حوادث، وقایع، هجرت

سرانجام محمد بن ابی بکر

از احادیث و اخبار و تواریخ خاصه و عامه و تاریخ مصر خاصه مکشوف میافتد که در سال سی و هشتم هجری چنانکه در کتاب علی (ع) رقم کردیم معاویه بن حدیج در مصر خروج کرد و محمد بن ابی بکر را که از جانب علی (ع) حکومت مصر داشت ضعیف نمود چون معاویه بن ابی سفیان این بدانست عمرو بن العاص را با لشکری لایق به جانب مصر روان داشت و محمد بن ابی بکر به دست معاویه بن حدیج شهید شد و مصر از برای عمرو بن العاص صافی گشت و به حکم عهد و میثاق معاویه بن ابوسفیان با عمرو بن العاص مملکت مصر به تیول و سُیورغال عمرو مقرر بود و خراج و صلاه مصر را به جمله مأخوذ میداشت و بعد از عطای لشکر و صرف مخارجی که واجب مینمود آنچه فاضل میآمد ذخیره می نهاد در چهاردهم شهر صفر محمد بن ابی بکر را شهید ساختند و در شهر ربیع الاول عمرو بن العاص در فرمان گذاری مصر استقلال یافت و پسر خود عبدالله را به نیابت خود بگذاشت و به نزد معاویه آمد.
بدینگونه گاهی در مصر و گاهی با معاویه بود و بعد از شهادت امیرالمؤمنین علی (ع) از مصر به شام شتافت و با معاویه سفر کوفه کرد و پس از مصالحه امام حسن (ع) و مراجعت معاویه به شام دیگر باره عمرو از پس ایامی چند بمصر رفت و در سال چهلم لوائی از بهر شریک بن سمی بست و او را بجنگ جماعتی از اهل بریر روان داشت شریک برفت و رزمی بداد و لغزشی در آن جماعت انداخت تا کار به مصالحت و مسالمت بپای رفت بعد از مراجعت شریک دیگر باره آن جماعت
[صفحه ۲۳]
سر به طغیان و عصیان برآوردند، در سال چهل و یکم عقبه بن عامر را با لشکری ساخته بدیشان فرستاد تا با آن جماعت قتال داد و همگان را هزیمت کرد و باز شد دیگر باره عقبه را به غزو قبیله هواره مامور ساخت و شریک بن سمی را بجنگ جماعت لبده گماشت و او در سال چهلم و سیم قتال داد.
بالجمله در این سال چهل و دوم هجری عمرو بن العاص وداع جهان گفت اکنون واجب میکند که لختی از حسب و نسب عمرو یاد کنیم هو عمرو بن العاص بن وائل بن هاشم بن سعید بن سهم بن عمرو بن حصین بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر کنیت او ابوعبدالله و به روایتی ابومحمد است پدر او یک تن از مستهزئین به رسول خدا است و این آیت خداوند در حق او فرستاد
«انا کفیناک المستهزئین»
و همچنان عاص را در اسلام ابتر لقب کردند از بهر آنکه «قال لقریش سیموت هذا الابتر غدا فینقطع ذکره».
گفت زود باشد که این ابتر از جهان بیرون شود و کس نام او نبرد آن حضرت را ابتر خواند کنایه از آنکه پسر ندارد و این آیه مبارکه که بدین آمد «ان شانئک هو الابتر» و این از آن جماعت است که آنگاه که زینب دختر رسول خدای را خواستند از مکه به مدینه آوردند بر هودج زینب حمله افکند و هودج را با کعب نیزه بزد از آن خوف و دهشت آن کودک که زینب از ابی العاص بن الربیع شوهر خود در شکم داشت ساقط ساخت و این غائله بر رسول خدای سخت ثقیل افتاد و عاص را لعن فرستاد.
و آن ایام که رسول خدای در مکه جای داشت چون عاص دانسته بود که آن حضرت نیمشبان بطواف بیت الله حاضر میشود بر سر راه پیغمبر سنگ میریخت باشد که پای مبارک بلغزد و در افتد و پسرش عمرو در نقل احجار اعانت پدر می کرد و همچنان عمرو بن العاص پیغمبر را هجا می گفت و کودکان مکه را می آموخت تا چون رسول خدای را دیدار کنند به آواز بلند آن اشعار هجا را بر روی آن حضرت فرو خوانند و پیغمبر بعد از نماز عرض کرد
«اللهم ان عمرو بن العاص
[صفحه ۲۴]
هجانی و لست بشاعر فالعنه بعدد ما هجانی.
یعنی ای پروردگار من عمرو بن العاص مرا هجا گفته است من شاعر نیستم تو او را بشماری که مرا هجو گفته لعن فرمای.
و همچنان نضر بن حارث و عقبه بن ابی معیط و عمرو بن العاص در مکه مواضعه کردند و در مسجدالحرام گاهی که پیغمبر در سجده بود سَلای شتر بر سرش افکندند و آن حضرت سر از سجده برنداشت تا گاهی که فاطمه بشنید و گریان به مسجد آمد و آن سَلا را برگرفت و این بعد از وفات ابوطالب (ع) بود و ما عداوت او را با پیغمبر و آل او در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دوم و جلد دوم از کتاب دوم و جلد سیم از کتاب دوم به شرح نگاشته‌ایم.
و نام مادر عمرو بن العاص نابغه است و به روایت مبرد در کتاب کامل لیلی نام داشت پس نابغه لقب او است و ابوعمر بن عبدالبر در استیعاب میگوید:
نام او سلمی و لقب او نابغه است بنت حرمله من بنی حلال بن غزه بن اسد بن ربیعه بن نزار و او کنیز مردی از قبیله‌ی غزه بود او را اسیر گرفتند و عبدالله بن جدعان از جماعت بنی تیم او را بخرید چندان زناکار بود که عبدالله را قدرت بر نگاهداشت او نماند لاجرم او را آزاد ساخت و رها کرد ابولهب بن عبدالمطلب و امیه بن خلف الجمحی و هشام بن المغیره المخذومی و ابوسفیان بن الحرب و عاص بن وائل سهمی در طهر واحد با او زنا کردند و او حامل شد چون بار بگذاشت هر پنج تن آن کودک را فرزند خود دانستند بعد از مناقشه و مخاصمه نابغه او را با عاص نسبت کرد و عمرو نام نهاد گفتند این کودک با ابوسفیان شبیه است و او از بزرگان قریش است چرا با عاصش نسبت کردی و حال آنکه ابوسفیان همی گوید بی شک من او را در رحم مادرش وضع کردم نابغه گفت ابوسفیان مردی لئیم است و عاص نیکوتر نفقه دهد بهتر آنست که پسر عاص باشد.
ابوعمر گوید: مردی را پیمان دادند که اگر از عمرو بن العاص گاهی که بر منبر است سؤال کنی که مادر تو کیست هزار درهم با تو عطا کنیم در جامع
[صفحه ۲۵]
مصر وقتی بر فراز منبر بود آن مرد بپای خواست و گفت ای عمرو بگو مادر تو کیست گفت مادر من سلمی لقب او نابغه است از بنی غزه از اولاد بنی حلال مردی از عرب او را اسیر گرفت و در بازار عکاظ بفروخت فاکهه بن مغیره او را بخرید و به عبدالله بن جدعان بفروخت آنگاه به عاص بن وائل پیوست و فرزندی نجیب آورد اینک منم اکنون تو را در این مسئلت پیمان عطیتی رفته است بشتاب و مأخوذ دار!
مبرد در کتاب خویش گوید منذر بن جارود عمرو بن العاص را گفت من سپاس میگویم خدای را دوش در این اندیشه بودم که ترا در قبایل عرب با کدام قبیله نسبت کنم که دوستتر دارم جز قبیله عبد القیس در خاطرم عبور نداد و هم مبرد گوید یک روز در مکه عمرو بن العاص بر جماعتی از قریش می گذشت که در گرد هم نشسته بودند چون چشم ایشان بر عمرو افتاد سرها بزیر افکندند و خاموش شدند و عمرو پیش شد و گفت همانا از من سخن میکردید گفتند چنین است در میان تو و برادرت هشام بن العاص سخن افکندیم که آیا کدام یک فاضل‌ترید گفت هشام چهار فضیلت بر من دارد نخست آنکه مادر او دختر هشام بن مغیره است و مادر مرا شما نیکو می شناسید دوم آنکه پدر من او را افزون از من دوست میداشت و معرفت پدر در حق پسر معتبر است سه دیگر آنکه قبل از من مسلمانی گرفت چهارم آنکه او شهادت یافت و من هنوز زنده‌ام.
در خبر است که هم در این سال عمرو بن العاص در مکه هنگام طواف بیت حسن بن علی (ع) را دیدار کرد گفت ای حسن گمان داشتی که این دین جز باعانت تو و پشتوانی پدرت بر پای نه ایستد و استقامت نه پذیرد اکنون نگریستی خدای را که به دست معاویه برپای داشت و کژی های آن را راست کرد و پوشیدگی های آن را آشکار ساخت آیا خشنود شد خداوند بقتل عثمان آیا بر طریق حق است که این گونه تو طواف میکنی بیت را مانند شتری که دور میزند بر آسیا با این جامه‌ی سفید و حال اینکه کشنده‌ی عثمانی سوگند با خدای که عثمان پراکنده را فراهم میآورد و سختی‌ها را آسان می فرمود سزاوار است که معاویه تو را در پهلوی
[صفحه ۲۶]
پدرت جای دهد.
فقال الحسن (ع): ان لأهل النار لعلامات یعرفون بها الحادا لأولیاء الله و موالاه لأعدآء الله و الله انک لتعلم أن علیا لم یرتب فی الدین و لم یشک فی الله ساعه و لا طرفه عین قط، و أیم الله لتنتهین یا ابن ام عمرو أو لأنفذن حضنیک بنو افذ أشد من القعضبیه فایاک و التهجم علی فانی من قد عرفت لست بضعیف الغمزه و لا هش المشاشه و لا مری‌ء المأکله و انی من قریش کواسطه القلاده، یعرف حسبی و لا أدعی لغیر أبی، و أنت من تعلم و یعلم الناس تحاکمت فیک رجال قریش فغلب علیک جزارها الألأم حسبا و أعظمهم لوما فایاک عنی فانک رجس و نحن اهل بیت الطهاره أذهب الله عنا الرجس و طهرنا تطهیرا.
حسن (ع)فرمود: همانا از برای اهل جهنم نشان هائی است که شناخته میشوند به آن دشمنی دوستان خدا و دوستی دشمنان خدای، سوگند با خدای که تو میدانی علی (ع) را هرگز ساعتی بلکه طرفه عینی شکی در دین و شبهتی در خداوند روی نداده و سوگند با خدای تو به کیفر خویش بازگشت میکنی ای پسر مادر عمرو و اگر نه میزنم پهلوی تو را به نوافذی که از پهلوی دیگر بدر شود و از نیزه قَعضَب گذرنده‌تر باشد و بپرهیز از درآمدن بر من همانا میشناسی مرا که فشار من ضعیف نباشد و کس مرا نتواند خائید و اکل من بر کس گوارا نیفتد و من در میان قریش مانند آن گوهر گرانبهایم که در میان قلاده جای دهند حسب من معروفست.
[صفحه ۲۷]
و مرا جز با پدر من نخوانده‌اند و تو خود میدانی و مردم نیز میدانند که تو را جماعتی از قریش فرزند خویش دانستند و به مخاصمت سخن پیوستند و در پایان امر قصاب آن قوم یعنی عاص بن وایل که از لئیم‌ترین قبائل بود تو را به فرزندی پذیرفت دور باش از من که تو نجس و پلیدی و ما خاندان طهارتیم زیرا که خداوند از ما پلیدی را بپرداخته و ما را پاک و مطهر ساخته، این وقت عمرو شرمگین و کوفته خاطر از آن حضرت به یک سوی شد.
در خبر است که یک روز عمرو بن العاص بر معاویه درآمد و در انجاح حاجتی مسئلتی کرد و این وقت معاویه را از عمرو کراهتی در خاطر بود سخن او را وقعی نگذاشت و تغافل ورزید عمرو گفت ای معاویه مرد سخی همه هوش و خرد گردد و لئیم کار به تغافل و تشاغل گذراند و مؤمنان به راه ظلم و ستم نروند معاویه گفت یا عمرو واجب نکرده است که از کم و بیش آنچه تو خواهی من کار بر آرزوی تو کنم عمرو در خشم شد و گفت بزرگتر حقی که مرا بر تست واجب میکند زیرا که به دریائی در افتادی که اگر عمرو نبود غرقه شدی و عرضه هلاک و دمار گشتی دو کرت تو را دفع دادم و از آن گرداب هایل برهانیدم تا حکم تو نفاذ یافت از پس آنکه نارسا بود و طلیق اللسان گشتی از پس آنکه ابکم بودی و روی تو متلالی شد از پس آنکه مَحفوف به ظلمت بود.
معاویه خشمناک شد چشمهای خویش را فرو خوابانیده سر فرو داشت تا گاهی که عمرو سخن بپای آورد و روان شد آنگاه سر برداشت و مستوی نشست و با مجلسیان گفت هیچ مینگرید که این مرد جزِّار در تعریض با من سخن نمی کند بلکه با کلمات جانگزای مرا به تیرهای زهرآگین خسته میدارد
همگنان گفتند یا امیرالمؤمنین بزرگان را واجب میافتد که اگر سائل را مستحق شناسند کامروا سازند و اگر سائل مردی لئیم باشد از برای حفظ حشمت خود و دفع شر زبان او در اسعاف حاجتش خویشتن داری نکنند سه دیگر مرد کریم به حکم کرم فطری خواه قلیل خواه کثیر خواهنده را بی نیل مقصود باز نگرداند معاویه گفت
«لله ابوک ما
[صفحه ۲۸]
احسن ما نطقت» رستگار باد پدر تو چه نیکو سخن کردی، کس فرستاد و عمرو را باز آورد و دل او را بجست و حاجتش را بساخت و به عطای بزرگش شادخاطر فرمود عمرو عطای خویش را مأخوذ داشت و روی برگاشت تا براه خود رود.
معاویه گفت: اگر عطا گیرند رضا دهند و اگر نه در سخط شوند
عمرو این سخن بشنید و غضبناک روی برتافت. «فقال والله یا معاویه لازلت آخذ منک قهرا و لا اطیع لک امرا و احفر لک بئرا عمیقا اذا وقعت فیه لم تدرک الا رمیما.»
گفت سوگند با خدای ای معاویه آنچه می خواهم به قهر و غلبه از تو مأخوذ می دارم و فرمان تو را اطاعت نمی کنم و از برای تو چاهی عمیق حفر می نمایم که چون در افتی در آن جز استخوانهای پوسیده تو به دست نشود و معاویه بخندید و گفت یا اباعبدالله من تو را به هیچ کلمه پاسخ نخواهم گفت آنچه میخواهی می کن که من آیتی از کتاب خدای بر قلب خویشتن قراءت کرده‌ام.
واقدی گوید چون معاویه بر کرسی خلافت نشست یک روز با عمرو بن العاص گفت یا اباعبدالله گاهی که تو را دیدار میکنم شگفتی مرا در میرباید و خنده بر من غلبه میکند عمرو گفت از چه روی؟ گفت فرا یاد می آید مرا یوم صفین از آنگاه که ابوتراب بر تو حمله افکند و تو از بیم جان عورت خود را مکشوف داشتی و عار این عمل قبیح را از برای سلامت خویش تا قیامت بر ذمت نهادی عمرو گفت شگفتی من و خنده‌ی من بر تو افزونست چه هرگز فراموش نمی کنم آن روز را که ابوتراب ترا به مبارزت طلب کرد خوف و خشیت ترا فرو گرفت جگر تو پر باد شد و زبان در دهانت ورم کرد و بیاماسید و آب دهانت بخوشید و گوشت کتف و پشتت به لرزش و رعده افتاد و از این جمله کاری قبیح‌تر از تو ظاهر گشت.
معاویه گفت بدین شرح که گوئی نبود و این چگونه تواند شد و حال آنکه قبایل عک و اشعرون در کنار من بودند عمرو گفت تو خود میدانی که من اندکی از بسیار گفتم و حال تو بر این منوال بود با اینکه جماعت عک و اشعرون با تو بودند نیک بیندیش که حال تو چگونه باشد اگر با علی (ع) در تنگنای حرب
[صفحه ۲۹]
دچار باشی معاویه گفت یا اباعبدالله هزل را بگذار و سخن از در جد بگوی
«ان الجبن و الفرار من علی لا عار علی احد فیهما»
گفت ترسیدن و گریختن از جنگ علی بن ابیطالب بر هیچکس عار و ننگی نباشد.
اکنون به سخن وفات عمرو بن العاص بازگردیم در مصر مریض گشت و موافق تاریخ مصر که سلاطین مصر را هر یک از یوم جلوس تا روز وفات بتاریخ وقت نگاشته وفات عمرو بن العاص در سال چهل و سیم هجری در شب عید فطر بود و این به نزد بنده درست‌تر است از اختلاف روایاتی که در کتب دیگر دیده‌ام بالجمله پسر او عبدالله بامدادان جسد پدر را غسل داد و به مصلی آورد و بر او نماز گذاشت جماعتی که برای نماز عید به مصلی آمدند بر عمرو نماز گذاشتند از پس آن عبدالله با مردم نماز عید گذاشت و او را در مقطم در ناحیه فج به خاک سپردند چنانکه در کتاب اصحاب رسول خدا نیز یاد کردیم و موافق وصیت پدر به امارت مصر پرداخت لکن معاویه از خبر وفات عمرو بن العاص سخت شادمانه شد و سجده‌ی شکر بگذاشت و برادرش عتبه را به حکومت مصر مامور ساخت چنانکه در جای خود مذکور میشود و من بنده سال وفات عمرو را موافق تاریخ زبدهالفکره که خاصه در احوال بنی امیه رقم شده در سال چهل و دوم هجری رقم کردم و حال آنکه تاریخ مصر در این معنی محکم‌تر است و سال وفات او را جز این نیز گفته‌اند و از صحت بعید است.
در تاریخ مصر مسطور است که عمرو بن العاص را هفتاد بهار دنانیر بود یعنی هفتاد پوست گاو آکنده از زر سرخ ذخیره داشت و هر بهاری سیصد رطلست و ارطال عراقی و مکی و مدنی است و رطل بغدادی که اطلاق در فروع میشود نود مثقال است و به روایتی بهار به میزان سیصد رطل یا چهارصد رطل یا ششصد رطل و نیز گفته‌اند هزار رطل است و بر این شمار نقدینه هفتاد بهار عمرو بن العاص را توان دانست.
بالجمله چون زمان وفات عمرو نزدیک رسید این گنج اندوخته را حاضر ساخت و فرزند خود عبدالله را پیش طلبید و گفت کیست که این مال را با آن وبالی
[صفحه ۳]
که در او است ماخوذ دارد عبدالله گفت من نپذیرم واجب میکند که بر هر ذی حقی حق او را مسترد داری گفت من دو کس را از آن جماعت نتوانم شناخت، چون این خبر به معاویه بردند «فقال نحن ناخذه بمافیه» گفت من آن مال را مأخوذ می دارم با آن وبالی که در اوست و آن خزانه را بدمشق حمل داد.
در تاریخ بنی امیه مسطور است چون وفات عمرو بن العاص نزدیک شد
«فقال کان علی عنقی جبل رضوی و کان» فی جوفی الشوک و کان نفسی تخرج من ثقب ابره و اعتق کل مملوک کان له».
گفت چنان است که کوه رضوی را بگردن من حمل داده‌اند و درون من خارستانیست و مرا از سوراخ سوزن بدر میبرند و هر مملوکی که داشت آزاد ساخت.
و از عبدالله بن عباس حدیث میکنند که گفت هنگام احتضار به عیادت عمرو بن العاص حاضر شدم و گفتم یا اباعبدالله تو همی گفتی میخواهم هنگام مرگ بر مردی هوشمند درآیم و پرسش کنم چگونه خویش را می یابی اینک مرگ تو فرارسیده و مردی خردمندی بگوی تا چگونه‌ای.
«قال اجد السماء کانها مطبقه علی الارض و انا بینهما و ارانی کانما اتنفس من خرت ابره ثم قال اللهم خذمنی حتی ترضی ثم رفع یده فقال اللهم امرت فعصینا و نهیت فرکبنا فلا بری‌ء فاعتذر و لا قوی فانتصر ولکن لا اله الا الله».
گفت آسمان را می نگرم که مطبق است بر سر زمین و من در میان این هر دو چنانم که در چشمه سورنم آنگاه گفت ای خدای من مرا مأخوذ دار بدان سان که خشنود باشی پس دست برداشت و گفت پروردگارا امر فرمودی و بی فرمانی کردم و نهی فرمودی و مرتکب شدم نه بری دانم که ساز اعتذار کنم نه قوی شناسم که کار انتصار فرمایم پس کلمه‌ی شهادت را متردد ساخت تا جان بپرداخت.
و همچنان ابن ابی الحدید از ابوعمر حدیث میکند که ابن عباس در مرض موت بعیادت عمرو بن العاص حاضر شد.
«فقال کیف اصبحت یا اباعبدالله قال اصبحت و قد اصلحت من دنیای قلیلا
[صفحه ۳۱]
و افسدت من دینی کثیرا فلو کان الذی اصلحت هو الذی افسدت و الذی افسدت هو الذی اصلحت لفزت ولو کان ینفعنی ان اطلب طلبت ولو کان ینجینی ان اهرب هربت فقد صرت کالمنخنق بین السماء و الارض لا ارقا بیدی و لا اهبط برجلی فعظنی بعظه یا ابن اخی.»
ابن عباس گفت یا اباعبدالله چگونه صبح کردی عمرو گفت صبح کردم و حال آنکه اندکی از امور دنیای خود باصلاح آوردم و بسیار از کارهای دین خود را بفساد دادم اگر اصلاح کردم آنرا که به فساد دادم و فاسد ساختم آنرا که به اصلاح آوردم هر آینه نجات یافتم و اگر سودی بود مرا در طلب طلب می کردم و اگر نجاتی بود در فرار فرار میجستم چنانم که گلوگاه مرا فشار همی دهند در میان آسمان و زمین نه با دست توانم صعود داد و نه با پای توانم فرود شد اکنون ای پسر برادر من مرا موعظتی کن که سودمند باشد.
«فقال ابن عباس هیهات یا اباعبدالله صار ابن اخیک اخاک»
ابن عباس گفت ای عمرو برادرزاده تو برادر تو شد کنایت از آنکه مرا تحقیر میکنی و برادرزاده میخوانی آنگاه گفت ای عمرو تو اینک کوس رحیل کوفته‌ی و من رحل اقامت انداخته‌ام چه توان گفت که تو را بکار آید.
«فقال عمرو: علی حینها من حین ابن بضع سنین و ثمانین تقنطنی من رحمه ربی اللهم ابن عباس یقنطنی من رحمتک فخذمنی حتی ترضی»
عمرو گفت یابن عباس هنگام مرگ در زمانیکه من هشتاد و چند سال روزگار برده‌ام مرا از رحمت خداوند مایوس میداری آنگاه گفت ای پروردگار من ابن عباس مرا از رحمت تو مایوس میدارد تو ماخوذ دار از من آنچه را میخواهی تا خشنود گردی ابن عباس گفت هیهات ای عمرو چیز از دست شده را میطلبی و از چیز کهنه وبالی شیئی تازه میخواهی عمرو گفت چه رسیده است مرا امروز که هر سخن گویم تو بر نقیض من انشا کنی و این شعر قرائت کرد:
کم عائد رجلا و لیس یعوده
الا لینظر هل یراه یفارق
[صفحه ۳۲]
مکشوف باد که هلاکت عمرو بن عاص به اتفاق علمای اخبار و تواریخ در مصر بود اگر اختلافی افتاده در سال وفات او بوده و بیشتر در سال چهل و سیم هجری رقم کرده‌اند چنانکه در تاریخ مصر و در تاریخ یافعی و جز آن مسطور است و به روایت ضعیفی در سال پنجاه و یکم هجری وفات کرد و این درست نباشد لکن در وفات او به مصر خلافی نیست و ابن عباس در ایام حکومت عمرو هرگز سفر مصر نفرموده و اینکه عبوس دوادار در تاریخ بنی امیه و ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه مینویسد که ابن عباس به عیادت عمرو بن العاص حاضر شد و چنین گفت و چنان شنید استوار نتوان داشت و این دو تن مرد عالم را مخطی و ساهی نتوان خواند الا آنکه گوئیم این عبدالله پسر عباس بن عبدالمطلب نبوده بلکه عبدالله بن عباس مخزومی است که نسب او را در ذیل احوال اصحاب رسول خدا باز نمودیم یا دیگری است و کاتب بخطا رقم کرده العلم عندالله.
اکنون به سخن بازگردیم ابن عبدالبر گوید چون عمرو بن العاص را هنگام وفات برسید می گریست عبدالله گفت ای پدر این گریه چیست از فزع مرگ میگریی؟ گفت از مرگ بیم ندارم از آن میترسم که بعد از مرگ بر من بگذرد گفت تو صاحب رسول خدائی و به نیکوئی روزگار بردی گفت ای فرزند من با سه طبقه از مردم روزگار بردم در طبقه‌ی نخستین کافر بودم و با رسول خدای از هر کسی با او خصمی افزون داشتم اگر در آن ایام وداع جهان گفتم بی شک به دوزخ رفتم و در طبقه‌ی ثانی با رسول خدای بیعت کردم و او را نیک دوست داشتم اگر در آن ایام مرگ من فرا میرسید جای من در بهشت بود در طبقه‌ی سیم اتکال به امر سلطنت ساختم و به کارهای دیگر پرداختم و نمی دانم که آن کارها مرا سودمند خواهد بود یا زیان و گزند خواهد رسانید.
«فقال فاذامت فلا تبکین علی باکیه و لا یتبعنی نائح و لا تقربوا من قبری نارا و شدوا علی ازاری فانی مخاصم و شنوا علی التراب شنافان جنبی الایمن لیس احق من جنبی الایسر و لا تجعلوا فی قبری خشبه و لا حجرا و اذا و اریتمونی فاقعدوا عندی قدر مجزر جزور و تقطیعها استانس بکم».
[صفحه ۳۳]
گفت گاهی که من مردم کسی بر من گریه و نوحه نکند و نزدیک قبر من آتش نیفروزید و ازار مرا بر من استوار دارید که من از در مخاصمت خواهم بود و خاک را بر فراز من مستوی بدارید و هیچ سنگ و چوب در قبر من بکار نبرید و چون این کارها بپای بردید باندازه که شتری را نحر کنند و گوشت آنرا قسمت فرمایند در نزد من بنشینید که من انس گیرم با شما از اینهمه سخن که عمرو بن العاص در مرض موت کرد اظهار اسفی و ندامتی از خصومت أمیرالمؤمنین علی (ع) ننمود و با خصمی آن حضرت از جهان بیرون شد.
مکشوف باد که سخنان ستوده و کلمات فرخنده خواه بر زبان مؤمن موحد گذرد و خواه منافق و کافر گوید جز از مخزن نبوت و معدن ولایت تراوش نکرده باشد چه محاسن صنایع پروردگار در قربت ایشان و قبایح آفرینش در غیبت از ایشان است لاجرم کلمه‌ی چند که بر زبان عمرو بن العاص گذشته است مینگارم و هی هذه:
«قال لعایشه لوددت انک قتلت یوم الجمل قالت لم و لا ابا لک قال کنت تموتین باجلک و تدخلین الجنه و نجعلک اکبر التشنیع علی علی بن ابی طالب»
با عایشه گفت:
دوست داشتم که در جنگ جمل کشته شدی
گفت: پدر مباد از برای تو چرا؟ گفت از برای آنکه به اجل خود بمرده بودی و داخل شده بودی بهشت را و ما قتل تو را بزرگتر شناعتی میگرفتیم بر علی.
و آنگاه که معاویه مردم شام را بخونخواهی عثمان بجنگ علی تحریص میکرد پیراهن خون‌آلود عثمان را در جامع دمشق بر فراز منبر بگسترد و کلمه‌ی چند بگفت تا مردم شام بگریستند این کار را ستوده دانست روی با عمرو بن العاص کرد.
«فقال قد هممت ان ادعه علی المنبر فقال له عمرو انه لیس قمیص یوسف انه ان طال نظرهم الیه و بحثوا عن السبب وقفوا علی ما لا نحب ان یقولوا علیه ولکن دعهم بالنظر الیه فی الاوقات»
[صفحه ۳۴]
معاویه گفت برآنم که این پیراهن خون‌آلود را بر این منبر بازگذارم عمرو گفت ای معاویه این پیراهن عثمان است پیراهن یوسف نیست چون آنرا بر منبر باز گذاری و مردمان همه روزه بر آن نگران باشند از سبب قتل او پرسش خواهند کرد و خواهند دانست که جنایتی بر کس نتوان بست، بگذار تا گاهی نگران شوند.
و هم از کلمات اوست «ثلاث لا امهلن: جلیسی ما فهم عنی و ثوبی ما سترنی و دابتی ما حملت رحلی»
می گوید سه چیز است که دست نتوان بازداشت:
همنشینی که فهم سخن کند و جامه‌ی که تن را بپوشاند و دابه‌ی که حمل اثقال کند.
و هم از کلمات اوست که در یوم صفین با عبدالله بن عباس گفت «ان هذا الامر الذی نحن و انتم تقول لیتها لم تکن کانت فافعل فیما بقی بغیر ما مضی فانک راس هذا الامر بعد علی و انما هو آمر مطاع و مامور مطیع و مبارز مامون و انت هو» گفت این امری که ما و شما می گوئیم کاش نبود واقع شد و خونها ریخته گشت اکنون با گذشته کار نباید داشت به بین تا از این پس چه باید کرد امروز بعد از علی کار به دست تست و او خلق را فرمان گذاری مطاع و خدای را بنده‌ی مطیع و جنگ را مبارزیست شجاع و تو در اصلاح امور به جای اوئی.
و هم از کلمات اوست «قال ما وضعت سری عند احد فافشاه فلمته لأنی احق باللوم اذ کنت اضیق به صدرا منه»
گفت هرگز سر خود را با کس نگفتم که او از پرده بیرون افکند و من او را ملامت کنم زیرا که در چنین حال ملامت بر من واجب‌تر است و سینه‌ی من از وی تنگ‌تر است که از نخست سر خود را حفظ نتوانستم کرد.
هم او راست «قال لیس العاقل الذی یعرف الخیر من الشر لکن العاقل من یعرف خیر الشرین»
گفت عاقل نخوانند آن را که خیر را از شر نشناسد عاقل کسی است که
[صفحه ۳۵]
چون دو شر پیش آید خیرش را بداند.
و دیگر عمر بن الخطاب یک روز باهل مجلس گفت: ما احسن الاشیاء؟ بهترین چیزها چیست هر کس سخنی گفت، با عمرو گفت تو چه گوئی «فقال الغمرات ثم تجلیها» گفت بهترین چیزها سختی‌ها است و در افتادن در کارهای بزرگ که از پس آن روشنی و ظفرمندی به دست شود.
و از کلمات اوست «قال لبنیه یا بنی اطلبوا العلم، ان استغنیتم کان جمالا و ان افتقرتم کان مالا» گفت ای فرزندان من در طلب علم خویشتن‌داری مکنید اگر با مال و ثروت شدید علم جمال شماست و اگر فقیر شدید به جای مال شما است.
و از کلمات اوست «امیر عادل خیر من مطر و ابل و اسد حطوم خر من سلطان ظلوم و سلطان ظلوم خیر من فتنه تدوم و زله الرجل عظم یجبر و زله اللسان لا تبقی و لا تذر»
میگوید: پادشاه عادل از ابر بارنده بهتر است و شیر شکننده از سلطان ظالم نیکوتر و سلطان ظالم از فتنه مستدام فاضلتر و لغزش پای را جبر کسر توان کرد اما هفوات زبان از دست نشود و آثارش از خاطرها محو نگردد.
و از کلمات اوست که عثمان بن عفان را که یک روز بر فراز منبر خطبه میکرد خطاب کرد «یا عثمان انک قدر کبت بهذه الامه نهایه من الامر و زغت فزاغوا فاعتدل او اعتزل».
گفت ای عثمان تو بر گردن این امت سوار شدی و نهایت قدرت به دست کردی آنگاه بر مردم سخت گرفتی تا بر تو سخت گرفتند اکنون کار باعتدال کن یا از این منصب اعتزال جوی.
و از کلمات اوست «استوحش من الکریم الجائع و من اللئیم الشبعان فان الکریم یصول اذا جاع و اللئیم یصول اذا شبع» می گوید بترس از مرد کریم چون گرسنه شود و از لئیم چون سیر شود زیرا که مرد کریم چون فقیر شود زود خشم و تندخوی گردد و لئیم چون صاحب مال و حشمت شود مردم آزار و ستمکار گردد.
[صفحه ۳۶]
و هم از کلمات اوست «قال جمع العجز الی التوانی ففتح بینهما الندامه و جمع الجبن الی الکسل ففتح بینهما الحرمان» می گوید عجز و توانی توام گردد و ندامت بار آورد و جبن و کسالت انباز شود و از میانه حرمان بزاید.
و در زبده الفکره نیز این کلمات را بعمرو بن العاص نسبت میدهد:
«یقول: لا سلطان الا برجال و لا رجال الا بمال و لا مال الا بعماره و لا عماره الا بالعدل و السلطان به اصحابه کالبحر بامواجه و ما احوجه الی ناصح و لیس علیه اضر من صاحب یحسن القول و لا یحسن الفعل و لا خیر فی القول الامع الفعل و لا فی المال الامع الجود و لا فی الصدق الامع الوفاء و لا فی العفه الامع الورع و لا فی الحیواه الامع الصحه».
می گوید سلطنت جز با مردان قوی پنجه به دست نشود و مردان جز به بذل مال انجمن نشوند و مال جز به آبادانی فراهم نیاید و آبادانی جز بعدل ساخته نگردد و سلطان با افواج، بحر را ماند با امواج و چه بسیار محتاج است به وزیری و ناصحی و نیست سلطان را زیانکار تر از وزیری که ستوده گفتار و نکوهیده کردار باشد چه سود نیست در گفتار بی کردار و در مال بی نوال و سود نیست در اظهار صدق و صفائی که خالی از وفا باشد و در عفتی که بیرون پارسائیست و در حیائی که دور از صحت و تن‌آسانیست.
و در این سال حبیب بن مسلمه فهری نیز وداع جهان گفت و کنیت او ابوعبدالله بود و او را از طبقه پنجم بشمار گیرند و این جماعت آنانند که هنگام وفات رسول خدای حدیث الاسلام بودند و در زمان خلافت عمر بن الخطاب بر حسب فرمان با لشکر عرب به جانب روم همی کوچ داد و در جنگ یرموک که در کتاب عمر بن الخطاب به شرح رفت بر جماعتی از سواران سرهنگ بود از پس آن ملازمت خدمت معاویه را اختیار کرد و آنگاه که مردم بر عثمان بشوریدند و او را در مدینه حصار دادند به جانب معاویه مکتوب کرد و استخلاص خویش را استمداد جست.
معاویه بتسامح و توانی کار کرد تا گاهی که دانست که از آن پیش که سپاه شام به مدینه رسید خون عثمان بریخته باشند پس حبیب بن مسلمه را با لشکری لایق بجانب
[صفحه ۳۷]
مدینه روان داشت چون حبیب به وادی القری رسید او را آگهی دادند که عثمان را بقتل رسانیدند لاجرم از آنجا باز شام شد و در ایام صفین همچنان ملازمت خدمت معاویه داشت و امارت میسره سپاه معاویه با او بود. بالجمله چون امر خلافت بر معاویه استقرار یافت حبیب نیز در دمشق قرار گرفت ببود تا این وقت که زمانش فرارسید و اجلش فراز آمد و رخت از این جهان پر پیچ و تاب به سرای بازپرس و حساب کشید چون خبر مرگ او را به معاویه بردند سجده‌ی شکر بگذاشت چنانکه در مرگ عمرو بن العاص بشکرانه پیشانی بر خاک نهاد گفتند این از بهر چه راست و حال آنکه این هر دو به یک خوی و روش نبودند بلکه بخلاف یکدیگر می زیستند
«فقال اما حبیب فکان یاخذنی بسنه ابی بکر و اما عمرو فکان یقول الامره الامره فلا ادری ما اصنع.»
گفت اما حبیب مرا زحمت می کرد که بایدت به سنت ابوبکر رفت و عمرو همواره در طلب امارت و ایالت بود من ندانستم با او چه گویم و چه کنم.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *