از دیدگاه شعرا

در مصائب امام حسن مجتبی (ع)

بیا بنشین دمی خواهر، کنار بسترم امشب
نظر کن حالت محزون و چشمان ترم امشب
حسینم را بگو آید، کنارم لحظه ای از غم
که گویم درد دل با یادگار مادرم امشب
بهار عمرم آخر شد، خزان از زهر ملعونه
ز ظلم اوست بی تاب و توان در بسترم امشب
نظر کن خواهرا اکنون، ببین حال پریشانم
ز جا برخیز و رُوْ طشتی بیاور در برم امشب
بیا خواهر دم آخر، مرا دیگر حلالم کن
که مهمانم به جنت نزد جد اطهرم امشب
شدم راحت من، لیکن دچار غم شود قاسم
به کفر آن جوان، بی کَسُ و بی یاورم امشب [۵۵].
هرگز دلی ز غم چو دل مجتبی نسوخت
ور سوخت اجنبی دگر از آشنا نسوخت
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوخت
از باد نوبهاری و نسیم صبا نسوخت
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداخت
کز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
هرگز برادری به عزای برادری
در روزگار چون شه گلگون قبا نسوخت
آن دم که سوخت حاصل دوران ز سوز دهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
تا شد روان عالم امکان ز تن روان
جنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت [۵۶].
برگرفته از کتاب چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای عبدالله صالحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *