معجزات و کرامات

داستانهایی از امام حسن مجتبی (ع) – ۱

سیّد حِمْیَری! شعری برایمان بخوان.
سیّد حمیری نگاهی به جمع مشتاق انداخت و گفت:
ـ آخرین شعرم را در مدح کریم اهل بیت علیهم السلام سروده ام. آن را برایتان می خوانم…
شعر که تمام شد؛ صدای احسنت از هر سو بلند شد. کسی در آن میانه گفت:
ـ از بنی امیه نمی ترسی که این چنین حسن بن علی علیه السلام را مدح می کنی؟
ـ چرا بترسم؟ سال هاست چوبه دار خویش بر دوش دارم. تا زنده ام به کوری چشم باطل از حق خواهم گفت. چرا مدح نکنم کسی را که تولدم به برکت دعای او بوده است!
جمعیت با شگفتی به سیّد حمیری خیره شدند.
ـ پدر و مادرم در یکی از منزل های بین مدینه و مکّه زندگی می کردند. پدرم در تهیه گیاهان دارویی دستی داشت. به صحرا می رفت. برگ گیاهان را جمع می کرد و با آنها دارو درست می کرد. از قبایل اطراف مریض ها را پیش او می آوردند. مادرم حامله بود. پدرم آرزو داشت پسردار شود. روزی به بیابان رفت و عصاره گیاهی را گرفت و با آن روغنی درست کرد که برای درمان ورم پا سودمند بود. در بازگشت متوجه شد کاروانی نزدیک آنجا توقّف کرده. هنوز ظرف گلی حاوی روغن دستش بود که غلام سیاهی از کاروان جدا و به او نزدیک شد. غلام گفت:
ـ ای مرد! مولایم مرا فرستاده تا روغنی را که امروز مخصوص ورم پا درست کرده ای؛ از تو بخرم!
ـ مولای تو کیست؟ از کجا خبر دارد من چنین دارویی ساخته ام؟
ـ من غلام حسن بن علی علیهماالسلام هستم.
ـ فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله در این کاروان است؟
ـ بله.
پدرم به سمت کاروان دوید. آن قدر عجله داشت که نزدیک بود زمین بخورد و دارو از دستش بریزد. نزد امام رفت. از شدت خوشحالی و هیجان نمی توانست صحبت کند.
ـ آقا جان! پدر و مادرم فدای شما، بفرمایید این هم روغن.
ـ ممنون! تا به حال چندین سفر فاصله مدینه تا مکّه را پیاده طی کرده ام. اما این بار پایم ورم کرد و ترک برداشت. راستی پول دارو را گرفتی؟
ـ من پولی نمی خواهم؛ در عوض حاجتی از شما دارم!
ـ حاجتت را بگو.
ـ همسرم حامله است. از خدا بخواهید و دعا کنید پسری به ما بدهد.
ـ به خانه ات بازگرد؛ هم اکنون پسرت به دنیا آمد. او از شیعیان ما خواهد بود.
پدرم به خانه بازگشت. مادرم وضع حمل کرده بود و من به دنیا آمده بودم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *