امامت و رهبری، حاکمان زمان

خطبه امام حسن (ع)به خواهش معاویه‌

عمرو بن العاص به حکم فطرت و اقتضای جبلت از حضرت حسن (ع) عداوتی عظیم در دل داشت و همچنان مخاصمت او را موجب قربت معاویه می پنداشت و هر روز تدبیری می اندیشید و کیدی می انگیخت یک روز معاویه را گفت نیکو آنست گاهی که از صنادید شام و بزرگان عراق در مسجد انجمن باشند حسن را بخواهی و فرمان دهی که بر منبر بر آید و خطبه‌ی بخواند تواند بود که از انبوه مردم آزرم زده شود و لکنتی در لسانش بادید آید و به عی سخن شناخته شود و ما او را در مجالس جماعت هدف شناعت سازیم این سخن پسند خاطر معاویه افتاد و حسن (ع) را بخواست و خواستار شد تا بر منبر صعود داد مردم شام و عراق در فرود منبر خاموش نشستند و گوش و چشم فرا او بستند پس حسن (ع) آغاز سخن کرد.
فحمد الله و أثنی علیه، ثم قال:
أیها الناس من عرفنی فأنا الذی یعرف و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی ابن أبیطالب ابن عم رسول الله أول المسلمین اسلاما، و أمی فاطمه بنت رسول الله، و جدی محمد ابن عبدالله صلی الله علیه و آله نبی الرحمه، أنا ابن البشیر، أنا ابن النذیر، أنا ابن السراج المنیر، أنا ابن من بعث رحمه للعالمین، أنا ابن من بعث الی الجن و الانس أجمعین.
چون سخن بدین جا رسید طاقت معاویه از حمل این کلمات و اصغای این حسب و نسب ناچیز شد و خواست تا حسن را اُغلوطَه دهد باشد که پریشیده سخن گوید و خجل گردد گفت ای ابومحمد از صفت رطب چیزی بگوی امام حسن (ع) بی آن که درنگی فرماید و بلغزشی گراید
«فقال الریح تنفخه و الحر ینضجه و اللیل
[صفحه ۲۹۱]
یبرده و یطیبه»
یعنی باد آن را تربیت می کند و حرارت هوا نضج می دهد و هوای شب سرد و طیب می نماید این بگفت و همچنان بر سر سخن رفت.
فقال (ع): أنا ابن مستجاب الدعوه، أنا ابن الشفیع المطاع، أنا ابن أول من ینفض عن الرأس التراب، أنا ابن من یقرع باب الجنه فیفتح له، أنا ابن من قاتل معه الملائکه و أحل له المغنم و نصر بالرعب من مسیره شهر.
حسن (ع) از این گونه سخن فراوان راند و مکانت منیع و محل رفیع خویش را لختی به شرح کرد تا سرهنگان شام بر حسب و نسب آن حضرت مشرف و مطلع شدند و جهان در چشم معاویه تاریک شد این وقت حسن (ع) از منبر به زیر آمد معاویه گفت ای حسن از این کلمات چنان فهم می شود که آرزوی خلافت داری و تو بدین آرزو دست نخواهی یافت.
فقال الحسن (ع): أما الخلیفه فمن سار بسیره رسول الله صلی الله علیه و آله و عمل بطاعه الله عزوجل، لیس الخلیفه من سار بالجور و عطل السنن و اتخذ الدنیا أما و أبا و لکن ذلک ملک أصاب ملکا فتمتع منه قلیلا و کان قد انقطع منه فاتخم لذته و بقیت علیه تبعته و کان کما قال الله تبارک و تعالی و ان أدری لعله فتنه لکم و متاع الی حین.
حسن (ع) فرمود خلیفه کسی است که به روش پیغمبر رود و کار به اطاعت خداوند کند آن کس خلیفه نباشد که جور و ستم پیشه کند و سنت پیغمبر را معطل بگذارد و دنیا را به جای پدر و مادر انگارد چنین کسی پادشاهی به دست گیرد و از سودی اندک بهره‌مند شود و زود باشد که دولتش منقضی گردد و لذت دنیوی بر وی
[صفحه ۲۹۲]
گرانی کند و تبعات کردار او از برای او بماند چنان که خداوند از آن خبر داده همانا کیفر کردار خود را در قیامت دیدار کند.
از پس این کلمات به سوی معاویه اشارتی فرمود یعنی مفاد این حدیث اوست و برخاست و طریق سرای خویش گرفت از پس او معاویه روی به عمرو بن العاص کرد و گفت قصدی جز فضاحت و شناعت من نداشتی که مرا به طلب حسن گماشتی سوگند با خدای مردم شام هرگز گمان نداشتند که در حسب و نسب کسی انباز من تواند بود جز این وقت که حسن گفت آن چه گفت عمرو بن العاص گفت حسب و نسب او چیزی نیست که بتوان پوشیده داشت و این معنی را از خاطرها بسترد ناچار معاویه خاموش شد.
مکشوف باد که علمای سنی و شیعی در روایات این خطبه متفق‌اند و در موضوع مسئله و تعرض معاویه به حسن (ع) که رطب را تعریف کن خلاف ندارند لکن در فقرات مفاخرت مختلف نوشته‌اند و به زیاد و کم رقم کرده‌اند من بنده چنان فهم کردم که امام حسن (ع) در کلمه انا بن فلان و انا بن فلان فراوان بسط داده‌اند و روات هر یک لختی از آن مفاخرت را نگاشته‌اند لاجرم من بنده بدان چه رقم زده کافی دانستم و در تکرار بلا طائل فایدتی ندیدم.
در خبر است که یک روز مروان بن الحکم در محضر معاویه روی با حسن (ع) آورد «و قال قد أسرع الشیب الی شاربک یا حسن»
یعنی ای حسن موی سفید که علامت پیریست در شارب تو بادید آمد و این سخن مثل است کنایت از آن که به سن شیخوخیت رسیدی و دانشمند نشدی چنان که فارسی زبانان گویند ریشت سفید شد و خردمند نشدی
«فقال الحسن لیس کما بلغک و لکنا معشر بنی هاشم طیبه أفواهنا عذبه شفاهنا فنسائنا یقبلن علینا بانفاسهن و أنتم معشر بنی امیه فیکم بخر شدید فنسائکم یصرفن افواههن و أنفاسهن الی أصداغکم فانما یشیب منکم موضع الغذار من اجل ذلک»
حسن (ع) فرمود چنان نیست که تو دانسته‌ی ما جماعت بنی هاشم را دهانهای طیب و لبهای پاک و پاکیزه است لا جرم زنان ما با نفاس خود
[صفحه ۲۹۳]
روی در روی ما می آورند از این روی نخستین سفیدی در شارب ما می زند و شما را ای بنی امیه بخر (۱) شدیدیست که زنان شما نتوانند روی در روی شما شوند دهان خود را بر می فرازند و بر بنا گوش شما می گذارند از این روی نخستین سپیدی در عذار شما بادید آید.
«قال مروان اما ان فیکم یا بنی هاشم خصله قال و ما هی قال الغلمه قال اجل نزعت من نسائنا و وضعت فی رجالنا و نزعت الغلمه من رجالکم و وضعت فی نسائکم فما قام لامویه الا هاشمی»
مروان گفت همانا در شما ای بنی هاشم صفتی است حسن فرمود آن چیست گفت شدت شهوت به جماع زنان فرمود چنین است این صفت از زنان بنی هاشم برخاست و در مردان نشست چنان که از مردان بنی امیه برخاست و در زنان ایشان نشست لاجرم کفایت زنان بنی امیه را نتوانند کرد الا مردان بنی هاشم آنگاه حسن برخاست و بیرون شد و این شعر انشاد کرد:
و مارست هذا الدهر خمسین حجه
و خمسا أرجی قابلا بعد قابل
فما أنا فی الدنیا بلغت جسیمها
و لا فی الذی أهوی کدحت بطائل
فقد أسرعتنی فی المنایا أکفها
و أیقنت أنی رهن موت معاجل
در عام الجماعه یک روز حسن (ع) بر معاویه در آمد و او در مکانی تنگ نشیمن داشت آن حضرت در طرف پای او نشست معاویه از هر در حدیثی همی کرد تا سخن به عایشه رسید «ثم قال عجبا لعایشه تزعم انی فی ما انا أهله و ان الذی اصبحت فیه لیس فی الحق مالها و لهذا یغفر الله لها انما کان ینازعنی فی هذا الامر ابو هذا الجالس و قد استأثر الله به فقال الحسن او عجب ذلک یا معاویه قال ای والله قال افلا اخبرک بما هو اعجب من هذا قال ما هو قال جلوسک فی صدر المجلس و انا عند رجلیک فضحک معاویه و قال یا ابن أخی بلغنی ان علیک دینا قال: ان علی دینا قال کم هو قال مأه الف فقال قد امرنا لک بثلاثمائه الف مائه منها لدینک و مائه تقسمها فی اهل بیتک و مائه لخاصه نفسک فقم مکرما فاقبض صلتک» یعنی معاویه گفت
[صفحه ۲۹۴]
مرا عجب می آید از عایشه گمان می کند که من در خور خلافت نیستم و برخلاف حق متصدی این امر شدم عایشه را با این سخنان چکار است خدایش مَعْفُو بدارد و همانا پدر این مرد که در مجلس نشسته در امر خلافت با من مخالفت نمود و خداوندش مقبوض داشت حسن گفت ای معاویه آیا تو را عجب می آید از عایشه گفت آری والله فرمود خواهی تو را به عجب‌تر از این آگهی دهم گفت این چیست فرمود نشست تو در صدر مجلس و نشستن من در نزد پای تو! معاویه بخندید و گفت ای برادرزاده به من رسید که تو وام داری فرمود چنین است گفت آن دین چه مقدار است فرمود صد هزار درهم گفت من سیصد هزار درهم عطا کردم تا صد هزار را به وام خواه دهی و صد هزار را در میان اهل خویش قسمت فرمائی و صد هزار خاص تو باشد اکنون صله‌ی خویش را ماخوذدار و مکر ما مراجعت فرمای.
چون حسن (ع) از مجلس بیرون شد یزید بن معاویه با پدر گفت سوگند با خدای که ندیدم چنین احدوثه که حسن (ع) با تو از در سخره و نکوهش سخن کرد و تو او را سیصد هزار درهم عطا کردی معاویه گفت ای پسر این سلطنت و خلافت حق ایشان است که ما غصب کرده‌ایم پس هر کس از ایشان به نزد تو آید او را عطا کن.
مکشوف باد که آن عطا و جوایز که حسن (ع) مأخوذ می داشت بر اهل استحقاق بذل می فرمود و بر آن حضرت واجب بود که چندان که در حیز امکان آید خواه به نام عطا و صلات باشد و خواه به نیروی مناجزت و معادات مال الله را از چنگ معاویه برهاند و به اهل استحقاق برساند.
در خبر است که اسامه بن زید را که غلام رسول خدای بود با عمرو بن عثمان بن عفان بر سرزمینی منازعت افکندند و داوری به نزد معاویه بردند عمرو گفت هان ای اسامه مرا انکار می کنی اسامه گفت چنان پندار می کنی که نسب تو مرا مسرور می دارد چون سخن ایشان به مناقشه انجامید مروان برخاست و در کنار عمرو بن عثمان نشست و از این سوی حسن (ع) برخاست و در کنار اسامه جای کرد سعید
[صفحه ۲۹۵]
بن العاص در پهلوی مروان مقام کرد و حسین بن علی علیهماالسلام در جوار حسن نشیمن فرمود عبدالله بن عامر جانب سعید گرفت عبدالله بن جعفر در خدمت حسین آرمید عبدالله بن الحکم به سوی عبدالله بن عامر شتافت عبدالله بن عباس به عبدالله بن جعفر پیوست چون معاویه این بدید بیمناک شد که فتنه انگیخته شود
«قال لا تعجلوا انا کنت شاهدا اذ أقطعها رسول الله صلی الله علیه و آله اسامه» گفت شتابزدگی نکنید من خود شاهدم که رسول خدا این زمین را باقطاع اسامه مقرر داشت پس هاشمیون برخاستند و راه خویش پیش داشتند و امویون روی با معاویه آوردند «فقالوا ألا کنت اصلحت بیننا فقال دعونی فوالله ما ذکرت عیونهم تحت المغافر بصفین الا و لیس علی عقلی و ان الحرب اولها النجوی و اوسطها شکوی و آخرها بلوی»
گفتند کمتر از آن نبود که در میان ما کار به مصالحت کنی معاویه گفت مرا بازدارید سوگند با خدای بیاد نمی آورم حرب صفین را و نگریستن چشم ایشان را در زیر مغفرها الا آن که عقل از سر من پرواز می کند همانا اول حرب کار به مسارت و نجوی می گذرد و در وسط آن سخن به عتاب و شکایت می رود و در پایان امر دیدار بلایا و منایا می شود و به شعر امرء القیس تمثل کرد:
الحرب اول ما تکون فتیه
تسعی بزینتها لکل جهول
«ثم قال ما فی القلوب یشب الحروب و الامر الکبیر یدفعه الصغیر»
یعنی آن آتشی که در کانون خاطرهاست تنور حرب را گرم می کند و کار بزرگ را خردتر کاری دفع می دهد و از در تمثل این اشعار را قراءت کرد:
قد یلحق الصغیر بالجلیل
و انما القرم من الافیل
و سحق النخل من الفسل

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *