اخلاق و فضائل

تقوا و پرهیزگاری امام حسن

امام حسن مجتبی (ع) روزی در محلی بنام ابواء تنها مشغول نماز بود که زن زیباروئی وارد شد هنگامیکه امام نماز را تمام کرد به او فرمود: آیا حاجتی داری؟ عرض کرد آری فرمود: حاجتت چی است؟ گفت میتوانی از من کام بگیری
[صفحه ۲۵]
قال (ع) الیک عنی لا تحرقنی بالنار و نفسک. فرمود: زود از من دور شو، من و خودت را در آتش دوزخ قرار مده. او که خواست اصرار ورزد، امام (ع)مشغول گریه شده و فرمود: وای بر تو از من دور شو. آنقدر به شدت گریست که زن به گریه افتاد در این بین امام حسین (ع) و اصحاب وارد شدند واز گریه امام حسن و آن زن به گریه افتادند. آن زن از فرصت استفاده کرد از میان جمعیت رفت و مردم هم متفرق شدند ولی امام حسین (ع) تا موقعی که خود امام حسن (ع) شرح ندادند از برادر پرسش نکرد تا اینکه یک شب آن دو بزرگوار در محلی خوابیده بودند، ناگاه امام حسن از خواب بیدار شد و شروع به گریه کرد؛ امام حسین علیهالسلام، عرض کرد چه خواب دیدهای؟
فرمود: تا زندهام برای کسی نقل نکن، آنگاه فرمود: که در عالم رویا یوسف (ع)را دیدم و گریه کردم حضرت یوسف که در میان جمعیت بود رو به من کرد و گفت ای برادر که پدر و مادرم فدایت باد چرا گریه میکنی؟ گفتم یاد تو و همسر عزیز مصر و زلیخا و گرفتاریهایت و زندان رفتن و غم فراق پدرت یعقوب افتادم و تعجب کردم که این همه مشکلات را تحمل کردی به این علت اشک ریختم.
یوسف گفت: ای حسن بن علی (ع) آیا از داستان خود با زن بدوی در محل ابواء تعجب نمیکنی [۳۰].
برگزیده از کتاب تعالیم امام حسن مجتبی(ع)به زبان دعا و حدیث نوشته آقای حسن کافی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *