امامت و رهبری، حاکمان زمان

خلافت بعد از پیامبر

پس از آن که علی (ع) از خلافت اسلامی کنار گذاشته شد و خانه‌نشین گردید، حوادثی پیش آمد که در تاریخ معروف و مشهور است. سیاست نظام حاکم و کسانی که بعد از آنان روی کار آمدند، امامت را از دو جهت هدف قرار داد:
۱٫ دمیدن روح یأس و نومیدی در مخالفان، خصوصا شخص امیرمؤمنان (ع) که وی را نیرومندترین و حتی یگانه رقیب و مزاحم خویش می‌دیدند و در نتیجه در همه‌ی بنی‌هاشم، و محو تمامی آثار تمایل و رغبت برای رسیدن به خلافت، زیرا بر اساس فهم ناقص و معادلات اشتباه خود گمان می‌کردند که مسأله‌ی امامت چیزی نیست مگر یک مسأله‌ی شخصی مربوط به علی (ع) و یک میل و رغبت درونی و سرکش در آن حضرت، که رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را با تصریحات و تأکیدات و موضع‌گیری‌های مکرر خود به منظور تثبیت و تحکیم این مسأله به نفع او روشن و شعله‌ور ساخته است. درست است که بنا بر تعبیر عمر، رسول اکرم در این باره چیزهایی گفته و نیز تصریحات زیادی از سوی آن حضرت وارد شده، اما تا زمانی
[صفحه ۸۹]
که پیامبر – بنابر تعبیر اینان [۱۱۵] – تنها یک همردیف آنان به شمار می‌رود، چه چیز می‌تواند مانع از مخالفت با او باشد؟! آری می‌توان آن میل درونی را به فراموشی سپرد و از آن چشم پوشیده و با گذشت روزگار و درست آن موقع که دیگران بر حکومت مسلط شده و خود را نیرومند و قوی کرده‌اند، از رسیدن به آن مأیوس و ناامید شد. شاهد مطلب ما پرسش عمر از ابن عباس است که پرسید: «- پسر عمویت را در چه حالی ترک گفتی؟ – گمان کردم که منظورش عبدالله بن جعفر است؛ گفتم او را در حالی ترک گفتم که با همسالانش بازی می‌کرد. – منظورم او نبود، منظورم بزرگ شما اهل بیت است. – وقتی که او ترک گفتم، از چاه برای نخلهای فلانی آب می‌کشید و قرآن می‌خواند. – ای عبدالله! بر تو باد قربانی شتران، اگر این مطلب را از من پنهان بداری: آیا از تمایل رسیدن به خلافت چیزی در دلش باقی مانده است؟ – آری. – آیا گمان می‌کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به خلافت او تصریح کرده است؟ – آری، برایت بگویم که درباره‌ی ادعایش از پدرم سؤال کردم، گفت:
[صفحه ۹۰]
راست می‌گوید. – رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره‌ی خلافت او چیزهایی گفته که چیزی را اثبات و عذری را برطرف نمی‌سازد. گاهی اوقات برایش زمینه‌سازی می‌کرد. در بستر مرگ هم می‌خواست اسم او را به صراحت بیان کند، اما من به منظور حفظ اسلام و دلسوزی برای آن مانع شدم. به خدای کعبه سوگند که ابدا قریش در مورد خلافت علی اتفاق نمی‌کند.» [۱۱۶].
در این داستان نکات مهمی نهفته است که لازم است روی آن قدری توقف کنیم و به طور عمیق و با واقع‌نگری آن را بشکافیم و مورد بررسی قرار دهیم. خصوصا این قسمت سخن او را که گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره‌ی خلافت او چیزهایی گفته که چیزی را اثبات و عذری را برطرف نمی‌سازد.» . باید به وی گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روشهای مختلف بیانی، از قبیل: تصریح، تلمیح، کنایه، مجاز، حقیقت، قول و فعل را برای تثبیت و تأکید مسأله‌ی امات و خلافت علی (ع) به کار برد و حتی در غدیر خم از مسلمانان حاضر برای او بیعت گرفت، و اگر بخواهیم تمامی سخنان و مواضع رسول خدا صلی الله علیه و آله را در این باره جمع‌آوری کنیم، چندین مجلد را در بر خواهد گرفت و مدت درازی هم از عهده‌ی انجام آن بر نخواهیم آمد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بستر بیماری خواست آن را بر روی کاغذ بیاورد تا در تاریخ ثبت شود و دیگر قابل خدشه نباشد، و با این عمل خود ریشه‌ی اختلافات بعدی را
[صفحه ۹۱]
– که ممکن بود پس از حضرت صلی الله علیه و آله در میان امت به وقوع پیوندد – بخشکاند و آن را ریشه‌کن سازد، اما اتهام پیامبر صلی الله علیه و آله به هذیان گویی از طرف شخص عمر، مانع عملی شدن چنین خواسته‌ای شد و آن را بی‌اثر و بلافایده گذاشت و حتی موجب شد تا اختلافات و مشاجرات و جدایی‌هایی را به دنبال داشته باشد و امت مسلمان به هم پشت نموده و از هم روی گردان شوند. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله چاره را در این دید که از نوشتن آن صرف نظر کند. [۱۱۷].
عمر خود با صراحت هر چه تمام به ابن عباس گفت: «پیامبر می‌خواست در آن نوشته، به نام علی (ع) تصریح کند، اما خدا چیز دیگری را اراده کرد و اراده‌ی خدا به وقوع پیوست، ولی منظور رسولش برآورده نشد. آیا هر آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله اراده کند، باید حتما عملی گردد؟!» [۱۱۸].
او مدعی شد که برای حفظ اسلام، پیامبر صلی الله علیه و آله را از نوشتن آن منع کرده است. [۱۱۹] واقعا جای بسی شگفتی است! آیا صحیح است که بگوییم: عمر برای دلسوزی و حفظ اسلام از انجام خواسته‌ی رسول خدا ممانعت کرد؟ یا این که واقعا زیر کاسه نیم کاسه‌ای بود؟! چگونه این ادعای عمر در حفظ اسلام با استناد آن به اراده‌ی الهی و این گفته‌اش که: «آیا هر آنچه رسول خدا اراده کند، باید حتما عملی گردد؟» با همدیگر سازگار است؟ آیا می‌توان تصدیق کرد که غیرت عمر نسبت له حفظ اسلام از غیرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بیشتر بود؟! یا این که وی با رأی ثاقب و فکر جوشانش چیزی را درک نمود که «سرور بنی‌آدم» و «امام کل» و «عقل کل» و «مدبر کل» نتوانست آن را درک
[صفحه ۹۲]
نماید و فهم کند؟! و آیا غیرت او بر اسلام می‌تواند توجیه‌گر اتهام پیامبر صلی الله علیه و آله به هذیان گویی باشد؟ و دیگر پرسش‌هایی که فعلا مجال طرح آن نیست. روایتی را که عبدالرزاق صنعانی در ذیل نقل می‌کند، دال بر این است که جهت‌گیری سیاست حاکم در دور ساختن علی (ع) از صحنه سیاسی جامعه بود، طوری که مردم کاملا آن را درک می‌کردند و اطمینان داشتند که نظام حاکم می‌خواهد علی (ع) را از منصب خلافت دور سازد، به گونه‌ای که وی را از نامزدهای خلافت نمی‌دانستند. عبدالرزاق چنین روایت می‌کند: «عمر به یکی از انصار گفت: مردم چه کسی را بعد از من خلیفه می‌دانند؟ او نام چند تن از مهاجرین را برشمرد، اما از علی (ع) ذکری به میان نیاورد. عمر گفت: چرا ابوالحسن را مطرح نمی‌کنند؟ به خدا سوگند که وی بهترین ایشان است و اگر مقام رهبری امت قرار گیرد، آنان را به راه حق هدایت می‌کند.» [۱۲۰].
عمر در توجیه عمل خود در مورد تهیه‌ی مقدمات روی کار آمدن بنی‌امیه و ترتیب دادن شورا استدلال می‌کند که قریش در مورد علی متفق الرأی نیستند، یا این که قومش از وی روی‌گردان شده و اطاعتش نمی‌کنند. [۱۲۱].
اما چرا قریش و قوم علی (ع) درباره‌ی خلافتش اتفاق رأی ندارند؟ چرا و چگونه درباره‌ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک رأی بودند، با این که وی علت اول و آخر تمامی چیزهایی بود که علی (ع) بر سرشان آورد؟ اگر اهل ایمان و اسلام باشند، چرا به حکم اسلام گردن ننهند و آن را نپذیرند؟ و اگر پیرو اسلام و قرآن نباشند، مخالفتشان می‌تواند چه کار کند و چه ضرری برای علی (ع) دارد که با وی مخالف
[صفحه ۹۳]
باشند؟ و در این صورت چه چیز مانع علی (ع) خواهد شد که در مقابلشان بایستد و با آنها مبارزه و جهاد کند، همان طور که پیش از آن پیامبر صلی الله علیه و آله با آنان جنگید و علی (ع) بعدا به جهاد با آنان برخاست؟ در این جا می‌خواهیم به پرسش عمر از ابن عباس استشهاد کنیم که چندی پیش گذشت. گفته‌ی عمر مطالبی را که بیان کردیم تأیید می‌نماید؛ یعنی هیأت حاکمه تلاش می‌کرد تا در نهایت علی (ع) مسأله‌ی امامت و خلافت را به فراموشی سپرده و از رسیدن به خلافت ناامید شود و از آن قطع امید کند. آنان فراموش کرده بودند که تصدی خلافت از سوی علی (ع) و فرزندانش، تنها یک مسؤولیت شرعی و یک تکلیف الهی است که مانند سایر تکالیف شرعی، تساهل و تسامح در آن جایز نیست و از پذیرش آن نمی‌توان شانه خالی کرد و بلکه هیچ اختیاری در این مورد از خود نداشتند. از سوی دیگر، خلافت یک مسأله‌ی مهم و خطیر است که در مرتبه‌ی بالاتری از دیگر تکالیف شرعی قرار دارد. ۲٫ زمینه‌سازی برای تحکیم و تثبیت حکومت و خلافت به نفع افراد مورد نظر و ایجاد عوامل و شرایطی که به امیرمؤمنان و سایر اهل بیت (ع) در آینده‌ی دور و نزدیک، مجال روی کار آمدن ندهد. این هدفشان در تدابیر سیاسی چندی نمود پیدا کرد که می‌توانست به آنان اطمینان دهد که کم‌کم به اهداف خویش می‌رسند؛ برای مثال چند مورد را ذکر می‌کنیم: الف)در زمینه‌ی سیاسی: گذشته از این که هوا داران علی (ع) را از مراکز حساس و پست‌های کلیدی دور ساختند، [۱۲۲] مثل خالد بن سعید بن عاص و محروم
[صفحه ۹۴]
ساختن انصار هوادار علی و اهل بیت (ع) از راه یافتن به مراکز نفوذ و نیز برخورداری از کوچک‌ترین حقوق اجتماعی خود [۱۲۳]، و گذشته از این زر و سیم را برای بستن دهان مخالفان به خدمت گرفتند؛ چنان که مشهور است:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ابوسفیان را برای جمع‌آوری زکات به منطقه‌ای اعزام کرده بود. پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با مقادیری مال الزکات به مدینه آمد. عمر به ابوبکر گفت:
«ابوسفیان از مأموریت بازگشته است و ما از شرش در امان نیستیم؛ به نظر من هر آنچه را با خود آورده به او واگذار کن! ابوبکر همان کرد که عمر گفت. ابوسفیان نیز راضی و خشنود گردید.» [۱۲۴].
آن گاه که ابوسفیان در اوج خشم و عصیان علیه آنان بود، بدو خبر دادند که ابوبکر پسرش را کارگزار خلافت کرده است؛ فی‌الفور گفت:
«خدایا! همان طور که او خویشاوندی را به جای آورد، دیگران نیز درباره‌اش حق خویشاوندی را رعایت کنند!» [۱۲۵].
«چون مردم با ابوبکر بیعت کردند، اموال بیت المال را بینشان تقسیم کرد. سهم پیرزنی از قبیله‌ی بنی‌عدی بن نجار را با زید بن ثابت فرستاد. پیرزن گفت: این چیست؟ زید گفت: سهمی است که ابوبکر برای زنان اختصاص داده است. گفت: آیا می‌خواهید با این مال دین مرا بخرید؟ گفتند: خیر» . روایت می‌گوید که زن مال را نپذیرفت و از قبول آن سر باز زد. [۱۲۶].
[صفحه ۹۵]
امام علی (ع) در اشاره‌ی صریحی به این مطلب فرمود:
«خذوا العطاء ما کان طعمه، فاذا کان عن دینکم فارفضوه أشد الرفض؛ [۱۲۷].
سهم بیت المال را تا جایی که به دینتان مربوط نمی‌شود بپذیرید، اما همین که در قبال خرید دین شما بود، آن را به شدت رد کنید.»
برای اطلاع از تلاش‌های هیأت حاکمه که به منظور دادن رشوه به ابوذر انجام شد، رجوع کنید به کتاب ما «دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام» (ج ۱، بحث ابوذر، مسلمان یا سوسیالیست).
آری، علاوه بر موارد فوق، نظام حاکم پس از جریان سقیفه در صدد بود تا کار خود را محکم نماید و به هیچ گونه مانوری – از هر نوع و از جانب هر کس که باشد – مجال خودنمایی و اظهار وجود ندهد.
ابوبکر برای خلافت پس از خود به نفع عمر وصیت کرد. برای روی کار آمدن بنی‌امیه به زمینه‌سازی و مقدمه چینی پرداخت. وقتی ابوبکر در مرض موت بود، عثمان را خواست تا وصیت‌نامه‌اش را بنویسد. در همین حال ابوبکر به اغما فرو رفت و بی‌هوش شد. عثمان نام عمر را نوشت. [۱۲۸] چون ابوبکر به هوش آمد و از کار عثمان آگاه شد، گفت: «اگر عمر را وا می‌گذاشتم، از تو چشم نمی‌پوشیدم.» [۱۲۹].
[صفحه ۹۶]
گفت: «به خدا سوگند! تو نیز شایستگی خلافت را داری» . به تعبیر مصعب زبیری: «خدایت بیامرزد! کار درستی کردی. اگر اسم خودت را می‌نوشتی، شایسته‌ی آن بودی.» [۱۳۰].
می‌توان از این حادثه قدری تفاهم فیمابین ابوبکر و عثمان را دریافت، اما تفاهم ابوبکر و عمر از وضوح و روشنی بیشتری برخوردار است تا تفاهم ابوبکر و عثمان. شواهد دال بر این ادعا بسیار زیاد است. حتی ابوبکر آن گاه که در مورد خلافت عمر با عبدالرحمن بن عوف مشورت کرد، بدان تصریح کرد واو خشونت عمر را به وی گوشزد کرد. ابوبکر گفت:
«این خشونت از آن جهت است که مرا نرم می‌بیند؛ اگر کار به دست او افتد، بسیاری از خویهای خود را رها می‌کند. من در رفتارش دقت کرده‌ام، هر گاه در پیشامدی به فردی خشم گرفته‌ام، او نرمش خود را درباره‌ی او به من نشان داده، و چون نرمی کرده‌ام، سخت‌گیری خود را به من نمایانده است.» [۱۳۱].
چون خلافت به عمر رسید، همین روش را در پیش گرفت و به مقدمه‌چینی برای روی کار آمدن بنی‌امیه پرداخت و جاده صاف‌کن آنان شد؛ به طور مثال، اندیشه دقیق و برنامه‌ی حساب شده‌اش را در مورد شورا بیان می‌کنیم:
عمر چنان بر اساس محاسبات دقیق، شورا را برنامه‌ریزی کرده بود، که کاملا مطمئن بود تنها فردی که از شورا پیروز در خواهد آمد، عثمان است
[صفحه ۹۷]
و بس. اگر به فرض بپذیریم که عثمان هم به خلافت برگزیده نمی‌شد، باز هم قطعا علی نمی‌توانست پیروز شود، حضرت هم بدون شک این مطلب را می‌دانست. همان طور که خود به محض خروج از شورا، با صراحت به ابن عباس گفت. [۱۳۲].
از دیگر شواهد دال بر اهتمام عمر در این‌باره این است که: در زمان خلافت وی، فرشی را در جلوی خانه‌اش پهن می‌کردند که احدی روی آن نمی‌نشست، مگر عباس ین عبدالمطلب [۱۳۳] و ابوسفیان بن حرب.
مبرد افزود: «آن گاه عمر می‌گفت: این یکی عموی پیامبر است و آن یکی شیخ قریش.» [۱۳۴].
عمر در مدینه زمینی را به سعید بن عاص بخشید. سعید فزونی خواست؛ عمر گفت: همین تو را کافی است، نزد خودت باشد، به زودی کسی پس از من به خلافت می‌رسد که با تو خویشاوندی نزدیکی دارد و به تو احسان خواهد کرد. سعید می‌گوید: خلافت عمر به پایان رسید و عثمان جانشین او شد و خلافت را از راه شورا و رضایت به دست گرفت، به من احسان و نیکی کرد و خواسته‌ام را برآورده ساخت. [۱۳۵].
ابوظبیان ازدی گوید:
«عمر به من گفت: ای ابوظبیان! چقدر مال از بیت المال می‌گیری؟ گفتم: دو هزار. گفت: با این پول گوسفند و شتری خریداری کن، چه بسا به زودی کسانی از
[صفحه ۹۸]
قریش روی کار می‌آیند که چنین مالی را از شما دریغ می‌دارند.» [۱۳۶].
حتی در مورد عمر و عاص می‌گفت: «روا نباشد که عمرو بر روی زمین قدم گذارد، مگر اینکه امیر باشد.» [۱۳۷].
روزی معاویه به ابن حصین گفت:
«تنها چیزی که صفوف مسلمین را از هم پاشید و آنان را متفرق ساخت و اختلاف تمایلات آنان را به دنبال داشت، شورایی بود که عمر آن را به شش تن محدود کرد مردی در میان اعضای آن نبود، مگر این که خلافت را برای خود می‌خواست و قومش آرزوی خلافت او را داشتند و خود نیز به سوی آن گردن دراز کرده بود.» [۱۳۸].
می‌بینیم عمر با کعب الاحبار یهودی مشورت می‌کند که پس از وی – آن طور که در کتاب‌هایشان آمده – چه کسی خلافت می‌کند؟ کعب گفت: خلافت به علی و اولادش نمی‌رسد و تأکید کرد که خلافت پس از شیخین به بنی‌امیه منتقل می‌شود. عمر گفته‌ی او را تصدیق کرد و در این باره به روایتی استشهاد کرد که درباره‌ی بنی‌امیه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‌کردند. [۱۳۹].
ب)از سوی خلیفه‌ی دوم تأکیدهای خاصی درباره‌ی معاویه صورت می‌گرفت و علی رغم این که وی طلقا (آزادشدگان پیامبر در صلح حدیبیه [۱۴۰]) بود، همت
[صفحه ۹۹]
گماشت تا او را برای تصاحب خلافت آماده سازد و مقدمات روی کار آمدنش را مهیا کرد. کافی است متذکر شویم که:
«عمر، معاویه را سالیان درازی در پست ولایت شام نگه داشت، بدون این که آن حسابرسی‌های دقیق همه ساله را نسبت به سایر کارگزارانش اعمال می‌کرد [۱۴۱]، و حتی گاهی اوقات به حد اهانت می‌رسید، در حق وی اعمال کند، و از سوی دیگر سایر کارگزاران خود را بیش از دو سال در این مقام باقی نمی‌گذاشت.» [۱۴۲].
آن گاه معاوبه از وی خواست که «اوامری صادر کن تا بر اساس آن حرکت کنم، گفت: نه تو را به چیزی فرمان می‌دهم و نه از چیزی بازمی‌دارم.» [۱۴۳].
این‌ها، گذشته از موارد خلافی بود که عمر از وی سراغ داشت، اما با اغماض از آن می‌گذشت، مثل رباخواری و غیره. (درباره‌ی تظاهر معاویه به اعمال خلاف و ناشایست، رجوع شود به دلائل الصدق مرحوم مظفر) [۱۴۴].
روزی معاویه نزد عمر مورد مذمت و سرزنش قرار گرفت. عمر گفت:
[صفحه ۱۰۰]
«جوانمرد قریش را نزد ما ملامت نکنید! جوانمردی که در حال خشم، خندان است.» [۱۴۵].
عمر هر ماه هزار دینار از بیت المال به معاویه می‌داد. در نقل دیگری دارد: در سال، ده هزار دینار. با وجود این، عده‌ای ادعا می‌کنند که عمر در سال دهم خلافت خود حج به جای آورد و مخارجش شانزده دینار شد، گفت: «در این مال اسراف کردیم.» [۱۴۶].
عمر درباره‌ی معاویه می‌گفت:
«از آدم قریش (آدم: فردی که رنگش متمایل به سیاهی است) و فرزند بزرگوارش پرهیز کنید! کسی که با حال رضا به خواب می‌رود و در حال خشم، خندان است.» [۱۴۷].
عمر یک بار به معاویه نگریست و گفت: «این کسرای عرب است.» [۱۴۸].
یک بار به همنشینان خود گفت: «آیا با این که معاویه در میان شماست، از کسرا و قیصر و سیاست و کیاست آن دو سخن می‌گویید» ؟! [۱۴۹].
وی تلاش داشت که تمایل و اشتهای معاویه را در رسیدن به خلافت شعله‌ور سازد؛ لذا گفت: «بپرهیزید از این که پس از من متفرق شوید! اگر جدایی پیشه کنید، بدانید که معاویه در شام است، و اگر به خود واگذار شوید، بنگرید که چگونه آن را از چنگ شما می‌رباید»، یا «خواهید دانست که اگر درباره‌ی خلافت
[صفحه ۱۰۱]
به خود واگذار شوید، چگونه آنرا از چنگ شما می‌رباید.» [۱۵۰].
عمر به اعضای شورا گفت:
«اگر بر هم حسادت کردید و در انتحاب خلیفه سستی ورزیدید و به هم پشت نمودید و بر یکدیگر خشم گرفتید، معاویه بن ابوسفیان خلافت را از چنگ شما خواهد ربود» . معاویه در این زمان از سوی عمر والی شام بود. [۱۵۱].
در متن دیگری دارد:
«عمر به اعضای شورا گفت: اگر بر سر خلافت اختلاف کردید، بدانید که معاویه از شام وارد خواهد شد و عبدالله بن ابی ربیعه از یمن و برای شما جز سابقه‌ی اسلام، فضیلتی قائل نخواهند شد.» [۱۵۲].
از طرف دیگر آن موقع که امیر المؤمنین از عثمان خواست تا معاویه را عزل کند، عثمان احتجاج کرد که عمر او را به امارت گمارده است. [۱۵۳] همچنین شخص معاویه، بر صعصعه و عده‌ای از صلحای کوفه احتجاج کرد که عمر او را به ولایت شام گمارده است. [۱۵۴] این سخن بدین معناست که گفتار عمر همچون شرع مقدس لازم الاتباع شده است.
[صفحه ۱۰۲]
کعب الاحبار نیز در زمان عثمان به خلافت معاویه اشاره می‌کند. [۱۵۵] معاویه به صراحت گفت که برای خلافت از روزگار عمر زمینه‌سازی کرده است. [۱۵۶].
ج)سیاست تبعیض نژادی: این سیاست را حاکمان ناشایست زمان رواج دادند. از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کردند که قریش بر دیگران برتری دارد و خلافت اسلام مال قریش است و بنی‌هاشم را به بهانه‌ی این که خلافت و نبوت (امامت و پیامبری) در یک خاندان جمع نمی‌شود، از این حکم استثنا کردند، در حالی که مسأله کاملا برعکس بود و حتی خود عمر این قاعده را با شرکت دادن علی (ع) در شورای شش نفره نقض کرد.
این سیاست را در سهم‌بندی بیت المال و برتری دادن عرب بر عجم، در مستمری مجاهدان تعمیم دادند و به دنبال آن در مسائلی از قبیل، ارث، ازدواج، آزادی بندگان، نماز و مسائل دیگری که فعلا مجال تتبع آن نمی‌باشد، تبعیض را تداوم بخشیدند. [۱۵۷].
[صفحه ۱۰۳]
شاید به واسطه‌ی همین سیاست عمر در سهم‌بندی بیت المال بر اساس تبعیض نژادی بود که عدالت خویش را ستود، تا جایی که گفت: «من عدالت را از کسرا آموخته‌ام»، آن گاه خشیت و خداترسی و سیره‌اش را برشمرد. [۱۵۸].
اگر این نقل درست باشد، این پرسش مطرح می‌شود که چرا عمر عدالت را از کسرا آموخت، و چرا از پیامبر عظیم الشأن اسلام عدالت نیاموخت، و اساسا کسرا چه خشیتی داشت، و چه سیره‌ای از کسرا عمر را شگفت‌زده کرده بود که سیاست خود را با آن مقایسه می‌کرد؟!
اما سیاست امیر المؤمنین (ع) کاملا برعکس سیاست خلفای پیشین بود. علی (ع) اولین کسی بود که برای ضعیفان سهمی از بیت المال تعیین کرد [۱۵۹].
[صفحه ۱۰۴]
و احدی را بر دیگری مقدم نداشت، چرا که اصولا برای فرزندان اسماعیل، فضلی بر فرزندان اسحاق قائل نبود [۱۶۰]، و نه در سهم‌بندی بیت المال میان افراد تفاوت قائل بود و نه در موارد دیگر. به حضرت پیشنهاد چنین عملی شد، اما آن را نپذیرفت و رد کرد؛ زیرا وی کسی نبود که برای دستیابی به پیروزی از ظلم و جور استعانت جوید. [۱۶۱].
حضرت علی (ع) در مناسبت دیگری در استدلال بر این مطلب که در میان مردم به روش اسلام رفتار می‌کند فرمود:
«أرأیتم لو انی غبت عن الناس من کان یسیر فیهم بهذه السیره؛ [۱۶۲].
آیا شما فکر می‌کنید که اگر من از میان مردم غایب شوم، کسی خواهد آمد که به روش من با آنان رفتار کند؟!»
ابن‌عباس در نامه‌ای به امام حسن (ع) نوشت:
«این را می‌دانی که از آن جهت مردم از پدرت علی (ع) روی گردانیدند و به معاویه روی آوردند، که او همه مردم را برابر می‌شمرد و در تقسیم غنیمت‌ها و درآمدهای دولتی بین همگان به تساوی رفتار می‌کرد و این عدالت بر مردم گران آمد.» [۱۶۳].
[صفحه ۱۰۵]
مردی به ابوعبدالرحمن سلمی گفت:
«تو را به خدا سوگند! چه وقت بغض و دشمنی علی را به دل گرفتی؟ آیا آن موقع نبود که در کوفه مالی را تقسیم کرد و تو و خانواده‌ات را چیزی نداد؟ گفت: حالا که مرا سوگند دادی، چرا.» [۱۶۴].
به هر حال سیاست عادلانه‌ی علی (ع) در تقسیم درآمدها، مهم‌ترین علتی بود که مردم با وی به مخالفت برخاستند و در این مورد، روایات بسیار زیاد است. [۱۶۵].
همین سیاست علی (ع) در درازمدت، پیامدهای مثبت بزرگی به دنبال داشت. حتی می‌بینیم که سیاهان از محمد بن حنفیه و بنی‌هاشم طرفداری و علیه عبدالله بن زبیر قیام می‌کنند.
عیسی بن یزید کنانی گوید:
«شنیدم که مشایخ می‌گویند: آن گاه که مسأله‌ی ابن حنفیه مطرح بود، گروهی از سیاهان به طرفداری از او و علیه ابن زبیر در مدینه تجمع کردند. عبدالله بن عمر یکی از غلامان خود را در میان آنها دید که شمشیرش را از غلاف کشیده است؛ به او گفت: رباح! غلام گفت: رباح، به خدای سوگند! ما خروج کرده‌ایم تا شما را از راه باطلی که در پیش دارید به راه حق بازگردانیم، پس عبدالله گریه‌ای کرد و گفت: خدایا این از گناهان ماست.» [۱۶۶].
یاران مختار نیز از بردگان و موالی بودند و همین امر موجب گردید تا اعراب از یاری وی دست بکشند و او را تک و تنها رها کنند.
د)از مسائلی که موجب گردید نام و آوازه‌ی عده‌ای شهره‌ی آفاق شود و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شوند و ذکری از آنها به میان نیاید، این بود که اعراب از
[صفحه ۱۰۶]
فتوحاتی که در عهد علمای سه گانه (ابوبکر، عمر و عثمان) نصیب آنان شد، در توسعه و رفاه مادی و ارضای احساسات قومی و گروهی خود، استفاده‌های بسیاری کردند. سیاستی در کار بود که اهتمام زیادی در تحکیم این اعتقاد داشت که والیان و امرا باعث این فتوحات شده‌اند. علاوه بر سیاست تبعیض نژادی، این مسأله یاد شده نیز به وابستگی و علاقه‌ی مردم به حکام و امرا کمک کرد و موجب گردید تا مردم تداوم حکومت و سلطنت آنان را خواستار باشند و تمایلی برای تغییر نظام حاکم – هر چند به مصلحت اصول و ارزش‌های اسلامی باشد – از خود نشان ندهند.
به علاوه، خلیفه‌ی اول و دوم اظهار زهد و روی‌گردانی از دنیا می‌کردند. این خود موجب شد تا عده‌ای شهره‌ی آفاق گردند و عده‌ای دیگر به فراموشخانه‌ی تاریخ سپرده شوند و دیگر یادی و ذکری از آنها بر زبان‌ها جاری نگردد. امیر المؤمنین در اشاره به این مطلب فرمود:
«ان اول ما انتقصنا بعده، ابطال حقنا فی الخمس، فلما رق امرنا طمعت رعیان البهم من قریش فینا؛ [۱۶۷].
همانا نخستین چیزی که پس از حضرت [یا پس از غصب خلافت] از حقمان کاسته و ضایع شد، ابطال حق ما در خمس بود. پس چون کار ما سست شد،چوپانانی از قریش در ما طمع ورزیدند.»
در جای دیگر فرمود:
«ان العرب کرهت امر محمد صلی الله علیه و آله و حسدته علی ما اتاه الله من فضله، و استطالت أیامه… حتی قذفت زوجته، و نفرت به ناقته، مع عظیم احسانه الیها، و جسیم مننه عندها و أجمعت مذکان حیا علی صرف الأمر عن أهل بیته
[صفحه ۱۰۷]
بعد موته
و لو لا ان قریشا جعلت اسمه ذریعه الی الریاسه، و سلما الی العز و الامره، لما عبدت الله بعد موته یوما واحدا، و لا ارتدت فی حافرتها، و عاد قارحها حذعا، و بازلها بکرا.
ثم فتح الله علیها الفتوح. فأثرت بعد الفاقه، و تمولت بعد الجهد و الخمصه، فحسن فی عیونها من الاسلام ما کان سمجا، و ثبت فی قلوب کثیر منها من الدین ما کان مضطربا. و قالت: لو لا انه حق لما کان کذا…
ثم نسبت تلک الفتوح الی آراء ولاتها، و حسن تدبیر الامراء القائمین بها، فتأکد عند الناس نباهه قوم، و خمول آخرین، فکنا نحن ممن خمل ذکره، و خبت ناره، و انقطع صوته وصیته، حتی اکل الدهر علینا و شرب، و مضت السنون و الاحقاب بما فیها، و مات کثیر ممن یعرف، و نشأ کثیر ممن لا یعرف؛ [۱۶۸].
اعراب از آنچه محمد صلی الله علیه و آله آورد ناخشنود بودند و به خاطر فضیلتی که خدا بدو بخشیده بود، به وی حسد ورزیدند و ایامش را طولانی دیدند و بر آنان سخت گذشت. همسرش را متهم کرده و با فراری دادن شتری که بر آن سوار بود، نقشه‌ی قتل او را کشیدند، با این که با آنان احسان و نیکویی فراوان کرد و حق بزرگی بر گردن آنان داشت. از همان زمانی که در قید حیات بود، متفق الرأی شدند تا خلافت را پس از مرگش از اهل بیت به نفع خویش بگردانند.
اگر قریش نام او را دستاویزی برای رسیدن به دنیا و نردبانی برای عزت و سرافرازی و حکومت قرار نمی‌داد، خداوند را یک روز هم پرستش نمی‌کرد و خود را در همان چاله‌ای گرفتار می‌کرد که پیش از این در آن قرار داشت.
[صفحه ۱۰۸]
پس از آن خداوند فتوحاتی را نصیبشان کرد و پس از فقر به ثروت و پس از تنگدستی و گرسنگی به مال اندوزی رسیدند. چیزهایی که از اسلام برایشان خوشایند نبود، در چشمانشان نیک آمد و آنچه که از دین نزدشان مضطرب و متزلزل بود، در قلبشان جا گرفت و گفتند: اگر این دین بر حق نبود، چنین وضعی پیش نمی‌آمد.
سپس این فتوحات را به آرا و به نظر والیان و حسن تدبیر فرماندهان خود نسبت دادند: از این رو گروهی بلندآوازه و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شدند. ما از آن گروهی بودیم که نام و آوازه‌مان به فراموشی سپرده شد و آتشمان به خاموشی گرایید. نه اسمی از ما باقی ماند و نه شهرتی و به طور کلی از بین رفتیم. روزگار گذشت و سالیان سال با همه‌ی فراز و نشیب‌هایی که داشت سپری شد و خیلی از کسانی که قضایا را می‌دانند مردند و بسیاری از کسانی که چیزی نمی‌دانستند بزرگ شدند.»
علاوه بر این، بخشی از سیاست نظام حاکم این بود که اهل بیت (ع) را نابود سازد و کاری کند که دیگر احدی از مردم نامی از آنان نبرد. در جنگ صفین، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبدالله بن جعفر اقدام به جنگ کردند. در این موقع امیر المؤمنین (ع) فرمود که اگر امویان می‌توانستند، از بنی‌هاشم دمنده‌ی آتشی را بر روی زمین باقی نمی‌گذاشتند.
عمر بن عثمان بن عفان به امام حسن (ع) گفت:
«مثل امروز نشنیدم که پس از قتل خلیفه (عثمان) احدی از فرزندان عبدالمطلب بر روی زمین باقی بماند… ننگ و نفرین بر من که حسن و سایر فرزندان عبدالمطلب که عثمان را کشتند، زنده باشند و بر روی زمین گام نهند.»
سپس روایت بیان می‌کند که عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه، امیر المؤمنین (ع) را متهم کردند که می‌خواست پیامبر صلی الله علیه و آله را به قتل برساند و هم او
[صفحه ۱۰۹]
بود که ابوبکر را مسموم کرد و در قتل عمر و عثمان شرکت داشتند. [۱۶۹].
«پس از شهادت امیر المؤمنین (ع) عدی بن حاتم بر معاویه وارد شد. معاویه در مورد محبت علی (ع) – که هنوز روزگار، آن را در دل باقی گذاشته است – پرسید. عدی گفت: هنوز همه‌ی محبت و عشق علی (ع) در سینه‌ام جای دارد و هر گاه ذکرش به میان می‌آید بر آن افزوده می‌شود. معاویه گفت: من چیزی جز از بین بردن یاد او نمی‌خواهم. عدی گفت: معاویه! دلهای ما به دست تو نیست.» [۱۷۰].
عمرو بن عاص، ولید بن عقبه و مغیره بن شعبه و دیگران نزد معاویه گرد آمده و به او گفتند:
«حسن یاد پدرش را زنده کرده است. هر چه گفت، مردم او را تصدیق کردند و هر فرمانی که داد، اطاعتش کردند و به دنبالش به راه افتادند و اگر ادامه پیدا کند، عظمت بیشتری به او خواهد داد. سپس از وی درخواست کردند که حضرت را احضار کند تا او را تحقیر کنند…» [۱۷۱].
شواهد تاریخی پیروزی در این‌باره بسیار است.
نشانه‌های پیروزی این سیاست در قبال اهل بیت (ع) به زودی نمایان شد. همان طور که دیدیم، عمر پرسید که چه کسی را مردم پس از وی خلیفه می‌دانند، اما در پاسخ، یادی از علی (ع) نشنید.
ه)استفاده از بعضی از اعتقادات جاهلیت و عقاید اهل کتاب، به منظور تثبیت
[صفحه ۱۱۰]
پایه‌های حکومت به نفع غاصبان خلافت و در هم کوبیدن منابع و عوامل گوناگون مخالفت و معارض – که ائمه (ع) با تمام توان و قدرت در مقابل این اعتقادات جبهه گرفته و به تکذیب آن پرداختند – به طور مثال، چند نمونه از این اعتقادات را برمی‌شماریم:
– تثبیت اعتقادات به لزوم خضوع در مقابل حاکم و سلطان، هر چند ظالم، جبار و ستمگر باشد. این عقیده بنابر تصریح انجیل [۱۷۲]، از مسیحیت گرفته شده است. اینان برای تأیید عقیده‌ی خود احادیث زیادی از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله جعل کردند. [۱۷۳].
– اصرار بر اعتقاد به جبر که از بقایای عقاید مشرکان و اهل کتاب بود؛ [۱۷۴] بدین
[صفحه ۱۱۱]
معنا مادامی که انسان بر انجام هر گونه حرکتی مجبور و در اتخاذ هر موضعی آلت دست دیگری است و از خود اراده‌ای ندارد، هر فعالیتی را که بر ضد حاکمان جور انجام دهد، بی‌ثمر و بیهوده خواهد بود.
– با وجود ایمان، معصیت و گناه ضرری ندارد و ایمان عبارت است از
[صفحه ۱۱۲]
اعتقاد قلبی و منافاتی ندارد که انسان خود را ظاهرا کافر معرفی کند. بدین منظور گفتند:
«ایمان، اعتقاد قلبی است، هر چند که انسان بدون تقیه اعلان کفر نماید و بت‌پرستی پیشه کند، یا در بلاد اسلامی به دین یهودیت و نصرانیت باقی بماند و صلیب به گردن آویزد و در بلاد اسلامی اعلان تثلیث (عقیده به خدایان سه گانه: اب، ابن و روح‌القدس) نماید و بر همین [سیره] باشد تا از دنیا برود.» [۱۷۵].
هر چند این اعتقاد مختص فرقه‌ی «مرجئه» بود، اما در میان مردم آن زمان چنین عقیده‌ای رواج داشت، چرا که هنوز مذهب اعتقادی اهل سنت شایع و غالب نشده بود.
معنای این عقیده این بود که حکام و سلاطین مؤمن هستند، هر چند جنایات و گناهان بزرگی مرتکب شوند.
می‌گویند: یزید بن عبد الملک در صدد برآمد که به روش و سیره عمر بن عبدالعزیز عمل کند. چهل تن از بزرگان جمع شدند و سوگندها خوردند که برای خلیفه نه حسابی است و نه عذابی؛ [۱۷۶] و آن موقع که ولید از حجاج دعوت کرد تا با وی شراب بنوشد، حجاج گفت: «ای امیرمؤمنان! حلال همان است که تو حلال کرده‌ای.» [۱۷۷].
حجاج مدعی است که از طرف حضرت حق تعالی به او وحی می‌شود و جز بر اساس وحی الهی کاری انجام نمی‌دهد؛ [۱۷۸] همین طور مدعی است که به خلیفه
[صفحه ۱۱۳]
هم وحی می‌شود. [۱۷۹].
و)سیاست حاکمان این بود که هر طور شده از احترام و قداست رسول اکرم صلی الله علیه و آله در نزد مسلمین بکاهند و خلیفه را بر حضرتش برتری دهند و حتی حضرت را عاری از عصمت جلوه داده و وانمود کنند که معصوم نبوده است. تا جایی که قریش – در حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله – در تلاش برای منع عبدالله بن عمرو بن عاص از نوشتن احادیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله گفتند: او بشری است که خشنود می‌شود و غضب و خشم می‌گیرد. [۱۸۰] کوشیدند تا از نام‌گذاری کودکان به نام مبارک حضرت جلوگیری کنند و تا حدودی در این کار توفیق یافتند. [۱۸۱].
معاویه نیز افسوس می‌خورد که اسم پیامبر در اذان بیان می‌شود و سوگند یاد کرد که آن را از بین ببرد. [۱۸۲].
از این گونه وقایع، شواهد زیادی در تاریخ وجود دارد که ما تعدادی را در پیشگفتار کتاب خود، الصحیح من سیره النبی الأعظم صلی الله علیه و آله آورده‌ایم. هر کس خواست، بدان مراجعه کند.
شاید هدفشان از امور یاد شده این بود که میدان را برای کارهای خلاف و ناشایستی که ممکن بود از سوی هیأت حاکمه سرزند، باز کرده و اقوال و مواضع
[صفحه ۱۱۴]
منفی حضرت را در قبال بعضی از ارکان آن یا کسانی که هیأت حاکمه آنان را برای بر عهده گرفتن مناصب مهم حکومتی در آینده آماده می‌کرد، کم‌اهمیت جلوه داده و اثر آن اقوال را نابود سازند؛ و از سوی دیگر، مواضع مثبت حضرت را در قبال مخالفان هیأت حاکمه یا کسانی که به دیده‌ی رقیب به آنان می‌نگریستند، بی‌ارزش و کم‌اهمیت سازند.
ز)اعتقاد به جواز تولیت و رهبری مفضول با بودن فاضل، از دیگر رشته‌ها و فروع این سیاست شوم بود. این اعتقاد ابوبکر بود [۱۸۳] که بعدها به عنوان عقیده‌ی معتزله مطرح شد. آن گاه که همه‌ی تلاشهای آنها در جهت رفعت شأن خلفای غاصب حق علی (ع) خنثی شد و کوشش‌های آنان در پایین آوردن مقام و منزلت علی (ع) و جعل احادیث باطل در مذمت وی، و تلاش آنان در جهت به فراموشی سپردن فضائل و کرامات علی (ع) از سوی مردم با شکست مواجه گردید. [۱۸۴] آن موقع همه‌ی بافته‌های خود را پنبه دیدند و تمام تلاشهای نا جوانمردانه‌ی خود را بر باد رفته.
ح)سیاست تجهیل که از طرف حاکمان ناشایست درباره‌ی امت مسلمان، خصوصا مردم شام اعمال می‌شد. تنها کافی است که بدانیم، شخصی از یکی از رهبران و صاحب‌نظران و اندیشمندان شام پرسید: این ابوتراب که امام مسجد بالای منبر او را لعن می‌کند کیست؟ در پاسخ گفت: فکر می‌کنم یکی از دزدان و راهزنان فتنه‌گر باشد. [۱۸۵].
در جنگ صفین، هاشم مرقال از یکی از سپاهیان معاویه پرسید که چرا در
[صفحه ۱۱۵]
جنگ شرکت کرده‌ای؟ گفت: به من خبر داده‌اند که علی نماز نمی‌خواند. [۱۸۶].
به معاویه خبر رسید که عده‌ای از اهالی شام با مالک اشتر و دوستانش می‌نشینند و به بحث و استقاضه می‌پردازند. به عثمان نوشت:
«کسانی را پیش من فرستاده‌ای که شهر و دیار خود را فاسد کرده و شورانده‌اند. خاطرم هیچ آسوده نیست که مردم تحت فرمانم را به نافرمانی واندارند و چیزهایی به آنها نیاموزند که هنوز نمی‌دانند و در نتیجه به افراد یاغی و سرکش تبدیل شوند و امنیت موجود، جای خود را به شورش بدهد.» [۱۸۷].
یکی از اهالی حمص، عثمان را نصیحت کرد و گفت:
«مؤمن را به ایمانش وامگذار! بلکه او را مالی ده که او را به صلاح دارد (بتواند مخارجش را برآورده کند)؛ امین را بر امانت وامگذار! بلکه او را در کار خویش مورد بازخواست قرار ده! و بیمار را پیش سالم نفرست تا او را سلامت بخشد، بسا خدا به بیمار شفا دهد، اما بیمار، سالم را علیل گرداند. عثمان به او گفت: تو جز خیر مرا نمی‌خواهی، و بر اثر این نصیحت، زید بن صوحان و دوستانش را بازگردانید.» [۱۸۸].
جمعی از فرماندهان لشکری و کشوری شام در برابر سفاح (سرسلسله‌ی عباسیان) سوگند یاد کردند که تا زمانی که مروان کشته شد، نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، جز بنی‌امیه سراغ نداشته‌اند.
[صفحه ۱۱۶]
آن طور که می‌گویند: مردم شام پذیرفتند که معاویه در راه صفین، نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه کند. [۱۸۹].
در وصیت معاویه به یزید آمده:
«به اهل شام توجه کن! اینان رازدار تو باشند. هر گاه دشمنان تو سر بلند کنند و تو را نگران سازند، از اهل شام یاری بخواه، و اگر دشمن را شکست دادند، باز آنان را به محل خود برگردان! زیرا اگر در بلاد دیگر اقامت کنند، اخلاقشان تغییر کند.» [۱۹۰].
آن گاه که ابوذر در مقابل طغیان معاویه و تصاحب اموال مسلمانان در شام ایستاد، حبیب بن مسلمه به معاویه گفت:
«ابوذر نظر مردم را درباره‌ی شما تباه نمود، اگر نیازی به آن داری، مردم را دریاب!» [۱۹۱].
بر حسب یک متن دیگر گفت:
«ابوذر با این سخنان خود، نظر مردم را درباره‌ی تو خراب نموده و آنان را علیه تو می‌شوراند. پس معاویه این مطلب را به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ نگاشت: او را به سوی من گسیل دار! چون ابوذر به مدینه رسید، عثمان او را به ربذه تبعید کرد.» [۱۹۲].
آن گاه که اهالی مصر به مدینه آمدند تا از عمر درباره‌ی علت عمل نکردن به بعضی از احکام قرآن از او بازخواست کنند، در پاسخ گفت:
«مادر عمر در عزایش گریه کند، آیا او را وادار می‌کنید که مردم را بر اساس کتاب
[صفحه ۱۱۷]
خدا به پای دارد و حال این که خدای ما می‌دانست ما گناهانی خواهیم داشت؟ وی آن گاه این آیه را تلاوت کرد:
«ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما؛
اگر از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کرده‌ایم دوری گزینید، ما از گناهان دیگر شما درمی‌گذریم و شما را به مقامی بلند و نیکو می‌رسانیم.»
آیا مردم مدینه می‌دانند که برای چه آمده‌اید؟ گفتند: نه. گفت: اگر می‌دانستند که برای چه آمده‌اید، شما را چنان عقوبت می‌کردم که دیگران عبرت بگیرند.
عمر وقتی مطلب را به آنان گفت که از آنان اقرار گرفت که نه قرآن را حفظ دارند و نه الفاظ آن را و نه روایاتی را که درباره‌ی قرآن وارد شده می‌دانند.» [۱۹۳].
پس از سخنانی که بین معاویه و عکرشه (دختر اطرش بن رواحه) ردوبدل شد، معاویه بدو گفت:
«هیهات ای مردم عراق! علی بن ابی طالب شما را بیدار کرده است. ما قدرت تحمل شما را نداریم.» [۱۹۴].
سپس دستور داد تا صدقات آنان را با خودشان برگردانند و با وی به انصاف رفتار کنند.
جای بسی شگفتی است که می‌بینیم عمر بن خطاب اصرار فراوانی دارد که همدانی‌ها به شام نروند و می‌بایست به عراق عزیمت کنند! [۱۹۵] همین مطلب درباره‌ی قبیله‌ی بجیله نیز اتفاق افتاد. [۱۹۶].
[صفحه ۱۱۸]
آن گاه که سلیمان ابن عبدالملک به پدرش گفت که می‌خواهد کتابی در سیره و جنگ‌های پیامبر صلی الله علیه و آله و مقام و منزلت انصار در عقبه‌ی اول و دوم بنویسد، عبدالملک گفت: «چه لزومی دارد کتابی بنویسی که در آن فضیلتی برای ما نباشد و چیزهایی را به مردم شام بیاموزی که نمی‌خواهیم آن را بدانند؟» بعدا سلیمان به او خبر داد که آنچه را که نوشته بود پاره کرده است. عبدالملک گفت: کار درستی کردی. [۱۹۷].
آن گاه که از معاویه خواستند از سعب و لعن علی دست بردارد، گفت: «به خدا سوگند! از این کار دست بر ندارم تا بر آن، کودکان بزرگ شوند و بزرگان پیر. و احدی از مردم فضیلتی برای علی بر زبان نیاورد.» [۱۹۸].
علی (ع) نامه‌ای به معاویه نوشت که در آن آمده بود:
محمد النبی أخی و صهری
و حمزه سید الشهداء عمی
«محمد، پیغمبر خدا، برادر و پدر زن من است و حمزه‌ی سید الشهدا عموی من.»
معاویه گفت: «آن را پنهان کنید! تا مردم شام آن را نخوانند، مبادا به علی متمایل شوند. [۱۹۹].
در این زمینه به سخنان مدائنی – که بسیار مهم است – مراجعه کنید. [۲۰۰].
امیر المؤمنین علی (ع) با تمام نیرو و توان خویش، در جهت نشر معارف اسلامی در میان مردم و نجات آنان از ظلمات جهل به سوی نور علم کوشید.
[صفحه ۱۱۹]
آن حضرت فرمود:
«و رکزت فیکم رأیه الایمان و وقفتکم علی معالم الحلال و الحرام؛ [۲۰۱].
و پرچم ایمان را در میان شما استوار ساختم [تا گمراه نشوید] و شما را بر نشانه‌های حلال و حرام واقف ساختم.»
این جدای از شعور و بینش اسلامی است که آن حضرت و فرزندانش در نشر آن همت گماشتند.
ط)برنامه‌ی دقیق و حساب شده‌ای طرح کردند که می‌توانست امت را از اطلاع بر بسیاری از راهنمایی‌ها و اقوال و موضع‌گیری‌های پیامبر عظیم الشأن اسلام محروم گرداند. این برنامه‌ی خطرناک در قالب منع نقل احادیث پیامبر به طور مطلق و یا بر اساس بینه، ظهور یافت و حتی با ضرب و حبس و تهدید به قتل، از نقل آن جلو گیری کردند؛ سپس کتابت احادیث نبوی را ممنوع کرده و هر چه را توانستند، در عرض یک ماه از آنچه که صحابه نوشته بودند جمع‌آوری کرده و سوزاندند. [۲۰۲].
[صفحه ۱۲۰]
در مرحله‌ی بعدی، قصه پردازان را به نقل اسرائیلیات تشویق کردند و احادیث فراوانی در تأیید آن ساختند. [۲۰۳] آن گاه به افراد معینی اجازه دادند که روایت نقل کنند. [۲۰۴] و حتی ابوموسی هم از نقل حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله خودداری کرد،
[صفحه ۱۲۱]
تا نظر جدید خلیفه‌ی دوم را در این‌باره بداند. [۲۰۵].
به علاوه، بزرگان صحابه را در مدینه حبس کردند و آنان را از رسیدن به مناصب مهم محروم کردند، تا مبادا به نشر احادیث پرداخته و از این راه، خلافت را از آنان گرفته و به قبضه‌ی خود درآورند. [۲۰۶] سپس مقرر کردند که تنها امرا و حاکمان، حق فتوا دارند. روایت کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است! «برای مرد مؤمن باایمان در امارت خیری نیست.» [۲۰۷].
حذیفه به عمر گفت: تو از افراد فاجر کمک می‌گیری. عمر گفت: من به آنان پست و مقام می‌دهم تا از نیروی آنان استفاده کنم و در ضمن مراقبشان
[صفحه ۱۲۲]
هم هستم.
عمر گفت: اهالی کوفه بر من چیره شده‌اند، فرد مؤمنی را بر آنان می‌گمارم، قدرت و توان کاری ندارد؛ انسان فاجری را به کار می‌گمارم، فسق و فجور می‌کند. [۲۰۸].
بدین گونه کسانی که اجازه‌ی فتوا و روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و بنی‌اسرائیل داشتند، فرصت یافتند تا آنچه می‌خواهند به امت تزریق کنند و ملت مسلمان را با افکار و معارف، اقوال و مواضع حقیقی یا ساختگی خود دمساز کنند، و نیز به تحریف و حتی نابودی بسیاری از حقایقی بپردازند که آن را مخالف اهداف خویش می‌دیدند. آن طور که متون بسیاری تأکید دارد، بخش معظم نشانه‌های دین از بین رفت و احکام شریعت مقدس محمدی محو و نابود گردید. [۲۰۹].
می‌گویند: بیش از پانصد حدیث در اصول احکام و همین اندازه در اصول سنن به امت اسلامی نرسید. [۲۱۰] این امر موجب شد تا پرده‌ی سنگینی از شک و تردید بر ده‌ها و بلکه صدها هزار و حتی میلیون‌ها [۲۱۱] حدیث – که می‌گفتند: نزد حافظان است یا هنوز هم در میان کتاب‌ها محفوظ است – کشیده شود.
[صفحه ۱۲۳]
از این رو می‌بینیم که به کذب و ساختگی بودن ده‌ها و بلکه صدها هزار حدیث حکم می‌کنند. [۲۱۲] جهل و نادانی مردم به جایی رسید که سپاه کامل نمی‌دانستند اگر کسی محدث نشود، نباید دوباره وضو بگیرد و وضویش نقض نشده است!
«ابوموسی به منادی فرمان داد که فریاد برآرد: بدانید که جز بر کسی که محدث شده، بر فرد دیگری وضو واجب نیست. راوی گوید: نزدیک بود علم از بین برود و جهل و نادانی جای آن را بگیرد و انسان از نادانی، مادرش با شمشیر بکشد.» [۲۱۳] حتی «بسیاری از صحابه موافقت کردند که بسیاری از نصوص را رها کنند، زیرا مصلحت خود را در آن دیدند.» [۲۱۴].
ابن ابی الحدید معتزلی درباره‌ی علی (ع) می‌گوید:
«دشمنانش گفتند: او اهل رأی و نظر نیست، زیرا وی به شرع مقدس اسلام مقید بود و خلاف آن را روا نمی‌دانست و به چیزی که دین را تحریم می‌کرد، عمل نمی‌کرد. خودش گفته است: اگر دین و تقوا جلوی مرا نمی‌گرفت، من زیرک‌ترین عرب بودم، اما خلفای دیگر بر اساس مصلحت خود و موافق خواسته‌های درونی خویش عمل می‌کردند، خواه مطابق احکام شرع باشد و خواه نباشد. تردیدی نیست که هر کس بر اساس اجتهاد خود عمل کند و به معیارها و ضوابطی پای‌بند نباشد که مانع از انجام کارهایی می‌شود که آن را به مصلحت خود
[صفحه ۱۲۴]
می‌بینید، احوال دنیوی او به سامان نزدیکتر است، و هر کس خلاف این باشد، اوضاع او به آشفتگی و گسیختگی نزدیکتر.» [۲۱۵].
شاید موضعی که عمر در قبال مصری‌های معترض اتخاذ کرد، به همین امر اشاره داشته باشد. همین طور «بسیاری از فقها را بر نص ترجیح دادند، تا جایی که شریعت اسلامی دگرگون شد و اصحاب قیاس، شریعت جدیدی آوردند.» [۲۱۶].
ابوایوب انصاری نیز جرأت نداشت به سنت رسول خدا عمل کند، زیرا عمر هر کس را که به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل می‌کرد. مورد ضرب و شتم قرار می‌داد. [۲۱۷].
مالک بن انس در مورد مسلمانان خارج از مدینه تصریح می‌کند: «درباره‌ی مردم خارج از مدینه بر اساس احکام صادره از سوی شاهان عمل می‌شود.» [۲۱۸].
درباره‌ی اصرار خلفا و دیگران، از قبیل مروان حکم و حجاج بن یوسف در مخالفت با احکام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آینده مطالب بیشتری بیان خواهیم کرد.
حکام و امرایی که از طرف خلیفه‌ی دوم، تنها به آنان اجازه‌ی فتوا داده شد، فرصت یافتند تا ندانسته و بلکه دانسته و آگاهانه مخالف روایات سرور جهانیان، رسول اکرم صلی الله علیه و آله فتوا دهند، زیرا از غائله‌ی اعتراض کسانی که حق را می‌دانستند در امان بوده و از آشکار شدن آن برای دیگران که چیزی از حق نمی‌دانستند، هراسی نداشتند، و اگر واقع مطلب روشن می‌شد، از مقام و منزلت آنان کاسته و مرکزیتشان در موضع قرار می‌گرفت و احکام و دستورات صادره از سوی
[صفحه ۱۲۵]
آنان کارآیی کمتری می‌داشت، و آنان چنین چیزی را خوش نداشتند. همین طور زمینه را آماده ساختند تا هر کس هر چه می‌خواهد ادعا کند و در تأیید و یا تکذیب و تنفیذ آن، احادیث مناسبی را جعل نماید.
از این غائله نیز در امان بودند که مبادا بسیاری از اقوال و افعال و مواضع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و وقایع ثابتی که به مرکزیت و شخصیت کسانی ضربه نمی‌زند که می‌خواهند آنان را بالا ببرند و در جهت اعتلای مقام و منزلت آنان کوشش می‌کردند، آشکار شود. فضائل و جایگاه و منزلت اهل بیت و خصوصا سرور و بزرگشان امیر المؤمنین علی (ع) و افرادی که بر اساس افکار آگاه و وجدان‌های بیدار با حضرت و اهل بیت در ارتباط بودند و هوادارشان، و یا نظری مثبت و حقیقی درباره‌ی آنان داشتند مطرح نمی‌شد.
به علاوه، این سیاست در قبال حدیث و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با آرای بعضی از فرقه‌های یهودی – که پیروان آنان نفوذ فراوانی در دربار حاکمان آن زمان داشتند – کاملا هماهنگ و منسجم بود. [۲۱۹].
برگزیده از کتاب تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی(ع)نوشته آقای سید جعفر مرتضی حسینی عاملی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *