امامت و رهبری، حاکمان زمان

حکومت بصره زمان معاویه

حارث بن عبدالله الأزدی از جانب معاویه حکومت بصره داشت و او مردی لین العریکه بود و نیروی بست و گشاد و قوت رتق و فتق نداشت لاجرم اشرار بصره دست ستم از آستین برآوردند و مردم را پایمال نهب و غارت ساختند آثار عدل و اقتصاد به سیلاب فسق و فساد محو و منسی گشت صنادید بصره این شکوی به معاویه بردند و ضعف و ذلت حارث بن عبدالله را باز نمودند معاویه زیاد بن ابیه را که در دل داشت به معارج معالی ارتقا دهد وقت موافق آمد پس حارث را از حکومت بصره باز کرد و زیاد بن ابیه را به حکومت بصره نامزد نمود و فرمان گذاری خراسان و سجستان و هند و بحرین و عمان را نیز با او تفویض فرمود.
این وقت زیاد از دمشق خیمه بیرون زد و طریق بصره پیش داشت و مانند صرصر شهلان شکن [۳] و سیلاب بنیان‌کن وارد بصره گشت و همچنان از گرد راه به مسجد جامع بتاخت و مردم را انجمن ساخت پس به منبر صعود داد و بدین خطبه مردم را مورد تهدید و تهویل فرمود. مکشوف باد که این خطبه را ابن ابی الحدید به نام خطبه بترا میداند و می گوید چون زیاد در این خطبه خدای را ثنا نگفت و رسول را درود نفرستاد بخطبه بترا معروف گشت لکن من بنده در کتاب تاریخ بنی امیه و زبده الفکره این خطبه را مزین بحمد خداوند قادر قاهر دیده‌ام پس واجب میکند که اگر چنین باشد آنرا بترا نخوانند و من بنده اکنون به روایت عبوس منصوری دوادار این خطبه را مینگارم بالجمله زیاد در فراز منبر برپای ایستاد.
«فقال الحمدلله علی افضاله و احسانه و نسئله المزید من نعمه اللهم کما زدتنا نعما فالهمنا شکرا علی نعمک علینا أما بعد فان الجهاله و الضلاله العمیاء و الغی الموقد لاهله النار الباقی علیهم سعیرها ما یأتی سفهائکم و یشتمل علیه حلمائکم من الامور العظام ینبت فیها الصغیر و لا یتحاشی منها الکبیر کأنکم لم تسمعوا نبی
[صفحه ۷۷]
الله و لم تقرؤا کتاب الله و لم تسمعوا ما أعد الله من الثواب الکثیر لاهل طاعته و العذاب الالیم لاهل معصیته فی الزمن السرمد الذی لا یزول اتکونون کمن طرفت عینه الدنیا و سدت مسامعه الشهوات و اختار الفانیه علی الباقیه.
لا تذکرون انکم أحدثتم فی الاسلام الحدث الذی لم تسبقوا به من ترککم الضعیف یقهر و یؤخذ ماله و الضعیفه المسلوبه فی النهار المبصر هذا و العدد غیر قلیل الم یکن منکم نهاه تمنع الغواه عن دلج اللیل و غائره النهار قربتم القرابه و باعدتم الدین تعتذرون بغیر العذر و تعطون علی المختلس کل امرء منکم یذب عن سفیهه صنیع من لا یخاف عاقبه و لا یرجو معادا.
ما انتم بالحلماء و قد اتبعتم السفهاء فلم یزل بهم ما ترون من قیامکم دونهم حتی انتهکوا حرمه الاسلام ثم أطرقوا و رائکم کنوسا فی مکانس الریب حرم علی الطعام و الشراب حتی اسویها بالارض هدما و احراقا انی رایت آخر هذا الامر لا یصلح الا بما یصلح به اوله: لین فی غیر ضعف و شده فی غیر عنف.
و انا اقسم بالله لآخذن الولی بالمولی و المقیم بالظاعن و المقبل بالمدبر و الصحیح بالسقیم حتی یلقی الرجل اخاه فیقول رجع سعد و فقد سعید او تستقیم لی قناتکم ان کذبه المنبر تلقی مشهوره فاذا تعلقتم علی بکذبه فقد حلت لکم معصیتی من نقب علیه منکم فانا ضامن لما ذهب منه و ایاکم و دلج اللیل فانی لا اوتی بمدلج الا سفکت دمه و قد أجلتکم بقدر ما یأتی الخبر الکوفه و یرجع الیکم ایاکم و دعوی الجاهلیه فانی لا أجد أحدا دعا بها الا قطعت لسانه قد أحدثتم أحداثا لم تکن و قد احدثنا لکن ذنب عقوبه فمن غرق بیوت قوم غرقناه و من حرق علی احد بیتا حرقناه و من نقب علی أحد بیتا نقبنا عن قلبه و من نبش قبرا دفناه فیه حیا فکفوا عنی أیدیکم و السنتکم اکف عنکم یدی و لسانی لا یظهرن من احد منکم خلاف ما علیه عامتکم فأضرب عنقه.
و قد کانت بینی و بین اقوام احن فقد جعلت ذلک وراء اذنی و تحت قدمی فمن کان منکم محسنا فلیزدد احسانا و من کان مسیئا فلینزع عن اسائته انی لو علمت
[صفحه ۷۸]
أن احدکم قد قتله السلال من بغضی لم اکشف عنه قناعا و لم اهتک له سترا یبدی لی صفحته فاذا فعل لم اناظره فاستانفوا امورکم و اعینوا علی انفسکم فرب مبتئس بقدومنا سیسر و مسرور بقدومنا سیئیس.
ایها الناس انا اصبحنا لکم ساسه و عنکم زاده نسوسکم بسلطان الله الذی اعطاناه و نذود عنکم بفئی الله الذی خولناه فلنا علیکم السمع و الطاعه فیما احببنا و لکم علینا العدل و الانصاف فیما و لینا فاستوجبوا عدلنا و فیئنا بمناصحتکم لنا.
و اعلموا أنی مهما قصرت عنه فلن اقصر عن ثلاث: لست محتجبا عن طالب حاجه منکم ولو اتانی طارقا بلیل و لا حابسا عطاء و لا رزقا و لا مجبرا بعثا فادعوالله بالصلاح لأئمتکم فانهم ساستکم المؤدبون و کهفکم الذی الیه تاوون و متی یصلحوا تصلحوا فلا تشربوا قلوبکم بغضهم فیشتد لذلک غیظکم و یطول بذلک حزنکم و لا تدرکوا حاجتکم مع أنه لو استجبت لاحد منکم لکان شرا لکم اسئل الله ان یعین کلا علی کل و اذا رایتمونی انفذ فیکم الامر فأنفذوه علی اذلاله و ایم الله ان لی فیکم لصرعی کثیره فلیحذر کل امری‌ء منکم ان یکون من صرعای».
خلاصه‌ی این کلمات در فارسی چنان میآید:
می گوید ای مردم بصره نادانی فره و گمراهی شگرف و طغیان شدید طاغی را آتش سوزنده است دیوانگان شما طریق آن طغیان سپردند و فرزانگان شما کردار دیوانگان را سهل و آسان شمردند آن طغیان عظیم و خطب بزرگ است که کودکان شما در آن نشو و نما کنند و بزرگان شما کناره نگیرند گویا از پیغمبر خدا اصغا نفرمودید و کتاب خدای را قراءت نکردید و ندانستید که خداوند فرمانبرداران را چه پاداش داده و بیفرمانان را چه کیفر نهاده در مدتی که هرگز به نهایت نشود. آیا حطام دنیوی چشم شما را در ربوده و شهوات نفسانی گوش شما را کر ساخته که سرای فانی را بر جهان جاودانی برگزیدید.
هیچ فرا یاد نمی آورید از این خطب عظیم که از آن پیش کس نشان ندهد در اسلام آوردید چه دست باز داشتید تا مردم ضعیف به دست ظالم ستمکاره مقهور و منهوب گشتند و زنان بیچاره در روز روشن مسلوب افتادند و حال آنکه شما با عدت
[صفحه ۷۹]
و عدت بودید آیا در میان شما خردمندان نبودند که از سرقت شب و غارت روز آن طاغیان را دفع دهند چه افتاد شما را که خویشاوندان خود را دستیار شدید و دین را پشت پای زدید بی آنکه به عذری متمسک توانید شد و متعدی ستمکاره را عطا کردید همانا هر مردی از شما دیوانگان خود را محفوظ میدارد محفوظ داشتن کسی که از خدای نترسد و از روز جزا نهراسد.
شما از جماعت عقلا نیستید چه متابعت سفها دارید و همواره ایشان را نیرو دادید تا پرده‌ی اسلام را چاک زدند و پوشیده از برای مواضعه کین و کید شما را متابعت نمودند و در مکانس [۴] شک و ریب جای کردند حرام باد بر من طعام و شراب تا گاهی که این مکانس منحوسه را اگر چند به هدم و حرق باشد با زمین مستوی دارم همانا من همین امر را پشت و روی کردم و دانستم که در آخر کار بدان منوال اصلاح پذیرد که از اول پذیرفت و آن رفیق و لینی است بیرون ذلت و ضعف. و شدت و غلظتی است بیرون ظلم و عنف.
سوگند با خدای که من مولی را به عصیان عبد ماخوذ می دارم و مقیم را به جای مسافر میگیرم و آینده را به کیفر رونده عذاب میکنم و صحیح را بگناه سقیم عقاب میفرمایم همانا کذبی که بر فراز منبر گفته شود جهان را فرو گیرد و دستخوش زبانها گردد پس اگر من دروغی گویم رواست که با من مخالفت آغازید و عصیان من ورزید و آن کس که فرسایش زیانی بیند بر ذمت منست که زیان او را اصلاح فرمایم.
هان ای مردم! بپرهیزید از اینکه شبان تیره از سرای بدر شوید، چه آن کس را که در شب مأخوذ دارم مقتول سازم و شما را مهلت نهادم به مقدار مدتی که خبری به کوفه رود و به سوی شما بازآید.
هان ای مردم بپرهیزید از دعوت جاهلیت[چه من داعی جاهلیت]را چون مأخوذ دارم زبانش از بن برآرم همانا حدیث کردید شما احداثی چند که از این پیش نبود و ما نیز حدیث کردیم از برای هر معصیتی عقوبتی پس کسی که غرق کند بیوت جماعتی را
[صفحه ۸]
او را غرقه سازیم، و کسی که بر قومی آتش درافکند او را با آتش کیفر کنیم، و آن کس که بر خانه‌ی کسی نقب افکند در قلب او نقب زنیم، و آن کس که قبری را نبش کند او را زنده در گور کنیم، پس دست و زبان خود را از زیان من باز دارید تا دست و زبان خود را از زیان شما باز دارم چه آن کس که بیرون تکلیف خود گامی زند گردنش بزنم، و بدانید مرا از جماعتی کینی در خاطر است آن خشم و کین را از پس گوش افکندم و در زیر پای در سپردم هم اکنون مؤالف را پاداش کنم و مخالف را کیفر فرمایم، همانا اگر دانسته باشم که یک تن از شما از کین و کید من دل آکنده است چندان که پایمال مرض سُلال است هرگز راز او را مکشوف نسازم و پرده‌ی او را چاک نزنم الا گاهی که آنچه در خاطر می آکند از پرده بیرون می افکند این وقت او را مهلت نگذارم و کردار او را کیفر کنم؛ پس به اصلاح آرید امور خود را و نیرو دهید نفوس خود را و بدانید که بسیار کس به رسیدن من در این بلد محزون و مأیوس بودند و ادراک نشاط و سرور نمودند و بسیار کس شاد خاطر بودند و ادراک یأس و حرمان میفرمایند.
هان ای مردم! ما بر شما فرمان روائیم و شما را به سلطنتی که خدای ما را داده و غنایم و اموالی که ما را عطا فرموده از تعدی اعدا محفوظ میداریم، بر شماست که ما را اطاعت کنید و بر ماست که با شما به عدل و انصاف رویم، پس بکوشید تا از عدل و احسان ما برخوردار شوید.
و بدانید که من از هر کار که توانی و تراخی جویم از سه خصلت خالی نخواهم بود: نخستین – هرگز محجوب نخواهم بود و خداوند حاجت، خواه روز و خواه شب نزد من بار خواهد داشت – دوم – عطای مردم و روزی مردم را محبوس نخواهم داشت – سه دیگر – هیچ لشگر را بیرون تجهیز و بسیج سفر مأمور نخواهم فرمود. پس به نام خداوند تقدیم اصلاح امور ائمه‌ی خود کنید چه ایشان آموزگار شما و ملجأ و پناه شمایند، گاهی که امور ایشان به اصلاح آید کار شما به اصلاح آید و خاطر خویش را به کین بزرگان خود آکنده مدارید زیرا که اندوه شما فراوان گردد
[صفحه ۸۱]
و حاجت شما ناروا ماند و اگر من مسئلت کسی را که از در مخاصمت است اجابت کنم هم از بهر او سودی نکند بلکه زیانی باشد، از خدای خواهنده‌ام که همگان را بر طریق مهر و حفاوت بدارد و آنجا که من بر شما فرمان راندم در امتثال امر خویشتن‌داری مکنید، سوگند با خدای که بسیار کس در میان شماست که درخور خونریختن و آویختن است واجب میکند که خویشتن را واپائید تا دستخوش عقاب و نکال من نگردید.
چون زیاد از قراءت این خطبه فراغت یافت عبدالله الاهتم به پای خاست، فقال: أشهد أیها الامیر أنک اوتیت الحکمه و فصل الخطاب.
گفت: ای امیر شهادت میدهم که تو حکمت آوردی و در میان حق و باطل حکومت کردی. زیاد گفت: دروغ گفتی، این کلمات در خصال داود پیغمبر (ع) است.
«و قال الاحنف بن قیس: قد قلت و أحسنت أیها الامیر و الثناء بعد البلاء و الحمد بعد العطاء و انا لن نثنی حتی نبتلی».
احنف گفت:
ای امیر گفتی و نیکو گفتی لکن ستایش تو بعد از امتحانست و سپاس تو بعد از احسانست ما ترا ستایش نگوئیم تا آزمایش نفرمائیم. گفت: سخن به صدق کردی.
این وقت ابوبلال مرداس بن الأدیه آغاز سخن کرد
«فقال: قال الله عزوجل «و ابراهیم الذی وفی ألا تزر وازره وزر اخری و أن لیس للانسان الا ما سعی و أن سعیه سوف یری»
همانا خداوند ما را وعده بخیر کرد و تو ای زیاد ما را وعده بخیر دادی.
بالجمله چون زیاد خطبه را به نهایت برد از منبر فرود آمد و به دار الاماره‌ی خویش رفت و به رتق و فتق امور و بست و گشاد حدود و ارتفاع خراج پرداخت و در اضلاع اربعه‌ی دیوار قصر خود این کلمات را در هر ضلعی بچهار سطر از جص رسم نمود:
در سطر اول نگاشت «الشده فی غیر عنف و اللین فی غیر ضعف».
[صفحه ۸۲]
در سطر دوم نوشت «المحسن یجازی باحسانه و المسی‌ء یکافا باسائته».
و در سطر سوم رقم کرد «العطیات و الارزاق فی ابانها و أوقاتها».
و در سطر چهارم مکتوب کرد «لا احتجاب عن صاحب ثغر و لا عن طارق لیل».
از این کلمات خصلت خویش را باز می نماید و می گوید شدت و شوکتی به کمال دارم لکن کار به جور و ستم نکنم و با مردم نرم و آهسته‌ام لکن این نرمی از در ضعف و سستی نیست بلکه از کمال رفق و مداراست، نیکوکاران را جزای خیر دهم و بدکاران را کیفر کردار در کنار نهم، عطای مردم و روزی مردم را که بر بیت المال تعلق یافته بهنگام برسانم، و بدانید که من در اسعاف حاجت مردم هرگز محجوب نباشم و بر حافظان حدود و ثغور و بر هیچ شب در آینده‌ی حاجتمند در نبندم.
چون این کلمات را گوشزد مردم ساخت به آرامگاه خویش شتافت، هم در آنشب اصغا نمود که جماعتی از اهل بصره بانگ در بانگ انداخته‌اند و بأعلی صوت فریاد درمیدهند، زیاد گفت: این چیست؟ گفتند: چند تن از مردم شریر و زناکاره زنی را گرفته و به او میگویند سه روز ترا مهلت میگذاریم و منادی می افکنیم اگر تو را صاحبی و شوئی به دست شد نیکو باشد و اگر نه آنچه در حق تو روا داریم مورد ملامتی نباشیم این قصه خاطر زیاد را از نیران غضب ملتهب ساخت گفت پس من کیستم و از بهر چه کار بدینجا شدم؟ و آن شب را بسختی بامداد کرد و صبحگاه فرمان کرد تا مردمان را در مسجد جامع انجمن ساختند گفت ای مردم عادات ناستوده‌ی شما را دانستم و دیدم شما را یک ماه مهلت نهادم و این مدت به اندازه‌ی مسیر شام و خراسان و حجاز است خویشتن را واپائید و ساخته‌ی پذیرای فرمان شوید از پس یکماه هر کس را بعد از نماز خفتن عوانان من در کوی و بازار دستگیر کنند سر بردارند مردمان متفرق شدند و این سخن را در شمار سخنان حکام سابق گرفتند.
چون یک ماه تمام سپری شد زیاد صاحب شرط عبدالله بن حصین یربوعی را طلب کرد و گفت مردم خود را که از سواره و پیاده چهار هزار تن سواره و پیاده‌اند حاضر کن و بعد از نماز خفتن به اندازه‌ی که قاری یک سبع قرآن را قراءت کرد
[صفحه ۸۳]
به جای باش آنگاه مردم خود را در کوی و بازار بصره پراکنده کن و هر کس به دست آید اگر چه پسر من عبیدالله باشد سر بردار و اگر یک تن را امان دهی و باز آیی گردنت را بزنم پس عبدالله برفت و شب نخستین هفتصد سر در پای قصر زیاد بیفکند و شب دوم پنجاه سر بیاورد و شب سیم یکسر بیاورد و دیگر کس به دست نیامد و مردمان بعد از نماز خفتن چنان به تعجیل به سوی خانه‌های خود می شتافتند که اگر کسی را نعل از پای بیرون میشد چندان نمی پائید که نعل خویش فراگیرد.
مع القصه چون زیاد کار بصره را به نظام کرد و حشمت امارت به ذروه کمال رسانید یک روز با جماعتی از عوانان و انبوهی ار ملازمان در کوی و بازار بصره عبور می داد ابوالعریان بن العدوی که شیخی سالخورده و نابینا بود و زبانی گوینده و خاطری زاینده داشت و سخت عریض و بی آزرم بود ناگاه بجیش زیاد رسید همهمه قوم و حمحمه اسب اصغا نمود گفت کیست این جلیبه که در میرسد گفتند زیاد بن ابی سفیان گفت سوگند با خدای از ابوسفیان جز یزید و معاویه و عتبه و عنبسه و حنظله و محمد فرزندی نیامده زیاد کیست و از کجا خود را به ابوسفیان بست و به معاویه پیوست؟
این خبر به زیاد بردند او را اندوه آمد گفتند دویست دینار زر به ابوعریان فرست و دهان این سگ را بر خویشتن بسته دار زیاد این سخن را پسنده داشت و دویست دینار زر به ابوعریان فرستاد چون رسول زیاد آن زر به نزد ابوعریان آورد گفت پسر عم تو زیاد بن ابی سفیان که امیر عراق است این زر به نزدیک تو هدیه فرستاد تا انفاق کنی ابوعریان گفت سوگند با خدای که او پسر عم منست و صله رحم کرد و چنان افتاد که روز دیگر نیز زیاد با کوکبه امارت در کوی عبور می داد ناگاه ابوعریان را دید بیتوانی عنان را کشید و بر ابوعریان سلام داد ابوعریان سخت بگریست گفتند این گریه چیست؟ گفت از صوت زیاد صوت ابوسفیان را شنیدم. این قصه را در خدمت معاویه به شرح کردند او را شگفت آمد و این اشعار
[صفحه ۸۴]
را بابوعریان نگاشت:
ما انبأتک الدنانیر التی بعثت
ان لو نتک اباالعریان الوانا
امسی الیک زیاد فی ارومته
نکرا فاصبح ما انکرت عرفانا
لله در زیاد لو تعجلها
کانت له دون ما یخشاه قربانا
چون این اشعار را بر ابوعریان قراءت کردند در پاسخ نگاشت:
احدث لنا صله تحیی النفوس بها
قد کدت یا ابن ابی سفیان تنسانا
اما زاد فقد صحت مناسبه
عندی و لا ابتغی فی الحق بهتانا
من یسد خیرا یصبه حین یفعله
او یسد شرا یصبه حیث ما کانا
اگر چه زیاد زبان شماتت ابوعریان را در نسب خود به عطای دویست دینار زر قطع کرد لکن سخنان گزاینده‌ی او هر ساعت در خاطرش ثقل می انداخت یک روز بر فراز منبر شد و خدای را سپاس بگذاشت.
«ثم قال اما بعد فان معاویه غیر مخوف علی قومه و لم یکن لیلحق بنسبه من لیس منه و قد شهدت الشهود بما قد بلغکم و الحق احق ان یتبع و الله حیث وضع البینات کان اعلم و قد رحلت عنکم و انا اعرف صدیقی من عدوی ثم قدمت علیکم و قدر صار العدو صدیقا و الصدیق عدوا مکاشحا فلیشتمل کل امرء علی ما فی صدره و لا یکونن لسانه شفره تجری علی اوداجه و لیعلم احدکم اذا خلا بنفسه انی قد حملت سیفی بیدی فان اشهره لم اغمده و ان اغمده لم اشهره.
می گوید معاویه از قوم خویش خوفناک نبود و بروی واجب نیفتاد که ملحق کند در نسب خود کسی را که با نسب او مربوط نیست همانا گواهان اقامه شهادت کردند بدان سان که شنیدند و دانستید لاجرم متابعت حق واجب افتاد و او بحکم خداوند مرا برادر خود خواند و خداوند داناتر است که در اثبات امر وضع بینه فرمود آنگاه گفت هان ای مردم من از میان شما بیرون شدم و بر ضمیر دوستان و دشمنان خود دانا و شناسا بودم اکنون به سوی شما باز آمدم و نگران شدم که دشمنان دوستان شدند و دوستان دشمن گشتند اکنون فرض می آید که هر مرد از شما
[صفحه ۸۵]
ضمیر خود را مکشوف ندارد و زبان خود را کارد گلوی خود نسازد و بداند که شمشیر من در دست منست چون از پی کاری برکشم در غلاف نکنم و چون در غلاف گذارم بی موجبی کشیده ندارم این کلمات بگفت و از منبر فرود شد.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *