احادیث و سخنان

تصمیم بر جنگ در خطبه امام حسن

به هر حال وقتی مردم کوفه با حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) بیعت کردند آن حضرت به منبر رفتند. و این خطبه را قرائت فرمودند که خلاصه ترجمه اش این است.
ما حزب اللّهیم که بر دشمنان غلبه می کنیم و عترت رسول خدائیم که به آن حضرت از همه نزدیکتریم و اهل بیت پاک و طاهر و طیّب آن حضرتیم. و یکی از دو ثقیلی هستیم که پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) ما را در میان امّتش گذاشته و تالی تلو کتاب خدائیم که در آن کتاب تفصیل و توضیح هر علمی است. آن کتاب را چیزی از قبل و از بعد باطل نمی کند. ما در تفسیر قرآن پشتوانه‌ی محکم آن هستیم و در تأویل آن با ظنّ و گمان سخن نمی گوئیم بلکه آنچه می گوئیم
[صفحه ۷۷]
با یقین کامل خواهد بود. بنابراین از ما اطاعت کنید زیرا اطاعت ما واجب است و اطاعت ما مانند اطاعت خدا و پیغمبر است. پروردگار متعال در قرآن می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا و رسول خدا و اطاعت کنید اولی الامر را و اگر در مساله‌ای میان شما نزاعی درگرفت به خدا و رسول رجوع کنید تا حقیقت آن موضوع را دریابید. و از سخنان شیطان بر حذر باشید زیرا او دشمن آشکارای شما است و از دوستان شیطان نباشید تا شما را فریب ندهد آن چنان که قریش را فریب داد چنانکه خدای تعالی می فرماید: که شیطان به آنها گفت: امروز بر شما کسی غلبه نمی کند و من پناهگاه شمایم و وقتی لشکر فرشتگان را دید از آنها گریخت و گفت: من از شما بیزارم و من می بینم آنچه را که شما نمی بینید.
سپس فرمود: نفع و بهره‌ی خود را در زیر سایه‌ی شمشیر و نیزه بدانید و در جنگ دشمن را درهم بشکنید و تیرهای دشمن را
[صفحه ۷۸]
هدف باشید. پس بدانید که نفعی انسان از ایمانش نمی برد مگر آنکه از قبل ایمان آورده باشد و از ایمانش خوبیها را کسب کرده باشد. [۳۶].
حضرت مجتبی (علیه السّلام) بعد از شهادت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) دو ماه در کوفه بودند و مردم مسلمان فکر می کردند که آن حضرت به فکر جمع آوری لشکر و حرکت به طرف شام برای سرکوبی معاویه است ولی مردم از طولانی شدن این تصمیم و اظهارنظر نفرمودن آن حضرت دلتنگ شدند. لذا عبداللّه بن عبّاس نامه‌ای به حضرت مجتبی (علیه السّلام) نوشت که خلاصه اش این است:
مردم مسلمان شما را به عنوان خلیفه و ولیّ امر خود بعد از
[صفحه ۷۹]
علی بن ابیطالب پذیرفته‌اند و اطاعتت را کرده‌اند پس مهیّای جنگ باشید و جهاد با دشمن را تصمیم بگیرید. و اصحاب خود را جمع کنید و بزرگان اصحابتان را احترام کنید زیرا جمعی از مردم نفوذ حقّ را در صورتی که موجب عدل و اقتصاد باشد مایل نیستند و به چیزی محبّت دارند که مایه‌ی ظلم و ستم و ذلّت مؤمنین و مایه‌ی عزّت کفّار و فاجرین است، از پیشوایان عدل پیروی کنید زیرا دروغ روا نباشد مگر در جنگ یا در اصلاح بین مردم، جنگ خود خدعه‌ای است و شما در این مسأله در وسعتید تا زمانی که جنگ کنید و حق را باطل نکنید و بدانید که علی بن ابیطالب (علیه السّلام) پدرتان غنیمت را در بین مردم اعمّ از شخصیّتها و مردم عادی مساوی تقسیم می فرمود و از همین جهت مردم از او رو گرداندند و به طرف معاویه رفتند.
و بدانید با کسی که جنگ می کنید از ابتداء ظهور اسلام، با خدا و رسولش جنگ می کرد تا امر الهی ظاهر شد و اسلام و دین عزّت و قوّت گرفت و اینها بعد از آنکه به ظاهر ایمان آوردند آیات قرآن را با تمسخر می خواندند و با بی توجّهی و کسالت نماز می خواندند و با اکراه واجبات را انجام می دادند ولی زمانی که متوجّه شدند که جز اهل تقوا در اسلام کس دیگری عزّت ندارد خود را به سیمای صالحین درآوردند که مردم مسلمان فکر کنند آنها خوب‌اند و اهل خیرند و آنها به همین دوروئی و ظاهرسازی ادامه دادند تا وقتی که با مسلمانان در اماناتشان شریک شدند
[صفحه ۸۰]
مسلمانها هم آنها را به خدای تعالی واگذاشتند و گفتند: اگر راست می گویند و از صالحین هستند طبعا برادران دینی ما خواهند بود و اگر دروغ می گویند آنها خودشان ضرر می کنند.
خدای تعالی اینها را و کسانی که مانند اینها هستند جز در گمراهی قرار ندهد و جز دشمنی با متدیّنین کار دیگری نمی کنند بنابراین با آنها باید جنگ کنید و به ذلّت راضی نشوید و خاری و پستی را قبول نکنید. حضرت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) حکمیّت را قبول نکردند مگر با فشاری که مردم بر او آوردند آنها اگر به عدل حکم می کردند می دانستند که خلافت، حقّ علی بن ابیطالب (علیه السّلام) است ولی چون به هوای نفس حکم کردند مسأله عکس شد و به ضرر آنها تمام شد و آن حضرت به عراق بازگشتند و در آنجا ماندند تا اجلشان رسید و اکنون خلافت به شما رسیده و تا زنده هستید از حقّتان جدا نشوید و شما اولی به خلافت هستید والسّلام.
وقتی نامه ابن عبّاس به حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) رسید و دانستند که مردم درخواست جنگ با معاویه را دارند تصمیم گرفتند که به طرف شام بروند ولی جاسوسان معاویه که بیشتر در کوفه و بصره بودند و اخبار جنگ را به معاویه می رساندند مرتّب گزارش کارهای امام مجتبی (علیه السّلام) را به معاویه می دادند و کارشکنی می کردند و لذا حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) نامه‌ای به معاویه نوشتند که خلاصه اش این است:
[صفحه ۸۱]
تو جاسوسانت را به طرف من می فرستی تا مکر و حیله کنند و به من ضرر برسانند مثل اینکه مایلی با من وارد جنگ شوی من هم انشاءاللّه مطابق توقّع تو عمل می کنم و به من خبر داده‌اند که تو حرف نامربوط پشت سر من می زنی و مرا شماتت به چیزی می کنی که هیچ عاقلی چنین کاری را نمی کند، والسّلام.
وقتی نامه‌ی امام مجتبی (علیه السّلام) به دست معاویه رسید در جواب آن حضرت نوشت:
نامه شما را خواندم از مضمونش نه خوشحال شدم و نه محزون گردیدم من هیچگاه شما را شماتت نکرده و پشت سر شما حرف بدی نگفته‌ام و امّا پدر شما علی بن ابیطالب (علیه السّلام) در عظمت و بزرگواری همان گونه است که اعشی (از بنی قیس بن ثعلبه) در اشعارش گفته و آن حضرت را مدح می کند.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) نامه دوّم را به معاویه می نویسند که در آن نسبت به او ملایمت و مسالمتی اظهار می دارند و در آن نامه متذکّر می شوند که:
بعد از پیامبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) بر سر زمامداری و خلافت در اسلام نزاع شد و اهل بیت پیامبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) را کنار گذاشتند و
[صفحه ۸۲]
ما خود را در نزاع آنها کنار کشیدیم و ما در تعجّب بودیم که چگونه آنها حقّ ما را تصاحب کردند و خلافت را غصب نمودند.
و ای معاویه امروز تعجّب ما بیشتر است که تو عهده دار کاری شده‌ای که اهل آن نیستی نه فضیلتی داری و نه اثری در اسلام و پیشرفت آن گذاشته ای، تو پسر لشکر احزاب و دشمن رسول خدائی.
به هر حال حضرت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) از دنیا رفت «خدا رحمتش را بر او نازل کند» و مردم مسلمان با من بعد آن حضرت بیعت کردند و من این نامه را که برای تو می نویسم برای اتمام حجّت است و می خواهم نزد خدای تعالی عذری داشته باشم و بگویم که وظیفه‌ام را انجام داده‌ام اگر بپذیری فائده‌ی زیادی برده‌ای و خون مردم مسلمان را به هدر نداده ای. ای معاویه بیا به موضوع خاتمه بده و تو هم مثل سائر مسلمانان با من بیعت کن و از گمراهی بیرون بیا، تو می دانی که من در نزد خدا و خلق در خلافت بر تو مقدّمم. و از آن روزی
[صفحه ۸۳]
که خدا را ملاقات خواهی کرد بترس و نگذار خون مردم مسلمان به گردنت بیفتد و اگر در عین حال لجاجت کنی و نصیحت مرا نپذیری و در گمراهی خود بمانی بدان که به زودی با لشکر بزرگی به طرف تو خواهم آمد تا ببینم خدای تعالی بین ما چگونه حکم می کند. [۳۷].
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) این نامه را به «جندب ازدی» و «حارث تمیمی» دادند تا به معاویه برسانند.
معاویه وقتی نامه را مطالعه کرد با کمال بی حیائی جواب نامه‌ی آن حضرت را طوری داد که می خواست بگوید؛
اوّلا شما به ابوبکر و عمر و اصحاب رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) و مردان خوب مهاجر و انصار تهمت زده اید و من نمی خواستم که شما این چنین کنید.
شما نزد ما و در نزد مردم با عظمت هستید، شما لئیم و گناهکار نیستید و من دوست دارم که شما کلماتتان با حساب گفته شود.
ثانیا با آنکه فضائل شما خاندان پیغمبر و سابقه‌ی شما در دین بر هیچ کس پوشیده نیست، ولی چون مردم بر سر خلافت با هم
[صفحه ۸۴]
نزاع می کردند لازم بود که بزرگان امّت پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) مردی را که قبل از همه ایمان آورده و با پیامبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) قرابت داشته و خدا را بهتر می شناخته برای خلافت انتخاب کنند لذا «ابوبکر» را انتخاب کردند.
و اگر مردم مسلمان در میان شما کسی را که بتواند از حریم اسلام کاملا دفاع کند می شناختند به هیچ وجه دیگری را انتخاب نمی کردند.
ثالثا تو مرا به بیعت با خود دعوت کرده‌ای این جریان هم مثل همان مسأله‌ی خلافت ابی بکر است اگر من تو را در نظم امور مسلمین و اصلاح کار آنها و سیاست مملکت داری و جمع آوری بودجه‌ی مملکتی و دفع دشمن، از خودم بهتر می دانستم بیعت تو را قبول می کردم ولی خودت می دانی که من بیشتر از تو بر مردم حکومت کرده و تجربه‌ام بیشتر و سنّم از تو زیادتر است. بنابراین من از تو می خواهم که با من بیعت کنی و از من اطاعت کنی تا آنکه بتوانی بعد از من خلیفه‌ی من باشی و فعلا هم تو در عراق بیت المال را بگیر و والیانت می توانند مالیاتها را برای تو بفرستند به شرط آنکه سرپیچی از اوامر من نکنی و بی اجازه من قضاوت ننمائی امید است خدای تعالی ما و شما را به طاعتش موفّق بفرماید، والسّلام.
امام مجتبی (علیه السّلام) نامه معاویه را مطالعه فرمودند و با کمال حلم و بردباری در جواب نامه‌ی او مطالبی در فضائل اهل بیت پیغمبر
[صفحه ۸۵]
(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) نوشتند و باز هم متذکّر شدند که:
علاوه بر آنکه خدا و رسول و علی بن ابیطالب مرا به عنوان خلیفه تعیین کرده‌اند مسلمانان هم مرا به عنوان ولیّ امر مسلمین انتخاب نموده اند.
پس ای معاویه از خدا بترس و باعث ریختن خون مردم مسلمان نشو و بوسیله‌ی تسلیم شدنت مایه‌ی اصلاح امور مردم مسلمان باش. [۳۸].
معاویه باز هم با کمال وقاحت در جواب نامه‌ی امام مجتبی (علیه السّلام) همان مسائل قبل را متذکّر می شود و می گوید:
پدرت علی (علیه السّلام) سعی کرد که عثمان را مظلومانه بکشد لذا مردم با او مخالفت کردند و او مردم را به شکستن بیعت با خودش متّهم نمود و با آنها جنگ کرد زیرا می خواست صاحب اختیار ما بشود و بر ما تفوّق پیدا کند ما هم با او جنگ کردیم نتیجه‌ی جنگ این شد که دو نفر یکی از طرف ما و دیگری از طرف پدرت بین ما حَکَم باشد و هر دو بدان رضایت دادیم و تو می دانی که آنها پدرت را از خلافت خلع کردند و مرا به خلافت نصب نمودند ولی علی بن ابیطالب (علیه السّلام) به حکمیّت رضایت نداد و به امر خدای
[صفحه ۸۶]
تعالی گردن ننهاد و جای تعجّب است که تو مرا به خاطر آنکه پدرت تو را خلیفه قرار داده و حال آنکه پدرت از خلافت خلع شده بود به بیعت خودت دعوت می کنی. در این موضوع خوب بیندیش و دین خود را حفظ کن، والسّلام.
ملاحظه می کنید که معاویه چگونه توطئه و حیله می کند و می خواهد با این اتّهامات جواب ردّ به امام مجتبی (علیه السّلام) بدهد و زیر بار بیعت با آن حضرت نرود و لذا نامه‌ی فوق را به حارث و جندب، نامه رسانان امام مجتبی (علیه السّلام) داد و آنها نامه را به محضر آن حضرت بردند و ضمنا جندب عرض کرد: پدر و مادرم فدایتان باد می ترسم اگر مسامحه شود معاویه به شما حمله کند بهتر است که شما زودتر به فکر جنگ با او باشید تا بتوانید در اراضی شام با او بجنگید.
ولی معاویه در این بین متوجّه شد که ممکن است با امام مجتبی (علیه السّلام) صلح کند و از راه مسالمت با آن حضرت درآید و خود را از جنگ نجات دهد لذا فورا این نامه را به امام مجتبی (علیه السّلام) نوشت:
خدای تعالی در حقّ بندگانش هر چه بخواهد انجام می دهد و کسی نمی تواند خواسته او را تغییر دهد او سریع الحساب است. بپرهیز از اینکه تابع رأی افراد نادان و فرومایگان از مردم باشی و به نیروی آنها تکیه کنی اگر از ادّعای خلافت دست بکشی و با من بیعت کنی من به همه‌ی شرائطت وفادارم و به وعده‌ی خود
[صفحه ۸۷]
عمل می کنم و من آن چنانم که شاعر معروف اعشی بنی قیس گفته [۳۹] و پس از من خلافت مال تو باشد زیرا تو بعد از من اولی به خلافتی.
حضرت مجتبی (علیه السّلام) وقتی نامه‌ی معاویه را دیدند در نامه‌ای به او نوشتند:
من دیگر جواب نامه‌ات را بخاطر سرکشی تو نمی دهم. ای معاویه تابع حق و حقیقت باش و بدان که من هر چه می گویم و می کنم حقّ است و من اهل حقّم و اگر دروغ بگویم گناهش به گردن خودم خواهد بود، والسّلام. [۴۰].
در اینجا معاویه متوجّه می شود که امام مجتبی (علیه السّلام) بنای جنگ با او را دارد و لذا با مکر و حیله به تمام سران و والیان ممالک و به خصوص عمّال خودش نامه‌ای به عنوان بخشنامه می نویسد و در آن بخشنامه اظهار می کند که:
از بنده‌ی خدا معاویه امیرالمؤمنین به… عامل من و همه‌ی مسلمانانی که این نامه به
[صفحه ۸۸]
دست آنها می رسد، سلام علیکم.
شکر می کنم خدائی را که کشندگان خلیفه‌ی شما «عثمان» را نابود کرد و خداوند به کرم خود مردی از بندگانش را وادار کرد که با حیله علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را بکشد و اصحابش را متفرّق کند ولی بزرگان اصحاب او نامه هائی برای ما نوشته‌اند و التماس می کنند که ما به آنها و قبیله شان امان و پناه بدهیم و من از شما می خواهم به مجرّد رسیدن این نامه به دستتان بکوشید فورا با تمام لشکر و افرادتان نزد من بیائید شکر خدا را که خون عثمان را طلب نموده و به آرزویتان رسیده و خدای تعالی متجاوزین و دشمنان را هلاک کرده است، والسّلام.
وقتی استانداران و فرماندهان معاویه در شهرها تحت نفوذ او نامه‌ی معاویه را دیدند همه با لشکریانشان به سوی شام حرکت کردند و معاویه به خارج شهر دمشق رفت و در آنجا اردو زد و «ضحاک بن قیس فهری» را در شام بجای خودش گذاشت و به تدریج شصت هزار نفر از لشکریان معاویه در آن سرزمین جمع شدند.
وقتی این خبر به امام مجتبی (علیه السّلام) رسید آن حضرت فرمان
[صفحه ۸۹]
دادند که مردم در مسجد جمع شوند و به «حجر بن عدی» دستور فرمودند که مردم را مهیّا کند تا آن حضرت برای آنها سخنرانی نمایند. سعید بن قیس همدانی به حضرت مجتبی (علیه السّلام) خبر داد که مردم مهیّا شده‌اند و منتظر سخنان شمایند آن حضرت به منبر تشریف بردند و بعد از حمد و ثنای الهی فرمودند:
خدای تعالی بر خلقش جهاد را نوشته و به اهل جهاد از مردمان با ایمان فرموده در مقابل فشارهای جنگ و جهاد بردبار باشید زیرا خدای تعالی با صابرین است و شما ای مردم به هیچ وجه به آنچه دوست دارید، نخواهید رسید مگر با تحمّل آنچه کراهت دارید، ضمنا به من خبر داده‌اند که به معاویه خبر رسیده که ما قصد جنگ با او را داریم و به سوی او حرکت کرده ایم او هم لشکرش را مهیّا کرده است. بنابراین همه حرکت کنید و در خارج شهر در محلّ «نخیله» جمع شوید تا ببینیم چه باید بکنیم. [۴۱].
وقتی سخنان آن حضرت به پایان رسید مردم حرفی نزدند و همه نشستند و این علامت بی توجّهی آنها به خطر وجود معاویه و
[صفحه ۹۰]
اعمال زشت او بود.
در اینجا «عدی بن حاتم» از جا برخاست و فریاد زد که من پسر حاتم طائی هستم. سبحان اللّه این چه وضعی است که شما با امام زمانتان و پسر دختر پیامبرتان دارید؟! چرا به او جواب نمی دهید؟! کجایند آنهائی که خوب حرف می زدند و زبان گویا و طبع گوینده‌ای داشتند و وقتی روز جنگ و سختی می رسید مانند روباه حیله می کنند؟! آیا از خدا و عذاب او و از ننگ و عار اعمالتان نمی ترسید؟
سپس رو به امام مجتبی (علیه السّلام) کرد و گفت: خدا سایه‌ی شما را بر سر ما مستدام بدارد. همه‌ی سخنان شما بجا و صحیح است و خدای تعالی شما را از آفات و ناراحتیها حفظ کند و شما را موفّق بدارد زیرا دستورات و اعمال شما همه اش پسندیده و صحیح است ما فرمایشات شما را شنیدیم و به دستوراتتان دقیق شدیم و گوش به فرمانتان هستیم و اطاعت شما را می کنیم.
من به طرف لشکرگاه نخیله می روم هر که می خواهد با من بیاید. سپس عدی بن حاتم حرکت کرد و از مسجد بیرون رفت و بر اسبش سوار شد و به طرف «نخیله» حرکت کرد و به غلامش دستور داد که وسائل سفرش را مهیّا کند تا منتظر امر امام زمانش باشد که اگر دستور دهد به طرف شام برود آمادگی داشته باشد و او اوّل کسی بود که به لشکرگاه «نخیله» رسید بعد از او جمعی از سران اصحاب امام مجتبی (علیه السّلام) به پیروی از عدی بن حاتم
[صفحه ۹۱]
برخاستند و سخنانی گفتند و در مقابل آن حضرت ابراز اطاعت نمودند که منجمله جناب «قیس بن سعد بن عباده انصاری» و «معقل بن قیس ریاحی» و «زیاد بن صعصعه تمیمی» بودند.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) وقتی اظهار توجّه آنها را شنیده و دیدند که آنها ابراز محبّت می کنند به آنان فرمودند:
راست می گوئید خدا شما را رحمت کند من همیشه شما را به وفاداری و حُسن نیّت و فرمانبرداری می شناخته ام. خدا شما را جزای خیر دهد.
سپس از منبر پائین آمدند و به طرف لشکرگاه رفتند و مردم از عقب آن حضرت دسته دسته به طرف لشکرگاه «نخیله» حرکت می کردند و امام مجتبی (علیه السّلام) «نوفل بن حارث بن عبدالمطلب» را در کوفه بجای خود گذاشتند و به او دستور دادند که مردم را به جنگ تحریص کند و آنها را به طرف «نخیله» بفرستد و سپس حضرت مجتبی (علیه السّلام) مردم را از آنجا حرکت دادند تا به دیر عبدالرحمن رسیدند و در آنجا سه روز ماندند تا همه‌ی سپاه آن حضرت جمع شدند که در آن وقت تعداد لشکریان امام به چهل هزار نفر رسیده بود.
در آنجا امام مجتبی (علیه السّلام) ابن عبّاس را به حضور خواستند و به او گفتند:
پسر عمو تو را با دوازده هزار نفر از
[صفحه ۹۲]
مردان شجاع به طرف معاویه قبل از همه می فرستم و از تو می خواهم از لشکریانت مواظبت کنی با آنها به ملایمت رفتار کنی، زیرا اینها از افرادی هستند که مورد وثوق پدرم امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بوده‌اند وقتی به شط فرات رسیدید و لشکر معاویه را دیدید در مقابل آنها مانند سدّ آهنین باشید نگذارید یک قدم جلو بیایند و مانع حرکت آنها بشوید و با معاویه وارد جنگ نشوید تا من برسم و من پشت سر شما خواهم آمد و روز به روز گزارش کارهای خودت را بنویس و برای من بفرست و با قیس بن سعد بن عباده و سعید بن قیس که همراه تو هستند در مسائل مختلف مشورت کن و بدون مشورت آنها کاری نکن و اگر معاویه با شما جنگ کرد و او ابتدا به شما حمله نمود شما می توانید با او جنگ کنید و اگر تو در جنگ کشته شدی فرماندهی لشکر را به «قیس بن سعد» بده و اگر قیس بن سعد کشته شد فرماندهی لشکر با «سعید بن قیس» باید باشد.
[صفحه ۹۳]
ابن عبّاس با آن لشکر عظیم به سوی شام حرکت کرد. از اراضی «شینور» گذشت و در سرزمین «مسکن» سر راه معاویه اردو زد و در اطراف، دیده‌بانها را گذاشت که از آمدن لشکر معاویه او را مطّلع کنند و منتظر ماند.
و از طرف دیگر امام مجتبی (علیه السّلام) مردی از قبیله‌ی «کنده» که نامش «حکم» بود با چهار هزار نفر به طرف شهر «انبار» فرستادند و به او فرمودند که در آن شهر باید بمانی تا وقتی که دستورم به تو برسد. «حکم» طبق دستور آن حضرت به طرف شهر انبار رفت و در آنجا فرود آمد و منتظر دستور امام مجتبی (علیه السّلام) مانده بود ولی معاویه وقتی شنید که «حکم کندی» در شهر انبار با لشکرش اردو زده نامه‌ای به او نوشت که مضمونش این بود: اگر نزد من بیائی من تو را در شهرهای اطراف شام و جزیره حکومت می دهم و پانصد هزار درهم طلا برای او با این نامه فرستاد. «حکم کندی» پول را گرفت و با دویست نفر از خواص و دوستانش به نزد معاویه رفت و به او ملحق شد. وقتی این خبر به حضرت مجتبی (علیه السّلام) رسید آن حضرت در میان مردم ایستاد و فرمود:
این مرد کندی ما را فریب داده و مکر و حیله به من و شما کرده و به طرف معاویه رفته است و من مکرّر به شما گفته‌ام که شما وفا ندارید شما بنده‌ی دنیا هستید و من فرد دیگری را به جای او می فرستم ولی می دانم
[صفحه ۹۴]
که او نیز همان کاری را که او کرد این هم انجام می دهد. و او خدا را در نظر نخواهد گرفت و رعایت شما را نخواهد کرد.
سپس امام مجتبی (علیه السّلام) فردی را از قبیله‌ی بنی مراد طلبیدند و فرمودند: با چهار هزار نفر به شهر انبار می روی و در آنجا می مانی تا من دستورات لازم را برای شما بفرستم و در حضور مردم از او تعهّد گرفت و او قسم یاد کرد که اگر کوهها تکان بخورند من در این راه تکان نخواهم خورد. ولی حضرت مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: این هم با ما مکر و حیله خواهد کرد. و لذا وقتی او وارد شهر انبار شد و خبر به معاویه رسید برای او نیز دعوت نامه‌ای با پانصدهزار درهم فرستاد و به او هم وعده کرد که در اراضی شام حکومتی به او بدهد. مردِ «بنی مرادی» با عجله خود را از انبار به شام رساند و به معاویه خود را معرّفی کرد.
ابن عبّاس که با دوازده هزار نفر در «مسکن» اُردو زده بود و این خبر به معاویه رسیده بود. معاویه با لشکر زیادی خود را به سرزمین «مسکن» رساند. ابن عبّاس لشکر خود را در مقابل معاویه در حال آماده باش قرار داد. روز بعد معاویه به لشکر ابن عبّاس حمله کرد لذا آنها مجبور شدند که با معاویه بجنگند جمعی از دو طرف مجروح و جمعی کشته شدند و در نتیجه لشکر اسلام، لشکر معاویه را شکست دادند و ابن عبّاس با لشکر خود به اردوگاهشان برگشتند. ولی در همان شب معاویه به فکر حیله‌ای افتاد لذا کسی
[صفحه ۹۵]
را به نزد ابن عبّاس فرستاد و نامه‌ای نوشت که در آن گفته بود:
حسن بن علی (علیه السّلام) برای من نامه‌ای نوشته و با من صلح کرده و خلافت را به من واگذار نموده اگر همین امشب به نزد من بیائی و از من اطاعت کنی هر چه بخواهی برایت انجام می دهم و اگر نیائی باز هم قلاده‌ی فرمانبرداری مرا به گردن می گذاری. و پیرو من خواهی بود ولی الآن اگر دستور مرا اجابت کنی یک میلیون درهم طلا به تو عطا می کنم نصف آن را الآن به تو می دهم و نصف دیگرش را وقتی وارد کوفه شدیم به تو خواهم داد.
ابن عبّاس وقتی این جمله را شنید بدون آنکه به کسی بگوید به نزد معاویه رفت و آن پول را که معاویه وعده کرده بود گرفت صبح روز بعد وقتی مردم عراق برخاستند و منتظر بودند که عبداللّه بن عبّاس فرمانده‌ی آنها بیاید و به نماز بایستد او را پیدا نکردند. لذا «قیس بن سعد بن عباده» با آنها نماز خواند و بعد از نماز سخنانی در منبر برای مردم بیان کرد و عمل ابن عبّاس را تقبیح نمود و لشکر را به صبر در جهاد و جنگ با دشمن وصیّت فرمود. مردم او را بهتر فرمانبرداری کردند و گفتند باید به طرف دشمن، به نام خدا حرکت کنیم و همه «قیس بن سعد» را تشویق کردند و خود را مطیع و فرمانبردار او معرّفی نمودند.
قیس از منبر پائین آمد و دستور جنگ با دشمن را داد و لشکر خود را صف آرائی کرد. معاویه «بسر بن ارطات» را دستور داد که فریاد بزند و بگوید ای لشکر عراق این چه کاری است که انجام
[صفحه ۹۶]
می دهید فرمانده‌ی شما، ابن عبّاس در لشکر ما حاضر است و امام زمان شما حسن بن علی با ما صلح کرده شما می خواهید با ما جنگ کنید و خود را در مقابل شمشیر و نیزه قرار دهید. قیس بن سعد به لشکرش گفت که شما از دو کار یکی را باید انتخاب کنید یا با این گمراهان بیعت کنید و دینتان را به دنیایتان بفروشید و یا با دشمنان دین خدا جنگ کنید. لشکر متّفقا گفتند: ما پیرو این گمراهان نخواهیم بود و تا جان در تن داریم با آنها جنگ می کنیم و لذا حمله کردند و جنگ سختی در میان آنها درگرفت و لشکر شام را شکست دادند و به اردوگاه خود برگشتند. این کار قیس بن سعد برای معاویه سنگین تمام شد و یک نفر را به نزد قیس بن سعد فرستاد که شاید او را به پول فریب دهد ولی قیس قبول نکرد و برای معاویه این کلمات را نوشت:
«لا واللّه لاتلقانی ابدا الاّ بینی و بینک الرمح» یعنی به خدا قسم هرگز با من روبرو نخواهی شد مگر بین من و تو نیزه و شمشیر باشد.
وقتی معاویه از فریب دادن قیس مأیوس شد این نامه را به او نوشت:
تو یهودی پسر یهودی هستی خود را به زحمت می اندازی و خود را به کشتن می دهی در آنچه که فائده برای تو ندارد. اگر لشکرت غلبه کنند تو را ذلیل خواهند کرد و تو را کنار می گذارند و
[صفحه ۹۷]
اگر دشمنانت غلبه کنند تو را به بیچارگی و بدبختی خواهند کشاند، پدرت سعد بن عباده را اقوامش کشتند و در سرزمین شام تنها و غریب مُرد.
قیس بن سعد بن عباده وقتی نامه معاویه را مطالعه کرد، به او نوشت:
تو بُت پرست پسر بت پرست هستی که اجبارا وارد اسلام شده‌ای و از ترس مسلمان شده‌ای و اجبارا از اسلام بیرون خواهی رفت و از اسلام نصیبی به تو نرسیده است. سر سوزنی اسلام در تو وجود ندارد و مردم از نفاق تو اطّلاعی ندارند و همیشه با خدا و رسول خدا جنگ کرده‌ای و از دسته‌ی مشرکین بوده‌ای و دشمن خدا و دشمن پیغمبرش و دشمن مؤمنین از بندگان خدا بوده ای. و تو پدر مرا به بدی یاد می کنی قسم به جان خودم پدرم همیشه طرفدار حق بود و تیر و شمشیرش به سوی دشمنان اسلام بود و کسی نمی تواند کارهای خوب او را ببیند و به او در مقام و عظمت برسد. تو مرا یهودی و پسر یهودی فکر می کنی، همه‌ی مردم می دانند که من و پدرم از دین قبلی خود بیرون آمده و دین مقدّس اسلام را یاری کرده ایم و راه و رسم اسلام را انتخاب نموده ایم.
چون این نامه به معاویه رسید، بسیار غضبناک شد و می خواست نامه‌ای دیگر به او بنویسد که «عمرو بن عاص» به او گفت: دیگر به او نامه ننویس زیرا او این دفعه تندتر و بدتر به تو جواب خواهد داد. و بگذار وقتی که کار به نفع تو تمام شد او
[صفحه ۹۸]
خودش از تو متابعت خواهد کرد.
بالاخره فرماندهان و سرداران لشکر امام مجتبی (علیه السّلام) بوسیله نامه هائی که معاویه پشت سر هم به آنها می نوشت و پولهائی که برای آنها می فرستاد فریب می خوردند و یک یک به طرف معاویه می رفتند.
و آن چنان امام مجتبی (علیه السّلام) را غضبناک کرده بودند که وقتی جمعی از سران لشکر اظهار اطاعت نسبت به او می کردند می فرمود:
به خدا قسم دروغ می گوئید شما وفادار به کسی که بهتر از من بود نبودید (یعنی علی بن ابیطالب (علیه السّلام)) چگونه می توانید به من وفادار باشید و من چگونه به شما می توانم اعتماد کنم و وثوق داشته باشم. اگر راست می گوئید وعده‌ی من و شما در لشکرگاه مدائن باشد، آنجا همدیگر را می بینیم.
لذا حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) به طرف مدائن حرکت کردند و جمعی هم پشت سر آن حضرت به مدائن رفتند ولی جمعی از لشکریان آن حضرت در کوفه ماندند و پیروی از امام زمانشان نکردند و عهد خود را شکستند لذا امام مجتبی (علیه السّلام) در میان آن عدّه از اصحابشان که در مدائن جمع شده بودند ایستادند و
[صفحه ۹۹]
فرمودند:
شما علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را که قبل از من خلیفه‌ی بر شما بود گول زدید آن چنان که مرا گول می زنید شما بعد از من با رهبری چه امامی می خواهید با دشمن بجنگید آیا شما امامی را که کافر و ظالم است و حتّی یک لحظه به خدا و پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) ایمان نیاورده و با زور و شمشیر او و بنی امیّه اظهار اسلام کرده‌اند می خواهید به امامت قبول کنید و فرمان او را ببرید. پیغمبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: اگر از بنی امیّه جز پیرزنی باقی نماند همان پیر سالخورده دین خدا را از محور اصلیش خارج می نماید.
سپس حضرت مجتبی (علیه السّلام) لشکر را از مدائن به قریه‌ی «ساباط» حرکت دادند و آن حضرت می خواست در آنجا لشکرش را امتحان کند و بداند تا چه حد آنها فرمانبردار او هستند و دوست و دشمن خود را بشناسد و از طرفی به آن حضرت اطّلاع داده بودند که معاویه «دویست هزار درهم طلا و فرماندهی لشکر و ازدواج با یکی از دخترانش را» برای کسی که آن حضرت را بکشد تعیین کرده است.
لذا حضرت مجتبی (علیه السّلام) دائما زیر لباسهایشان زره
[صفحه ۱۰۰]
می پوشیدند و حتّی یک مرتبه به طرف ایشان تیراندازی شد ولی بخاطر زرهی که داشتند کارگر نبود.
بالاخره حضرت مجتبی (علیه السّلام) در «ساباط» افراد لشکر را جمع کردند و به منبر رفتند بعد از حمد و ثنای الهی و درود به خاتم انبیاء فرمودند:
به خدا قسم من امید دارم صبح که از جا برمی خیزم خدای تعالی را ستایش کنم و نعمتهای او را سپاسگزاری کنم و مخلوق خدا را به رعایت کردن مخلوق خدا سفارش و نصیحت نمایم و دوست نمی دارم که وقتی صبح بر می خیزم بر مسلمانی کینه‌ی خود و بدی را تحمیل کنم و برای مسلمانان غائله ایجاد نمایم. ای مردم بدانید هر چه وسیله‌ی اجتماع و اتّحاد مسلمانان باشد (اگر چه شما آن را نپسندید) بهتر از آن چیزی است که سبب تفرقه و دو دستگی بین مسلمانان باشد (اگر چه آن را شما دوست داشته باشید) آگاه باشید که نظر من درباره‌ی صلاح و خیر شما بهتر از نظر خودتان درباره‌ی خیر و صلاح خودتان می باشد پس در دستوراتم با من مخالفت نکنید و نظر و رای
[صفحه ۱۰۱]
مرا رد نکنید خدا ما و شما را بیامرزد و خدا من و شما را به آنچه دوست دارد و مرضیّ او است راهنمائی و ارشاد فرماید. [۴۲].
وقتی امام مجتبی (علیه السّلام) این خطبه را خواندند و از منبر پائین آمدند اصحابشان به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: او منظورش از این سخنان چه بود جمعی از آنها گفتند: به خدا قسم او می خواهد با معاویه صلح کند و خلافت را به او تسلیم نماید. جمع دیگری گفتند: به خدا قسم او کافر شده.
با آنکه حضرت مجتبی (علیه السّلام) اوّلا می خواست آنها را امتحان کند و ثانیا منظورش این بود که اصحابش از تفرقه و نفاق دوری کنند و تحت تأثیر نیرنگهای معاویه قرار نگیرند. ولی آنها چون امام شناس نبودند و ولایت را درست قبول نکرده بودند و جمعی از منافقین و خوارج با آنها مخلوط شده بودند و آنها را تحت تأثیر خود قرار داده بودند و از همه مهم تر با قضاوت بی جائی که کرده بودند دست به کار شدند و به خیمه‌ی آن حضرت حمله کردند و
[صفحه ۱۰۲]
رهبری آنها را آشوبگرانی که دنبال فرصت می گشتند به عهده داشتند. لذا آنها را تحریک کردند و سجّاده از زیر پای مبارک امام مجتبی (علیه السّلام) کشیدند. «عبدالرحمن ازدی» که مرد منافق و پستی بود بر آن حضرت حمله کرد و ردای آن حضرت را برداشت و آن حضرت در خیمه، بی رداء در حالی که تکیه به شمشیرشان داده بودند نشستند چند نفر از دوستان و اقوامشان که دور آن حضرت بودند مردم را از حمله به آن حضرت مانع می شدند امام مجتبی (علیه السّلام) از آنجا حرکت کردند و وقتی می خواستند از محلّ تاریکی در قریه‌ی «ساباط» عبور کنند مردی به نام «جراح بن سنان» لجام اسب آن حضرت را گرفت در حالی که تکبیر می گفت صدا زد ای حسن تو مشرک شده‌ای آن چنان که پدرت قبل از تو مشرک شده بود و بعد با حربه‌ای که در دست داشت آن چنان به ران آن حضرت زد که به استخوان پای مبارکش رسید امام مجتبی (علیه السّلام) نیز با شمشیر او را زخمی کرد سپس چند نفر از دوستان آن حضرت با او گلاویز شده و بالاخره او را به هلاکت رساندند. [۴۳].
در این بین یکی از مأمورین مخفی معاویه که در بین اصحاب آن حضرت بود فریاد زد که لشکر عراق که در اراضی «مسکن» بودند شکست خوردند و «قیس بن سعد» کشته شد و لشکر شام
[صفحه ۱۰۳]
نزدیک است به ما برسند. [۴۴].
مردم امام مجتبی (علیه السّلام) را روی سریری انداختند و آن حضرت برای معالجه به مدائن به خانه‌ی «سعد بن مسعود ثقفی» که والی مدائن از طرف امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بود بردند و امام مجتبی (علیه السّلام) را مداوا می کردند.
برگرفته از کتاب امام مجتبی(ع) نوشته آقای حسن ابطحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *