احادیث و سخنان

امام حسن و پرسش‌های مرد بیابانگرد

امامت بر دو رکن و اصلی و اساسی استوار است: ۱٫ نصر؛ ۲٫ علم. از این روست که می‌بینیم ائمه (ع) علی الدوام می‌کوشیدند تا نص بر امامت را بیان و تثبیت نماید. دیدیم که امام حسن (ع) در بسیاری از اقوال و مواضع خود به این مسأله توجه داشت و بدان اهتمام می‌ورزید. در یکی از خطبه‌هایش فرمود:
«ما هستیم که خدا اطاعت ما را واجب کرده، و ما هستیم یکی از دو یادگار گرانبهای رسول خدا صلی الله علیه و آله، و در این مورد به حدیث غدیر و اعلمیت و غیره استدلال فرمود.» [۲۸۱].
این شیوه‌ی عمومی ائمه (ع) و شیعیان آزاده‌ی آنان بود. امیر المؤمنین علی (ع) در راه کوفه و در مواضع دیگر، مردم را بر حدیث غدیر به گواهی گرفت.
امام حسین (ع) در منی مردم را بر حدیث غدیر گواه گرفت، و دیگر مواضعی
[صفحه ۱۴۸]
که فعلا مجال تتبع آن نیست. [۲۸۲].
در مورد رکن دوم امامت، یعنی علم نیز وضع به همین منوال است. ائمه (ع) همواره بر این مطلب تأکید داشتند که تنها اینان وارثان علم رسول خدایند و جفر و جامعه و غیر ذلک پیش آنهاست. [۲۸۳].
از طرفی امیر المؤمنین علی (ع) را دیدیم که سعی داشت از همان اوان کودکی امام حسن (ع)، صفت علم امامت را در او اثبات کند، تا آگاهی‌اش از علومی که دیگران به ذره‌ای از آن نرسیده‌اند، دلیلی بر امامت و رهبری حضرت باشد.
ملاحظه می‌شود که امیر المؤمنین اهتمام می‌ورزیدند تا علم امام را برای کسانی که خلافت را به دست گرفته‌اند و صاحبان اصلی آن را از حق خدادادی آنان محروم کرده وبه کناری زده‌اند اظهار کند، و در نتیجه به آنان و امت مسلمان بفهماند که اینان شایستگی را که در دست گرفته‌اند ندارند، چه رسد به این که کوچکترین حقی در آن داشته باشند.
در این‌باره، آن حضرت اسلوبی در پیش گرفت که موجب گردید مردم آن را برای یکدیگر نقل کنند و در مجالس خود از آن به عنوان یکی از نوادر نام ببرند. چرا که پاسخ کودکی که هنوز به سن ده سالگی نرسیده به پرسش‌های مشکل و غامض، چیزی است که موجب دهشت و شگفتی مردم شده، توجه آنان
[صفحه ۱۴۹]
را به خود جلب می‌کند.
قاضی نعمان در کتاب شرح الاخبار به سند خود از عباده بن صامت و جماعتی از دیگران نقل می‌کند که مرد بیابانگردی نزد ابوبکر آمده و گفت:
من در حال احرام چند تخم شتر مرغ را پخته و خورده‌ام؛ اکنون بگو تکلیف من چیست و چه چیز بر من واجب است؟
ابوبکر که نتوانست پاسخ او را بدهد گفت:
قضاوت در این مسأله بر من مشکل است، و او را به سوی عمر راهنمایی کرد. عمر نیز او را به عبدالرحمن معرفی کرد و او نیز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگی درمانده شدند، آن مرد را به امیر المؤمنین راهنمایی کردند و چون به نزد امیر المؤمنین آمد، حضرت به حسنین اشاره کرده فرمود:
«سل أی الغلامین شئت؛ از این دو پسر، از هر کدام خواستی سؤال کن!»
حسن فرمود:
«یا اعرابی! ألک ابل؟؛ ای اعرابی! آیا شتر داری؟»
گفت: آری.
فرمود:
فاعمد الی عدد ما أکلت من البیض نوقا، فاضربهن بالفحول، فما فصل منها فأهده الی بیت الله العتیق الذی حججت الیه؛
به عدد تخم‌هایی که خورده‌ای، شترهای ماده را با شترهای نر وادار جفت‌گیری کن و هر بچه شتری که متولد شد به خانه‌ی خدا که در آن حج به جای آوردی هدیه کن!»
امیر المؤمنین (ع) فرمود:
«ان من النوق السلوب و منها ما یزلق؛
[پسر جان!] شتران گاهی بچه می‌اندازند و گاهی هم بچه مرده به دنیا می‌آورند.
[صفحه ۱۵۰]
حسن (ع) فرمود:
«ان یکن من النوق السلوب و ما یزلق، فان من البیض ما یمرق؛
[پدر جان!] اگر شتران گاهی بچه می‌اندازند و یا بچه‌ی مرده به دنیا می‌آورند، تخم گاهی فاسد و بی‌خاصیت می‌شود.»
در این وقت، حاضران صدایی را شنیدند که می‌گفت:
«ایها الناس ان الذی هذا الغلام هو الذی فهمه سلیمان بن داوود؛
ای مردم! کسی که به این پسرک فهمانید، همان کسی بود که به [حضرت] سلیمان فهمانید. [۲۸۴].
در این جا داستان دیگری نیز هست و آن داستان کسی است که چون دید فر بی‌گناهی کشته می‌شود، اقرار کرد که قاتل واقعی من هستم. امیر المؤمنین حکم کرد که قصاص از این مرد برداشته شود، زیرا اگر او انسانی را کشته، انسان دیگری را زنده کرده است و هر کس را زنده کند، بر او قصاص نیست.
ابن‌شهر آشوب گوید:
«در کافی و تهذیب از امام باقر (ع) روایت شده که آن حضرت فرمود: امیر المؤمنین (ع) فتوای این قضاوت را از فرزندش حسن جویا شد و او در پاسخ
[صفحه ۱۵۱]
گفت: هر دو این‌ها باید آزاد شوند و خونبهای مقتول از بیت المال پرداخت شود! علی (ع) پرسید: چرا؟ امام عرض کرد: چون خدای تعالی فرموده:
«من احیاها فکأنما احیا الناس جمیعا؛ [۲۸۵].
هر کس انسانی را زنده کند، گویا همه‌ی مردم را زنده کرده است.»
پرسش‌های دیگری نیز هست که امیر المؤمنین (ع) در مورد سداد، شرف و مروت و نیز دیگر صفات از فرزندش امام حسن (ع) پرسیده و امام (ع) به یکایک آنها پاسخ فرموده است. [۲۸۶].
مردی پرسش‌هایی درباره‌ی ناس، اشباه الناس و نسناس از امام پرسید، که حضرت او را به امام حسن (ع) راهنمایی کرد و آن حضرت به آنها پاسخ داد. [۲۸۷].
از دیگر سوی، امیر المؤمنین از فرزندش امام حسن (ع) پرسید:
«بین ایمان و یقین چقدر فاصله است؟ فرمود: چهار انگشت. فرمود چگونه؟ امام حسن (ع) فرمود: ایمان آن است که با گوش خود می‌شنوی.» [۲۸۸].
مردی خدمت امیر المؤمنین (ع) شرفیاب شد و پرسش‌هایی از او کرد؛ از جمله سؤال کرد: وقتی انسان می‌خوابد، روحش به کجا می‌رود؟ چگونه انسان چیزی را به خاطر می‌آورد و چیزی را از یاد می‌برد، و چگونه افرادی به دایی یا عموی خود شباهت پیدا می‌کنند؟
[صفحه ۱۵۲]
این مرد در نظر گرفته بود که اگر حضرت به این پرسش‌ها پاسخ دهد، بدان معناست که کسانی که حقش را غصب کرده‌اند، اهل ایمان نیستند و اگر از پاسخ آنها درماند، وی و دیگران در یک سطح بوده و با هم برابرند.
در آن موقع امیر المؤمنین و فرزندش امام حسن علیهماالسلام و سلمان (ره) در مسجد الحرام بودند. امیر المؤمنین آن مرد را به امام حسن (ع) هدایت کرد. امام حسن (ع) طوری پاسخ داد که آن مرد قانع شد. امیر المؤمنین خبر داد که او خضر است. [۲۸۹].
معاویه کسی را نزد امیر المؤمنین فرستاد تا از حضرت بپرسد: «فاصله‌ی میان حق و باطل چه اندازه است؟ قوس و قزح و نیز مؤنث چیست؟ آن ده چیز که برخی سخت‌تر از برخی دیگر است کدام است؟» امیر المؤمنین (ع) او را به امام حسن (ع) راهنمایی کرد و حضرت به همه‌ی آنها پاسخ فرمود. [۲۹۰].
پادشاه روم مسائلی را برای معاویه فرستاده و از او پاسخ خواست، اما معاویه در پاسخ آنها درماند. مسائل را برای امام حسن (ع) فرستاد تا حضرت بدان پاسخ گوید. [۲۹۱].
در بعضی از نصوص آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسش‌هایی را به امام حسن (ع) ارجاع می‌داد تا بدانها پاسخ گوید. [۲۹۲].
روزی امیر المؤمنین (ع) از فرزندش حسن (ع) خواست که نامه‌ای به
[صفحه ۱۵۳]
عبدالله بن جندب بنویسد؛ حضرت نوشت:
«ان محمدا کان امین الله فی أرضه، فلما ان قبض محمدا کنا اهل بیته، فنحن امناء الله فی أرضه عندنا علم البلایا و المنایا و انساب العرب و مولد الاسلام و انا لنعرف الرجل اذا رأیناه بحقیقه الایمان و بحقیقه النفاق؛
محمد، امین خدا بر روی زمین بود، و چون قبض روح شد، ما که اهل بیت او هستیم، امنای الهی بر روی زمین می‌باشیم. علم منایا و بلایا، انساب عرب و ظهور اسلام نزد ماست، و چون کسی را ببینیم، به حقیقت ایمان یا نفاق او پی می‌بریم.»
پس به ذکر فضائل اهل بیت (ع) پرداخت و فرمود:
«و نحن افراط الانبیاء و نحن ابناء الاوصیاء (و نحن خلفاء الارض)؛ [۲۹۳].
و ما هستیم سلاله‌ی انبیا و ابنای اوصیا (و ماییم خلفای زمین).
سپس به ذکر منزلت اهل بیت و لزوم ولایت امیر المؤمنین پرداخت این نامه، نامه‌ی بسیار مهمی است؛ بد نیست به آن مراجعه نمایید. [۲۹۴].
ابن‌عباس نقل می‌کند که گاو ماده‌ای از کنار حسن بن علی (ع) گذشت. حسن فرمود:
«هذه حبلی بعجله انثی، لها غره فی جبهتها و رأس ذنبها أبیض؛
این گاو، گوساله‌ی ماده‌ای در شکم دارد، پیشانی سفید است و سر دمش نیز سفید است.»
به همراه قصاب به راه افتادیم، تا گاو را کشت. گوساله را به همان ترتیب یافتیم که حسن (ع) توصیف کرده بود. به او عرضه داشتیم: مگر خدا نمی‌فرماید:
[صفحه ۱۵۴]
«و یعلم ما فی الأرحام»، چگونه آن را دانستی؟ فرمود:
«انا نعلم المخزون المکتوم الذی لم یطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل، غیر محمد و ذریته؛ [۲۹۵].
ما مخزون مکتوب را که نه ملک مقرب از آن مطلع است و نه پیامبر مرسل، جز محمد و ذریه‌ی پاکیزه‌اش، می‌دانیم.»
تفصیل این مطلب و سایر پرسش‌ها، در منابع مذکور در پاورقی موجود است، بدان جا ارجاع کنید. از جمله آنچه که حضرت درباره‌ی نوشته‌های روی بال ملخ بیان کرده و ابن عباس آن را از علم می‌داند، در آن جا آمده است. [۲۹۶].

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *