حوادث، وقایع، هجرت

جماعتی از وافدین بر معاویه زمان امام حسن

بسم الله الرحمن الرحیم
دیگری از وافدین بر معاویه از وی دختر حارث بن عبدالمطلب است و او پیری فرتوت بود چون بر معاویه درآمد گفت مرحبا بک یا خاله حال تو چگونه است «قالت بخیر یا امیرالمؤمنین لقد کفرت النعمه و اسات لابن عمک النصیحه و تسمیت بغیر اسمک و اخذت غیر حقک من غیر دین کان منک و لامن آبائک و لا سابقه فی الاسلام بعد ان کفرتم بالرسول فأتعس الله منکم الجدود و اصرع منکم الخدود و رد الحق الی اهله و لو کره المشرکون و کانت کلمتنا هی العلیا و کنا اهل البیت اعظم الناس فی هذا الدین بلاء و عن اهله غناء حتی قبض الله محمد صلی الله علیه و آله مشکورا سعیه مرفوعا منزلته شریفا مرضیا فوثبتم علینا بعده فاصبحتم تحتجون علی سائر العرب بقرابتکم منه و نحن اقرب الیه منکم و اولی بهذا الامر فکنا بمنزله بنی اسرائیل فی آل فرعون و کان علی بعد محمد صلی الله علیه و آله بمنزله هارون من موسی فغایتنا الجنه و غایتکم النار.
اروی گفت یا امیرالمؤمنین حال من بخیر است لکن تو کفران نعمت خداوند کردی و با پسر عم خود بد اندیشیدی و خود را به امیرالمؤمنین نام بردار کردی و حال آنکه نام تو نبود و ترک دین گفتی و حق دیگری را ماخوذ داشتی حقی را که نه از تو بود و نه از پدران تو و نه سابقه در اسلام داشتید از پس آنکه کافر شدید
[صفحه ۳]
با رسول خدا پس خداوند هلاک کند بخت های شما را و زشت و زبون کند روهای شما را و باز دهد حق را بمن له الحق اگر چند مشرکین مکروه دارند
هان ای معاویه! ما اهلبیت کلمه عُلیائیم و بزرگترین مردم هستیم در این دین در مقام امتحان و بی نیازی تا گاهی که خداوند محمد صلی الله علیه و آله را مقبوض داشت در حالتی که سعی او مشکور و منزلت او بلند و شریف و مرضی بود از پس او شما بر ما بیرون شدید و با عرب به خویشاوندی رسول خدا احتجاج کردید و بدین حجت خلافت را به دست گرفتید و حال آنکه ما با پیغمبر نزدیکتر بودیم و بدین امر اولی بودیم اینک در میان شما چنانیم که آل اسرائیل در میان آل فرعون و حال آنکه علی (ع) مر پیغمبر صلی الله علیه و آله را چنانست که هارون مر موسی را لاجرم عاقبه الامر بهره‌ی ما بهشت است و نصیبه شما دوزخ.
چون اروی این سخنان جان گزای را بدینجا آورد
«فقال لها عمرو بن العاص کفی ایتها العجوز الضاله و اقصری عن قولک مع ذهاب عقلک فلا تجوز شهادتک وحدک» عمرو بن العاص گفت بس کن ای عجوز گمراه شده و قطع کن سخن خود را شهادت یک تن را چه وقعست با رفتن هوش و خرد
«فقالت له و انت یا ابن الباغیه تتکلم و امک کانت اشهر بغی بمکه و ارخصها اجره و ادعاک خمسه نفر کلهم یزعم انک ابنه فسئلت امک عن ذلک فقالت کلهم اتانی فانظروا اشبههم به فالحقوه به فغلب علیک شبه العاص بن وائل فالحق به».
گفت ای پسر زانیه تو سخن میکنی و حال آنکه مادرت در مکه مشهورترین زنهای زانیه بود و از همه زناکاران ارزانتر بها گرفت همانا بعد از ولادت تو پنج تن حاضر شدند و هر یک ترا پسر خویش دانستند و در پایان امر این حکومت را به مادرت نابغه تفویض کردند گفت آن پنج تن در طهر واحد بمن درآمدند اکنون نگران شوید تا با کدام یک شبیه‌تر است تا پسر او باشد گفتند بعاص بن وائل، پس تو را پسر عاص خواندند.
مکشوف باد که ما در کتاب امیرالمؤمنین (ع) شرح نسب و نژاد عمرو بن العاص را نگاشتیم و موافق آن روایات نه پدر بر سر عمرو خصومت داشتند.
[صفحه ۴]
بالجمله چون اروی از پاسخ عمرو بن العاص بپرداخت مروان بن الحکم به سخن آمد و گفت ای عجوز لب فرو بند و چندین هرزه ملای و ژاژ مخای
«فقالت و انت ایضا یا ابن الزرقاء تتکلم فوالله لانت ببشیر عبدالحارث ابن کلده اشبه من الحکم بن ابی العاص و انک تشبههه فی زرقه بصره و حمره شعره مع قصر قامته و ظاهر دمامته و صغرها مته و لقد رایت الحکم سبط الشعر ظاهر الادمه مدید القامه و ما بینکما قرابه الا کقرابه الفرس المضمر من الاتان المقرف فاسئل امک عما أخبرتک».
پس اروی روی با مروان کرد و گفت ای پسر زرقا تو نیز سخن می کنی سوگند با خدای تو شبیه‌تری با بشیر بنده حارث بن کلده و با حکم بن ابی العاص همانند نیستی چه چشم تو ازرق است و موی تو سرخ است و قامت تو پست است و روی تو زشت است و صندوق سر تو کوچک است و من حکم را دیده‌ام موی او فروهشته است و چهره‌ی او گندم گونست و قامت او بلند است نزدیکی میان این دو کس مانند قرابت اسب رونده است با حمار بدنژاد از مادرت پرسش کن تا تو را آگهی دهد.
آنگاه روی با معاویه کرد و گفت سوگند با خدای جرأت و جسارت این جماعت جز از تو نیست و تو آن کسی که مادرت هند روز جنگ احد در حق حمزه این اشعار را انشاد کرد:
نحن جزیناکم بیوم بدر
و الحرب بعد الحرب ذات سعر
ما کان عن عتبه لی من صبر
و لا اخی و عمه و بکر
سکنت وحشی غلیل صدری
فشکر وحشی علی دهری
حتی ترم اعظمی فی قبری
و دختر عم من بدین ارجوزه او را پاسخ داد:
خزیت فی بدر و غیر بدر
یا بنت جبار عظیم الکفر
صبحک الله قبیل الفجر
بالهاشمیین الطوال الغر
[صفحه ۵]
حمزه لیثی و علی صقری
اذرام شیب و أبوک فهر
فخضبا منه ضواحی النحر
اعطیت وحشیا ضمیر الصدر
هتکت وحشی حجاب السر
ما للبغایا بعدها من فخر
همانا من بنده این دو ارجوزه را در کتاب رسول خدا در ذیل قصه‌ی احد رقم کردم چون اروی در احتجاج خود با معاویه یاد کرده بود از تکرار نگارش آن مضایقت ننمودم تا قصه اروی ابتر نماند. بالجمله بعد از این گیر و دار معاویه گفت «عفی الله عما سلف» ای خاله من معفو داشتم از آنچه گذشت اکنون حاجت خویش را بگوی گفت مرا با تو حاجت نیست و آهنگ مراجعت نمود معاویه با عمرو بن العاص و مروان بن الحکم از در کراهت نگران شد و گفت سوگند با خدای او را به نزد من دعوت نکرده است جز شما و این کلمات را نشنیدم مگر از شما و به روایتی دیگر باره معاویه با اروی گفت حاجت خود را بخواه این وقت سه کرت هر کرتی دو هزار دینار خواست گفت چه می کنی با دو هزار دینار نخستین گفت چشمه در ارض خواره ابتیاع میکنم برای فقرای بنی الحارث بن عبدالمطلب، گفت با دو هزار ثانی چه میکنی گفت از برای فقرای بنی حارث زن میگیرم گفت دو هزار دینار سیم را چه خواهی کرد گفت تقدیم زیارت بیت الله و اصلاح شدت زمان خواهم نمود، گفت فرمان کردم تا تسلیم کنند سوگند با خدای اگر علی (ع) بود یک دینار از این جمله با تو عطا نمی کرد اروی چون این سخن بشنید به های‌های بگریست و گفت خداوند دهانت را بشکند نام علی (ع) را به زشتی یاد میکنی و این اشعار را قرائت کرد:
الا یا عین ویحک أسعدینا
الا فابکی أمیر المؤمنینا
علیا خیر من رکب المطایا
و فارسها و من رکب السفینا
و من لبس النعال و من حذاها
و من قرء المثانی و المئینا
[صفحه ۶]
اذا استقبلت وجه ابی حسین
رأیت البدر زاغ الناظرینا
الا أبلغ معاویه بن حرب
فلا قرت عیون الشامتینا
أفی شهر الصیام فجعتمونا
بخیر الناس طرا أجمعینا
لقد علمت قریش حیث کانت
بأنک خیرها حسبا و دینا
معاویه گفت علی (ع) چنان است که تو گفتی بلکه از این فاضلتر است و بفرمود تا آن زر که خواسته بود تسلیم دادند و اروی مراجعت نمود.
دیگر از وافدین معاویه دلوانیه است و آن چنانست که یک روز که معاویه بار عام در داده بود و مردمان گروه گروه به ایوان مظالم او حاضر می شدند ناگاه زنی با دو تن از کنیزکان خود درآمد و لثام از چهره به یک سوی کشید، گونه نمودار شد که گفتی آب مروارید با مذاب یاقوت احمر خورده است و معاویه را مخاطب داشت «ثم قالت یا معاویه الحمدلله الذی خلق الانسان و جعل فیه البیان و دل به علی النعم و اجری به القلم فیما أبرم و حتم و ذرأ و برأ و حکم قضی صرف الکلام باللغات المختلفه علی المعانی المتفرقه و الفها بالتقدیم و التأخیر و الاشباه و النظیر و المؤالفه و الشرید فأدته القلوب الی الالسن و أدته الالسن الی الآذان و أدته الآذان الی القلوب فتلقته القلوب بالافهام و استدل به علی العلم و عبد به الرب تبارک و تعالی و عرفت به الاقدار و تمت به النعم».
گفت سپاس خداوند را که انسان را بیافرید و نیروی بیان داد و آنرا دلیل شکر نعم داشت و به دستیاری آن به دست قلم در آنچه استوار فرمود و حکم کرد و قضا راند بنگاشت و بیاراست کلام را به لغات مختلفه و معانی متفرقه و تألیف کرد در میان کلمات به صنعت تقدیم و تأخیر و اشباه و نظیر پس دلها اندیشیده خویش را به سوی زبانها روان داشتند و زبانها بگوش نیوشا القا نمودند و قلوب بقوت افهام تلقی فرمودند و حجتی ساخت آنرا برای استدراک علم در پرستش خداوند جل جلاله و
[صفحه ۷]
پدید آمد بدان مقدارها و بکمال رسید نعمتها.
آنگاه گفت «و کان من قضاء الله و قدره ان قربت زیادا و جعلت له فی آل ابی سفیان نسبا و ولیته أحکام المسلمین فسفک الدماء بغیر حلها و هتک الحریم بغیر حق و لا مراقبه لله عزوجل خؤن ظلوم کافر غشوم یتخیر من المعاصی أعظمها و من الجرائم ابهتها لا یری لله عزوجل وقارا و لا یظن أن لا الیه معادا و لا یحذر له نارا و لا یرجو وعدا و لا یخاف وعیدا و غدا یعرض عمله فی صحیفتک و توقف علی ما اجترم بین یدی ربک و لک بمحمد صلی الله علیه و آله اسوه و بینک و بینه صهر»
گفت ای معاویه قضا و قدر بر آن رفته بود که تو زیاد بن ابیه را در شمار آل ابوسفیان آری و برادر خویش خوانی آنگاهش بر مسلمانان حکومت دهی تا خون مردم را بناحق بریزد و پرده‌ی حرمت مسلمین را چاک زند و نگران خداوند نشود مردی خائن و ظالم و کافر و ستمکار است اختیار میکند از معاصی بزرگترش را و از جرایم مکروه‌تر را عظمت خدای را نگران نمیشود و بازگشت خود را به سوی خدا گمان نمیکند از آتش دوزخ نمیترسد و از بیم و امید نمیپرسد فردای قیامت اعمال او را در صحیفه تو بنگارند و تو را در موقف پرسش باز دارند، هان ای معاویه هوش بازآور و اقتفا به رسول خدای می کن نه آخر در میان تو و او نسبت مصاهرتی است و از این مصاهرت ام حبیبه خواهر معاویه را مینمود که در حباله نکاح رسول خدای بود چنانکه در کتاب رسول خدای یاد کردیم.

چون سخن بدینجا آورد دیگر باره آغاز سخن کرد
«قالت فلا الماضین من أئمه الهدی اتبعت و لا طریقهم سلکت حملت عبد ثقیف علی رقاب امه الاسلام یدبر امورها و یسفک دمائها فماذا تقول لربک یا معاویه و قد مضی من عمرک اکثره و بقی وزره و ذهب خیره و بقی شره انی امراه من بنی ذکوان وثب زیاد المدعی الی ابی سفیان علی ضیعتی و تراثی عن آبائی و اجدادی فحال بینی و بینها و غصبها و قتل من رجالی من بنی ذکوان من نازعه فیها فان أنصفت و عدلت و الا و کلتک و زیادا الی الله فهو حکم عدل و لن تبطل ظلامتی عنده و هو المنتصف لی منکما» گفت
[صفحه ۸]
ای معاویه متابعت ائمه هدی نکردی و بر طریق ایشان نرفتی یک بنده ثقفی را بر گردن مسلمانان سوار کردی تا امور ایشان را پریشان ساخت و خون ایشان را بریخت فردا خدای را پاسخ چه گوئی؟ همانا از عمر تو فراوان رفته و اندک به جای مانده خیرش منقضی گشت و شرش بادید آمد اینک من یک زنی از قبیله بنی ذکوانم زیاد که خود را پسر ابوسفیان شمرده بر من تاختن کرد میراثی که از آبا و اجداد داشتم برگرفت هر کس از بنی ذکوان را که خواست شر او را از من بگرداند با تیغ بگذرانید هان ای معاویه داد من بده و کار بعدل میکن و الا کار تو را و زیاد را به خداوند میگذارم که اوست حاکم عادل و منصف بحق و این ظلم و ستمی که بر من آمده مکافات می فرماید.
معاویه از دیدار او مبهوت گشت و از گفتار او در عجب رفت و گفت چه افتاده است زیاد را در تقدیم چنین کارها خداوند لعن کند زیاد را که جز از مثالب و معایب او سخنی گوشزد من نمیشود و فرمان کرد که با دلوانیه کار به انصاف کند و اموال و اثقال او را باز دهد و الا او را از عمل باز کنند و باز خوانند و دلوانیه را به عطا شاد ساخت و باز کوفه فرستاد.
و دیگر از وافدین معاویه ام البراء دختر صفوان است و او حاضر درگاه معاویه شد و رخصت بار حاصل کرده در آمد و سلام داد و بنشست معاویه گفت ای دختر صفوان حال تو چگونه است
«قالت کسلت بعد نشاط و ضعفت بعد جلد»
گفت قرین سئآمت و کسالت شدم بعد از بشاشت و شادمانی، و سستی و کندی گرفتم بعد از نیرومندی معاویه گفت ای دختر صفوان چه بسیار دور است حال امروز تو با یوم صفین که این اشعار را انشاد همی کردی:
یا زید دونک صارما ذارونق
عضب المهزه لیس بالخوار
اسرج جوادک مسرعا و مشمرا
للحرب غیر معود لفرار
اجب الامام و دب تحت لوائه
و الق العدو بصارم بتار
یا لیتنی اصبحت لست قعیده
فاذب عنه عساکر الفجار
[صفحه ۹]
«قالت قد کان ذلک و مثلک من عفی و الله تعالی یقول عفا الله عما سلف و من عاد فینتقم الله منه»
گفت چنین است لکن مانند تو کس واجب میکند که مرا معفو دارد از آنچه گذشته است چنانکه خداوند خیانت گذشته را معفو داشت و فرمود آن کس که عود کند انتقام خواهد یافت معاویه گفت هیهات اگر آن روز دیگر باره فراز آید تو عود کنی و بدان سخنها آغاز نمائی گفت چنین است که تو گوئی لکن سوگند با خدای که من بر حجت خود استوارم و بر طریق پروردگار خود میروم.
معاویه گفت: من حرمت تو را ضایع نگذارم و به مکافات تو نپردازم اکنون بگوی گاهی که علی (ع) مقتول گشت در مرثیه او چه گفتی فراموش کرده‌ام یک تن از اهل مجلس گفت سوگند با خداوند عز اسمه چنین گفت:
یا للرجال لعظم هول مصیبه
فدحت فلیس مصابها بالحائل
الشمس کاسفه لفقد امامنا
خیر الخلائف و الامام العادل
خلف النبی لقد هددت قوانا
و الحق اصبح خاضعا للباطل
معاویه گفت خداوند تو را بکشد سخنی باقی نگذاشتی که دیگری بگوید اکنون حاجت خود را بگوی
«قالت اما الآن فلا و قامت فعثرت فقالت تعس شانی‌ء علی»
گفت امروز که بیان حاجت نخواهم کرد و برخاست که بیرون شود لغزشی کرد و بروی درافتاد پس گفت دشمن علی (ع) بروی درافتد و هلاک باد و برفت.
روز دیگر معاویه کس به نزدیک او فرستاد و عطای گران روان داشت «و قال اذا ضیعت الحلم فمن یحفظه»
یعنی من اگر حلم و بردباری را ضایع بگذارم کیست که محفوظ بدارد.
و دیگر از وافدین معاویه سوده بنت عماره بن الاسد است محمد دیاب الاقلیدی در کتاب اعلام الناس مینگارد که سوده دختر عماره به درگاه معاویه آمد و رخصت طلبید تا ادراک مجلس معاویه کند پس حاجب مسئلت او را به عرض رسانید و معاویه او را بار داد تا حاضر مجلس شود چون درآمد او را مخاطب داشت و گفت هان ای سوده تو آن کس نیستی که قائل این اشعاری:
[صفحه ۱]
شمر کفعل ابیک یابن عماره
یوم الطعان و ملتقی الاقران
و انصر علیا و الحسین و رهطه
و اقعد لهند و ابنها بهوان
ان الامام اخا النبی محمد
علم الهدی و مناره الایمان
و قد الجیوش و سر امام لوائه
وارم بابیض صارم و سنان
«قالت بلی یا معاویه و ما مثلی من رغب عن الحق و اعتذر»
گفت ای معاویه من این شعرها گفته‌ام مانند من کس از حق به یک سوی نشود و از پس آن به معذرت لب نگشاید
گفت تو را چه بر این داشت
گفت حب امیرالمؤمنین علی (ع) و متابعت حق، معاویه گفت سوگند با خدای هیچ اثری و علامتی از علی (ع) در تو معاینه نمی کنم. سوده گفت ای معاویه ترا با خدای قسم میدهم که از گذشته سخن مکن، گفت هیهات تو انباز برادرت نیستی و ادراک مقام او نتوانی کرد مرا سب همی نمود با اینکه او را دیدار نکردم.
«قالت صدقت یا معاویه لم یکن أخی ذمیم المقام و لا خبا و هو و الله کقول الخنساء»:
و ان صخرا لتأتم الهداه به
کانه علم فی راسه نار
گفت ای معاویه سخن بصدق کردی لکن برادر من مردی نکوهیده آثار و ناستوده کردار نبود بلکه مفاد شعر خنسا است که در حق برادر من گفت اکنون مسئلت من از تو آنست که از آنچه طلب عفو میکنم عفو فرمائی معاویه گفت چنان کردم که تو خواستی اکنون حاجت خویش را بگوی، گفت ای معاویه تو امروز مکانت سلطنت به دست کردی و اصلاح امور مردم را بر ذمت نهادی هیچ نمی اندیشی که فردای قیامت خداوند از تو پرسش خواهد فرمود از امر ما و از آنچه از حق ما بر تو واجب داشته.
آنگاه آغاز شکایت نمود
«و قالت و لا تزال تقدم علینا من یغرک و یبطش بسلطانک و یحصدنا حصد السنبل و یدوسنا دوس العصف و یسومنا الخسف و یسلبنا الخیل هذا ابن ارطاه قدم علینا قتل رجالی و أخذ مالی و لولا الطاعه لکان فینا عز
[صفحه ۱۱]
و منعه فاما عزلته فشکرناک و اما اقررته فعزفناک»
گفت بر ما بتاخت و دست یافت آن کس که تو را بفریفت و بقوت سلطنت تو ما را بدروید چنانکه سنبله را دروند و محو و مقطوع ساخت ما را چنانکه گیاه را مقطوع سازند و ما را به هلاکت داد و مال ما را به غارت برد اینک بسر بن ارطاه است بر ما درآمد و مردان ما را بکشت و اموال ما را مأخوذ داشت اگر نه بر طریق طاعت تو خواستیم رفت چندان بیچاره نبودیم و از دفع و منع او عاجز نماندیم اکنون اگر او را از عمل بازکردی بشکرانه تو خواهیم پرداخت وگرنه تو را نیک خواهیم شناخت!
معاویه گفت هان ای سوده مرا با کلمات خود بیم میدهی و ابلاغ تهدید و تهویل می کنی واجب میکند که ترا بر شتری شموس بر نشانم و مانند اسیران به سوی پسر ارطاه فرستم تا حکم خویش را بر تو نفاذ دهد
سوده لختی خاموش شد پس بگریست و این شعر بخواند:
صلی الا له علی روح تضمنه
قبر فاصبح فیه الحق مدفونا
قد حالف الحق لا یبغی به بدلا
فصار بالحق و الایمان مقرونا
معاویه گفت این کیست؟ گفت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) گفت از برای چه؟ گفت از برای آنکه مردی را به حکومت ما بگماشت و در میان ما و حاکم مناقشتی رفت پس به نزدیک علی (ع) شتافتم وقتی بار یافتم که او نماز میگذاشت پس از نماز با تمام رأفت و رحمت فرمود آیا ترا حاجتی است صورت حال را به عرض رسانیدم آن حضرت بگریست «ثم قال اللهم اشهد علی و علیهم أنی لم اولهم و[لم]آمرهم بظلم خلقک و لا بترک حقک» عرض کرد ای پروردگار من تو شاهد باش بر من و بر این جماعت، من ایشان را در حکومت و امارت نفرمودم که بندگان ترا ستم کنند و حق تو را دست باز دارند آنگاه از جیب خویش پوست پاره‌ی برآورد و بر آن نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم قد جائتکم بینه من ربکم فأوفوا
[صفحه ۱۲]
الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس أشیائهم و لا تعثوا فی الأرض مفسدین، بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین، و ما أنا علیکم بحفیظ، اذا قرأت کتابی هذا فاحتفظ بما فی یدک حتی یقدم علیک من یقبضه منک و السلام.
درین منشور مبارک آیه مبارکه را لختی از سوره‌ی اعراف و لختی از سوره هود تضمین فرموده که خداوند می فرماید شما را از پروردگار شما بینه و حجتی به دست شد پس در پیمانه و ترازو کار بعدل و اقتصاد کنید و اشیاء مردم را کم مکنید و در زمین خدا تباهی و فساد مخواهید آنچه خداوند از برای شما گذاشته است بهتر است از برای شما اگر مؤمنانید و من شما را نگهبان نیستم در این امر که به دست گرفته‌اید چون أمیرالمؤمنین از فقرات کتاب خدای بپرداخت عامل خویش را رقم کرد که چون از قراءت مکتوب من فراغت جستی آنچه در دست داری محفوظ بدار تا آن کس را که فرموده‌ام بر تو درآید و جمله را از تو مأخوذ دارد والسلام.
سوده گفت ای معاویه من این منشور را بگرفتم و بشتافتم و به نزد عامل آن حضرت بردم و او را سپردم در زمان کار چنان کرد که فرمان یافت معاویه چون این قصه بشنید بفرمود تا مکتوب کنند که با سوده بر طریق انصاف روند و اموال او را به او تسلیم دهند.
سوده گفت این حکم خاص از بهر من رفت یا قوم مرا نیز شاملست؟
گفت: بلکه خاص تست
«قالت هی والله اذا الفحشاء و اللوم اما عدلا شاملا و الا انا کسائر قومی»
سوده گفت این کاریست زشت و زبون یا قوم مرا با من انباز دار یا مرا بحال ایشان گذار، معاویه گفت رقم کنید که قوم او را نیز با او توأم دارند و اموال همگان را مسترد سازند.
و دیگر از وافدین معاویه به روایت محمد دیاب اقلیدی میسون بنت بجدل است و او را معاویه فرمان کرد تا از منزل و مربعش با حشمتی و حرمتی که لایق او بود
[صفحه ۱۳]
کوچ داده به نزدیک معاویه آوردند میسون از آنگاه که از سرای خود بر نشست تا این وقت که بر معاویه پیوست همه وقت از خانه خود یاد میکرد و افسوس میخورد و از اقامت در شام قرین احزان و آلام بود، یک روز معاویه گوش فرا داشت و میسون این اشعار را انشاد کرد:
لبیت تخفق الاریاح فیه
أحب الی من قصر منیف
و أکل کسیره من قعر بیتی
أحب الی من أکل الرغیف
و اصوات الریاح بکل فج
أحب الی من نقر الدفوف
و لبس عباءه و تقر عینی
أحب الی من لبس الشفوف
و کلب ینبح الأضیاف حولی
أحب الی من هر الوف
و بکر یتبع الاظعان صعب
أحب الی من بغل زفوف
و خرق من بنی عمی ضعیف
أحب الی من علج عنیف
چون معاویه این اشعار را بشنید «قال ما رضیت ابنه بجدل حتی جعلتنی علجا عنیفا» گفت دختر بجدل راضی نشد تا گاهی که مرا علج عنیف لقب کرد.
و دیگر از وافدین معاویه سعدی است و هم از کتاب اعلام الناس نگاشته می آید و این قصه چنانست که:
یک روز معاویه در منظری رفیع نشیمن ساخته بود و از چهار سوی ابواب آن کاخ را گشاده میداشت، باشد که نسیمی جنبش کند و سورت و حرارت هوا را بشکند، در این وقت که فضای جو از تنور تافته خبر می داد ناگاه معاویه به جانب دشت نظر افکند و مردی را نگریست که در گرمگاه روز از راهی دیر باز طی مسافت میکند و بر آن زمینهای تفسیده با پای برهنه از پای افزار زمین مینوردد، معاویه را کردار او به شگفت آورد پس روی به اهل مجلس کرد و گفت آیا خداوند بدبخت‌تر از این مرد آفریده باشد که در چنین وقت و چنین ساعت ناچار است از طی مسافت و قطع طریق؟ گفتند تواند بود که به نزد أمیرالمؤمنین می آید.
معاویه گفت سوگند با خدای اگر این مرد مرا می جوید و قصد من دارد
[صفحه ۱۴]
بزرگتر چیزی که بخواهد به او عطا کنم و با هر کس از در مخاصمت باشد از نصرتش خویشتن داری نفرمایم و حاجب را بفرمود که بر باب ایستاده باش اگر این اعرابی فراز آید و مرا طلب کند بی مانعی و حاجزی به نزد منش حاضر کن حاجب زمانی ببود تا او برسید، گفت کرا خواهی؟ گفت أمیرالمؤمنین را، لاجرم او را به نزد معاویه آورد، اعرابی سلام داد و جواب شنید، معاویه گفت کیستی و از کدام قبیله؟ گفت از بنی تمیم، معاویه گفت ترا چه افتاد که در چنین وقت به نزدیک من بایدت آمد؟ گفت به نزد تو میآیم با دلی پرشکوی و با تو پناهنده‌ام با تمام رجا، فرمود از که شکایت آورده‌ی گفت از عامل تو مروان بن الحکم و این شعر قراءت کرد:
معاوی یا ذاالجود و الحلم و البذل
و یا ذاالندی و العلم و الرشد و النبل
أتیتک لما ضاق فی الارض مذهبی
فیاغوث لا تقطع رجائی من العدل
و جد لی بانصاف من الجائر الذی
ابتلانی بشی‌ء کان ایسره قتلی
سبانی سعدی و انبری لخصومتی
و جار و لم یعدل و أغضبنی أهلی
و هم بقتلی غیر أن منیتی
تأنت و لم استکمل الرزق من اجلی
سخنان او در مسامع معاویه چنان آمد که گفتی زبانش از کانون آتش زبانه میزد گفت مهلا یا اخ العرب قصه خویش را بگوی و مرا مکشوف دار تا چه ستم دیده‌ی گفت یا أمیرالمؤمنین مرا در سرای زنی بود که او را سخت دوست میداشتم چشم من به دیدار او روشن و خاطر من بخیال او گلشن بود و مرا ماده شتری خرد بود که کار معاش بدان راست میکردم، ناگاه روزگار سختی آورد کار قحط و غلا بالا گرفت صاحب خف و حافر ناچیز گشت و از چهارپایان نشانی نماند من که از نخست قلیل البضاعه و عدیم الاستطاعه بودم این هنگام چه توانستم کرد، دوست دشمن شد، موالف مخالف گشت، پرده از کار من بر افتاد و پدر زن آگهی یافت، ناگاه به سرای من در رفت و دختر خویش را مأخوذ داشته با خود ببرد و مرا طرد کرد و منع فرمود و ناهموار گفت.
صبر من در فراق او اندک گشت و حب من افزون شد ناچار به نزد عامل تو
[صفحه ۱۵]
مروان بن الحکم رفتم و قصه خویش گفتم، باشد که مرا نصرت کند، مروان فرمان کرد تا پدرزن مرا حاضر کردند و او را گفت چرا دختر خود را که در حباله نکاح این أعرابی است برخلاف سنت و شریعت باز گرفتی گفت من هرگز این أعرابی را ندیده‌ام و نمی شناسم و دختر من هرگز در سرای او نبوده و همبستر نشده گفتم ایها الامیر دختر این مرد سعدی زوجه و ضجیع منست بفرمای تا او را حاضر کنند و از وی پرسش کن تا چه گوید، مروان کس در طلب سعدی فرستاد در زمان برفتند و او را درآوردند چون چشم مروان بر سعدی افتاد و آن لمعان دیدار و طراوت رخسار را بدید خاطرش بشیفت و دلش به سوی او رفت، در زمان به خصمی من میان بست و از در خشم به سوی من نگریست و بی پرسش فرمان کرد تا مرا به زندانخانه بردند و بزدند و بازداشتند، آنگاه روی با پدر زن کرد و گفت اگر این دختر را به شرط زناشوئی بمن سپاری تو را به کابین او هزار دینار و ده هزار درهم عطا کنم و شر این أعرابی را بگردانم گفت فرمان تراست پس مرا حاضر ساخت و چون شیر غضبناک شَزرا به جانب من نگریست
«فقال طلق سعدی فقلت لا»
گفت سعدی را طلاق بگوی
گفتم نگویم
این وقت جماعتی از عوانان خویش را بر من گماشت تا به گزند عقابین مرا عقاب کردند و به گونه گونه رنج و شکنج عذاب نمودند تا گاهی که طاقت برفت و سعدی را طلاق گفتم همچنان مرا در زندانخانه بداشت تا مدت عدت بپای رفت این وقت سعدی را به حباله نکاح خویش درآورد و مرا رها ساخت و من راجیا ملتجیا متسجیرا به نزد تو آمدم و این کلمات قرائت کرد:
فی القلب منی عار
للنار فیه استعار
و الجسم من بسهم
فیه الطبیب یحار
و فی فؤادی جمر
و الجمر فیه شرار
و العین تهطل دمعا
فدمعها مدرار
و لیس الا بربی
و بالامیر انتصار
این کلمات را بگفت و سخت بلرزید و بانگ اصطکاک از استخوانهای چانه او
[صفحه ۱۶]
برآمد و به پشت افتاد و از خویش برفت و مانند مار پیچشی داشت.
معاویه چون کلمات او را بشنید و حال او را بدید گفت مروان در حدود دین متعدی گشته است و ستم کرده است و در حرم مسلمانان جرأت نموده است گفت ای اعرابی حدیثی از برای من آوردی که هرگز مانند آن نشنیده‌ام آنگاه قلم و قرطاس خواست و به مروان بن الحکم نگاشت.
«اما بعد انه قد بلغنی انک تعدیت علی رعیتک فی حدود الدین و ینبغی لمن کان والیا ان یکف بصره عن شهواته و یزجر نفسه عن لذاته»
یعنی بمن رسید که تو با رعیت خود ستم کردی و در حدود دین تعدی نمودی و سزاوار است از برای کسی که والی مملکتی گشت نگاه بدارد چشم خود را از خواهش های نفسانی و دفع دهد نفس خود را از لذتهای شیطانی و این اشعار را در پای نامه نگار دارد:
و لیت امرا عظیما لست تدرکه
فاستغفر الله من فعل امرء زان
و قد اتانا الفتی المسکین منتحبا
یشکو الینا ببث ثم احزان
اعطی الاله یمینا لا اکفرها
نعم و ابرء من دینی و ایمانی
ان انت خالفتنی فیما کتبت به
لا جعلنک لحما بین عقبان
طلق سعاد و عجلها مجهزه
مع الکمیت و مع نصر بن ذئبان
چون نامه بپای رفت خاتم برنهاد و طومار کرد و نصر بن ذئبان و کمیت را که به دیانت و امانت نامبردار بودند طلب کرد و فرمود این مکتوب را مأخوذ میدارید و با قدم عجل و شتاب طریق مدینه می سپارید و مروان بن الحکم را میدهید لاجرم ایشان بسرعت صبا و سحاب تا به مدینه بتاختند و منشور معاویه را بمروان آوردند چون مروان خاتم از منشور برگرفت و بر آنچه محرر بود مشرف و مطلع گشت سخت بگریست و به نزد سعاد آمده صورت حال را مکشوف داشت و او را وداع بازپسین گفت آنگاه به نزدیک نصر بن ذئبان و کمیت آمد و در محضر ایشان سعاد را مطلقه ساخت و او را بسیج سفر و زاد و راحله راه ساخت کرده و بصحبت ایشان
[صفحه ۱۷]
روان داشت و نامه به معاویه نگاشت و این اشعار را تمیمه ساخت.
لا تعجلن أمیرالمؤمنین فقد
اوفی بنذرک فی سر و اعلان
و ما اتیت حراما حین اعجبنی
فکیف ادعی باسم الخائن الزانی
اعذر فانک لو ابصرتها لجرت
فیک الامانی علی تمثال انسان
فسوف تاتیک شمس لیس یدرکها
عند الخلیقه من انس و لا جان
پس کمیت و نصر بن ذئبان سعاد را برنشاندند و بتعجیل و تقریب سهل و حزن زمین را در نوشته وارد دمشق شدند و سعدی را در منزلی لایق فرود آورده خود به نزد معاویه آمدند و مکتوب مروان را تسلیم دادند معاویه چون در نامه نگریست گفت مروان شرط فرمان برداری مرعی داشته و در محاسن سعدی فراوان نگاشته و فرمان کرد تا سعدی را درآوردند.
چشمش بر ماهپاره‌ی افتاد که ستاره از شعاع جبینش بیچاره شود و آفتاب از غیرت جمالش گریبان پاره کند او را مخاطب داشت و از رنج راه و زحمت سفر پرسش فرمود سعدی آغاز سخن نمود گفتی که با لب و دندانی چون لعل مروارید پروین همی پراکند، معاویه را آن طراوت دیدار و حلاوت گفتار بعجب آورد اعرابی را حاضر کرد و گفت هیچ رضا میدهی که سه تن کنیزک عذرا که با ماه و آفتاب همانند باشند و هر یک را هزار دینار زرسرخ دهم و تو را عطا کنم و هر سال از بیت المال قسمتی در وجه تو مقرر دارم که تو را مستغنی دارد تا در ازای آن از سعدی دست باز داری؟ اعرابی چون این سخن بشنید چنان صیحه‌ی بزد که معاویه گمان کرد که جان سپرد گفت ای اعرابی چه افتاد تو را گفت من از جور عامل تو به نزد تو استغاثت آوردم اکنون از ستم تو کجا شکایت برم و این شعر بخواند.
لا تجعلنی فداک الله من ملک
کالمستجیر من الرمضاء بالنار
اردد سعاد علی حیران مکتئب
یمسی و یصبح فی هم و تذکار
اطلق وثاقی و لا تبخل علی بها
فان فعلت فانی غیر کفار
آنگاه گفت یا أمیرالمؤمنین سوگند با خدای اگر خلافت با من گذاری که
[صفحه ۱۸]
از سعدی دست باز دارم نپذیرم و این شعر قراءت کرد:
ابی القلب الاحب سعدی و بغضت
علی نساء ما لهن ذنوب
معاویه گفت هان ای اعرابی تو خود اقرار داری که او را طلاق گفتی و مروان نیز مقر و معترف است که او را مطلقه ساخت اکنون من او را مختار میفرمایم تا هر که را بخواهد شوی گیرد اعرابی گفت روا باشد معاویه روی با سعدی کرد و گفت کرا میخواهی آیا امیرالمؤمنین را می پذیری با آن عز و شرف که او راست و آن حشمت و سلطنت و دور و قصور که خاص او است و آن اموال و اثقال و ضیاع و عقار که مینگری یا مروان را با آن جور و اعتساف و ظلم و ستم که نظاره کردی یا اعرابی را با آن جوع و فقر و استیصال و ابتذال که خود دانائی سعدی این شعر انشاد کرد:
هذا و ان کان فی جوع و اضرار
اعز عندی من قومی و من جاری
و صاحب التاج او مروان عامله
و کل ذی درهم عندی و دینار
«ثم قالت و الله یا أمیرالمؤمنین ما انا بخاذلته لحادثه الزمان و لا لغدرات الایام و ان له صحبه قدیمه لا تنسی و محبه لا تبلی و انا احق من صبر معه فی الضراء کما تنعمت معه فی السراء.
گفت یا أمیرالمؤمنین سوگند با خدای من او را از برای حوادث روزگار و همواری لیل و نهار دست بازنداشتم و مخذول نخواستم همانا مرا با او سابقه مصاحبت است که فراموش نمیشود و محبتی است که مندرس و مبتذل نمیگردد واجب میکند که من با او باشم و با زحمت او شکیبائی کنم چنانکه با نعمت او تن آسائی کردم معاویه شگفتی گرفت از عقل و دانش او و حسن وفا و مودت او و بفرمود ده هزار درهم با سعدی دادند و ده هزار درهم اعرابی را عطا کردند و سعدی را به اعرابی سپرده و ایشان را رخصت انصراف داد.
همانا در افتتاح قصه وافدین معاویه مکشوف داشتیم که در شرح حال ایشان رعایت سال و تاریخ وقت نخواهیم کرد تا سلسله این جماعت گسسته نشود اکنون
[صفحه ۱۹]
که از کتاب وافدین بپرداختیم بر طریق خویش میرویم و نزول هر حادثه را در تاریخی که واقع شده می نگاریم.
اشعث بن قیس کندی در سال چهل و یکم هجری عرضه هلاک و دمار گشت و ما قصه‌های آنرا از آن روز که مسلمانی گرفت تا آنگاه که امیرالمؤمنین (ع) شهید شد در کتاب رسول خدا و کتاب خلفا و کتاب أمیرالمؤمنین رقم کردیم اگر چه اشعث همواره در رکاب أمیرالمؤمنین بود لکن بر طریق نفاق میرفت و با آن حضرت از در خصومت بود بعد از شهادت أمیرالمؤمنین مریض و خامل الذکر شد و افزون از چهل روز نزیست در اول ذیقعده الحرام وداع جهان گفت و این وقت شصت و سه ساله بود امام حسن (ع) بر او نماز گذاشت و نتوان گفت که امام چگونه بر منافق نماز می گذارد مصلحت وقت را خود نیکو دانند چنانکه رسول خدا بر رئیس المنافقین عبدالله ابن ابی نماز گذاشت و عمر بن الخطاب اعتراض کرد و پاسخ گرفت.
و نام اشعث معدی کرب است
هو معدی کرب بن قیس بن معدی کرب بن معاویه بن جبله بن عدی بن ربیعه بن معاویه بن ثور الکندی
و کنیت او ابو معاویه است و ملقب شد به اشعث از بهر آنکه اشعث الراس بود و او اول کس است که سوار شد و مردم را پیاده در رکاب برد بالجمله به نزد من بنده وفات اشعث در سال چهلم هجری است چنانکه محرر گشت و چون روات به اختلاف حدیث کرده‌اند در ذیل حوادث اتفاقیه چهل و یکم رقم کردیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *