیات خود را بر ایشان قسمت نمایم و ایشان دو ریحان منند از دنیا و این حدیث را از طرق دیگر در صدر کتاب نیز رقم کردیم.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که هنگام وفات چون بدن مبارک امام حسن از سورت سم رنگ خضرت آورد حسین (ع) گفت چیست که رنگ تو را سبز می بینم امام حسن بگریست و فرمود راست آمد حدیث جد من و دست در گردن حسین آورد و زمانی دراز بگریستند حسین (ع) گفت ای برادر از جد خویش چه شنیدی فرمود خبر داد مرا جدم که در شب معراج در روضات جنان دو قصر دیدم همانند و متجاور یکی از زبرجد اخضر و آن دیگر از یاقوت احمر گفتم ای جبرئیل چرا بر لون واحد نیستند پاسخ نداد گفتم چرا پاسخ نگوئی؟ گفت مرا شرم می آید گفتم بالله علیک الا آنکه مرا خبر دهی گفت خضرت قصر حسن خبر می دهد که او را شربت سم سقایت کنند و هنگام وفات بدن مبارکش سبز گردد و حمرت قصر حسین حدیث می کند که او را می کشند و چهره‌ی مبارک و بدن شریفش را با خون او گلگون می نمایند این وقت رسول خدا با جبرئیل بگریست.
در مدینه المعاجیز از جامع الاخبار حدیث می کند –
عن النبی صلی الله علیه و آله من قرء «بسم الله الرحمن الرحیم» بنی الله له فی الجنه سبعین ألف قصر من یاقوته حمراء فی کل قصر سبعون ألف بیت
[صفحه ۲۱۸]
من لؤلؤه بیضآء فی کل بیت سبعون ألف سریره من زبرجده خضراء فوق کل سریر سبعون ألف فراش من سندس و استبرق و علیه زوجه من الحور العین و لها سبعون ألف ذوابه مکلله بالدر و الیاقوت علی خدها الأیمن محمد رسول الله و علی خدها الأیسر علی ولی الله و علی جبینها الحسن و علی ذقنها الحسین و علی شفتیها بسم الله الرحمن الرحیم.
یعنی رسول خدا فرمود هر کس بگوید بسم الله الرحمن الرحیم خداوند در بهشت از بهر او بنیان کند هفتاد هزار قصر از یاقوت سرخ در هر قصری هفتاد هزار خانه از مروارید سفید و در هر خانه هفتاد هزار سریر از زبرجد سبز و بر زبر هر سریری هفتاد هزار فراش از سندس و استبرق و بر زبر آن فراش زوجه‌ی از حورالعین نشسته و او را هفتاد هزار گیسوست که مکلل است از مروارید و یاقوت در طرف راست چهره‌ی او نوشته است محمد رسول الله و بر طرف چپ نوشته است علی ولی الله و بر پیشانی او نوشته است حسن و بر ذقن او نوشته است حسین و بر لبهای او کلمه بسم الله الرحمن الرحیم است. راوی عرض کرد یا رسول الله این کرامت از کیست فرمود از برای آنکه از در تعظیم و حرمت قراءت کند کلمه بسم الله الرحمن الرحیم را.
در امالی شیخ مفید سند بحذیفه الیمان می رساند که رسول خدا فرمود فریشته‌ی که هیچگاه بزمین نیامده ساعتی از این پیش از خداوند اجازت خواست تا بر علی (ع) سلام کند پس فرود شد و بر علی (ع) سلام فرستاد –
و بشرنی أن الحسن و الحسین سیدا شباب أهل الجنه و أن فاطمه سیده نساء أهل الجنه.
و در حلیه الاولیاء از طرق اهل سنت و جماعت وارد شده که آن فریشته بر
[صفحه ۲۱۹]
پیغمبر صلی الله علیه و اله درآمد و این حدیث آورد.
و در مدینه المعاجیز مسطور است که خبر می دهد حذیفه بن اسید الغفاری و او جز حذیفه الیمان است که در کتاب اسماء الشیعه او را از شهداء کربلا نگاشته‌اند بالجمله می گوید گاهی که حسن (ع) معاویه را وداع گفت و از کوفه طریق مدینه گرفت شتری را با حملی گران همواره از پیش وی آن حضرت می کشیدند عرض کردم جعلت فداک این بار چیست که از تو جدا نباید بود فرمود این دیوان است عرض کردم چه دیوان فرمود دیوان شیعیان ما و اسامی شیعیان ما در آن ثبت است عرض کردم نامه‌ی من را به من بنما فرمود بامدادان، روز دیگر با برادرزاده‌ی خود حاضر حضرت شدم چه مرا نیروی قراءت نبود و او توانست قراءت کرد پس اذن جلوس یافتم و فرمان کرد تا دیوان اوسط را حاضر کردند و برادرزاده‌ی مرا سپردند تا فحص کرد نخست نام خود را بیافت گفتم ثکلتک امک نام مرا بجوی پس فحص کرد تا بیافت و سخت شاد شدیم و برادرزاده‌ی من در رکاب حسین (ع) شهادت یافت.
شرف الدین نجفی در تأویل الآیات الباهره از شیخ ابوجعفر طوسی از رجال خود از عبدالله بن عجلان السکونی حدیث می کند.
قال: سمعت أباجعفر (ع) یقول: بیت علی و فاطمه حجره رسول الله صلی الله علیه و آله و سقف بیتهم عرش رب العالمین و فی قعر بیتهم فرجه مکشوطه الی العرش معراج الوحی و الملائکه تنزل علیهم بالوحی صباحا و مساء و کل ساعه و طرفه عین.
و الملائکه لا ینقطع فوجهم فوج ینزل و فوج یصعد، و ان الله تبارک و تعالی کشف لابراهیم (ع) عن السموات حتی أبصر العرش
[صفحه ۲۲]
و زاد الله فی قوه ناظره و أن الله زاد فی قوه ناظر محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین صلوات الله علیهم، و کانوا یبصرون العرش و لا یجدون لبیوتهم سقفا غیر العرش فبیوتهم مسقفه بعرش الرحمن و معارج الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل أمر سلام، قال قلت: من کل أمر سلام؟ قال (ع): بکل أمر! فقلت: هذا التنزیل؟ قال (ع): نعم.
می گوید از ابوجعفر (ع) شنیدم که فرمود بیت علی و فاطمه حجره‌ی رسول خداست و سقف آن عرش رب العالمین است و هم در قعر بیت ایشان فرجه‌ایست گشاده سر تا عرش که معراج وحی است و فرود می شوند فریشتگان بر ایشان به ابلاغ وحی هر صبح و شام و هر ساعت و هر طرفه عین و وفود فریشتگان منقطع نمی شود فوجی فرود می شوند و فوجی صعود می کنند و خداوند ابواب آسمان را از برای ابراهیم گشاده داشت تا عرش را دیدار کرد و قوت ناظره‌ی او را افزون خواست چنانکه قوت ناظره‌ی محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین (ع)را به زیادت فرمود. و ایشان عرش را نگران‌اند و هیچ سقفی و آسمانه‌ی حاجز و حائل دیدار ایشان نباشد چه بیوت ایشان مسقف به عرش رحمن و معارج فریشتگان است و جبرئیل در بیوت ایشان در هر امری به اذن خداوند کارنامه سلام است راوی گوید عرض کردم در هر امری فرمود در هر امری عرض کردم این خبر بحکم تنزیل است فرمود چنین است.
ابوجعفر محمد بن جریر طبری و دیگر محمد بن یعقوب و دیگر محمد بن یحیی و دیگر شیخ طوسی در کتاب الغیبه و دیگر محمد بن ابراهیم النعمانی در کتاب الغیبه هر یک به اسناد خویش رقم کرده‌اند که امیرالمؤمنین (ع) به مسجد درآمد و بنشست
[صفحه ۲۲۱]
و حسن و سلمان فارسی ملازم خدمت بودند و مردمان در اطراف آن حضرت مجتمع شدند این وقت مردی با هیأتی نیکو و جامه‌ی جمیل درآمد و بر أمیرالمؤمنین سلام داد و جواب بستد و بنشست آنگاه گفت یا أمیرالمؤمنین از تو سه سؤال خواهم کرد اگر پاسخ گفتی خواهم دانست که این جماعت که با تو طریق مخالفت می سپارند بر محظوری سوارند و ارتکاب عصیانی می نمایند که اگر آشکار کنند خداوند ایشان را عرضه نار و دمار دارد و اگر مرا پاسخ نتوانی گفت ترا با این جماعت یکسان خواهم شمرد فرمود آنچه می خواهی بپرس.
گفت نخستین خبر ده مرا از آن کس که بخواب می رود روح او به کجا می شود و دیگر چگونه می شود که گاهی مردم را چیزی بخاطر می آید و گاهی نسیان از خاطر می زداید سه دیگر آنکه چگونه می شود که فرزند مردم گاهی با اعمام و اخوال شبیه می گردد أمیرالمؤمنین روی با فرزند خود حسن (ع) کرد فرمود یا ابامحمد او را پاسخ گوی حسن (ع) فرمود:
اما آنچه پرسش کردی از روح همانا چون مرد بخفت روح او معلق شد با ریح و ریح معلق شد به هوا تا گاهی که هنگام بیداری او فراز آید پس اگر خداوند اجازت فرمود که روح با صاحب خود پیوسته شود جذب می کند روح ریح را و جذب می کند ریح هوا را پس روح باز شود و با بدن صاحب خود دمساز گردد و اگر از خدای اجازت مراجعت نیافت جذب می کند هوا ریح را و ریح روح را و باز نگردد به صاحب خود تا گاهی که روز برانگیز گاه آید.
اما آنچه از ذکر و نسیان پرسیدی همانا قلب مرد بر طریق حقست و بر فراز حق طبقی است پس اگر بر محمد و آل محمد سلام و صلوات بفرستد آن فراموشی فرا یاد آرد و آن طبق مرتفع گردد و اگر نه آن طبق بر نخیزد و ظلمت قلب را فرو گیرد و آنچه را بیاد آرد نسیان از خاطر بسترد.
اما از آنچه از شباهت مولود با اعمام و اخوال پرسش نمودی هرگاه مرد هنگام مضاجعت با زوجه خویش قلب ساکن و خاطر مطمئن دارد مولود با پدر و مادر
[صفحه ۲۲۲]
همانند گردد و اگر با قلب مضطرب و خاطر منشعب هم بستر شود، نطفه مضطرب گردد و با بعض عروق که نسبت با اعمام دارد و اگر نه با اخوال منسوب است واقع شود.
فقال الرجل: أشهد أن لا اله الا الله و لم أزل أشهد بها، و أشهد أن محمدا صلی الله علیه و آله رسوله و لم أزل أشهد بها، و أشهد أنک وصی رسوله القائم بحجته – و أشار الی أمیرالمؤمنین – و لم أزل أشهد بها، و أشهد أن ابنک هو القائم بحجتک و أشار الی الحسن، و أشهد أن الحسین بن علی ابنک و القائم بحجته بعد أخیه، و أشهد أن علی بن الحسین القائم بأمر الحسین، و أشهد أن محمد بن علی القائم بأمر علی بن الحسین، و أشهد أن جعفر بن محمد القائم بأمر محمد بن علی، و أشهد أن موسی بن جعفر القائم بأمر جعفر بن محمد، و أشهد أن علی بن موسی القائم بأمر موسی بن جعفر، و أشهد أن محمد بن علی القائم بأمر علی ابن موسی، و أشهد أن علی بن محمد القائم بأمر محمد بن علی و أشهد أن الحسن بن علی القائم بأمر علی بن محمد، و أشهد أن رجلا من ولد الحسن ابن علی لا یسمی و لا یکنی حتی یظهر امره فیملأها عدلا کما ملئت جورا، و السلام علیک یا أمیرالمؤمنین و رحمه الله و برکاته.
چون شهادت داد بر ائمه اثنی عشر بدینسان که نگارش یافت برخاست و
[صفحه ۲۲۳]
بیرون شد علی (ع) با حسن فرمود از قفای او بشتاب و نگران باش بکجا می رود چون حسن (ع) از در مسجد بیرون شد او را نیافت باز شتافت و به عرض رسانید أمیرالمؤمنین فرمود او را نشناختی عرض کرد خدا و رسول و أمیرالمؤمنین دانند فرمود او خضر نبی (ع) است.
از ابی عبدالله حدیث کرده‌اند:
قال (ع): اذا بلغت نفس المؤمن الحنجره و أهوی ملک الموت بیده الیها یری قره عین یقال أنظر عن یمینک، فیری رسول الله و علیا و فاطمه و الحسن و الحسین فیقولون الینا الی الجنه.
فرمود وقتی جان مرد مؤمن به گلوگاه می رسد و ملک الموت برای قبض روح دست به سوی او فرا می برد نوری در چشم او آشکار می گردد و بینش او به زیادت می گردد او را می گویند به جانب یمین خود نظاره می کن چون نظر می کند رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین (ع)را می نگرد و ایشان می فرمایند به سوی ما شتاب کن تا به جنت شویم.
آنگاه فرمود: و الله لو بلغت روح عدونا الی صدره فأهوی ملک الموت بیده الیها لابد أن یقال أنظر عن یسارک، فیری منکرا و نکیرا یهددانه بالعذاب.
فرمود سوگند با خدای هر وقت روح دشمن ما به سینه می رسد و ملک الموت دست به سوی او فرا می برد ناچار گفته می شود که به سوی یسار نگران باش چون نظر می کند نکیر و منکر را دیدار می نماید که او را تهدید به عذاب می فرمایند.
در مدینه المعاجیز از عبدالله بن ابی اوفی سند به رسول خدا صلی الله علیه و آله منتهی می شود می فرماید گاهی که خداوند ابراهیم خلیل را خلق فرمود حجابات را از پیش چشم
[صفحه ۲۲۴]
او مرتفع ساخت و او به جانب عرش نگران شد و نوری دید عرض کرد الهی و سیدی این نور چیست خطاب آمد که ای ابراهیم این نور محمد صفی من است عرض کرد که نور دیگر در پهلوی او پدیدار است خطاب آمد که آن نور علی ناصر دین منست عرض کرد در پهلوی آن نور دیگر می نگرم.
قال: یا ابراهیم هذه فاطمه تلا أباها و بعلها و فطمت محبیها من النار.
فرمود ای ابراهیم این فاطمه است که در پهلوی پدر و شوهر خود درآمده است و دوستان او از آتش دوزخ مفطوم و محفوظاند.
عرض کرد دو نور دیگر دیدم در پهلوی این سه نور پدیدار است خطاب آمد که آن نور حسن و حسین‌اند که در پهلوی پدر و مادر و جد خود درآمدند عرض کرد الهی و سیدی نه نور دیگر می نگرم که نگران این انوار خمسه‌اند.
قال: یا ابراهیم أولهم علی بن الحسین و محمد ولد علی و جعفر ولد محمد و موسی ولد جعفر و علی ولد موسی و محمد ولی علی و علی ولد محمد و الحسن ولد علی و محمد ولد الحسن القائم المهدی.
چون خداوند این انوار پاک را بر ابراهیم به شمار آورد عرض کرد الهی و سیدی انوار دیگر در اطراف اینان می نگرم که کس جز تو عدت اینان را به شمار نتواند گرفت فرمود اینان شیعیان ایشان و دوستان ایشان‌اند عرض کرد الهی بچه چیز شناخته می شود شیعیان و دوستان ایشان؟
«قال یا ابراهیم! بصلوات الخمس و الجهر بسم الله الرحمن الرحیم و القنوت قبل الرکوع و سجده الشکر و التختم بالیمین قال ابرهیم الهی اجعلنی من شیعتهم و محبیهم قال قد جعلتک».
خطاب آمد که ای ابراهیم شیعیان به پنج چیز شناخته می شوند نخستین به صلوه پنجگانه فرائض و نوافل دوم به بلند قراءت کردن بسم الله الرحمن الرحیم در
[صفحه ۲۲۵]
رکعات نماز شبان روزی سیم بقراءت قنوت قبل از رکوع چهارم به سجده در انجام نماز پنجم پوشیدن انگشتری به دست راست ابراهیم عرض کرد الهی مرا از شیعیان و دوستان ایشان بحساب گیر خطاب آمد که مسئلت تو را به اجابت مقرون داشتیم و این آیت مبارک از این معنی خبر می دهد که در قرآن کریم فرود شد «و ان من شیعته لابراهیم اذ جاء ربه به قلب سلیم».
مفضل بن عمر گوید گاهی که ابوحنیفه احساس مرگ همی کرد این حدیث را روایت کرد و سر به سجده نهاد و درگذشت و معلوم نیست که او ابوحنیفه رئیس مذهب اهل سنت و جماعت است یا دیگریست.
در مدینه المعاجیز مسطور است که گاهی که رسول خدا صلی الله علیه و آله این سرای فانی را وداع گفت جبرئیل با گروه فریشتگان که در لیله القدر بزیر آمدند فرود شد و گشاده گشت ابواب آسمانها بر أمیرالمؤمنین و این فریشتگان دست یاری کردند آن حضرت را در غسل و نماز و حفر قبر. جعفر صادق (ع) می فرماید:
«و الله ما حفر له غیره حتی اذا وضع فی قبره نزلوا مع من نزل فوضعوه فتکلم و فتح لأمیرالمؤمنین سمعه یوصیهم فبکی و سمعهم یقولون: لا یألونه جهدا و انما هو صاحبنا بعدک الا أنه لیس یعلینا به بصره بعد مرتنا هذه».
فرمود سوگند با خدای حفر نکرد قبر رسول خدا را جز فریشتگان تا گاهی که او را در قبر نهادند پس فرود شدند در قبر به اتفاق أمیرالمؤمنین و جسد مبارکش را در قبر جای دادند پس پیغمبر به سخن آمد أمیرالمؤمنین نیز کلمات آن حضرت را می شنود پس وصیت کرد ایشان را و علی همی گریست و همی شنید که فریشتگان در خدمت رسول عرض کردند که توانی نمی جوئیم در امتثال امر أمیرالمؤمنین چه او بعد از تو صاحب ماست الا آنکه از این پس به چشم ما را دیدار نمی کند.
[صفحه ۲۲۶]
این ببود تا گاهی که أمیرالمؤمنین از جهان درگذشت حسن و حسین (ع) دیدار کردند پیغمبر را و فریشتگان را که در کفن و دفن أمیرالمؤمنین همدست شدند و چون امام حسن درگذشت امام حسین نگریست که پیغمبر و علی و فریشتگان در کفن و دفن امام حسن همدستند و چون امام حسین شهید شد علی بن الحسین نگریست که رسول خدا و علی و امام حسن اعانت می کنند فریشتگان را در انجام امر حسین (ع) بدینگونه هر یک از ائمه اثنی‌عشر از جهان در می گذشتند رسول خدا به اتفاق آنان که قبل از وی وفات کرده بودند در کفن و دفن او فریشتگان را اعانت می کردند.
در مدینه المعاجیز از صاحب بستان الواعظین حدیث می کند که محمد بن ادریس گفت که اسقفی از ملت نصاری را در مکه معظمه دیدم مشغول طواف بود گفتم چه افتاد تو را که از دین پدران خود باز شدی و بدین شریعت پیوستی گفت نیکوتر از آنی به دست کردم گفتم از کجا دانستی؟ گفت وقتی سفر دریا کردم و در میان بحر کشتی ما شکسته شد من بلوحی از کشتی چوب آویختم و موج دریا مرا براند تا به جزیره‌ی درانداخت که از اشجار مُلتَف بود و ثمرهای شیرین‌تر از شهد داشت و نهری گوارا جاری بود پس خدای را سپاس گفتم و به کل و شرب پرداختم چون شامگاه نزدیک شد بر خویشتن بترسیدم و بر درختی صعود دادم و در میان شاخه‌ها بخفتم چون شب به نیمه رسید دابه‌ی را بر فراز آب نگریستم که خدای را تسبیح همی گفت «و تقول لا اله الا الله العزیز الجبار، محمد رسول الله النبی المختار، علی بن ابی طالب سیف الله علی الکفار، فاطمه و بنوها صفوه الجبار، علی مبغضیهم لعنه الله الجبار و ماویهم جهنم و بئس المهاد».
و پیوسته این کلمات را تکرار همی کرد تا گاهی که صبح بردمید این وقت گفت «لا الا الله صادق الوعد و الوعید محمد رسول الله الهادی الرشید علی ذوالباس الشدید و فاطمه و بنوها خیره الرب الحمید فعلی مبغضیهم لعنه الرب المجید».
چون از این کلمات بپرداخت از دریا به کنار آمد او را سری بود مانند سر شترمرغ و چهره‌ی داشت چون چهره‌ی انسان و دست و پای او بکردار شتر بود و دم او
[صفحه ۲۲۷]
دم ماهی را مانست من بر جان خویش بترسیدم و از پیش روی آن درآمده ایستاده شدم گفت همانا انسانی باشی هم اکنون بر جای ایستاده باش و اگر نه دست فرسود هلاکت خواهی گشت اکنون بگوی به چه دینی گفتم به کیش نصاری می روم گفت وای بر تو طریق مسلمانی گیر همانا در خانه جماعتی از مسلمانان جن در افتاده‌ی که هیچ کس را از ایشان مخلصی به دست نشود الا آنکه بر طریق مسلمانان رود گفتم اسلام چیست «قالت تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله».
پس من کلمه بگفتم و مسلمانی گرفتم آنگاه گفت تکمیل کن اسلام خود را به موالات علی بن ابی طالب و اولاد او و صلوات بر ایشان و برائت از اعدای ایشان این جمله را بپذیرفتم و گفتم این تشریع را که بر شما تلقین کرد؟ گفت جماعتی از ما نزد رسول خدا حاضر شدند و شنیدند که می فرماید «اذا کان یوم القیامه تأتی الجنه فتنادی بلسان طلق یا الهی قد وعدتنی أن تشد ارکانی و تزیننی» یعنی در روز قیامت جنت حاضر می شود و به زبان فصیح ندا در میدهد که ای پروردگار من مرا وعده دادی که ارکان مرا محکم فرمائی و به زینت کنی مرا، از خداوند جلیل خطاب می رسد:
قد شددت أرکانک و زینتک بابنه حبیبی فاطمه الزهراء و بعلها علی بن ابی طالب و ابنیها الحسن و الحسین و التسعه من ذریه الحسین.
خداوند سبحان فرمود من استوار کردم ارکان تو را و به زینت آوردم به سبب دختر حبیب خود فاطمه زهرا و شوهر او علی و پسران علی حسن و حسین و نه تن از فرزندان حسین (ع)این هنگام دابه گفت اگر خواهی اینجا میباش و اگر نه تو را به سوی وطن بازگردانم گفتم به وطن بازشوم گفت بباش تا سفینه دیدار شود ناگاه سفینه‌ی با دید شد و آن دابه اهل کشتی را تنبیه داد تا ایشان زورقی به سوی ما گسیل داشتند پس من بزورق نشستم و براندم تا بکشتی درآمدم دوازده تن از اهل نصاری در کشتی بودند چون داستان مرا اصغا نمودند به جمله مسلمانی گرفتند.
[صفحه ۲۲۸]
و در مدینه المعاجیز سند باصبغ بن نباته منتهی می شود می گوید بر امیرالمؤمنین درآمدم و حسن و حسین در خدمت آن حضرت بودند و امیرالمؤمنین گرم در روی ایشان نظاره می کرد عرض کردم خداوند مبارک کناد بر تو ایشان را و برساناد ایشان را آنچه آرزومندند سوگند با خدای نگریستم که گرم در ایشان نظر کردی و نظاره‌ی تو بطول انجامید فرمود ای اصبغ چنین است از برای تو حدیثی خواهم گفت گفتم جعلت فداک بفرما.
فرمود من در ضیعه خویش بودم و روز با سورت گرما به نیمه رسید و سخت گرسنه بودم فاطمه علیهاالسلام را گفتم اگر توانی طعامی از بهر من بساز برخاست تا اینکار را ساختگی کند هم در زمان هنگام صلاه برسید و حسن و حسین برسیدند و در کنار مادر بنشستند فاطمه گفت ای فرزندان من سخت دیر آمدید شما را که نگاهداشت گفتند رسول خدا و دیگر جبرئیل حسن عرض کرد من در حجر رسول خدا بودم و حسین در حجر جبرئیل من از کنار رسول خدا به حجر جبرئیل همی رفتم و حسین از حجر جبرئیل به کنار رسول خدا همی آمد تا شمس به زوال رسید «قال جبرائیل قم فصل فان الشمس قد زالت» جبرئیل گفت ای محمد برخیز و نماز بگذار چه شمس به زوال رسید این بگفت و به جانب آسمان عروج داد و رسول خدا به نماز برخاست و ما به سوی تو آمدیم.
چون علی (ع) سخن بدینجا آورد اصبغ بن نباته گفت یا امیرالمؤمنین حسن و حسین در چه صورت جبرئیل را نگران بودند فرمود به همان صورت که بر رسول خدا نازل می شد آنگاه امیرالمؤمنین فرمود چون گاه نماز برسید بیرون شدم و با رسول خدای نماز گذاشتیم و پس از نماز عرض کردم که حسنین آمدند و چنین و چنان قصه کردند.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: صدق ابنای مازلت أنا و جبرائیل نزهو بهما منذ أصبحنا الی أن زالت الشمس، فقلت: یا رسول الله فبأی
[صفحه ۲۲۹]
صوره کانا یریان جبرائیل؟ فقال صلی الله علیه و آله: فی الصوره التی کان ینزل فیها علی.
رسول خدا فرمود پسرهای من سخن به صدق کردند همواره من و جبرئیل نواخت و نوازش می کردیم ایشان را تا گاهی که شمس به زوال رسید گفتم یا رسول الله به کدام صورت حسنین جبرئیل را دیدار کردند فرمود به همان صورت که بر من نازل می شد.
در مدینه المعاجیز مسطور است که جماعتی در نزد علی (ع) حاضر شدند و از قلت باران بنالیدند آن حضرت حسن (ع) را بخواند و فرمود خدای را از بهر استسقا بخوان «فقال اللهم هیج لنا السحاب بفتح الابواب و بماء عباب» و قرائت کرد دعای استسقا را آنگاه حسین (ع) را فرمود تا به دعای استسقا پردازد آن حضرت نیز گفت «اللهم معطی الخیرات» و به دعای استسقا پرداخت هنوز ایشان از دعا فراغت نجسته بودند که ابر جنبش کرد و بارانی به شدت ببارید.
سلمان را گفتند یا اباعبدالله این دعا را بیاموز «فقال ویحکم این أنتم عن حدیث رسول الله حیث یقول ان الله قد اجری علی لسان اهل بیتی مصابیح الحکمه» سلمان فرمود وای بر شما مگر نشنیده‌اید حدیث رسول خدا را که می فرماید خداوند تبارک و تعالی مصابیح حکمت را بر زبان اهل بیت من جاری ساخته.
در مدینه المعاجیز مسطور است که مردی اعرابی بدوی از بهر زیارت مکه بیرون شد و محرم گشت یک روز بخوابگاه نعامه [۱۴] درآمد و بیضه یافت آنرا برگرفت و کباب کرد و بخورد آنگاه به خاطر آورد که در احرام صید کردن حرام است پس وارد مدینه گشت و از خلیفه رسول خدا پرسش کرد او را به منزل ابوبکر دلالت کردند و در نزد او عمر و عثمان و طلحه و زبیر و جماعتی از اصحاب حاضر بودند اعرابی درآمد و گفت خلیفه رسول الله کدام است؟ ابوبکر گفت یا اعرابی بگوی تا چه خواهی قصه‌ی بیضه‌ی نعامه را به شرح کرد و گفت در سفر حج این صید
[صفحه ۲۳]
بر من حلال بود یا حرام است؟ ابوبکر روی با اصحاب کرد و گفت اعرابی را پاسخ گوئید.
زبیر گفت تو خلیفه رسول خدائی بر تست که او را اجابت کنی ابوبکر گفت ای زبیر حب بنی هاشم در خاطر تو مرکوز است زبیر گفت چگونه نباشد و حال آنکه صفیه دختر عبدالمطلب عمه رسول خدا مادر منست اعرابی گفت قوم طریق مخاصمت گرفتند و مسئلت مرا پاسخ نگفتند و بانگ در داد که ای اصحاب محمد همانا محمد از میان شما بیرون شد و دین او با او نیز برفت؟ مردمان خاموش نشستند زبیر گفت ای اعرابی این مسئلت که بر تو پوشیده است در نزد این جماعت نیز مجهول است اعرابی گفت پس مرا چه باید کرد؟ زبیر گفت حل این مسئله با کسی است که اولی و احق است از برای این مجلس اعرابی گفت مرا به سوی او دلالت کن فرمود از اخبار من جماعتی مسرور و گروهی محزون می شوند اعرابی گفت حق را به زیر پای می گذارید و از اظهار حق کراهت می دارید.
عمر بن الخطاب گفت چندین نباید سخن را به دراز کشید برخیزید تا به نزد علی شویم که جز او کس پاسخ این مسئله را نداند پس همگان در حضرت امیرالمؤمنین حاضر شدند اعرابی گفت مرا ارشاد نمودید به کسی که خلیفه پیغمبر نیست گفتند خلیفه پیغمبر ابوبکر است لکن علی وصی پیغمبر است و خلیفه پیغمبر بر اهل بیت پیغمبر و گذارنده قرض و وفا کننده‌ی مواعید پیغمبر و وارث علم پیغمبر است اعرابی گفت وای بر شما آن کس را که خلیفه پیغمبر می خوانید دارای هیچ یک از این صفات نیست گفتند ای اعرابی تو از مسئلت خویش پرسش کن و از آنچه درخور تو نیست؟ سخن مگوی.
این وقت اعرابی گفت یا ابوالحسن و خواست تا ابتدا به سخن کند علی (ع) او را مجال نگذاشت و قصه او را از بیضه نعامه تا اختتام مجلس ابوبکر بازگفت اعرابی در عجب برفت و عرض کرد ای مولای من چنین است آنگاه فرمود مسئلت خویش را از آن کودک که در نزد مؤدب خود نشسته پرسش کن تا فتوی دهد
[صفحه ۲۳۱]
اعرابی گفت انا لله و انا الیه راجعون همانا دین محمد بمرد و مردم مرتد شدند امیرالمؤمنین فرمود حاش لله دین محمد نمرده است و هرگز نمیرد اعرابی گفت من مسئلت خویش را بر خلیفه پیغمبر و اصحاب و حواری او عرضه داشتم اجابت نفرمودند و به حضرت تو ارشاد نمودند تو نیز به کودکی که نیک از بد نداند و به نزد معلم جای دارد حوالت می فرمائی؟.
علی (ع) فرمود ای اعرابی از چیزی که ندانی سخن مکن از آن کودک بپرس تا خبر دهد ترا پس اعرابی به نزد حسن (ع) آمد و آن حضرت کلکی [۱۵] در دست داشت و خطی می نگاشت و مؤدب می گفت «احسنت احسن الله الیک یا حسن» اعرابی گفت ای مؤدب تحسین و ترحیب می فرستی این کودک را و شگفتی می گیری از وی چنان می نماید که او مؤدب تست همگنان از کلمات او بخندیدند گفتند یا اعرابی به کلمات موجز سؤال کن اعرابی گفت
«فدیتک یا حسن انی خرجت من قومی حاجا محرما فوردت علی دحی فیه بیض نعام فشویته و أکلته عامدا أو ناسیا»
یعنی فدای تو شوم ای حسن من برای زیارت مکه بیرون شدم و محرم گشتم و در بیت شترمرغی درآمدم و چند بیضه یافتم کباب کردم و بخوردم از روی دانش یا از در نسیان.
فقال له الحسن (ع): زدت فی القول یا أعرابی قولک عامدا لم یکن هذا من مسئلتک هذا عبث.
فرمود ای اعرابی لفظ عامد در این کلمات فضول آوردی چه از مسئله تو بیرون بود عرض کرد سخن به صدق کردی جز ناسی نبودم آنگاه حسن (ع) همچنان که قلم بر صحیفه داشت و می نگاشت فرمود:
خذ بعدد البیض نوقا فاحمل علیها قنیفا فما نتجت من قابل فاجعله هدیا بالغ الکعبه فانه کفاره فعلک.
[صفحه ۲۳۲]
فرمود بشمار بیضه‌ی که برداشتی شتر ماده بگیر و از فحل مکرم حامل کن آنچه در سال آینده بچه آرند بچگان را هدی کن و بکعبه‌ی فرست بکفاره‌ی آنچه کردی «فقال الأعرابی فدیتک یا حسن ان من النیق من یلزقن فقال الحسن ان من البیض ما یمرقن.»
اعرابی عرض کرد فدای تو شوم تواند شد که بعضی از شتران بچه اندازند حسن فرمود تواند بود که بعضی از آن بیضه‌ها فرخ نخواهند داشت اعرابی گفت این کودک را در علم خداوند راهی است اگر جایز بود می گفتم توئی خلیفه رسول الله فقال له الحسن (ع): أنا الخلف من رسول الله و أبی أمیرالمؤمنین الخلیفه.
اعرابی گفت پس ابوبکر چیست فرمود از این جماعت بپرس قوم تکبیر گفتند و شگفتی گرفتند از آنچه از حسن (ع) اصغا نمودند.
فقال أمیرالمؤمنین (ع): الحمدلله الذی جعل فی وفی ابنی هذا ما جعله فی داود و سلیمان اذ یقول عز من قائل: ففهمناها سلیمان.
و ابن شهرآشوب حدیث می کند که حسن (ع) بعد از غلبه معاویه در مدینه به مسجد رسول خدای درآمد و بر جماعتی از بنی امیه عبور داد و ایشان نسبت به آن حضرت غمز کردند حسن (ع) دو رکعت نماز بگذاشت آنگاه فرمود غمز شما را دیدار کردم.
أما و الله لا تملکون یوما الا ملکنا یومین و لا شهرا الا ملکنا شهرین و لا سنه الا ملکنا سنتین و انا لنأکل فی سلطانکم و نشرب و نلبس و نرکب و ننکح و انتم لا ترکبون فی سلطاننا و لا تشربون و لا تأکلون و لا تنکحون.
[صفحه ۲۳۳]
فرمود سوگند با خدای که شما مالک نمی شوید روزی را الا آنکه ما دو روز را مالک شویم و ماه و سالی را سلطان نمی شوید الا آنکه ما دو ماه و دو سال را سلطنت می کنیم و ما در سلطنت شما می خوریم و می آشامیم و می پوشیم و سوار می شویم و تزویج می کنیم و شما در سلطنت ما از هیچ یک از این جمله بهره نخواهید داشت مردی گفت یابن رسول الله شما اجود و أراف و ارحم ناسید چگونه در سلطنت ایشان بهره‌مندید و ایشان بی بهره‌اند در سلطنت شما.
فقال (ع): لأنهم عادونا بکید الشیطان و کید الشیطان ضعیف و عادیناهم بکید الله و کید الله شدید.
فرمود ایشان با ما بکید شیطان خصومت می کنند و کید شیطان ضعیف است و ما بکید خداوند با ایشان خصمی می کنیم و کید خداوند شدید است.
در کتاب ابن شهرآشوب مسطور است که مردی از حسن (ع) سؤال کرد که زکاه چه وقت با دید آمد.
فقال (ع): ان الله تعالی أوحی الی آدم أن زک نفسک یا آدم! قال: یا رب و ما الزکوه؟ قال: صل عشره رکعات! فصلی ثم قال: رب هذه الزکوه علی و علی الخلق؟ قال الله: هذه الزکوه علیک و علی ولدک بالمال من جمع من ولدک مالا.
فرمود خداوند آدم صفی را وحی فرستاد که از نفس خویش بذل زکاه می کن عرض کرد زکاه چیست فرمود ده رکعت نماز بگذار چون نماز بگذاشت عرض کرد الهی اینست زکاه بر من و بر خلق؟ فرمان آمد که این زکاه بر تست و بر فرزندان تو بمال است بر آن کس که مال اندوخته کند.
ابوالمفضل شیبانی در أمالی خویش و ابن الولید در کتاب خود سند به جابر
[صفحه ۲۳۴]
بن عبدالله می رساند که در زبان مبارک امام حسن ثقلی بود در خدمت رسول خدا در عیدی از أعیاد بیرون شد چون پیغمبر آغاز نماز فرمود و تکبیر گفت بلاغت حسن در أدای تکبیر نارسا افتاد هفت کرت رسول خدا تکبیر گفت و حسن متابعت کرد در کرت هفتم أدای تکبیر بر زبان حسن در دست آمد و در رکعت ثانی در کرت پنجم زبان حسن در أدای تکبیر توانا گشت و رسول خدا در تکبیر پنجم توقف نمود و این روش در صلاه عیدین سنت گشت و به روایتی حسین (ع) با پیغمبر این نماز گذاشت در خبر است که بر زبان حسن (ع) هرگز کلمه‌ی خشن و درشت نگذشته است الا گاهی که با عمرو بن عثمان بر سرزمینی مخاصمت داشت «فقال له لیس العمرو عندنا الا ما یرغم أنفه» فرمود از برای عمرو در نزد ما چیزی نیست الا آنکه بینی او به خاک مالیده شود.
سفیان ثوری سند به ابن عباس می رساند که حسن (ع) با یزید بن معاویه در یک مجلس مشغول به اکل رطب شدند یزید گفت ای حسن همواره ترا دشمن می دارم.
قال الحسن (ع): اعلم یا یزید ان ابلیس شارک أباک فی جماعه فاختلط الا ان فأورثک ذلک عداوتی لأن الله تعالی یقول «و شارکهم فی الأموال و الأولاد».
فرمود ای یزید شیطان با پدرت در جماع شریک شد و آب ایشان در رحم مادرت مختلط شد و این اختلاط عداوت مرا در قلب تو به میراث گذاشت «و شارک الشیطان حربا عند جماعه فولد له صخر فلذلک کان یبغض جدی رسول الله» و همچنان شیطان در جماع حرب شریک شد و صخر متولد گشت و از این روی با جد من رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن بود.
در مطالب السؤول مسطور است که مردی اعرابی در مسجد الحرام بر حسن (ع) درآمد جماعتی در خدمت او حاضر بودند پرسش کرد که این مرد کیست
[صفحه ۲۳۵]
گفتند حسن بن علی بن ابی طالب گفت من او را همی خواستم گفتند چه خواهی؟ گفت به من رسیده است که در کلام عرب خداوند اهل ادبست و من وادیها و بیابانها قطع کرده‌ام و جبال شامخه در نوشته‌ام تا با او سخنوری کنم گفتند این جوان حسن است پس بر حسن (ع) سلام داد و جواب بستد حسن (ع) فرمود ای اعرابی چه خواهی «فقال انی جئتک من الهرقل و الجیجل و الأیم و الهیثم».
امام حسن بخندید و فرمود ای اعرابی به کلامی سخن کردی که جز مردم عالم فهم نکنند اعرابی گفت من از این افزون خواهم گفت آیا مرا پاسخ می گوئی به میزان کلام من؟ فرمود بگوی آنچه خواهی تا من ترا پاسخ گویم اعرابی گفت من مردی هستم بدوی و بیشتر مقالات من شعر است به قانونی که عرب راست حسن (ع) فرمود بگوی آنچه خواهی تا جواب شنوی پس این شعر انشاد کرد:
هفا قلبی الی اللهو و قد ودع شرخیه
و قد کان أنیقا عصر تجراری ذیلیه
علالات و لذات فیا سقیا لعصریه
فلما عمم الشیب من الرأس نطاقیه
و أمسی قد عنانی منه تجدید خضابیه
تسلیت عن اللهو و ألقیت قناعیه
و فی الدهر أعاجیب لمن یلبس حالیه
فلو یعمل ذو رأی أصیل فیه رأییه
لألفی عبره منه له فی کل عصریه
[صفحه ۲۳۶]
حسن (ع) فرمود ای اعرابی اکنون گوش دار تا پاسخ شنوی:
فما رسم شجانی ان محا آیه رسمیه
سفور درج الذیلین فی بوغاء قاعیه
و مود حرجف تتری علی تلبید نوبیه
و دلاح من المزن دنا نوم سماکیه
أتی منفجر الودق یجود من خلالیه
و قد أخمد برقاه فلا ذم لبرقیه
و قد جلل رعداه فلا ذم لرعدیه
ثجیج الرعد ثجاج اذا أرخی نطاقیه
فأضحی دارسا قفرا لبینونه أهلیه
چون اعرابی این اشعار را از حسن (ع) اصغا نمود گفت من ماننده این پسر ندیده‌ام و کلامی اعذب و لسانی اذرب از وی نشنیده‌ام حسن (ع) فرمود یا اعرابی:
غلام کرم الرحمن بالتطهیر جدیه
کساه القمر القمقام من نور سنائیه
ولو عدد طماح نفخنا عن عدادیه
و قد أرضیت من شعری و قومت عروضیه
چون اعرابی کلمات حسن (ع) را اصغا نمود گفت خداوند مبارک کند بر شما که مردان و زنان از آوردن مانند شما عقیم‌اند و اینک از نزد شما می روم و دوستار شمایم و از شما راضیم.
در بحارالانوار سند به جعفر بن محمد (ع) منتهی می شود که حسن (ع) را دوستی بود که روزی چند از مجلس آن حضرت غایب می زیست یک روز تصمیم عزم داد و حاضر حضرت شد امام حسن فرمود کیف أصبحت بر چه منوالی «فقال یابن رسول الله اصبحت بخلاف ما أحب و یحب الله و یحب الشیطان» عرض کرد براهی می روم و بر صفتی زیست می کنم که نه خود دوست دارم و نه خدا دوست دارد و نه شیطان دوست دارد.
آن حضرت بخندید و فرمود این کار بر چه منوال است «قال لان الله عزوجل یحب ان اطیعه و لا اعصیه و لست کذلک و الشیطان یحب ان اعصی الله و لا أطیعه و لست
[صفحه ۲۳۷]
کذلک و انا احب ان لا اموت و لست کذلک» عرض کرد از بهر آنکه خداوند دوست می دارد که طریق طاعت سپارم و بر راه عصیان نروم و چنین نیست و شیطان دوست می دارد که خدای را عصیان کنم و سر از اطاعت بپیچانم و نیست چنین و من دوست می دارم که هرگز نمیرم و همواره زنده باشم و نیست چنین.
و چون سخن بدینجا آورد مردی برخاست و گفت یابن رسول الله چیست ما را که از مرگ گریزانیم و مردن را دوست نمی داریم.
فقال الحسن (ع): انکم خربتم آخرتکم و عمرتم دنیاکم فانتم تکرهونه.
فرمود از بهر آنکه سرای آن جهانی را ویران کرده‌اید و خانه دنیای خود را آبادان فرموده‌اید ناچار از مرگ کراهت خواهید داشت.
در کشف الغمه و مناقب ابن شهرآشوب مسطور است که حسن (ع) حبیب بن مسلمه فهری را فرمود:
رب مسیر لک فی غیر طاعه الله، قال: أما مسیری الی أبیک فلا. قال (ع): بلی ولکنک أطعت معاویه علی دنیا قلیله فلئن کان قام بک فی دنیاک لقد قعد بکم فی آخرتک فلو کنت اذ فعلت شرا قلت خیرا کنت کما قال الله عزوجل «خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا» ولکنک کما قال «بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون».
فرمود هان ای حبیب چه بسیار است عزیمت و طریقت تو که بیرون طاعت خداوند است عرض کرد اما سلوک من در طریق طاعت پدر تو علی (ع) بیرون از فرمانبرداری یزدان پاک نیست فرمود چنین است لکن فرمان‌پذیر معاویه شدی در طمع دنیای دنی پس اگر دستیار شد ترا در کار دنیا در امر آخرت تو از پای نشست و تو گاهی که مرتکب شری شدی و آنرا خیر نامیدی مفاد این آیه مبارک شدی که می فرماید: «بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون.»
[صفحه ۲۳۸]
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *