فرزندان و نوادگان

اولاد علی بن حسن بن حسن بن اسماعیل…بن حسن مجتبی

علی بن حسن مکنی به ابوالقاسم بود و مادرش معیه انصاریه است و اولاد او
[صفحه ۴۳]
را بمعیه منسوب می دارند و او فرزندان آورد یکی محدث نسابه ابوجعفر محمد بن علی بن معیه صاحب کتاب مبسوط و عقب او منقرض شد و از بنی علی بن معیه است ابوالحسن محمد ابن احمد بن علی بن معیه او را چند دختر بود و پسری آورد و باقی نماند و هم از اولاد اوست ابوعلی حسن بن محمد بن جعفر بن محمد ابن حسن بن علی بن معیه و او را در کوفه فرزندان بودند از اهل قرآن.
ابوعبدالله محمد بن الحسن در قرائت قرآن جید التلاوه بود و شعر نیکو توانست گفت سفر یمن کرد و در یمن مقتول شد و از این جمله است ابواحمد عبدالعظیم بن الحسن الکوفی بن علی بن معیه اولاد او در کوفه و برخی در ری می زیستند هم ایشان را بنی عبدالعظیم می نامیدند.
و هم از ایشانست شعرانی هو ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن معیه از برای او عقبی شناخته نیست هم از ایشانست ابوطالب احمد بن محمد بن علی ابن حسین بن علی بن معیه مردی با عزمی سدید و توجهی شدید بود سفر مکه فرمود و مالی کثیر انفاق نمود ابوالحسن عمری گوید فرزندان ابوطالب فراوان شدند و از بنی علی بن معیه الحسین القصری بن ابی طیب محمد بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن معیه در قصر ابی هبیره سکون اختیار کرد و از بنی الحسین القصری حسن مکنی به ابی منصور و علی مکنی به ابوالحسین و احمد مکنی به ابوالطیب اما احمد مقتول شد و اما حسن ملقب بود به تاج الشرف و چند دختر آورد اما علی او را احمد بن عمار بن عبیدالله مقتول ساخت و او را فرزندان بود و بنوالحسین القصری خانواده معروف بودند در عراق از ایشانست سید رضی‌الدین کبیر شاعر و از شعر اوست:
انا ابن رسول الله و ابن وصیه
اذا عدت الآباء و ابن الفواطم
فان عجزت عن ذکر مجدی السن
و ریش الخوافی ملحق بالقوادم
فاین ارتفاع الشمس من کف لامس
و این علو البدر من اید راجم
[صفحه ۴۳۱]
ذکر حال زکی‌الدین ابومنصور الحسن بن زکی‌الدین حسن
زکی‌الدین ملقب بود به ظهیرالدوله و نقیب السادات و صدر البلاد بود و در نزد أمیر ابوالحسن صدقه فخرالدین ملقب به سیف‌الدوله بن بهارالدوله ابی کامل منصور بن دبیس بن علی بن مزید الاسدی الناشری صاحب حله منصب وزارت یافت و چنان افتاد که ظهیرالدوله وقتی به جانب مکه سفر می کرد در عرض راه جوانی بغدادی که نامش علی بود و حرفت خیاطت داشت ملازمت خدمت ظهیرالدوله اختیار کرد یک روز که از عرفات به منی کوچ می دادند زمام ناقه سید زکی‌الدین را علی خیاط می کشید ناگاه سید این شعر انشاد کرد:
الی متی تتبع الرجال فلا
تتبع یوما لأمک الهبل
ما ابعد المکرمات عن غیر
علی نوال الرجال یتکل
چون در منی فرود آمد علی خیاط که زمام ناقه داشت به جانبی گریخت و چند که سید او را طلب کرد کس از او خبر نیافت این ببود تا گاهی که سلطان محمد ابن ملکشاه سلجوقی از سیف‌الدوله که معروف به ملک عرب بود برنجید و سپاهی به دفع او نامزد فرمود سیف‌الدوله در کنار نعمانیه لشکر سلطان را تلقی فرمود و قتال داد در روز جمعه سلخ جمادی الاخره در سال پانصد و یکم هجری و در آن جنگ مقتول شد و سر او را به بغداد حمل دادند ظهیرالدوله از آن رزمگاه به سلامت بجست و از بیم سلطان به جانب حجاز گریخت و از آنجا تا نامش کمتر گوشزد سلطان شود طریق یمن گرفت چون راه نزدیک کرد حاکم بلد او را استقبال نمود و فراوان تکریم فرمود و او را در نیکوتر خانه‌ی فرود آورد و مایحتاج او را به تمامت مرتب داشت و همه روز خود به نزد ظهیرالدوله حاضر می شد و ظهیرالدوله را هیچگاه زحمت بار دید نمیگذاشت.
یکشب روی با ظهیرالدوله کرد و گفت ایها النقیب آیا می شناسی مرا؟ فرمود
[صفحه ۴۳۲]
چون نمی شناسم مردی کریم النفس و عالی همتی و با من چنان کار می کنی که لایق امثال تست گفت من این گونه شناخت نخواستم بلکه خواستم تو آگاه باشی که من غلام تو علی بغدادیم سید در عجب رفت و گفت اکنون قصه‌ی خویش را بگوی علی گفت یاد داری آن روز که زمام ناقه‌ی تو را می کشیدم آن دو شعر را انشاد فرمودی فرمود آری لکن از قرائت آن قصدی نداشتم گفت دانستم لکن در من اثری داشت و خدمت ترا بگذاشتم و با قافله یمن پیوسته شدم تا بدین بلد رسیدم در این شهر به حرفت خیاطت پرداختم و هیچکس در این حرفت انباز من نبود لاجرم کار من بالا گرفت و سلطان مرا مخصوص خویش داشت و در سرای خود جای داد و بعضی از غلمان خود را در نزد من گذاشت تا ایشان را خیاطت بیاموختم و بسیار وقت که از کارها فراغتی داشت با من سخن می کرد تا به صحبت من مأنوس شد و مذهب مرا با خود متحد یافت یک روز گفت مرا دختریست و با اهل این بلد کابین نخواهم بست او را با تو تزویج می کنم این سخت بر من عظیم نمود گفت تو را چه افتاد من بدان رضا دادم که گفتم و از آنوقت مرا در امور دیوان مداخلت داد و روز تا روز بر قدر و منزلت من بیفزود تا آنجا که هیچ کاری جز به دست من نفاذ نیافت آنگاه دختر خود را با من کابین بست و چون جهان را وداع گفت امارت این شهر خاص من گشت.
نقیب را شگفتی افزون گشت و در آنجا اقامت فرمود تا موسم برسید آنگاه به زیارت مکه شتافت رسول سلطان محمد بن ملکشاه به استمالت نقیب وارد مکه شد و از جانب سلطان او را امان داد و سید زکی‌الدین نقیب به جانب عراق مراجعت فرمود.
و از پسران سید زکی‌الدین حسن است قاسم و او از بزرگان سادات علویه است مکنی بود به ابوجعفر و ملقب بود به جلال‌الدین و منصب صدارت و نقابت داشت و به کرم و کرامت معروف بود وقتی از برای زیارت بیت الله سفر مکه فرمود الشریف تاج‌الدین ابوعلی بن المختار که عارض جیش و نقیب مکه بود بیست هزار دینار دین بر ذمت داشت که به خازنان ناصر خلیفه تسلیم دارد و او را نیروی ادای دین به دست نبود سید جلال‌الدین خطی به ضمانت تاج‌الدین نگاشت و به ناصر خلیفه
[صفحه ۴۳۳]
فرستاد چون وقت ادای دین فرا رسید خلیفه جلال‌الدین را گفت یا خود این مبلغ را کافی باش یا از تاج‌الدین مأخوذ داشته بمن فرست جلال‌الدین نپذیرفت و عذری چند بر تراشید لاجرم ناصر تاج‌الدین را مأخوذ داشته بفرمود تا به انواع عذاب و عقاب او را زحمت کرده آن مبلغ را مأخوذ داشتند مزید حسگری به شعری چند جلال‌الدین را هجا گفت این شعر از آن جمله است:
فکانما هار الطفوف و آله
الشهداء ابن معیه بن زیاد
چون این سخن به جلال‌الدین رسید خون حسگری را هدر ساخت و بهر سوی کس در طلب او فرستاد حسگری را خوفی عظیم فروگرفت و بهر کجا گریخت کس او را جار نتوانست داد ناچار قصیده‌ی انشاد کرد و مغافصه متنکرا بر جلال‌الدین درآمد و خواندن گرفت:
سعود تدوم بشرب المدام
ببنت الکروم مع ابن الکرام
حسون بکاس و طاس و جام
عدوه باء و خاء و لام
بمنعرج الرمل
الی ابن معیه فرع المعال
الی ما جد آله خیر آل
ابی‌جعفر قاسم ابن الحسن
الی الطاهر العلوی الجلال
سلیل نبی الرسل
النقیب جلال‌الدین او را بشناخت و فرمان کرد تا در پیش روی او بنشست و این وقت جلال‌الدین خراج ناصر خلیفه را ده کیسه می بست که در هر کیسه هزار دینار زر سرخ بود جلال‌الدین هزار دینار از خراج خلیفه را با حسگری بذل کرد و کتاب قصیده‌ی او را به جای دینار در کیسه نهاد و صورت حال را مکتوب کرده با آن خراج به خلیفه فرستاد ناصر چون این بدید جلال‌الدین را طلب داشت و فرمود یا اصیفر شاعر خود را بمال من جایزه می دهی چه او را اصیفر می نامیدند جلال‌الدین گفت این از بهر آن کردم که بگویند عاملی از عمال خلیفه شاعری را به هزار دینار از مال خلیفه عطا کرد از وی بپذیرفت و نقیب جلال‌الدین نیز شعر نیکو
[صفحه ۴۳۴]
توانست گفت از اشعار اوست:
نماک الزکیون الثلثه للعلی
و احمد و الدیباج و التج و الغمر
و آباء صدق غیرهم ما ذکرتهم
بهم یدفع البلوی و یستنزل القطر
و از اولاد جلال‌الدین است محمد بن حسن بن جلال‌الدین که ملقب بود به رضی‌الدین و از اولاد اوست فخرالدین حسین که نقیب بلاد و صدر بلاد بود و حسین را نیز پسری بود به نام قاسم و ملقب به جلال‌الدین، نام و لقب جد خویش را داشت هو جلال‌الدین قاسم بن حسین بن جلال‌الدین قاسم بن حسن بن معیه و این قاسم بن حسین از شناختگان سادات عراق بود و فاضل و شاعر بود از شعر او است:
تقاعست دون ما حاولته الهمم
و لا سعت بی الی داعی الندی قدم
و لا امتطیت جوادا یوم معرکه
و خاننی فی الوغی الصمصأمه الخدم
و لا بلغت من العلیاء ما بلغ الآ
باء قبلی و لا ادرکت شأوهم
ان کنت رمت سلوا عن محبتکم
او کنت یوما بظهر الغیب خنتکم
فما الذی اوجب الهجران لی فلقد
تنکرت منکم الاخلاق و الشیم
أذاک عن نحل بالوصل ام ملل
ام لیس ترعی لمثلی عندکم ذمم
و هم از اشعار اوست
و اهیف فاتر الالحاظ اضحی
یفون الغصن لینا و اعتدالا
حکی قمر السماء بلا لثام
و ان عطف اللثام حکی الهلالا
و این قاسم بن حسین را دو پسر بود یکی حسن که ملقب بود به زکی‌الدین و آن دیگر محمد که مکنی بود به ابوعبدالله و ملقب بود به تاج‌الدین مردی فقیه و محدث و مورخ و نسابه بود و مؤلفات و مصنفات داشت ازوست کتابی در معرفت رجال در دو مجلد و از اوست کتاب هدایه الطالب فی نسب آل ابوطالب در دوازده مجلد ضخیم و از اوست کتاب الثمره الطاهره من الشجره الزاهره در نسب طالبیین و ازوست کتاب اخبار الامم در بیست و یک مجلد و هر جلدی مشتمل بر چهارصد ورقه و همی خواست آنرا به صد جلد بپای آورد و ازوست کتاب سبک الذهب فی شبک النسب
[صفحه ۴۳۵]
مختصری مفید نگاشته و از اوست کتاب جذوه الرتیبه آن نیز مختصریست در علم نسب و از اوست کتاب ترتیل الأعقاب و از اوست کتاب کشف الالتباس فی نسب بنی العباس و از اوست رساله‌ی ابتهاج در علم حساب.
و او مردی جواد و کریم الاخلاق و لین العریکه بود و در نزد اکابر و اصاغر محلی منیع و منزلتی رفیع داشت و اهل فتوی به نزد او حاضر می شدند و پذیرای امر و نهی او بودند و او تشریف لباس فتوی را از ناصر خلیفه داشت و او را سید احمد کبیر خرقه‌ی تصوف داد و او جامع الروایات و کثیر المحفوظات بود نظم و نثر فراوان و احادیث کثیره از برداشت چندان که از ادبای سابقین و علمای نسابین کس مانند او را بیاد نداشت و خود نیز نظم و نثر نیکو آوردی و اشعار را بیشتر یک بیت و دو بیت آوردی و از ده بیت افزون نگفتی الا در یک قصیده که در مرثیه گفته پانزده بیت آورده و این شعر در صفت خویش می گوید:
ملکت عنان الفضل حتی اطاعنی
و ذللت منه الجامح المتصعبا
و اجریت فی مضمار کل بلاغه
جوادی فحاز السبق عنهم و ماکبا
و ضاربت عن نیل المعالی و حوزها
بسیفی أبطال الرجال فما نبا
ولکن دهری جامع عن مآربی
و نجمی فی برج السعاده قد خبا
و من غالب الایام فیما یرومه
تیقن ان الدهر یضحی مغلبا
و از مخترعات اوست که در نسیب انشاد فرموده:
لا و ما قد ضمه مرطک و من غصن رطیب
ما حوی رمان نهدیک سوی حب القلوب
و هم از اوست:
احسن الفعل لا تمت باصل
ان بالفعل خسه الاصل توسی
نسب المرء وحده لیس یجدی
ان فرعون کان من قوم موسی
او را فرزندان ذکور بودند و در حیات پدر بمردند، در مرثیه یک تن از ایشان گوید:
قلت و قد مات لی رضیع
کنت ارجیه للبقاء
[صفحه ۴۳۶]
ذهاب اصلی و موت فرعی
اقوی دلیل علی فنائی
و او را چند دختر بود یکی به حباله‌ی نکاح سید عبدالحمید بن شجری نسابه حسنی درآمد و از او فرزندان آورد و دیگری را سید محمد ابن الرضی الموسوی کابین بست و از او فرزندان آورد و او تا سال هفتصد و هفتاد و پنج هجری حیات داشت و از اولاد نقیب زکی‌الدین حسن بن معیه است سید تاج‌الدین جعفر بن محمد بن زکی‌الدین حسن شاعر مشهور و او خال سید جلال‌الدین ابی جعفر قاسم بن حسین بن قاسم بن زکی‌الدین حسن بن زکی‌الدین محمد است و خطیب بنی حسن است صاحب رسائل مدون و اشعار متقن است با عم خود سفر حجاز نمود و این شعر بگفت:
تغایبت عن بابل بالحجاز
و عمی احب ابطیئی جلیسا
و قلت لنفسی ذا العنا
فان لکل زمان لبوسا
فان تم هذا الحمی بالحمی
تعاینت عن طب یحیی بعیسی
مقرر است که یک روز مؤیدالدین ابوطالب محمد بن العلقمی وزیر مجلسی کرد و تاج‌الدین ابوعبدالله محمد بن معیه الحسنی و دیگر تاج‌الدین جعفر بن معیه الحسنی و دیگر سید فخار بن معد و دیگر شیخ رضی‌الدین الصاغانی و دیگر شیخ عزالدین بن ابی الحدید و دیگر برادرش موفق‌الدین را حاضر ساخت مجلسی از علماء و ادباء پرداخته شد و از هر در سخنی رفت بعضی کلمات حریری را تذکره کردند که می گوید:
سم سمه تحمد آثارها
فاشکر لمن اعطی ولو سمسمه
و المکرمهما تستطع لاتاته
لتحوی السودد و المکرمه
ادبای مجلس از تحکیم حریری که گوید عن هذین البیتین «اسکتا کل نافث و أبتا ان تعززا بثالث در عجب رفتند و گفتند این چیست که هر گوینده از مثل آن عاجز ماند و از بهر این دو بیت ثالثی نتواند ابن علقمی گفت اینک شما فرسان فصاحت و شجعان بلاغتید اکنون بیاورید ثالثی از برای آن و اگر نه سخن او را دستخوش تهجین و فرسوده تشنیع مسازید از میان جماعت سید تاج‌الدین، ابن علقمی را مخاطب داشت.
«فقال اذا انفتحت اکمام حمائله و سحت عزالی وابله و ماست اعطافه شرفا
[صفحه ۴۳۷]
و فخارا یقبل الارض بین یدی مولانا صغارا و حیث اجری ذکر ابیات الجنان و رفعها عن المماثله و القیاس مع فرقه بین الآنک و اللجین و ان کان ابومحمد لم یلتحق به همه و لم یسم الی مماثله سمه ثم انشد:
قدمه المجد الی ان غدا
یقول للماضی ولو قدمه
کم کمه جلا سنا نطقه
من غیر ماعی و لا کمکمه
وقتی چنان افتاد که محمد بن قاسم بن حسین نسابه فرزند خویش سید تاج‌الدین را که هنوز کودکی خردسال بود فرمود ای جعفر شنیده‌ام شعر خواهی گفت این شجره تاریخ را صفت کن سید تاج‌الدین مرتجلا این شعر بگفت:
و دوحه تدهش الابصار ناضره
تریک فی کل غصن جذوه النار
کانما فصلت بالتبر فی حلل
خضر تمیس بها قامات ابکار
و نیز از اشعار سید تاج‌الدین جعفر است که فرماید:
قدمت سبعین و اتبعتها
عاما فکم اطمع فی المکث
و هبک عمری قد بقی ثلثه
الیس نکث العمر فی الثلث
و از پس این سخن یک سال دیگر بزیست و درگذشت و بعد از وفات او سید تاج الدین محمد این شعر انشاد کرد:
قدمت سبعین و ابتعتها
عاما کما ابتعتها خالی
و الحمدلله علی حاله
و الحمدلله علی حالی
گویند تاج‌الدین جعفر خال تاج‌الدین محمد نبود بلکه خال پدرش بود همانا سید تاج‌الدین جعفر در اواخر عمر نابینا گشت و در زاویه که آنرا زویه نام نهاده بود اعتکاف جست و مردمان به دیدار او حاضر می شدند و ابن رضی الشاعر او را اراده می کند.
و فی الرویه لا مالت دعائمها
شعر بشعر و امثال بامثال
و سید تاج‌الدین جعفر را در بغداد عطائی مقرر بود که هر سال با یکسر اسب به سوی او می فرستادند یکسال چنان افتاد که صاحب دیوان عطا ملک جوینی اسبی اعور و کبیر السن از برای سید ارسال داشت سید تاج‌الدین این شعر بصاحب
[صفحه ۴۳۸]
دیوان فرستاد:
اهدیتم الجنس الی جنسه
بزرک کور لبزرک کور
و ما لکم فی ذاک من حیله
سبحان من قد رهذی الامور
صاحب دیوان بر نشست و از در اعتذار به دیدار او شتافت و اسبی راهوار به هدیه گذرانید و دل او را بجست و بازآمد و این شعر نیز از اوست:
و للضریر صدیق اذ یمر به
ان شاء کلمه او شاء خلاه
سید تاج‌الدین محمد گوید هرگز بر وی عبور ندادم جز اینکه بر او سلام فرستادم چه اثر این شعر خاطر مرا جنبش می داد گویند شاعری سید تاج‌الدین جعفر را ثنا گفت او را عطا نداد بدین اشعار هجا گفت:
اعرق و الاعراق دساسه
الی خوول لخلیع الدلا
مدحته و النفس أماره
بالسوء الا ما وقی ذوالعلا
فکنت کالمودع بطیخه
من عنبر حقه بیت الخلا
سید بدین شعر هجا او را جایزه نیکو فرستاد شاعر خجل و آزرم‌زده به نزدیک سید آمد و زبان به اعتذار گشود و گفت چه افتاد که مرا به شعر مدیح عطا نفرمودی و بهجا جایزه فرستادی سید تاج‌الدین سر بجیب تفکر فرو برده او را پاسخی نگفت.
و سید تاج‌الدین جعفر را دو پسر بود یکی معتوه و آن دیگر سید مجدالدین محمد و او در حیات پدر درگذشت و به روایتی او را به شربت سم مقتول ساختند و هم از اولاد سید زکی‌الدین حسن بن محمد بن حسن بن معیه است سید فخرالدین و او را دختری بود بعد از پدر به حباله‌ی نکاح سید عمیدالدین عبدالمطلب بن الاعرج الحسینی درآمد و دختری آورد و آن دختر را سید شهاب‌الدین احمد بن مسهر الحسینی الوحاوی المشمر کابین بست.
و دیگر از بنی معیه است سید نصیرالدین حسن از وجوه سادات عراق و قبله اهل فتوی بود به نیابت، سید تاج‌الدین محمد و خاص و عام امتثال امر او را واجب می شمردند و او را نیم شبی در طریق مشهد غروی در موسم زیارت جماعتی از راهزنان
[صفحه ۴۳۹]
مقتول ساختند و از وی دو دختر به جای ماند و دیگر از این سلسله سید زکی‌الدین است و او سفر خراسان کرد و از آنجا به هندوستان شتافت و در دهلی اقامت فرمود و هم در آنجا درگذشت و اولاد او در دهلی به جای ماند و از بنی معیه در عراق کسی شناخته نماند مگر دختران سید تاج‌الدین محمد و سید نصیرالدین حسن و این جمله فرزندان علی بن معیه و بنی حسن بن حسن بن اسمعیل الدیباج بن ابراهیم الغمراند که به شرح رفت.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *