حوادث، وقایع، هجرت

خواستگاری از دختر عبدالله بن جعفر توسط معاویه

خواستگاری از دختر عبدالله بن جعفر توسط معاویه

معاویه با آن که در هر گوشه و کنار کشور پهناور اسلامی – که شمال عراق، حجاز، ایران و شامات می‏شد – به آزار و اذیت دوستداران اهل بیت می‏پرداخت و دستور می‏داد که دوستداران اهل بیت را از کارهای مملکتی، چه کوچک و چه بزرگ بر کنار کنند و خانه‏های دوستداران علی را بر سرشان خراب سازند، اما در ظاهر، چنان رفتار می‏کرد تا مردم گمان برند که میانه‏ی امام با او خوب و صمیمانه است. او شایعه ‏هایی می‏ساخت و در آن‏ها به دوستی بین بنی‏هاشم و بنی‏امیه، حسن و معاویه اشاره می‏کرد. اما امام حسن بیدار و هشیار بود. او یک یک توطئه‏های معاویه را در هم می‏ریخت و نقشه‏های شوم او را یک به یک نقش بر آب می‏کرد. مخافلت خود را نسبت به حکومت مستبدانه معاویه چه مستقیم و چه غیر مستقیم نشان می‏داد هر جا که یاران و فداییان خود فروخته‏ی معاویه را می‏دید، زبان به اعتراض می‏گشود و کارهای زشت آنان را گوشزد می‏کرد. کم‏ترین ملاحظه‏ای هم در این باره از خود نشان نمی‏داد.

معاویه برای آن که مردم ساده ‏دل را بفریبد و آن‏ها را در این گمان اندازد که ارتباط او با امام حسن و بنی‏هاشم خوب است، مروان بن حکم – فرماندار مدینه – را پیش عبدالله بن جعفر فرستاد و دختر او را برای یزید – پسر معاویه – خواستگاری کرد. معاویه خوب می‏دانست که اگر این ازدواج سر بگیرد، نظر مردم به کلی نسبت به او عوض می‏شود و پایه‏های حکومت بنی‏امیه نیز محکم‏تر می‏شود. عبدالله بن جعفر بدهی‏های زیادی داشت و محتاج بود. مروان بن حکم تصمیم گرفت که از این موضع به سود خود و معاویه بهره‏برداری کند. معاویه به او سفارش کرده بود که او در مورد مهریه‏ی دختر حد و اندازه‏ای قایل نشود و هر قدر که پدر دختر خواست، به او بدهد. مروان بن حکم با عبدالله بن جعفر صحبت کرد و او به قول داد که اگر دخترش را به ازدواج یزید درآورد، تمام بدهی‏های او بپردازد و زندگی خوب و شاهانه‏ای برای او و خانواده‏اش ترتیب دهد.
عبدالله بن جعفر در برابر وعده‏های فریبنده‏ ی مروان کمی اندیشید و سپس گفت: «من نمی‏توانم به تنهایی در امری به این مهمی نظر بدهم.باید با بزرگ بنی‏هاشم، یعنی امام حسن مجتبی مشورت کنم!»
مروان مجلس بزرگی آراست. بزرگان بنی‏امیه و بنی‏هاشم را به آن مجلس فراخواند و جای حسن بن علی را در صدر مجلس تعیین کرد. وقتی همه جمع شدند و امام حسن نیز در جایگاه خویش نشست، مروان بن حکم که همه چیز را با چشم‏های دنیوی‏اش می‏دید و گمان می‏کرد که پول و ثروت و مقام، حلال همه‏ی مشکلات است، با اطمینان خاطر از این‏که بنی‏هاشم تن به این ازدواج سیاسی خواهد داد، پیشنهاد خود را درباره‏ی خواستگاری از زینب – دختر عبدالله بن جعفر

– برای یزید بن معاویه، در مجلس مطرح کرد. مروان پیش خود فکر می‏کرد: «چه کسی است که آرزو نکند دخترش، عروس خلیفه‏ ی کشور اسلامی بشود.»
او در پی طرح پیشنهادش افزود: «بنا به دستور شخص معاویه، پدر دختر می‏تواند مهریه‏ی دخترش را هر قدر که میل دارد، تعیین کند و هیچ مشکل و محدویتی در این باره وجود ندارد. ضمن آن که معاویه قبول کرده است که همه بدهی‏های عبدالله بن جعفر را بپردازد. همگی بدانید که اگر این ازدواج سر بگیرد، صلح و آرامشی همیشگی بین بنی‏امیه و بنی‏هاشم برقرار خواهد گشت، کینه‏ها و دشمنی‏ها به دوستی‏ها و مهر و صفا تبدیل خواهد شد!»
امام حسن که به منظور مروان و توطئه شوم معاویه و حقه‏ی تازه او پی برده بود، به فکر فرورفت و پاسخی نداد. او اجازه داد که مروان بن حکم، همه‏ی کوشش خود را در جهت خواستگاری زینب برای یزید به کار برد. مروان بن حکم که برای رسیدن به هدف خود خیلی عجله داشت، به خیال خود سکوت مجلس را به موافقت بزرگان بنی‏هاشم در این امر تعبی کرد. در نتیجه گستاخ‏تر شد و شروع به مداحی یزید بن معاویه کرد.
– همه می‏دانید که یزید بن معاویه، جوانی رعنا و بی‏همتاست، ابرهای آسمان به برکت وجود او می‏بارند و زمین را بارور می‏سازند. آری! دختری که با چنین جوان رعنا و پاکی ازدواج کند، افتخاری بزرگ و همیشگی نصیب خود و خاندانش خواهد کرد. این ازدواج به راستی افتخاری بزرگ است که نصیب این دختر و نصیب بنی‏هاشم خواهد شد!
در این لحظه امام حسن با آرامش و متانتی که فقط از او برمی‏آمد، از جای برخاست و شروع به صحبت کرد. او با چند جمله‏ی پربار، همه‏ی رشته‏های مروان را پنبه کرد و نیت پلید معاویه و او را در این خواستگاری سیاسی، برای جمع در مجلس فاش ساخت و جواب دندان‏شکنی هم به حرف‏ها و مدح‏های مروان درباره‏ی یزید داد.
ای مروان بن حکم! تو گفتی که مهریه‏ ی زینب هر قدر که باشد، معاویه خواهد پذیرفت. دلیل این کار چیست؟ نمی‏دانی و مگر یادت رفته است که ما، در ازدواج‏هایمان از سنت پاک رسول‏خدا پیروی می‏کنیم و هرگز از حدی که رسول‏خدا برای مهریه تعیین فرموده است، تجاوز نمی‏کنیم؟ رسول‏خدا مبلغ پانصد درهم برای مهریه تعیین فرموده است، و ما که پیرو سنت آن حضرتیم، مهریه‏ای از آن بیش‏تر نه می‏دهیم و نه می‏گیریم.

امام نگاهی به جمع انداخت و سپس این‏گونه ادامه داد:
– مروان! تو مگر نمی‏دانی که هرگز سابقه نداشته است، ما بنی‏هاشمیان بدهی‏های خودمان را با مهریه‏ی دخترانمان بپردازیم؟! مگر نمی‏دانی که این‏کار زشت است و توهین به امر مقدس ازدواج؟!
امام لحظه‏ای مکث کرد و مروان بن حکم با دهان باز از تعجب به امام چشم دوخت. با شنیدن سخنان اولیه‏ی امام گمان می‏کرد که آن‏حضرت با اصل ازوداج زینب و یزید مخالفتی ندارد و انتقادش فقط به میزان مهریه است که نمی‏خواهد بنی‏هاشم سنت‏شکنی کند و بدعت بدی بگذارد. امام ادامه داد:
– ای مروان بن حکم! اگر نمی‏دانی، بدان که اگر دشمنی و کینه‏ای بین بنی‏هاشم و بنی‏امیه وجود دارد، نه برای مال دنیا که برای حق و خداست. پس به خاطر چنین وعده‏های دنیایی، ما با بنی‏امیه آشتی و صلح نخواهیم کرد. این که گفتی در این ازدواج، بیش‏ترین افتخار نصیب بنی‏هاشم می‏شود، حرفی بیهوده و نسجیده و از سر نادانی، کبر و نخوت است. اگر خلافت بر نبوت برتری داشت، حق با تو بود و در آن‏صورت، بیش‏ترین افتخار نصیب بنی‏هاشم می‏شد؛ اما هم تو می‏دانی و هم همه‏ی ما می‏دانیم که نبوت بر خلافت برتری دارد. آن هم بر خلافتی که به ناحق به بنی‏امیه رسیده است. پس در این ازوداج، افتخار و عزت نصیب بنی‏امیه می‏شود و نه بنی‏هاشم. در واقع، بنی‏هاشم حتی عزتش را هم از دست خواهد داد.
امام پس از مکثی کوتاه فرمود: «این که گفتی باران به خاطر یزید شراب‏خوار می‏بارد، حرف مضحکی است و مزاحی بیش نیست وباران به خاطر اهل بیت رسول‏خدا می‏بارد. این را خود معاویه نیز به خوبی می‏داند. تو هم می‏دانی!»

ناگاه همهمه ‏ای در بین جمع مجلس درگرفت. کسانی که از سوی بنی‏ امیه آمده بودند، با ناراحتی اعتراض کردند. امام دست‏هایش را بالا برد و آن جمع را به سکوت دعوت کرد. سپس فرمود:

«ما برای زینب، خواستگاری از پیش داشته‏ ایم.ما زینب را به عقد پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آورده‏ ایم.
یکی از زمین‏های زراعتی خودم را در مدینه به عنوان مهریه ‏ی او قرار داده‏ ام. این مزرعه همان مزرعه‏ ای است که معاویه می‏خواست به ده هزار دینار از من بخرد و من نفروختم. بی شک این مزرعه، نیاز زینب و همسرش و همین‏طور مشکلات خانواده‏اش را بر طرف خواهد کرد.»
مروان بن حکم با گوش‏های آویخته و با قلبی شکسته و مأیوس، مهمانان را بدرقه کرد. سپس برای معاویه پیغام فرستاد که در این خواستگاری سیاسی، شکست خورد. اما معاویه از پا ننشست و نقشه‏ای دیگر کشید. این بار شخصی به نام ابن‏خدیج را به خدمت امام فرستاد، تا یکی از دخترها و یا خواهرهای آن‏حضرت را برای یزید خواستگاری کند. ابن‏خدیج به مدینه رفت، به خدمت امام حسن رسید و این مطالب را با حضرت در میان گذاشت. امام بدون آن‏که کم‏ترین مخالفت و یا ناراحتی از خودش نشان دهد، با خونسردی تمام فرمود: «ما دخترها و خواهرهای خودمان را در انتخاب شوهر آزاد می‏گذاریم. آن‏ها می‏توانند با هر کسی که بخواهند، ازدواج کنند!»
ابن‏خدیج خوشحال از این‏که اگر دختر امام با این ازدواج موافق باشد، امام مخالفتی نخواهد کرد، پیش دختر آن‏حضرت رفت و امر خواستگاری یزید از او را مطرح کرد. دختر امام در پاسخ ابن‏خدیج گفت: «به خداوند سوگند که این‏کار هرگز انجام نخواهد شد؛ زیرا معاویه در بین ما مسلمانان، مثل فرعون است و در رفتار و کردار، از فرعون پیروی می‏کند او مردان مؤمن را می‏کشد و….»
ابن‏خدیج حیرتزده از این پاسخ قاطع، نزد امام برگشت و گفت: «ای فرزند رسول‏خدا! دخترت نه تنها خواستگاری یزید را نپذیرفت، بلکه از معاویه و یزید

بد گفت و کارهای معاویه را به کارهای فرعون تشبیه کرد. او را پیرو فرعون نامید!»
امام که دختر خود را به خوبی می‏شناخت و می‏دانست که او چنین پاسخی به خواستگار یزید خواهد داد، ابن‏خدیج را پیش دخترش فرستاده بود او می‏خواست معاویه و یارانش فکر نکنند که تنها مردان و بنی‏هاشم هستند که با ازدواج با بنی‏امیه مخالفند. امام به ابن‏خدیج رو کرد. فرمود: «ابن‏خدیج! برو و به معاویه بگو: ای معاویه! از دشمنی ما بپرهیز! هم‏چنین به یاد معاویه بیاور که رسول‏خدا فرمود: هر کسی که باخاندان ما دشمنی بورزد و آن‏ها را بیازارد، خداوند در روز قیامت او را با تازیانه‏های آتشین از حوض کوثر دور خواهد ساخت!
ابن‏خدیج با ناامیدی پیش معاویه برگشت و شکست خود را در این خواستگاری به او خبر داد. معاویه در این نقشه‏ی شومش هم نتوانست موفقیتی به دست آورد.
یکی از شرطهای امام در عهدنامه صلح این بود که معاویه پس از خودش، جانشینی به عنوان خلیفه انتخاب نکند و انتخاب خلیفه‏ی جدید را بر عهده‏ی مردم بگذارد. معاویه که همه‏ی عهدها، قول‏ها و شرطهای عهدنامه‏ی صلح را زیر پا نهاده بود، تصمیم گرفت که این شرط مهم را نیز نادیده بگیرد و در یک همه‏پرسی عمومی،نظر مردم را درباره‏ی پسرش یزید بسنجد. در واقع از آن‏ها برای یزید بیعت بگیرد. البته معاویه اهمیتی به نظر و رأی مردم نمی‏داد و بنا به میل خودش عمل می‏کرد. او خواسته‏های خود را با خودخواهی به مردم تحمیل می‏کرد. اما در این مورد خاص فقط می‏خواست در ظاهر هم که شده است،یک همه‏پرسی تشریفاتی انجام دهد. او اگرچه همه‏ی موانعی را که در سر راه حکومتش وجود داشت، از پیش پا برداشته بود، اما می‏دانست که بیعت گرفتن از مردم برای یزید، کار چندانی آسانی نیست و به سادگی انجام نخواهد گرفت. او می‏دانست که عده‏ی زیادی از مردم با این تصمیم او مخالفت خواهند کرد و مهم‏ترین و بزرگترین مانع

هم در برابر این‏کار، حسن بن علی و سپس برادرش حسین بن علی و آن‏گاه دوستداران علی و اهل بیت پیامبر هستند.
معاویه به خوبی می‏دانست و آگاه بود که اگر یزید را به عنوان خلیفه‏ی بعد از خودش معرفی کند، پس از مرگش، مردم کم‏ترین توجهی به مقام یزید نخواهند کرد و او نمی‏تواند مقام خلافت را به طور کامل به دست آورد؛ زیرا یزید نه سیاست، زیرکی و هوشمندی پدرش را داشت و نه با راه و رسم حکومت آشنا بود. او از دوران کودکی، نازپروده بار آمده و کودکی و نوجوانی خود را در ناز و نعمت گذرانده بود. همه‏ی کارهایش به وسیله‏ی نوکران و کلفت‏هایش انجام می‏شد. اکنون نیز جوانی عشرت‏طلب بود که همه‏ی وقتش به سگ‏بازی و شکار و عیش و عشرت با دوستان، می خوردن و خوشگذارنی با شاعران فاسدی می‏گذشت که برای استفاده از سفره‏ی نعمت خانه‏ی معاویه – مرتبا دور و بر او می‏پلکیدند. لحظه‏ای نبود که او با دوستانش بزم عیش و عشرت راه نیندازد. به تنها چیزهایی که هرگز فکر نکرده بود، خلافت، ادای آدم‏های مؤمن را در آوردن، به مسجد رفتن و خوندان نماز ریا مانند پدرش بود. خلیفه‏ی مسلمانان یزید کم‏ترین توجهی به امر مملکتی از خود نشان نمی‏داد. علاقه‏ای هم به این کار نداشت. ولی خود را مجبور می‏دید که بعد از مرگ پدرش، خلافت رابر عهده بگیرد؛ چون اگر خلافت را از دست می‏داد، دیگر هرگز نمی‏توانست در کاخ زندگی کند؛ غلام و کنیزهای فراوان داشته باشد، و یا بزم عیش و نوش به راه اندازد. معاویه می‏دانست که با وجود شخصیت‏های مانند حسن بن علی و برادرش حسین بن علی، کسی به یزید توجهی نمی‏کند و او را برای به قدرت رسیدن یاری نمی‏دهد. ازاین‏رو، او سخت در تلاش بود تا فرزند فاسدش را به کار خلافت علاقه‏مند سازد و راه و چاه این کار را به او بیاموزد.
معاویه برای رسیدن به این مقصود، ابتدا مخفیانه نامه‏هایی به چند تن و از جمله عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبیر، عبدالله بن جعفر و حسین بن علی نوشت و در آن به جانشینی یزید – بعد از خود – اشاره کرد و نظر آن‏ها را جویا

شد. هر یک از این افراد جواب‏های تند و دندان‏شکنی به او دادند. جواب حسین بن علی تندتر و دندان شکن‏تر از جواب‏های دیگر بود. او نوشت:
«ای معاویه، پسر ابوسفیان! از خدا بترس و از جانشین قرار دادن پسرت، یزید – بعد از خود – بپرهیز! بدان که خداوند همه‏ی رفتار، کردار و گفتار کم و زیاد ما را می‏بیند و می‏شنود و هیچ کاری از دید خداوند متعال مخفی نیست. خداوند مثل مردم نیست که با کوچکترین شکی که به آن‏ها بردی، دستور به کشتنشان می‏دهی و عده‏ای را دستگیر و در سیاهچال‏ها زندانی می‏کنی! فرزند تو که آرزوی خلافتش را در سر می‏پروانی،جوانی شراب‏خوار، سگ‏باز و عشرت‏طلب است! تو با بیعت گرفتن از مردم برای او، نه تنها حکومت خودت را محکم‏تر نخواهی کرد، بلکه آن را نابود خواهی ساخت و مردم و دین خدا را از بین خواهی برد.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *