سیره عملی و رفتاری

امام حسن پرچمدار صلح

ای حسن تو تمامی حسن خدای تو
یوسف بود ز حسن و ملاحت گدای تو
اسم است چون دلیل مسمی خدا از آن
کرد انتخاب، نام حسن را برای تو
ای گوشوار عرش الهی که بوده است
دوش رسول و دامن زهرای جای تو
آن سان که ماه میکند از مهر کسب نور
خورشید کسب نور کند از ضیای تو
ذاتت چو هست آینهی ذات سرمدی
حسن است و لطف و عاطفه سر تا به پای تو
بوسید مصطفی لب و رویت از آن که دید
کوثر، دهان نوشت و جنت لقای تو
[صفحه ۹۹]
عبد خدا تویی که به محراب و در نماز
لرزان شود ز هیبت حق عضوهای تو
افراشتی چو رایت صلح ای ولی حق
رونق گرفت و شرع مبین در لوای تو

صلحت که چون قیام حسین است با اثر
افزود در برابر عالم، بهای تو
در هم شکست قدرت طغیان خصم را
ای نور چشم فاطمه صلح و صفای تو
هر نقشهای که ریخت معاویه از عناد
شد بی اثر ز خلق خوش و حسن رای تو
تفویض سلطنت به عدو بود مصلحت
زیرا بود خلافت مطلق سرای تو
از آنچه آفتاب بتابد بر آن مدام
باشد فزون، فواید صلح بجای تو
بهر رضای حق چو گذشتی ز حق خویش
توام بود رضای خدا با رضای تو
محفوظ ماند خوب محبان ز رحمتت
حلم تو بود رحمت بیمنتهای تو
در مجلس مناظره تنها قدم نهی
زیرا که نیست جز به خدا اتکای تو
معنای صد قیام به صلح تو مضمر است
این نکته یافت میشود از گفتههای تو
پیش تو آمدم به گدایی که روز و شب
باز است بر همه در دولتسرای تو
[صفحه ۱۰۰]
دارم امید بوسهی قبر تو در بقیع
حاشا که ناامید شوم از عطای تو [۱۴۲].
آینه از فرط تجلی شکست
دفتر ایجاد چو روز ازل
رفت به توشیح حق لم یزل
در کف قدرت قلم نور داشت
دیده به دیباچهی منشور داشت
ای صمدی خصلت و ایزاد جلال
وی علوی صولت و احمد جمال
طاق دو ابروی تو نزد عقول
منحنی قوس صعود و نزول
متصل از جذبه تو کاف و نون
منفصل از نهی تو عقل و جنون
عشق تو از غیب پدیدار شد
حسن به حسن تو گفتار شد
حسن شد از بادهی عشقت ز دست
دست و را حسن تو از پشت بست
نام تو با حسن چو آمیختند
در سر ما طرح دگر ریختند
حسن سه حرف است و در این حرف نیست
جز سه رقم باده در این ظرف نیست
[صفحه ۱۰۱]
مستی ملک و ملکوت از تو باد
باده به جام جبروت از تو باد
حسن تو در این سه جهان ساقی است
در کف او جام هوالباقی است
تا به کف حسن تو این جام هست
هرسه جهانست از این باده مست
زهر کجا؟ جعده کجا؟ او کجا؟
غیر کجا و حرم هو کجا؟
قطره کجا راه به دریا برد؟
اسم کجا پی به مسمی برد؟
هستی ظل بسته به نورست نور
سایه که بی نور ندارد ظهور
چونکه زدم غوطه بدریای فکر
تا بکف آرم در مضمون بکر
هاتفی از خلوت لاهوتیان
آمد رو کرد به ناسوتیان
گفت خداوند علیم و غفور
کرد در این آینه از بس ظهور
تاب نیاورده و از پا نشست
آینه از فرط تجلی شکست
ذکر ملک شد پس از آن از محن
یا حسن و یا حسن و یا حسن [۱۴۳].
[صفحه ۱۰۲]
برگرفته از کتاب حقایق پنهان نوشته آقای احمد زمانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *