از دیدگاه اندیشمندان و بزرگان

راویان احادیث امام حسن

فضائل ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین از آن افزونست که هیچ آفریده را دست آزمون ادراک شود، مور ضعیف که از زوایای مغاک میدان جوید در معالی افلاک چگونه جولان کند گنبد آب را با هندسه دریای بی پایاب چه مناسبت و آمد شد ذرات را با درجات آفتاب جهانتاب چه نسبت ما للتراب و رب الارباب همانا از کمال جود وجودت این انوار پاک در عالم آب و خاک تابشی کردند و فروغی افکندند تا آنان که متمسک بحکم بالغه خواهند شد و دست در حبل المتین ولایت مطلقه خواهند زد و باندازه توان و استعداد خود بهره برند و نصیبه گیرند.
همانا مردم این جهان باندازه وسعت همت و استعداد فطرت، پست و بلندند لکن نسبت بفهم ولایت پستی و بلندی ایشان زینه‌های بام و پله‌های سلم است نسبت بعرش اعظم اگر چند این مردم که در شمار یکدیگرند یکی مهتر و آن دیگر کهتر است لکن بیرون این اندیشه‌های گوناگون و خیالات رنگارنگ کار دیگر است خاک بر فرق من و تمثیل من ادرکنی ای حسن مجتبی ای نور چشم مصطفی ای قوت قلب مرتضی بر این بنده کژمژ زبان بخشایش آور و زبان مرا در ایراد فضایل خود فزایش فرما و این خدمت نارسا از این بنده ناپارسا به پذیر که تو کریمی و پسر کریمی و نبیره‌ی کریمی اللهم اغفرلنا و لأبوینا بمحمد و آله الطاهرین.
اکنون بر سر سخن رویم صدوق در امالی این حدیث را از صادق آل محمد صلی الله علیه و اله رقم میکند که امام حسن (ع) در زمان خود از همه کس خدای را پرستنده‌تر بود و از همه کس فاضلتر و پارساتر بود و گاهی که به زیارت حج شتافتی پیاده رفتی و گاهی پای برهنه طی مسافت کردی و چون ذکر موت فرمودی بگریستی و چون یاد قبر نمودی بگریستی و در قصه بعث و نشور بگریستی و در ذکر عبور از صراط بگریستی و در حدیث موقف در نزد خدای تعالی فریاد برآوردی و بیخویشتن شدی و چون
[صفحه ۱۸۳]
در نماز در استادی گوشت پشت او لرزش کردی و در ذکر بهشت و دوزخ چنان اضطراب آغاز کردی که مار گزیده را مانستی و از خدای جنت را خواستار شدی و از جهنم به خداوند پناهنده گشتی و از کتاب خدای چون این آیت قراءت کردی «یا ایها الذین آمنوا» همی گفتی «لبیک اللهم لبیک» و در هیچ حال از سخنان او جز ذکر خداوند شنیده نشد و از کلمات او جز صداقت لهجه و فصاحت منطق دیده نگشت و در امالی صدوق سند به حضرت رضا (ع) منتهی میشود که حسن (ع) هنگام وفات همی گریست گفتند یابن رسول الله این گریه چیست و حال آنکه تو پسر رسول خدائی و رسول خدا در حق تو فرموده آنچه فرموده و تو بیست کرت پیاده به زیارت بیت الله سفر کردی و اموالت را سه کرت به تمامت قسمت فرمودی و در راه خدا بذل نمودی تا کفش و پای‌افزار را «فقال انما ابکی لخصلتین لهول المطلع و فراق الاحبه» فرمود من بر دو چیز میگریم یکی از خوف و خشیت قیامت و آن دیگر از فرقت دوستان.
در کتاب خصال سند بابی عبدالله منتهی میشود که عثمان بن عفان بر باب مسجد نشسته بود ناگاه مردی درآمد و از وی سؤال کرد عثمان او را پنج درهم بداد چون سائل را کافی نبود گفت مرا بمردی جواد دلالت کن عثمان حسنین (ع) و عبدالله جعفر را که در ناحیه مسجد جای داشتند بنمود سائل به نزد ایشان آمد و سؤال کرد.
فقال الحسن (ع): یا هذا ان المسئله لا تحل الا فی احدی ثلاث: دم مضجع، أو دین مقرح، أو فقر مدقع؛ ففی أیها تسئل؟ فقال: فی وجه واحده من هذه الثلاث!
امام حسن (ع) فرمود سؤال در یکی از سه چیز روا باشد نخستین آنستکه ذمت کس مشغول بهای خونی شود که بیچاره کننده است دوم قرضی است که قلب را زخم زننده است سه دیگری فقری است که خاکسار کننده است بگوی تو از کدام یک سؤال
[صفحه ۱۸۴]
میکنی گفت مسئلت من از وجه واحد است پس حسن (ع) فرمود او را پنجاه دینار عطا دادند و حسین (ع) حشمت برادر را نگاه داشت و او را چهل و نه دینار عطا فرمود و عبدالله جعفر نیز یک دینار بکاست و جهل و هشت دینار عطا داد پس سائل بازگشت و دیگر باره بر عثمان عبور داد و این قصه به شرح کرد عثمان گفت هیچ کس انباز این جوانمردان نتواند شد
«اولئک فطموا العلم فطما و حازوا الخیر و الحکمه» یعنی ایشانند که قطع کردند علم را از غیر خود و فراهم آوردند خیر و حکمت را از برای خود.
در کتاب امالی شیخ سند بابوعبدالله منتهی میشود که دختری از حسن (ع) وفات یافت جماعتی از شیعیان آن حضرت کتاب تعزیت انفاذ داشتند در جواب ایشان این مکتوب رقم فرمود:
أما بعد فقد بلغنی کتابکم تعزونی بفلانه فعندالله أحتسبها تسلیما لقضائه و صبرا علی بلائه، فان أوجعتنا المصائب و فجعتنا النوائب بالأحبه المألوفه التی کانت بنا حفیه و الاخوان الذین کان یسر بهم الناظرون و تقربهم العیون أضحوا قد اختر متهم الأیام و نزل بهم الحمام فخلفوا الخلوف و أودت بهم الحتوف فهم صرعی فی عساکر الموتی متجاورون فی غیر محله التجاوز و لا صلات بینهم و لا تزاور لا یتلاقون عن قرب جوارهم.
أجسامهم نائیه من أهلها خالیه من أربابها قد أخشعها اخوانها فلم أر مثل دارها دارا و لا مثل قرارها قرارا فی بیوت موحشه و حلول مضجعه قد صارت فی تلک الدیار الموحشه و خرجت من الدیار المونسه
[صفحه ۱۸۵]
فقارقتها من غیر قلی فاستودعتها للبلی و کانت أمه مملوکه سلکت سبیلا مسلوکه صار الیها الأولون و سیصیر الیها الاخرون – و السلام.
می فرماید رسید بمن مکتوب شما که در تعزیت و تسلیت من فرستادید و در مصیبت دختر من، همانا در نزد خداست شما را اجر و ثواب آن در تسلیم به قضای او و صبر بر بلای او اگر بدرد آوردند ما را مصایب و بحزن و اندوه افکندند نوائب در فراق دوستانی که مالوف و مهربان بودند و برادرانی که دلها بنظاره ایشان شادخواره بود و دیده‌ها به دیدار ایشان بهای ستاره داشت همانا روزگاری بقای ایشان را منقطع ساخت و مرگ بر ایشان دو اسبه تاخت پس جماعتی را مخلف بگذاشتند و راه برداشتند و دستخوش مرگ گشتند و در شمار مردگان درآمدند و در وادی خاموشان منزل گرفتند باقرب جوار، یکدیگر را دیدار نتوانند کرد.
اجسام ایشان از ارواح ایشان دور افتاده و اخوان ایشان در مصیبت ایشان محزون نشستند هرگز سرائی چون سرای ایشان ندیدم و قرارگاهی چون مقر ایشان نشنیدم از خانه‌های مالوف و مانوس به بیوت خالیه و مطموس جای گرفتند و جان پاک بیرون مخاصمت و معاندت از أجساد ایشان مفارقت جست و ایشان را در[زندان بلیت]بودیعت بگذاشت اما دخترک من کنیزک پروردگار بود طریقی پیش داشت که پیشینیان نیز برفتند و آیندگان از پس ایشان خواهند رفت و السلام.
در کتاب بصائر الدرجات[و مناقب]ابن شهرآشوب مسطور است.
قال (ع): ان لله مدینتین احدیهما بالمشرق و الاخری بالمغرب علیهما سوران من حدید و علی کل مدینه ألف ألف مصراع من ذهب و فیها سبعون ألف ألف لغه یتکلم کل لغه بخلاف لغه صاحبه و أنا أعرف جمیع اللغات و ما فیها و ما بینهما و ما علیهما حجه غیری و
[صفحه ۱۸۶]
الحسین أخی.
می فرماید خدای تبارک و تعالی را دو شهر است یکی در مشرق و آن دیگر در مغرب و در این شهر دو قلعه است از آهن و در هر سوری هزار هزار باب ست از زر ناب و در هر سوری هفتاد هزار هزار لغت است که مردمان بخلاف یکدیگر بدان سخن کنند و من بجمیع آن لغات آگاهم و نیست در ایشان و در میان ایشان و بر ایشان از خداوند حجتی غیر از من و برادر من حسین (ع).
در کتاب خرایج مسطور است که عبدالله بن عباس در خدمت امام حسن بر سر مائده نشسته بودند ناگاه ملخی برسید و بر اشیاء خورش و خوردنی بنشست ابن عباس عرض کرد یابن رسول الله بر بال این ملخ چه نوشته است؟
فقال (ع): مکتوب علیه «أنا الله لا اله الا أنا ربما أبعث الجراد لفئام جیاع لیأکلوه و ربما أبعثه نقمه علی قوم فتأکل أطعمتهم.
فرمود بر بال این ملخ مکتوبست بحکم خداوند که منم خداوند و نیست خدائی جز من بسیار وقت ملخ را میفرستم تا ماکول گرسنگان باشند و بسیار وقت از برای کیفر اعمال جماعتی مامور میفرمایم تا اطعمه آن قوم را ماکول سازند ابن عباس برخاست و سر امام حسن (ع) را بوسه زد و گفت این معنی از مکنونات علم است.
و در کتاب محاسن مسطور است که مردی حاضر خدمت علی (ع) شد و عرض کرد یا امیرالمؤمنین مرا دختریست حسن و حسین و عبدالله جعفر خواستار اویند با کدام یک تزویج کنم؟.
فقال (ع) له: المستشار مؤتمن، أما الحسن فانه مطلاق للنساء ولکن زوجها للحسین فانه خیر لابنتک.
فرمود واجب است آن کس را که از او طلب مشورت کنند امین باشد همانا
[صفحه ۱۸۷]
حسن بسیار طلاق گوید زنان را او را با حسین تزویج کن که از برای دختر تو نیکوتر است.
در مناقب ابن شهرآشوب از محمد بن اسحق حدیث می کند که هیچکس را بعد از رسول خدا شرافت و حشمت امام حسن (ع) نبود از برای آن حضرت در کریاس سرای بساطی میگستردند چون از سرای بیرون می شد و می نشست معبر مردم منقطع میگشت مردمان از دو جانب آن برزن انجمن می شدند و حشمت آن حضرت عبور ایشان را دورباش میکرد لاجرم حسن (ع) به درون سرای میشد تا مردمان عبور دهند و گاهی که به زیارت مکه می شتافت و مسافت را پیاده طی طریق می فرمود هر کس در عرض راه او را دیدار میکرد ناچار از راحله خود پیاده می شد و در خدمت آن حضرت پیاده قطع مسافت میکرد چنانکه سعد ابی وقاص نتوانست گذشت.
ابو السعادات در فضائل آورده که حسن (ع) حاضر مجلس رسول خدا شد و این وقت هفت سال بود و کلمات وحی را بنحوی که رسول خدای فرمود اصغا نمود و همگان را از بر کرد، آنگاه به نزد فاطمه علیهاالسلام آمد و آنچه شنیده بود بی کم و کاست با طلاقت لسان و ذلاقت بیان بازگفت چون علی (ع) به سرای آمد و کشف علوم تنزیل را بدانگونه یافت پرسش فرمود که این حدیث را از کجا اصغا فرمودی عرض کرد از حسن همانا آنچه از رسول خدای بشنود باز آید و بر من باز نماید اگر خواهی یک روز مخفی بباش و گوش دار تا چه گوید یک روز علی (ع) خویش را از حسن پوشیده داشت چون حسن از نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازآمد و خواست تا کلمات وحی را از بهر مادر قرائت کند زبان او را ثقلی و لکنتی پدید آمد فاطمه علیهاالسلام در عجب رفت.
فقال (ع): لا تعجبی یا أماه فان کبیرا یسمعنی و استماعه فقد أوقفنی.
گفت ای ما در طریق شگفتی مسپار همانا بزرگی گوش میدارد و می شنود کلمات مرا و از گفتن باز می دارد مرا. و به روایتی فرمود:
[صفحه ۱۸۸]
یا أماه قل بیانی و کل لسانی لعل سیدا یرعانی.
یعنی اندک شد بیان من و کند شد زبان من همانا بزرگی نگران منست این وقت علی (ع) بمجلس آمد و حسن (ع) را ببوسید.
در مناقب ابن شهرآشوب نگارش یافته که مردی با حسن (ع) گفت در تو عظمتی و حشمتی است.
قال (ع): بل فی عزه قال الله تعالی «و لله العزه و لرسوله و للمؤمنین».
فرمود بلکه در من عزتی است و خداوند می فرماید عزت خاص خدا و از برای رسول خدا و از برای مؤمنین است و اصل بن عطا گوید حسن بن علی (ع) را سیمای پیغمبران و فر و بهای پادشاهان بود.
ابن شهرآشوب از روضه الواعظین حدیث میکند که حسن (ع) گاهی که ابتدا به وضو می فرمود در مفاصل شریفش لرزش و رعده می افتاد و رخسار مبارکش را صفرت فرو میگرفت گفتند یابن رسول الله این چه عارضه است.
فقال (ع): حق علی کل من وقف بین یدی رب العرش أن یصفر لونه و ترتعد مفاصله.
فرمود واجب میکند کسی که در برابر پروردگار عرش ایستاده شود رنگ رخسارش از خوف و خشیت زرد گردد و اعضایش بند در بند مضطرب و مرتعش باشد و گاهی که بباب مسجد میرسید سر بر میداشت.
و یقول (ع): الهی ضیفک ببابک یا محسن قد أتاک المسی‌ء فتجاوز عن قبیح ما عندی بجمیل ما عندک یا کریم.
می فرمود ای خدای من مهمان تو بر در سرای تو ایستاده شده ای پروردگار
[صفحه ۱۸۹]
احسان کننده همانا به نزد تو گناهکار آمد پس درگذر از قبایحی که در نزد منست به محاسنی که در نزد تست ای خداوند کریم.
در خبر است که حسن (ع) گاهی که از نماز صبح فراغت می جست تا آن زمان که آفتاب سر از مشرق بر می زد با کس سخن نمیکرد اگر چند در استنطاق آن حضرت رنج می بردند صادق آل محمد می فرماید حسن بن علی بیست و پنج کرت پیاده از مدینه به مکه شتافت و دو کرت اموال خویش را دو نیمه ساخت و یک نیمه را انفاق نمود و به روایتی بیست نوبت پیاده حج گذاشت و سه نوبت یک نیمه اموال خود را بذل نمود.
ابونعیم در کتاب حلیه الاولیاء گوید حسن (ع) فرمود حیا می کنم که خداوند را ملاقات کنم و به خانه او نرفته باشم پس بیست کرت پیاده طی مسافت فرمود و هم او گوید حسن (ع) دو کرت اموال خویش را دو نیمه ساخت و نیمی را به تصدق داد چنانکه یک فرد نعل خویش بداشت و نعل دیگر را به فقرا گذاشت و در این معنی احادیث کثیره وارد شده است عبدالله بن عمر بن الخطاب از عبدالله بن عباس حدیث می کند که چون امام حسن شهید شد معاویه بن ابی سفیان گفت هرگز دریغ نخوردم و محزون نگشتم بر چیزی الا آنکه پیاده به زیارت مکه حاضر شوم و حسن بن علی بیست و پنج کرت پیاده طی مسافت کرد و اسبهای جنیبت را از پیش روی او کشیدند و دو کرت اموال خویش را دو نیمه ساخت و نیمی را بذل نمود حتی یک نعل خویش را بداشت و یکی را بگذاشت و یک خُف خویش را ضبط نمود و یکی را عطا فرمود.
و هم از ابن شهرآشوب مروی است که زنی صاحب جمال و بها بر حسن (ع) درآمد گاهی که در نماز ایستاده بود آن حضرت نماز را سبک گذاشت و فرمود تو را حاجتی است گفت آری زنی بی شوهرم برخیز و از من تمتع برگیر که بدین آرزو به نزدیک تو آمدم «قال الیک عنی لا تحرقینی بالنار و نفسک» فرمود خویشتن را از من باز دار و مرا و خویش را دستخوش آتش مکن و همچنان آن زن حضرتش را به مهر خویشتن انگیزش می داد و آن حضرت می فرمود «ویحک الیک عنی» باز دار خویش را از
[صفحه ۱۹]
من و می گریست و چندان بگریست که آن زن نیز آغاز گریه نمود و به های های گریستن گرفت این وقت حسین (ع) درآمد و ایشان را گریان یافت وی نیز بنشست و بگریست و جماعتی از اصحاب از قفای یکدیگر درآمدند و آغاز گریه کردند و بانگ های‌های بالا گرفت آنگاه زن اعرابیه برخاست و بیرون شد اصحاب نیز متفرق شدند و روزگاری دراز همی رفت و حشمت و جلالت حسن مانع بود که حسین از برادرش (ع) پرسش کند که آن گریه را سبب چه بود.
عبدالرحمن بن ابی لیلی می گوید حسن (ع) را نگریستم که در آب فرات فروشد و از برد جامه‌ی در بر داشت گفتم ای کاش این جامه را از تن دور کردی «فقال یا أباعبدالرحمن ان للماء سکانا» یعنی در آب نیز ساکنانند عریان نتوان بود و این اشعار را امام حسن (ع) فرمود:
ذری کدر الأیام ان صفائها
تولی بأیام السرور الذواهب
و کیف یغر الدهر من کان بینه
و بین اللیالی محکمات التجارب
و هم آن حضرت می فرماید:
قل للمقیم بغیر دار اقامه
حان الرحیل فودع الأحبابا
ان الذین لقیتهم و صحبتهم
صاروا جمیعا فی القبور ترابا
و نیز فرماید:
یا أهل لذاه دنیا لا بقاء لها
ان المقام بظل زائل حمق
و نیز فرماید:
لکسره من خسیس الخبز تشبعنی
و شربه من قراح الماء تکفینی
و طمره من رقیق الثوب تسترنی
حیا و ان مت تکفینی لتکفینی
[صفحه ۱۹۱]
در خبر است که مردی مسئلت خویش به حضرت حسن (ع) آورد فرمان داد تا پنجاه هزار درهم و پانصد دینار از برای او حاضر کردند و حمالی را حاضر ساخت و او را نیز طیلسانی عطا فرمود به اجرت آن حمل که از بهر سائل میبرد و دیگر مردی از اعراب به نزد آن حضرت مسئلت آورد فرمود چند که در خزانه موجود است او را دهید چون به شمار گرفتند بیست هزار دینار برآمد همگان را با أعرابی بذل فرمود: «فقال الاعرابی یا مولای الا ترکتنی أبوح بحاجتی و أنشر مدحتی» گفت ای مولای من مرا مجال نگذاشتی که عرض حاجت نمایم و تو را نشر مدحت فرمایم حسن (ع) این شعر انشاد فرمود:
نحن أناس نوالنا خضل
یرتع فیه الرجآء و الأمل
تجود قبل السئوال أنفسنا
خوفا علی ماء وجه من یسل
لو علم البحر فضل نائلنا
لغاض من بعد فیضه خجل
ابن شهرآشوب این أشعار را نیز منسوب به آن حضرت می دارد:
و نیز فرماید:
خلقت الخلائق من قدره
فمنهم سخی و منهم بخیل
فأما السخی ففی راحه
و أما البخیل فحزن طویل
ابن شهرآشوب در مناقب خویش آورده که حسن و حسین (ع) و عبدالله بن جعفر به اتفاق طریق مکه پیش داشتند و زاد و راحله بازگذاشتند در عرض راه سخت جوعان و عطشان شدند ناگاه در شعوب جبال به خیمه خلقان و عجوزی ناتوان باز خوردند و از وی آب و طعام طلبیدند گفت مرا میشکی است و بر چیزی جز آن قادر نیستم یک تن از شما آن را ذبح کند تا من از بهر شما طعامی بسازم پس آن شاه را بکشتند و عجوز از گوشت آن کبابی بکرد و حاضر ساخت تا بخوردند و گفتند ما جماعتی از قریشیم و براه خود میرویم چون از این سفر باز شدیم به نزدیک
[صفحه ۱۹۲]
ما حاضر شو تا تو را جزای خیر دهیم این بگفتند و برفتند.
از پس ایشان شوهر عجوز درآمد و این قصه بدانست و عجوز را سخت بزد و بیازرد چنانکه نتوانست در مأمن خود زیست کند لاجرم بیرون شد و به مدینه افتاد از قضا حسن (ع) او را دیدار کرد و بشناخت پس او را هزار میش و هزار دینار زر سرخ عطا فرمود و به حسین (ع) دلالت نمود آن حضرت نیز مثل برادر عطا داد و او را به عبدالله فرستاد عبدالله نیز هزار شاه و هزار دینار بذل نمود.
و دیگر بخاری گوید امام حسن دین مردی را ادا فرمود دیگری به مسئلت زبان گشاد فرمان داد که چهارصد درهم او را عطا کنند کاتب سخن آن حضرت را نیکو فهم نکرد و نگاشت چهارصد دینار او را دهید چون این قصه را به عرض رسانیدند امام حسن (ع) فرمود این بذل کاتب است و بر این جمله چهار هزار درهم بر افزود.
و دیگر در مسجد الحرام اصغا فرمود که مردی سؤال می کند که خداوند او را ده هزار درهم عطا فرماید حسن (ع) باز سرای شد و ده هزار درهم بدو فرستاد در فضایل عکبری مسطور است که حسن (ع) در تزویج جعده دختر اشعث بن قیس کندی هزار دینار کابین بست.
و در تفسیر ثعلبی و حلیه ابونعیم از محمد بن سیرین مروی است که امام حسن (ع) زنی را تزویج کرد و صد تن کنیزک به سوی او فرستاد و هر یک را هزار درهم حمل فرمود و حسن بن سعید از پدر خود حدیث می کند که حسن (ع) را دو زن بود یکی تمیمیه و آن دیگر جعفیه ایشان را طلاق گفت و مرا بدیشان فرستاد و فرمان داد: که بگوی تا عده نگاه دارند و با من ده هزار درهم و مبلغی از عسل و روغن روان داشت تا بر ایشان بخش کنم من برفتم به نزد جعفیه و قسمت او را تسلیم کردم.
«فقلت اعتدی فتنفست الصعداء ثم قالت متاع قلیل من حبیب مفارق»
یعنی چون دانست که حسن (ع) او را طلاق گفته آهی سخت و سرد از
[صفحه ۱۹۳]
درون برآورد و گفت اینک مالی است اندک که بهره من گشته به جای دوستی عزیز که بیموجبی از من مفارقت میجوید اما تمیمیه ندانست لفظ اعتدی بچه معنی است دیگر زنان او را بیاگاهانیدند که عده بدار چه امام حسن تو را طلاق گفت در پاسخ سخنی نکرد لاجرم باز شد و سخن جعفیه را به عرض رسانید «فنکت الحسن فی الارض ثم قال لو کنت مراجعا لامراه لراجعتها».
حضرت حسن (ع) بن عصای خویش را به زمین کوفت و گفت اگر مراجعت می کردم زنی را که طلاق گفته‌ام با جعفیه مراجعت می کردم.
و نیز در خبر است که جاریه‌ی حسن (ع) را بطاقه ریحان تحیت آورد
فقال لها: أنت حره لوجه الله.
فرمود تو را در راه خدا آزاد کردم انس عرض کرد این چه پاداش بود؟
فقال (ع): أدبنا الله تعالی فقال «و اذا حییتم بتحیه فحیوا بأحسن منها».
فرمود خداوند ما را به این خصلت مؤدب داشته و در کتاب کریم فرمود اگر تحیت کرده شوید به شیئی به نیکوترین وجهی پاداش کنید و بهتر وجه آزادی او بود و این شعر از حسن (ع) است که می فرماید:
ان السخاء علی العباد فریضه
لله یقرء فی کتاب محکم
وعد العباد الأسخیاء جنانه
و أعد للبخلاء نار جهنم
من کان لا تندی یداه بنائل
للراغبین فلیس ذاک بمسلم
ابن شهرآشوب در مناقب گوید چون معاویه در سفر حج وارد مدینه گشت روز نخستین جلوس بود و مردم مدینه را بار داد و هر کس را باندازه و مقدار و مکانت از پنج هزار درهم تا صد هزار درهم عطا فرمود و امام حسن (ع) از پس این
[صفحه ۱۹۴]
جمله درآمد معاویه روی با آن حضرت کرد «فقال ابطات یا با محمد فلعلک اردت تبخلنی عند قریش فانتظرت حتی یفنی ما عندنا یا غلام اعط الحسن مثل جمیع ما أعطینا فی یومنا هذا یا ابامحمد و انا ابن هنده».
گفت ای ابومحمد توانی جستی و دیر آمدی به نزد من و انتظار همی بردی که زر و سیم من به نهایت شود و مرا نزد قریش به بخل منسوب فرمائی ای غلام عطا کن حسن را به اندازه‌ی که امروز اهل مدینه را به تمامت عطیت کرده‌ام و من پسر هندم.
فقال الحسن (ع): لا حاجه لی فیها یا أبا عبدالرحمن و رددتها و أنا ابن فاطمه بنت رسول الله.
حسن (ع) فرمود مرا حاجت بدین مال نیست ای ابوعبدالرحمن ورد فرمود آن مال را و گفت من پسر فاطمه دختر رسول خدایم.
در کامل مبرد مسطور است که مروان بن حکم سخت شیفته استر امام حسن بود ابن ابی عتیق این بدانست با مروان گفت من حاجت ترا به اسعاف مقرون دارم به شرط که شبی حاجت مرا قضا فرمائی مروان گفت روا باشد گفت گاهی که مردمان انجمن شدند من به ذکر فضایل قریش خواهم پرداخت تو مرا ملامت کن که چرا از حسن سخن نکردی از پس این مواضعه در مجلسی که مردم فراهم شدند ابن ابی عتیق ابتدا به فضائل و مآثر قریش نمود مروان گفت هان ای ابن ابی عتیق ترا چه افتاد که از حسن (ع) سخن نکردی و حال آنکه هیچ آفریده همانند او نیست ابن ابی عتیق گفت که من سخن از اشراف میرانم اگر قصه انبیاء می گفتم حسن را مقدم می داشتم.
چون مجلس به پای رفت و امام حسن نیز بیرون شد و بر استر بنشست تا به منزل خویش رود ابن ابی عتیق از دنبال او بشتافت آن حضرت که بر ضمیر او واقف بود تبسمی فرمود و گفت ترا چه حاجت است؟ عرض کرد که می خواهم سواری این استر مرا
[صفحه ۱۹۵]
باشد حسن (ع) پیاده شد و استر را با او بذل فرمود و فرمود: «ان الکریم اذا خادعته انخدعا» یعنی اگر چه از مرد کریم بخدعه طلب مال کنی دانسته خویش را دستخوش فریب می سازد و به بذل آنچه می خواهی می پردازد.
و نیز از مبرد و ابن عایشه مروی است که مردی شامی امام حسن را سواره نگریست که عبور می دهد ابتدا به سخن ناهموار کرد و او را لعن همی فرستاد امام حسن خاموش شد تا سخن او به نهایت رفت پس روی با او کرد و بشاش و خندان او را سلام داد.
فقال (ع): أیها الشیخ أظنک عربیا و لعلک شبهت فلو استعتبتنا أعتبناک و لو سئلتنا أعطیناک و لو استرشدتنا أرشدناک و لو استحملتنا أحملناک و ان کنت جائعا أشبعناک و ان کنت عریانا کسوناک و ان کنت محتاجا أغنیناک و ان کنت طریدا آویناک و ان کان لک حاجه قضینا هالک فلو حرکت رحلک الینا و کنت ضیفنا الی وقت ارتحالک کان أعود علیک لأن لنا موضعا رحبا و جاها عریضا و مالا کثیرا.
فرمود ای شیخ گمان می کنم که تو عربی بدوی باشی و در من به غلط افتاده‌ی دیگری را جز من خواسته، همانا اگر از ما طلب خشنودی کنی رضای تو جویم و اگر سؤال کنی تو را عطا فرمایم و اگر طلب راه راست کنی هدایت نمایم و اگر مرکوبی باید تو را سوار کنم و اگر گرسنه باشی سیر کنم و اگر برهنه باشی بپوشانم و اگر محتاج باشی غنی گردانم و اگر رانده باشی منزل دهم و گر ترا حاجتی باشد از اسعاف آن توانی نجویم و اگر رحل خود را به سرای من حمل دهی تا گاهی که بخواهی رفت میزبانی کنم و این از بهر تو سودمندتر باشد زیرا
[صفحه ۱۹۶]
که از برای ما مکانت و محلی وسیع و جاهی عریض و مالی کثیر است.
چون آن مرد این کلمات را اصغا نمود سخت بگریست «ثم قال اشهد أنک خلیفه الله فی ارضه» گفت شهادت می دهم که تو خلیفه خدائی در مملکت خدا همانا خدا بهتر می داند که رسالت خود را در کدام خانواده فرود آورد از این پیش هیچ کس را از تو و از پدر تو دشمن‌تر نداشتم و اکنون هیچ کس را از تو و از پدر تو دوست‌تر ندارم و اموال و اثقال خود را حمل داده به مضیف آن حضرت آمد و ببود تا گاهی که مراجعت فرمود و در شمار دوستان صادق آن حضرت رفت.
در مناقب ابن شهرآشوب مسطور است که یک روز مروان بن حکم خطبه‌ی قراءت همی کرد و در عرض سخن، علی (ع) را ناهموار گفت و امام حسن حاضر بود و سخنی نفرمود چون این خبر به امام حسین رسید نخستین مروان را دیدار کرد «فقال یابن الزرقاء انت الواقع فی علی فی کلامک» فرمود ای پسر زرقا تو چه کس باشی که علی (ع) را بناسزا یاد کنی آنگاه به نزد برادر آمد
«فقال تسمع هذا یسب أباک و لا تقول له شیئا فقال و ما عسیت ان اقول لرجل مسلط یقول ما یشاء» گفت ای برادر می شنوی که مروان پدر تو را سب می کند و تو او را پاسخ نمی گوئی فرمود چه بگویم با مردی که سلطنت دارد و آنچه می خواهد می گوید و آنچه می خواهد می کند.
در خبر است که امام حسن (ع) هرگز سخنی نفرمود که کس را از آن سخن مکروهی و ملالتی بخاطر گذارد الا مره واحده و آن این بود که در میان آن حضرت و عمرو بن عثمان بن عفان بر سرزمینی مخاصمت بود «فقال له الحسن لیس لعمرو عندنا الا ما یرغم انفه» یعنی امام حسن فرمود نیست از برای پسر عثمان در نزد ما چیزی الا آنکه بینی او به خاک مالیده شود.
در خبر است که أمیرالمؤمنین (ع) در روز جنگ جمل فرزند خود محمد حنفیه را طلب فرموده و نیزه خویش را بدو داد و فرمان کرد که با این نیزه شتر عایشه را زخمی بزن محمد حمله گران افکند و بنو ضبه نگذاشتند که با شتر عایشه
[صفحه ۱۹۷]
دست یابد چون از میدان مراجعت کرد امام حسن آن نیزه را از دست محمد بگرفت و اسب برانگیخت و صف دشمن بشکافت و خویش را به شتر عایشه رسانید و زخمی بزد و با نیزه خون‌آلود به نزد پدر آمد، محمد رخسارش از غیرت گلگون گشت أمیرالمؤمنین فرمود «لا تانف فانه ابن النبی و انت ابن علی» علی (ع) فرمود ای محمد ترا بد نیاید او پسر پیغمبر است و تو پسر منی.
در مناقب ابن شهرآشوب مرقوم است که حسن بن علی (ع) در خانه مکه مشغول طواف بود شنید که زنی می گوید این است پسر فاطمه زهرا امام حسن به جانب او التفات فرمود و گفت بگو پسر علی بن ابیطالب زیرا که پدر من فاضلتر از مادر منست.
و نیز در خبر است که در ایام صفین چنانکه در کتاب قاسطین به شرح نگاشتم عبیدالله بن عمر بن الخطاب در میان دو صف حسن (ع) را ندا کرد چون آن حضرت بانگ او را اصغا فرمود اسب برانگیخت و در برابر او عنان بکشید عبیدالله گفت هان ای حسن مرا با تو نصیحتی است همانا پدر تو در خون عثمان بن عفان خوض کرد و از این روی مبغوض و ملعون شد تو خویشتن را از او خلع کن تا با تو بیعت کنیم و ترا به خلافت برداریم امام حسن به سخنان ناهموار او را بیازرد چون معاویه این بشنید گفت حسن پسر پدر خویش است.
در کشف الغمه مسطور است که مردی گفت به مسجد مدینه در رفتم و مردی را نگریستم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشر احادیث می کند و جماعتی در گرد او انجمن شده‌اند به نزد او رفتم و گفتم خبر ده مرا از شاهد و مشهود فرمود «اما الشاهد فیوم الجمعه و اما المشهود فیوم عرفه» از وی گذشتم و به دیگری رسیدم او نیز ذکر احادیث می کرد گفتم خبر ده مرا از شاهد و مشهود گفت «اما الشاهد فیوم الجمعه و اما المشهود فیوم النحر» از وی نیز گذشتم و به نزد غلامی آمدم که چهره‌اش لمعان خورشید داشت و از رسول خدا حدیث می کرد از شاهد و مشهود پرسش کردم فرمود:
[صفحه ۱۹۸]
أما الشاهد فمحمد و أما المشهود فیوم القیمه، أما سمعته یقول: «یا أیها النبی انا أرسلناک شاهدا» و قال الله تعالی «ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود».
فرمود خداوند در قرآن خبر می دهد که شاهد محمد صلی الله علیه و آله است و مشهود روز قیامت راوی می گوید که پرسیدم که ایشان کیانند گفتند نخستین عبدالله بن عباس و آن دیگر عبدالله بن عمر بن الخطاب و این غلام حسن بن علی بن ابیطالب است.
در خبر است که یک روز حسن (ع) با جمالی که آفتاب چاشتگاه را دورباش میزد و جامه‌ی که حله بهشت را سرزنش می فرستاد از سرای خویش بیرون شد و بر استری رهوار بر نشست و با حشمتی تمام و مکانتی عظیم عبور می داد در عرض راه با مردی از فقرای جهود باز خورد که از ذلت فقر پوستی بر استخوان کشیده و شکم و پهلوی او از شدت جوع درهم پیچیده چنان پریشان حال بود که قلوب قاسیه بروی رحمت می آورد، با این ضعف به نیت کوزه‌ی پرآب بر پشت می کشید چون چشم امام حسن بر وی افتاد جهود عرض کرد یابن رسول الله داد من بده فرمود این دادخواهی از بهر چیست.
فقال جدک یقول الدنیا سجن المؤمن و جنه الکافر و انت مؤمن و انا کافر فما اری الدنیا الاجنه تتنعم بهاو تستلذ بها و ما اراها الاسجنا لی قد اهلکنی ضرها و اتلفنی فقرها».
گفت جد تو رسول خدا می فرماید دنیا زندان مؤمن است و بهشت کافر و تو مؤمنی و من کافرم و نمی بینم دنیا را الا آنکه از برای تو بهشتی است که در آن برفاه عیش زندگانی می کنی و از برای من زندانی است که مالش فقر و هلاکت می دهد. چون امام حسن کلمات او را اصغا نمود خطای گمان او را بدین گونه پاسخ فرمود:
و قال (ع): یا شیخ! لو نظرت الی ما أعد الله لی و للمؤمنین
[صفحه ۱۹۹]
فی الدار الآخره مما لا عین رأت و لا أذن سمعت لعلمت انی قبل انتقالی الیه فی هذه الدنیا فی سجن ضنک و لو نظرت الی ما أعد الله لک و لکل کافر فی دار الآخره من سعیر نار الجحیم و نکال العذاب المقیم لرأیت أنک قبل مصیرک الیه الآن فی جنه واسعه و نعمه جامعه.
فرمود ای شیخ اگر ببینی آنچه را خداوند در سرای آخرت از برای من و دیگر مؤمنان مهیا فرموده از آنچه هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده خواهی دانست دنیا از برای من زندانی تنگ است و اگر ببینی که در سرای آخرت خداوند از آتش جهنم و عذاب الیم از برای تو چه مهیا فرموده خواهی دانست که الان در این دنیا با این فقر و فاقت که داری در بهشت واسع و نعمتی جامع روزگار می بری.
در کشف الغمه مسطور است که مردی در اسعاف حاجت مسئلت به حضرت حسن (ع) آورد –
فقال (ع) له: یا هذا حق سؤلک یعظم لدی و معرفتی بما یجب لک یکبر لدی و یدی تعجز عن نیلک بما أنت أهله و الکثیر فی ذات الله عزوجل قلیل و ما فی ملکی وفاء لشکرک فان قبلت المیسور و رفعت عنی مؤنه الاحتفال و الاهتمام بما أتکلفه من واجبک فعلت.
فرمود ای مرد! حق سؤال تو بر من عظیم است و معرفت من به آنچه واجب می کند از برای تو بزرگ است و قدرت من از ادای آنچه شایسته تست عاجز است و بذل بسیار در راه خدا اندکست و نیست در دست من چیزی که بهای شکر ترا وفا کند پس اگر عطای اندک را بپذیری و حمل واجب خود را از من مرتفع سازی مسئلت تو را اجابت فرمایم گفت یابن رسول الله من عطای اندک را می پذیرم و شکر عطیت می گذارم.
[صفحه ۲]
این وقت حسن (ع) خازن خویش را طلب نمود و در حساب نفقات استقصا فرمود آنگاه فرمان داد که فاضل سیصد هزار درهم را که پنجاه هزار درهم به شمار می رود حاضر کن چون حاضر ساخت فرمود خمس صد دینار چه شد عرض کرد در نزد منست آن را نیز طلب فرمود و این جمله را با سائل بذل کرد و بفرمود دو تن حمال آوردند و ردای خویش را به جای کری بحمالان عطا کرد تا آن درهم و دنانیر را به سرای سائل حمل دادند خازنان حضرت به عرض رسانیدند که درهمی در نزد ما به جای نمانده فقال (ع): لکنی أرجو أن یکون لی عند الله أجر عظیم.
در خبر است که مردی نزد امام حسن (ع) آمد و گفت فلان در حق تو بد و ناهموار سخن میکند.
فقال (ع): ألقیتنی فی تعب أرید الآن أن أستغفر الله لی و له.
فرمود مرا در رنجی افکندی که اکنون باید از بهر خود و از برای او استغفار کنم.
در کتاب عدد مسطور است که مردی حاضر خدمت امام حسن شد
«فقال یابن أمیرالمؤمنین بالذی انعم علیک بهذه النعمه التی ما تلیها منه بشفیع منک الیه بل انعاما منه علیک الا ما انصفتنی من خصمی فانه غشوم ظلوم لا یوقر الشیخ الکبیر و لا یرحم الطفل الصغیر».
عرض کرد ای پسر أمیرالمؤمنین تو را سوگند می دهم به آن کس که تو را نعمت ولایت و امامت داده و هیچ کس را در این منصب با تو انباز نداشته و این منصب را بخواستاری کس با تو نداده بلکه انعام فرموده مرا داد بده از دست دشمنی که ظالم و ستمکار است نه حشمت می گذارد بر پیر و نه رحمت می آورد بر صغیر.
حسن (ع) در اصغای این کلمات بر وساده‌ی خویش متکی بود چون این سخن بشنید بر زانو نشست و فرمود کیست آن خصم عنود تا انصاف تو از وی بستانم عرض کرد فقر و مسکنت، زمانی آن حضرت سر در گریبان فرو برد آن گاه سر برداشت
[صفحه ۲۱]
و خازن خویش را فرمود حاضر کن آنچه موجود داری برفت و پنج هزار درهم بیاورد و او را عطا کرد.
ثم قال (ع) له: بحق هذه الأقسام التی أقسمت بالله علی متی أتاک خصمک جائرا الا ما أتیتنی منه متظلما.
فرمود تو را سوگند می دهم به همان قسمها که مرا سوگند دادی هرگاه آن دشمن ستمکاره‌ی تو بر تو درآید به نزد من حاضر شو و دادخواهی کن.
در تفسیر فرات بن ابراهیم مسطور است که یک روز علی (ع) حسن را فرمود برخیز و خطبه قراءت کن تا سخن تو را گوش دارم عرض کرد ای پدر من چگونه قراءت خطبه کنم و بر روی تو نگران باشم آزرم تو مرا نمی گذارد أمیرالمؤمنین (ع) زنان صاحب ولد و اهل بیت را فراهم آورد و خود متواری شد تا گوش دارد که حسن چه گوید حسن (ع) برخاست –
فقال (ع): ألحمدلله الواحد بغیر تشبیه، الدائم بغیر تکوین القائم بغیر کلفه، الخالق بغیر منصبه، الموصوف بغیر غایه المعروف بغیر محدودیه، العزیز لم یزل قدیما فی القدم، ودعت القلوب لهیبته، و ذهلت العقول لعزته، و خضعت الرقاب لقدرته، فلیس یخطر علی قلب بشر مبلغ جبروته، و لا یبلغ الناس کنه جلاله، و لا یفصح الواصلون منهم لکنه عظمته، و لا تبلغه العلماء بألبابها، و لا أهل التفکر بتدبیر أمورها، أعلم خلقه به الذی بالحد لا یصفه یدرک الأبصار و لا یدرکه الأبصار و هو اللطیف الخبیر، أما بعد فان
[صفحه ۲۲]
علیا باب من دخله کان آمنا و من خرج منه کان کافرا أقول قولی و أستغفر الله العظیم لی و لکم.
بعد از سپاس و ستایش یزدان پاک و ذکر وحدت ذات و کمال صفات آفریننده آب و خاک می فرماید ولایت أمیرالمؤمنین علی (ع) بابی است که هر کس داخل شد از آتش دوزخ ایمن گشت و آن کس که روی برتافت و در جوار ولایت علی (ع) در نیامد کافر شد این وقت علی (ع) برخاست و سر او را ببوسید «و قال بابی انت و امی» فرمود پدر و مادرم فدای تو باد و این آیت مبارک از قرآن کریم قراءت کرد «ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم».
در کتاب کافی مسطور است که حسن (ع) عبدالله جعفر را ملاقات فرمود فقال (ع): یا عبدالله کیف یکون المؤمن مؤمنا و هو یسخط قسمه و یحقر منزلته و الحاکم علیه الله و أنا الضامن لمن لم یهجس فی قلبه الا الرضا أن یدعو الله فیستجاب له.
فرمود ای عبدالله چگونه مؤمن می توان گفت آن کس را که بر قسمت خود خشم گیرد و منزلت خود را حقیر شمارد و حال آنکه خداوند او را شایسته این مقام دانسته و تقدیر در حق او چنین رانده همانا این پایندانی و ضمانت بر من است از برای هر کس که در قلبش جز رضا به قضای حق واقع نشود بهر چه خدای را دعوت کند اجابت فرماید.
در خبر است که در مدینه جماعتی گفتند که حسن بن علی را مالی و ثروتی به جای نمانده آن حضرت مردم را پیام داد و هزار درهم بوام گرفت و به نزد مصدق فرستاد که این مبلغ مال ماست مردمان گفتند بی موجبی این دراهم را صدقه نفرموده همانا در نزد او مالی است.
حاکمی در امالی آورده که حسن (ع) فرمود:
[صفحه ۲۳]
من کان یباهی بجد فان جدی الرسول أو کان یباهی بأم فان أمی‌البتول أو کان یباهی بزور فزائرنا جبرئیل.
یعنی اگر کسی فخر بجد خویش کند جد من رسول خداست و اگر به مادر خود مباهات کند مادر من بتول عذراست و اگر به زایر خود بنازد زایر ما جبرئیل است.

در خبر است که امام حسن (ع) یک روز مشغول باکل طعام بود و در برابر آن حضرت سگی به نظاره بود امام حسن هر لقمه‌ی که در دهان مبارک می گذاشت لقمه‌ی بدان کلب می انداخت گفتند یابن رسول الله این کلب را از طعام خود نمی رانی؟
قال (ع): دعه انی لأستحیی من الله عزوجل أن یکون ذو روح ینظر فی وجهی و أنا آکل ثم لا أطعمه.
فرمود بگذار او را من حیا می کنم از خداوند که جانوری بر من نگران باشد و من مشغول به ماکول باشم و او را طعام ندهم.
در خبر است که مروان حکم امام حسن را شتم گفت آن حضرت خاموش بود تا سخن به پای برد.
قال (ع): انی والله لا أمحو عنک شیئا ولکن مهدک الله فلئن کنت صادقا فجزاک الله بصدقک و ان کنت کاذبا فجزاک الله بکذبک و الله أشد نقمه منی.
فرمود ای مروان من ترا معفو نمی دارم بلکه وا می گذارم به خداوند اگر سخن به صدق کردی ترا جزای خیر دهد و اگر به دروغ چیزی گفتی جزای کذب دهد زیرا که انتقام خداوند از من شدیدتر است.
گویند غلامی در حضرت حسن مرتکب گناهی شد که موجب عقابی گشت و فرمان داد که او را کیفر کنند «فقال یا مولای و العافین عن الناس» فرمود گناه تو را
[صفحه ۲۴]
معفو داشتم «قال یا مولای و الله یحب المحسنین قال أنت حر لوجه الله و لک ضعف ما کنت اعطیک» فرمود تو را در راه خدا آزاد کردم و از برای تو آنچه تو را اجری می دادم دو چندان مقرر داشتم.
در کتاب کافی سند بابوجعفر و ابوعبدالله (ع) منتهی می شود که جماعتی رفع مسئلت را به حضرت أمیرالمؤمنین آوردند و حسن را دیدار کردند و از أمیرالمؤمنین بپرسیدند فرمود حاجت چیست عرض کردند تا حل مسئلت کنیم فرمود آن مسئلت کدام است گفتند مردی با زن خویش درآمیخت و چون فراغت جست و برفت زن برخاست و با کنیزک که هنوز باکره بود مساحقه نمود و آن نطفه که از مرد ماخوذ داشته بود بجاریه ریخت و جاریه حامل گشت اکنون حکم چیست.
فقال الحسن (ع): معضله و أبوالحسن لها و أقول فان أصبت فمن الله ثم من أمیرالمؤمنین و ان أخطأت فمن نفسی فأرجو أن لا أخطأ انشاء الله یعمد الی المرأه فیؤخذ منها مهر الجاریه البکر فی أول و هله لأن الولد لا یخرج منها حتی یشق عذرتها ثم ترجم المرأه لأنها محصنه و ینتظر بالجاریه حتی تضع ما فی بطنها و یرد الی أبیه صاحب النطفه ثم تجلد الجاریه الحد.
حسن (ع) فرمود حل مسائل مشکله خاص علی (ع) است من نیز می گویم اگر اصابه کردم از فضل خدا و توجه أمیرالمؤمنین است و اگر خطا کردم من کرده‌ام و امید می رود که انشاء الله خطا نکنم نخست بهای مهر جاریه باکره را از آن زن باید مأخوذ داشت چه هنگام زادن بکارت او زایل شود از آن پس آن زن را که شوهر دارد و محصنه است حد زنا باید زد آنگاه انتظار باید برد تا آن جاریه حمل خود فروگذارد و آن طفل را به صاحب نطفه که پدر اوست باز باید داد و این وقت
[صفحه ۲۵]
جاریه را نیز حد باید زد آن جماعت بشنیدند و چون به حضرت أمیرالمومنین رسیدند به عرض رسانیدند و از آن حضرت نیز پرسش نمودند.
فقال (ع): لو أننی المسئول ما کان عندی فیها أکثر مما قال ابنی.
فرمود اگر من مسئول بودم افزون از آنچه فرزندم حسن گفت در این مسئله چیزی بر نمی افزودم.
سید رضی در کتاب مناقب الفاخره فی العتره الطاهره سند به ابن مسعود می رساند که گفت روزی بر رسول خدای درآمدم و عرض کردم که طریق حق را به من نمودار کن تا بدان راه روم فرمود بدین بیت شو تا حق را دیدار کنی چون به درون شدم علی (ع) را نگریستم که راکع و ساجد بود و در عقب صلوه می فرمود:
اللهم بحرمه محم عبدک و رسولک اغفر للخاطئین من شیعتی.
خداوند را به محمد صلی الله علیه و آله سوگند می داد که از گناهکاران شیعیان او درگذرد.
ابن مسعود گوید از آنجا بیرون شدم تا رسول خدای را از این قصه آگهی دهم همچنان پیغمبر را راکع و ساجد یافتم و همی گفت:
اللهم بحرمه عبدک علی اغفر للعاصین من أمتی.
وی نیز خدای را به علی سوگند می داد که عاصیان امتش را معفو دارد ابن مسعود از این قصه غشی گرفت و بی خویشتن گشت رسول خدا سر او را برگرفت فرمود ای پسر مسعود آیا کافر شدی بعد از ایمان؟ عرض کرد معاذ الله لکن علی را دیدم که مسئلت خویش را از خداوند به حرمت تو طلب می کند و ترا نگریستم که حاجت خود را از خداوند به قربت علی طلب می کنی.
فقال (ع): یا ابن مسعود! ان الله تعالی خلقنی و علیا و الحسن و الحسین من نور عظمته قبل الخلق بألفی عام حین لا تسبیح و لا تقدیس
[صفحه ۲۶]
و فتق نوری فخلق منه السموات و الأرض و أنا أفضل من السموات و الأرض و فتق نور علی فخلق منه العرش و الکرسی و علی أفضل من العرش و الکرسی و فتق نور الحسن فخلق منه اللوح و القلم و الحسن أفضل من اللوح و القلم و فتق نور الحسین فخلق منه الجنان و الحور العین و الحسین أفضل منها، فأظلمت المشارق و المغارب فشکت الملائکه الی الله عزوجل الظلمه و قالت: اللهم بحق هؤلآء الأشباح الذین خلقت الا ما فرجت عنا من هذه الظلمه؟ فخلق الله عزوجل روحا و قرنها بأخری فخلق منها نورا ثم أضاف النور الی الروح فخلق منهما الزهراء علیهاالسلام فمن ذلک سمیت الزهراء فأضاء منها المشرق و المغرب، یا ابن مسعود اذا کان یوم القیامه یقول الله عزوجل لی و لعلی: أدخلا الجنه من شئتما و أدخلا النار من شئتما، و ذلک قوله تعالی «ألقیا فی جهنم کل کفار عنید» فالکفار من جحد نبوتی و العنید من عاند علیا و أهل بیته و شیعته.
فرمود ای پسر مسعود خداوند مرا و علی را و حسن و حسین را از نور عظمت خود بیافرید دو هزار سال از آن پیش که آفرینش را پدیدار کند و تسبیح و تقدیس آشکار گردد آنگاه نور مرا بشکافت و آسمان و زمین را خلق کرد و من فاضلتر از آسمان و زمینم از آن پس نور علی را بشکافت و عرش و کرسی را بیافرید و علی فاضلتر از عرش و کرسی است پس نور حسن را بشکافت و عرش و لوح و قلم را
[صفحه ۲۷]
خلق کرد و حسن فاضلتر از لوح و قلم است آنگاه نور حسین را بشکافت و بهشت را و حورالعین را بیافرید و حسین فاضلتر از بهشت و حورالعین است پس ظلمت مشرق و مغرب را فروگرفت فریشتگان به حضرت خداوند مسئلت بردند و گفتند الهی بحق این اشباح شریف که بیافریدی ما را از ظلمت فرج فرمائی پس خلق کرد خداوند روحی را و انباز ساخت با روح دیگر و بیافرید از آنان نوری و بر افزود آن نور را با روح و از این هر دو زهرا را بیافرید و از این روی زهرا نامیده شد که روشن ساخت مشرق و مغرب را هان ای پسر مسعود روزی که قیامت به پای شود خداوند می فرماید مرا و علی را که داخل کنید در بهشت هر کرا خواهید و در افکنید به جهنم هر کرا خواهید و از اینجاست که خداوند در قرآن کریم می فرماید «القیا فی جهنم کل کفار عنید» و کافر کسی است که نبوت مرا انکار کند و عنید کسی است که علی و اهل بیت علی را و شیعه علی را دشمن دارد.
شیخ ابوجعفر طوسی در مصباح الانوار سند به انس بن مالک می رساند که گفت یک روز رسول خدا با ما نماز فجر گذاشت و روی مبارک به جانب ما آورد عرض کردم یا رسول الله تواند بود که از برای ما تفسیر فرمائی این آیت مبارک را که خداوند فرماید.
«اولئک مع الذین أنعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن أولئک رفیقا» [۱۳].
رسول خدا فرمود اما نبیین منم و صدیقین برادرم علی است و شهدا عم من حمزه است و صالحین دخترم فاطمه و فرزندان من حسن و حسین‌اند این وقت عباس بن عبدالمطلب حاضر بود برجست و در پیش روی رسول خدا نشست و گفت آیا من و تو و علی و فاطمه و حسن و حسین از نبعه واحده نیستیم فرمود ای عم از این سخن چه خواهی عرض کرد بیرون ما این جمله را بستودی رسول خدا تبسمی فرمود و گفت سخن به صدق کردی ما از نبعه واحده‌ایم.
[صفحه ۲۸]
ولکن یا عم ان الله خلقنی و علیا و فاطمه و الحسن و الحسین قبل أن یخلق الهل آدم حیث لا سماء مبنیه و لا أرض مدحیه و لا ظلمه و لا نور و لا جنه و لا نار و لا شمس و لا قمر.
فرمودی ای عم خداوند مرا و علی و فاطمه و حسن و حسین را بیافرید از آن پیش که آدم را بیافریند وقتی که نه آسمان افراخته بود و نه زمین گسترده و نه تاریکی بود و نه روشنی و نه بهشت بود و نه دوزخ و نه خورشید بود و نه ماه عباس گفت یا رسول الله چگونه ابتدا کرد به آفرینش شما فرمود ای عم.
لما أراد الله أن یخلقنا تکلم بکلمه خلق منها نورا، ثم تکلم بکلمه فخلق منها روحا، فمزج النور بالروح فخلقنی و أخی علیا و فاطمه و الحسن و الحسین، فکنا بکلمه نسبحه حین لا تسبیح و تقدسه حین لا تقدیس، فلما أراد الله أن ینشی‌ء الصنعه فتق نوری فخلق منه العرش فنور العرش من نوری و نوری خیر من نور العرش، ثم فتق نور أخی علی بن ابی طالب فخلق منه نور الملائکه فنور الملائکه من نور علی و نور علی أفضل من الملائکه، ثم فتق نور ابنتی فاطمه فخلق منه نور السموات و الأرض فنور ابنتی فاطمه أفضل من نور السموات و الأرض، ثم فتق نور و ولدی الحسن فخلق منه الشمس و القمر فنور ولدی الحسن أفضل من الشمس و القمر، ثم فتق نور
[صفحه ۲۹]
ولدی الحسین ثم خلق منه الجنه و الحور العین فنور ولدی الحسین أفضل من الجنه و الحور العین.
ثم أمر الله الظلمات أن تمر علی السموات فأظلمت السموات علی الملائکه، فضجت الملائکه بالتسبیح و التقدیس و قال: الهنا و سیدنا منذ خلقتنا و عرفتنا هذه الأشباح لم نر بؤسا فبحق هذه الأشباح الا کشفت عنا هذه الظلمه، فأخرج الله من نور ابنتی قنادیل معلقه فی بطنان العرش فأزهرت السموات و الأرض ثم أشرقت بنورها فلأجل ذلت سمیت الزهراء؛ و قالت: الهنا و سیدنا لمن هذا النور الظاهر الذی قد أزهرت منه السموات و الأرض؟ فأوحی الله الیهم: هذا نور اخترعته من نور جلالی لأمتی فاطمه ابنه حبیبی و زوجه ولی و أخی نبیی و أبی حججی علی عبادی، أشهدکم ملائکتی أنی قد جعلت ثواب تسبیحکم لهذه المرأه و شیعتها ثم لمحبیها الی یوم القیامه.
یعنی گاهی که خداوند خواست ما را بیافریند کلمتی انشاء کرد و از آن نوری خلق فرمود و کلمتی دیگر آورد و روحی آفرید پس درآمیخت آن نور را با روح و مرا و برادرم علی و فاطمه و حسن و حسین را خلق کرد پس ما به تسبیح و تقدیس ابتدا کردیم گاهی که تقدیس و تسبیح نبود و چون خداوند خواست انشای صنایع فرماید نور مرا بشکافت و عرش را بیافرید همانا نور عرش از نور من است و نور من بهتر است از نور عرش آنگاه نور برادرم علی را بشکافت و از آن نور فریشتگان را بیافرید و نور فریشتگان از نور علی است و نور علی افضل است از فریشتگان آنگاه از
[صفحه ۲۱]
نور فاطمه خلق کرد نور سموات و زمین را پس نور فاطمه دختر من افضل است از نور آسمان و زمین، از آن پس بشکافت نور فرزند من حسن و بیافرید ماه و آفتاب را و نور حسن فاضلتر است از شمس و قمر آنگاه از نور فرزندم حسین بیافرید بهشت برین و حور عین را و نور حسین از بهشت و حور فاضلتر است.
از پس آن مرور داد خداوند ظلمات را بر سماوات و ظلمت فروگرفت آسمان را بر فریشتگان پس بنالیدند فریشتگان بزبان تسبیح و تقدیس و گفتند ای پروردگار از آن روز که ما را آفریدی و بر این اشباح مبارک شناسائی دادی چنین سختی ندیدیم به حق این اشباح این ظلمت را از ما بگردان پس خداوند بیرون آورد از نور فاطمه قنادیل معلقه‌ی در بطن عرش پس روشن شد و تابان گشت آسمان و زمین بنور او و از این روی زهرا نام یافت عرض کردند الهی این نور رخشنده از کیست که روشن ساختی بدان آسمان و زمین را خداوند بدیشان وحی فرستاد که این نوریست که آفریدم از نور جلال خود از برای کنیزم فاطمه دختر حبیب خود و زوجه‌ی ولی خود و برادر نبی خود و پدر حجتهای من بر بندگان من، گواه میگیرم شما را ای فریشتگان من ثواب که تسبیح شما را مقرر داشتم از برای فاطمه و شیعیان او و دوستان او تا روز قیامت.
مکشوف باد که اگر در حدیثی خلق آسمان و زمین به نور رسول خدا مرقوم افتاد و خلق عرش و کرسی بنور علی (ع) و در حدیث دیگر خلق عرش به نور رسول خدا مرقوم گشت و خلق فریشتگان به نور علی از بینونت این روایات استغراب نباید جست چه آل عبا علیم آلاف التحیه و الثناء از نور واحدند و آفرینش به جمله از شعشعه‌ی انوار ایشان پدیدار گشت لاجرم خلقت یکی از اشیاء را به پرتو انوار هر یک از ایشان نسبت کنی سخن به صدق کرده باشی علیهم الصلوه و السلام.
در کتاب مدینه المعاجیز و کتاب تاویل الآیات الباهره و کتاب مسائل البلدان سند به سلمان فارسی منتهی می شود که فرمود حاضر حضرت فاطمه علیهاالسلام شدم و نگریستم که حسن و حسین (ع) در پیش روی او مشغول به لعب می باشند مرا فرحتی تمام
[صفحه ۲۱۱]
فروگرفت زمانی دیر برنیامد که رسول خدای داخل سرای شد عرض کردم یا رسول الله مرا خبر ده از فضیلت حسن و حسین تا حب من در حضرت ایشان افزون شود.
فقال صلی الله علیه و آله: یا سلمان لیله أسری بی الی السمآء و أدارنی جبرئیل فی سمواته و جنانه فینا أنا أدور فی قصورها و بساتینها و مقاصیرها اذ شممت رائحه طیبه فأعجبتنی تلک الرائحه فقلت: یا حبیبی ما هذه الرائحه التی غلبت علی رائحه الجنه کلها؟ فقال: یا محمد تفاحه خلقها الله تبارک و تعالی بیده منذ ثلاث مأه عام ما ندری ما یرید بها فبینما أنا کذلک اذ رأیت ملائکه و معهم تلک التفاحه فوضعتها تحت جناح جبرائیل (ع).
فلما هبط بی الی الأرض أکلت تلک التفاحه فجمع الله مائها فی ظهری فغشیت خدیجه بنت خویلد فحملت بفاطمه علیهاالسلام من ماء التفاحه فأوحی الله عزوجل الی: أن قد ولد لک حوراء انسیه فزوج النور من النور فاطمه من علی فانی قد زوجتها الجنه و جعلت خمس الأرض مهرها و یستخرج فیما بینهما ذریه طیبه و هما سراجا أهل الجنه الحسن و الحسین و أئمه یقتلون و یخذلون فالویل لقاتلهم و خاذلهم.
[صفحه ۲۱۲]
فرمود ای سلمان آن شب که مرا به سوی آسمان سیر دادند و جبرئیل مرا در آسمانها و بهشت و قصور و بساتین عبور همی داد ناگاه استشمام رایحه نیکو همی کردم و از آن بوی خوش به شگفت آمدم گفتم این رایحه چیست که بر بوی بهشت غلبه جست؟ جبرئیل گفت ای محمد خداوند سیبی به دست قدرت خود در سیصد سال آفرید و ما ندانستیم از آن چه خواهد در این هنگام فریشتگان را نگریستم که آن سیب با ایشان بود گفتند خداوند ترا سلام میرساند و بدین سیب ترا تشریف تحفه می فرماید من آن سیب بگرفتم در زیر پر جبرئیل گذاشتم گاهی که جبرئیل مرا به زمین آورد آن سیب را بخوردم و خداوند آب آن سیب را در پشت من فراهم آورد و خدیجه دختر خویلد بدان آب به فاطمه حمل گشت پس خداوند مرا وحی فرستاد که از برای تو حوراء انسیه متولد می شود پس تو نور را با نور تزویج کن یعنی فاطمه را با علی کابین کن و من فاطمه را در بهشت با علی کابین بستم و خمس ارض را به کابین او مقرر داشتم و از ذریت او حسن و حسین که دو چراغ اهل بهشتند و امامان امت بادید آیند و ایشان کشته شوند و مخذول گردند پس وای بر قاتل ایشان و خاذل ایشان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *