حوادث، وقایع، هجرت

امام حسن و صلح با معاویه

بالاخره وقتی امام مجتبی (علیه السّلام) نامه معاویه را خواندند و نامه های اصحابشان را که به معاویه نوشته بودند بررسی کردند قبل از آنکه جواب نامه معاویه را بدهند اصحابشان را جمع کردند و به آنها فرمودند:
«ویلکم والله ان معویه لایفی لاحد منکم بما ضمنه فی قتلی و انّی اظن ان وضعت یدی فی یده لم یترکنی ادین لدین جدی و انی اقدر ان اعبداللّه عز وجل وحدی ولکنی کانی انظر الی ابنائکم واقفین علی ابواب ابنائهم یستسقونهم و یستطعمونهم بما جعل اللّه لهم فلا یسقون ولا یطعمون فبعدو سحقا لما کسبته ایدیهم فسیعلم
[صفحه ۱۱۳]
الّذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون». یعنی ای مردم وای بر شما معاویه به عهدش حتّی با یکی از شما در مقابل کشته شدن من وفا نخواهد کرد و من مطمئنم که اگر دستم را در دستش بگذارم و تسلیم او شوم مرا بحال خود نمی گذارد که بتوانم در راه و روش جدّم در میان مردم باشم ولی می توانم تنها در گوشه‌ای بنشینم و عبادت پروردگارم را بکنم ولی مثل اینکه می بینم فرزندان شما که بر در خانه‌ی فرزندان آنها ایستاده اند. آب و غذائی که حقّشان هست از آنها می خواهند و آنها آب و غذا را به آنها نمی دهند پس پست و نکبت بر آنچه شما آن را بوجود آورده اید و زود باشد که ظالمین به نتائج کردار بدشان برسند و بدانند که به کجا برمی گردند.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) در ضمن آنکه در این خطبه‌ی کوتاه به آنها فهماند که از اعمال زشتشان و ارتباطشان با معاویه کاملا مطّلع است به آنها فرمود که اگر دین ندارید و برای آب و نان به این بیابان آمده اید بدانید که اگر با معاویه جنگ نکنید حتّی به همان آب و نان هم دست نخواهید یافت.
[صفحه ۱۱۴]
سخنان امام مجتبی (علیه السّلام) بر دل مرده‌ی مردم اثری نگذاشت و لذا آن حضرت موضوع صلحی را که معاویه پیشنهاد کرده بود مطرح نمودند و فرمودند:
معاویه ما را به موضوعی خوانده است که در آن نه عزّت و جوانمردی است و نه عدل و انصاف است و آن صلح با او است حالا شما اگر آماده‌ی فداکاری و شهادت هستید پیشنهاد صلح او را رد می کنیم و او را با شمشیر به جهنّم می فرستیم و اگر زندگی دنیا را طالبید هر چه می خواهید بکنید.
ولی مردم او را تنها گذاشتند و او مجبور شد که با معاویه صلح کند.
لذا در جواب نامه‌ی معاویه که بوسیله‌ی هیئت سه نفره برای آن حضرت فرستاده بود، نوشت:
امّا بعد هدف من احیای حق و از بین بردن باطل است امّا حوادثی که پیش آمد امید من به یأس کشیده شد ولی کار تو برای مقصودت با موفّقیّت روبرو شد. من می خواستم با بدعت گذاران و مفسدین بجنگم و احکام اسلام و سنّت رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) و کتاب خدا را زنده نگه دارم و تفرقه را
[صفحه ۱۱۵]
از بین مردم ببرم ولی مردم کوفه فریب تو را خوردند و مرا تنها گذاشتند و دین خود را به دنیای تو فروختند لذا من ضمن شرائطی خود را از مقام خلافت کنار می کشم و حکومت را به تو وامی گذارم. امّا این کناره گیری من و رسیدن تو به آرزویت برای تو زیان خواهد داشت که تلخی آن را پس از مرگ خواهی چشید. بنابراین از این پیروزی ظاهری که نصیبت شده خیلی خوشحال نباش زیرا بالاخره یک روز پشیمان خواهی شد و این پشیمانی برای تو سودی نخواهد داشت، والسّلام.
وقتی نامه‌ی امام مجتبی (علیه السّلام) بوسیله‌ی آن سه نفر به دست معاویه رسید او خیلی خوشحال شد و فورا یک کاغذ سفید برداشت و پائین آن را مهر و امضاء کرد و برای آن حضرت فرستاد و گفت: شما هر شرطی را که می خواهید بالای این کاغذ بنویسید. [۴۸].
حالا چرا معاویه این کار را کرد واضح است زیرا او می دانست که اوّلا حضرت مجتبی (علیه السّلام) مسائل غیر معقول را نمی نویسد و ثانیا هر کجا که از مواد قرارداد و هر یک از شرائط که او نخواسته باشد
[صفحه ۱۱۶]
عمل کند عهدش را می شکند و قرارداد را بهم می زند.
به هر حال امام مجتبی (علیه السّلام) قرارداد را پر کردند و امضا نمودند و برای معاویه فرستادند حالا حضرت مجتبی (علیه السّلام) در این قرارداد چه نوشته بودند بین مورّخین اختلاف است. و ما در اینجا به مطالبی که صاحب کتاب «صلح الحسن» نوشته و حضرت آیه اللّه آقای خامنه‌ای (دام ظلّه) رهبر معظّم انقلاب اسلامی ایران در کتاب صلح امام حسن ترجمه فرموده‌اند اکتفا می کنیم.
قرارداد صلح در پنج مادّه تنظیم شده که اکثر مورّخین آن را تأیید کرده‌اند.
مادّه‌ی یک – حکومت به معاویه واگذار می شود به شرطی که به کتاب خدا و سنّت پیغمبر و سیره‌ی خلفاء شایسته عمل کند.
مادّه‌ی دو – پیش از معاویه حکومت متعلّق به «حسن» است و اگر برای او حادثه‌ای پیش آید متعلّق به حسین. و معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند.
مادّه‌ی سه – معاویه باید ناسزا گفتن به امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علی (علیه السّلام) را جز به نیکی یاد ننماید.
[صفحه ۱۱۷]
مادّه‌ی چهار – بیت المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است مستثنی است و تسلیم خلافت به معاویه شامل تسلیم این مبلغ به او نمی شود و معاویه باید هر سال دو میلیون درهم برای «حسین» بفرستد و بنی هاشم را در بخششها و هدیه ها بر بنی امیّه امتیاز دهد و یک میلیون درهم نیز در میان بازماندگان شهدائی که در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در جنگهای جمل و صفّین کشته شده‌اند تقسیم کند و اینها همه باید از خراج دارابجرد (شهر داراب در فارس) تأدیه شود.
مادّه‌ی پنج – مردم در هر گوشه‌ای از زمین خدا (شام یا عراق یا یمن یا حجاز) باید در امن و امان باشند و سیاه پوست و سرخ پوست از امنیّت برخوردار باشند و معاویه باید لغزشهای آنان را نادیده بگیرد و مردم عراق را به کینه های گذشته نگیرد اصحاب علی (علیه السّلام) در هر نقطه‌ای که هستند در امن و امان باشند و کسی از شیعیان آن حضرت نباید مورد آزار واقع شود و نباید
[صفحه ۱۱۸]
یاران علی بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بیمناک باشند و کسی ایشان را تعقیب نکند و صدمه‌ای بر آنان وارد نسازد و حقّ هر حقّ داری به او برسد و هر آنچه در دست اصحاب علی (علیه السّلام) است از آنان باز گرفته نشود به قصد جان حسن بن علی و برادرش حسین و هیچ یک از اهل بیت رسول خدا توطئه‌ای در نهان و آشکار چیده نشود و در هیچ یک از آفاق عالم اسلام ارعاب و تهدیدی نسبت به آنان انجام نگیرد. [۴۹].
اکثر مورّخین نوشته‌اند که معاویه در زیر قرارداد چنین نوشت: (به عهد و میثاق خدائی و به هر چه خداوند مردم را بر وفای به آن مجبور ساخته بر ذمّه معاویه بن ابی سفیان است که به مواد این قراداد عمل کند).
این صلح نامه در تاریخ ۲۵ ربیع الاوّل سال ۴۱ هجری قمری مصادف با دهم مرداد ۴۰ هجری شمسی و مطابق با ۲۹ ژوئیه ۶۶۱ میلادی امضاء شد و عدّه‌ای از شخصیّتهای دو طرف به
[صفحه ۱۱۹]
عنوان شهود زیر آن را امضاء نمودند.
قیس بن سعد بن عباده سردار رشید اسلام که در اراضی «مسکن» در مقابل معاویه ایستاده بود وقتی شنید که آن حضرت با معاویه صلح کرده‌اند با کمال ادب در نامه‌ای دو فرد شعر نوشت و برای آن حضرت فرستاد و آن دو فرد شعر این است:
اتانی رسول القوم فی ارض مسکن
بان امام الحق اضحی مسالما
فما زلت مذ بینتد متلددا
اراعی نجوما خاشع القلب واجما [۵۰].
یعنی فرستاده‌ی قوم در زمین «مسکن» به من خبر داد که امام بر حق با حریف خود صلح کرده است از وقتی که این مطلب را فهمیدم حیران و بهت زده با دل اندوهگین به فکر فرو رفته ام.
حضرت مجتبی (علیه السّلام) در پاسخ قیس جریان را مفصّلا برای او نوشت و دستور فرمود که با باقی مانده از سپاه خود به کوفه برگردد. جناب قیس اوامر امام مجتبی (علیه السّلام) را فورا عملی کرد و با سپاهیان خود به طرف کوفه برگشت و پشت سر آنها معاویه از اراضی «مسکن» که برای مقابله با لشکر ابن عبّاس رفته بود به طرف کوفه آمد.
و چون معاویه می خواست ریاستش را بر مردم علنی کند و
[صفحه ۱۲۰]
مردم او را به رسمیّت بشناسند عواملش را وادار کرد که تبلیغات کنند و مردم را در مسجد کوفه جمع نمایند.
مردم کوفه هم چون با مسأله‌ی فوق العاده مهمّی روبرو شده بودند همه در مسجد جمع شدند و منتظر گفتگوی امام مجتبی (علیه السّلام) و معاویه بودند.
شیعیان و طرفداران امام مجتبی (علیه السّلام) به دو دسته تقسیم می شدند دسته‌ای که اهل کمالات روحی و معرفت نسبت به امام زمانشان بودند و او را معصوم و نماینده‌ی الهی می دانستند و معتقد بودند که او بنده‌ی کامل پروردگار است، به هیچ وجه ناراحت نبودند و هر چه امام زمانشان می کرد آن را عین خواسته‌ی پروردگار می دانستند و مصلحت را در همان تصوّر می کردند که آن حضرت انجام می داد. امّا آن عدّه‌ای که شاید اکثریّت شیعیان آن زمان را تشکیل می دادند خود را شکست خورده و ذلیل تصوّر می کردند و فوق العاده دلتنگ و افسرده شده بودند.
معاویه از امام مجتبی (علیه السّلام) خواست که اوّل او به منبر برود و واگذاری خلافت را به معاویه برای مردم بیان کند حضرت مجتبی (علیه السّلام) در مرحله‌ی اوّل نپذیرفتند ولی با درخواست و اصرار معاویه آن حضرت به منبر رفتند و فرمودند:
پس از حمد و ثنای الهی و اقرار به وحدانیّت خدا فرمودند: سپاس خدائی را که بوسیله‌ی ما. مؤمنین شما را اکرام فرمود و آنها
[صفحه ۱۲۱]
را از شرک و بت پرستی بیرون آورد و ما را از خون ریزی بیهوده حفظ کرد و مسأله‌ی ما چه در گذشته و در الآن نزد شما بهترین مسأله بوده است چه شکر کنید آن را و چه کفران نمائید.
ای مردم، پروردگار علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را وقتی از این دنیا می برد به حال او داناتر بود و او را به فضیلتی که شما مثلش را ندیده اید مختص گردانده بود و سابقه هیچ کس در اسلام مثل سابقه‌ی او نبوده است. امّا هیهات هیهات با وجود این همه فضیلت چه قدر برای او کارشکنی کردید ولی به هر حال خداوند او را بر شما برتری داد و او با آنکه همراه شما و معاشر با شما بود به علّت آنکه در جنگ بدر و سائر جنگها، خوشی شما را بر هم زد و گردنکشان شما را خوار و ذلیل کرد و جرعه ترس را به شما نوشانید شما او را دشمن خود دانستید و شما را نمی توان بخاطر بغضی که نسبت به او دارید ملامت کرد ولی به خدا قسم امّت محمّد (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) روی خوشی را تا زمانی که بنی امیّه بر
[صفحه ۱۲۲]
آنان ریاست و حکومت می کنند نخواهند دید و بدانید که خدای تعالی امتحان و فتنه‌ای را متوجّه شما کرده که نمی توانید آن را از خود دفع کنید تا هلاک شوید زیرا به فرمان سرکشان و طاغوتها در آمدید و خود را به شیطان سپردید و پاداش آنچه را به سر من آوردید و جور و ستمی را که به من کردید از خدا می خواهم.
ای مردم کوفه دیروز تیری از تیرهای الهی که در چشم دشمنان فرو می رفت و کافران و فاجران قریش را گلوگیر بود و نَفَس آنها می گرفت از دست دادید (و او از دنیا رفت) او در راه خدا کار می کرد و کسی نمی توانست به او خرده بگیرد او مال خدا را ضایع نمی کرد و از جنگ با دشمنان خدا کناره نمی گرفت و از آنها نمی ترسید و خدای تعالی تمام حقایق قرآن کریم و عزائم و خواتم اش را به او عطا کرده بود او را خدای تعالی به لقاء خودش دعوت کرد و او هم اجابت نمود او برای خدا از سرزنش ملامت کننده نمی ترسید صلوات و رحمت
[صفحه ۱۲۳]
خدا بر او باد. [۵۱].
حضرت مجتبی (علیه السّلام) از منبر پائین آمد.
شما خوانندگان محترم ملاحظه می فرمائید که حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) در این خطبه فقط مدح علی بن ابیطالب (علیه السّلام) و طعن بر دشمنان و بنی امیّه را متذکّر می شود و این همان چیزی بود که معاویه نمی خواست لذا از اینکه امام مجتبی (علیه السّلام) را به منبر
[صفحه ۱۲۴]
فرستاده بود پشیمان شد و با خود می گفت که آدم عجول خطا می کند و بسیار ناراحت بود. لذا با حواس پرتی و غضب به منبر رفت و برخلاف نظر خودش گفت: در هر قوم و امّتی که بعد از پیامبرشان اختلاف پیش آمده بود همیشه باطل بر حق پیروز شد (این گفتار بر ضرر معاویه بود و لذا چند لحظه ساکت شد و مردم زیر لب تبسّم می کردند ولی پس از لحظه‌ای سر را بالا کرد و سخنش را اینگونه تصحیح نمود و گفت) در هر قوم و امّتی که بعد از پیغمبرشان اختلاف پیش آمده همیشه باطل بر حق پیروز بوده مگر در این امّت که حق بر باطل غلبه یافت.
مردم کوفه، من بخاطر آنکه شما نماز بخوانید یا روزه بگیرید و یا اعمال حج را انجام بدهید با شما جنگ نکردم چون آنها را خودتان انجام می دادید بلکه جنگ من با شما برای این بود که بر شما حکومت کنم اگر چه شما مایل به زمامداری من نبودید ولی خدای تعالی مرا به این آرزو رساند (اینجا غضب معاویه شدّت پیدا می کند و خط بطلانی بر شرف و انسانیّتی که نداشت می کشد و می گوید: ) و بدانید که من هر شرط و تعهّدی که با حسن بن علی نموده‌ام در زیر پایم می گذارم و به آنها وفا نخواهم کرد (در اینجا مردم کوفه که همیشه با تعهّد و صمیمیّت و انسانیّت روبرو بودند و برای حتّی سخنشان اهمیّت قائل بودند وقتی می بینند که معاویه این گونه بر خلاف دستور خدا و قرآن (که فرموده: «اوفوا بالعهد انّه کان مسئولا» او حتّی به امضاء و مُهر خود و به تعهّد
[صفحه ۱۲۵]

خود عمل نمی کند و آنها را زیر پا می گذارد و او را مردم کوفه با علی بن ابیطالب (علیه السّلام) مقایسه می کنند. متوجّه می شوند که چقدر فرق بین انسانیّت و سبعیّت و بین خلیفه اللّه و سلطان و حاکم و پادشاه است) سپس گفت: ای مردم حسن بن علی مرا برای خلافت سزاوارتر دید و آن را به من واگذار نمود در اینجا هم باز خود را معرّفی کرده و مردم کوفه او را به عنوان یک دروغگو شناختند زیرا همه می دانستند که او با مکر و حیله خلافت را از حضرت مجتبی (علیه السّلام) گرفت و آن را غصب نمود و مردم کوفه بی وفائی کردند و آن حضرت را تنها گذاشتند و حضرت مجتبی (علیه السّلام) مجبور شد خلافتی را که مردم در حقیقت فرمانده آن هستند و آن حضرت نباید از خود اراده‌ای اظهار کند به معاویه واگذار نمایند.
سپس نام مقدّس علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را به زبان جاری کرد و به آن حضرت و فرزندش امام حسن (علیه السّلام) جسارت کرد و به آنها فحش داد (مردم کوفه متوجّه شدند که این مرد عهدشکن فحّاش نباید خلیفه پیغمبری که صاحب خُلق عظیم است باشد) حضرت ابی عبداللّه الحسین (علیه السّلام) که در مجلس حضور داشت از جا برخاست که پاسخش را بدهد ولی امام مجتبی (علیه السّلام) او را نشاندند و خودشان با کمال وقار به منبر رفتند و پس از حمد و ثناء الهی فرمودند:
«ایّها الذاکر علیا انا الحسن و ابی
[صفحه ۱۲۶]
علی و انت معاویه ابوک صخر و امّی فاطمه و امّک هند و جدّی رسول اللّه و جدّک عتبه بن ربیعه و جدّتی خدیجه و جدّتک قتیله فلعن اللّه اخملنا ذکرا و اَلأمُنا حسبا و شرّنا قدیما و حدیثا و اقدمنا کفرا و نفاقا فقالت طوائف من اهل المجلس آمین – آمین» [۵۲].
یعنی ای کسی که علی را به بدی یاد کردی من حسن پسر علی هستم و تو معاویه پسر ابوسفیانی مادر من فاطمه‌ی زهراء است و مادر تو هند و جد من رسول اکرم و جدّ تو عتبه بن ربیعه است سپس امام مجتبی (علیه السّلام) فرمود: خدا لعنت کند کسی را که زشت تر و لئیم تر از حیث حسب و شرف در گذشته و حال است و سابقه کفر و نفاقش بیشتر است جمعی از مردم با صدای بلند گفتند: آمین، آمین.
سپس امام مجتبی (علیه السّلام) خطبه خود را با حمد و ثناء الهی شروع کرد و بعد جریان مباهله را یاد کرد و فرمود:
[صفحه ۱۲۷]
رسول خدا منظورش از «انفس» پدرم علی بود و منظورش از «ابناء» من و برادرم بودیم و منظورش از «نساء» مادرم فاطمه بود و ما اهل بیت پیغمبریم و ما آل او هستیم و ما از او و او از ما است و زمانی که آیه‌ی تطهیر نازل شد رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) ما را زیر کساء امّ السلمه جمع فرمود سپس گفت: خدایا اینها اهل بیت من و عترت من اند پلیدی را از آنها ببر و آنها را پاک نگه دار و کسی جز من و برادر و مادر و پدرم زیر کساء نبودیم. و برای هیچ کس جائز نبود که جُنب وارد مسجد و در آن متولّد شود مگر پیامبر و پدرم بخاطر احترامی که خدای تعالی برای ما قائل بود و به خاطر فضیلتی که برای ما قرار داده بود و شما دیدید مکان و منزلت ما را از نظر رسول خدا که درب خانه‌ی همه را که به طرف مسجد باز می شد بست و درب خانه‌ی ما را باز گذاشت وقتی از آن حضرت سؤ ال کردند که علّت این عملتان چه بود فرمود: من این کار را نکردم بلکه خدای عز و جل مرا دستور داد که همه‌ی درها را ببندم و
[صفحه ۱۲۸]
درب خانه‌ی علی (علیه السّلام) را باز بگذارم و معاویه گمان کرده که من او را برای خلافت اهل می دانم و خودم را اهل نمی دانم اشتباه کرده.
معاویه دروغ می گوید ما ولیّ مردم هستیم و اولی بر آنها از خودشان هستیم این از کتاب خدای عز وجل به زبان رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) تصریح شده ولی ما اهل بیت پیغمبر از زمانی که پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) از دار دنیا رحلت فرمود همیشه مظلوم بوده ایم خدا بین ما و ظالمینِ حقّ ما و آنهائی که تسلّط بر ما پیدا کرده‌اند و مردم را علیه ما شورانده اند و سهم ما را از خراج ممالک اسلامی نداده اند و مادرمان را از آنچه پیغمبر به او بخشیده (فدک) منع کرده‌اند حکم کند و قسم می خورم به خدا که اگر مردم بعد از پیغمبر اکرم با علی بن ابیطالب (علیه السّلام) پدرم بیعت می کردند آسمان باران رحمتش را بر آنها فرو می ریخت و زمین برکاتش را بر آنها فراوان می کرد و تو امروز ای معاویه نمی توانستی به آن طمع کنی ولی وقتی خلافت از مرکز خودش بیرون شد و قریش به آن طمع
[صفحه ۱۲۹]
کردند و حتّی آزادشدگان و فرزند آزادشدگان در طلب بدست آوردن آن خلافت شدند حال آنکه رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ امّتی امیر بودن و ولایت داشتن مردی را قبول نمی کند و حال آنکه در میان آنها کسی وجود داشته باشد که از آن مرد داناتر باشد مگر آنکه امور مملکت آنها روزبروز به سوی پستی می رود و خوار و ذلیل می شوند تا آنکه از ولایت او دست بکشند و برگردند به آنچه را که ترک کرده‌اند و بنی اسرائیل حضرت هارون را ترک کردند و حال آنکه می دانستند که او خلیفه‌ی حضرت موسی بن عمران است و امّت پیغمبر هم بعد از آن حضرت، پدرم را ترک کردند و با دیگری بیعت نمودند و حال آنکه شنیده بودند که پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: «انت منّی بمنزله هارون من موسی» یعنی تو بالنسبه به من مثل هارون برای موسی هستی، این مسلمانان دیدند که رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) روز غدیر خم پدرم را به خلافت نصب کرد و دستور داد که جریانات را حاضرین به
[صفحه ۱۳۰]
غائبین برسانند.
پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) از دست مردم مکه فرار کرد و به غار پناه برد اگر در مکه یاوری می داشت فرار نمی کرد و آن روزی که پدرم به شما استغاثه کرد اگر کسی به کمکش می آمد حق خود را به دیگری واگذار نمی فرمود بنابراین آن چنان که هارون در فشار قرار گرفت و ضعیف شد و آنان قصد کشتن او را داشتند و پیامبر در فشار قرار گرفت و به داخل غار رفت و برای خود کمکی نمی یافت، من و پدرم هم در فشار قرار گرفتیم، وقتی که این امّت ما را ترک کردند و با تو بیعت نمودند.
ای معاویه این مسأله همیشه همین طور بوده که مردم جمعی از جمعی و بعضی از بعضی پیروی کنند.
ای مردم اگر در شرق و غرب عالم تحقیق کنید و بخواهید مردی را غیر از من و برادرم که پسر پیغمبر باشد نخواهید یافت و من که با این شخص بیعت کردم شاید برای شما امتحان و منفعتی بوده باشد.
[صفحه ۱۳۱]
این کلمات پر معنی و حقایقی را که کسی نمی توانست آن روز بگوید حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) در منبر فرمودند و دیگر به معاویه اجازه حرف زدن ندادند.
برگرفته از کتاب امام مجتبی(ع) نوشته آقای حسن ابطحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *