حوادث، وقایع، هجرت

سفرمعاویه از دمشق به زیارت مکه معظمه

در این سال چهل و نهم هجری معاویه مروان بن الحکم را از حکومت مدینه باز کرد و حکمرانی آن بلده را به سعید بن العاص گذاشت و مدت حکومت مروان در مدینه در این نوبت هشت سال و دو ماه بود و هم در این سال معاویه عزیمت زیارت مکه کرد و از دمشق خیمه بیرون زد و با جماعتی از صنادید شام طی طریق کرده به مدینه آمد مردم مدینه او را پذیره کردند و درآوردند حسن بن علی (ع) نیز او را دیدار کرد معاویه حشمت و شوکتی عظیم در حسن (ع) نگریست و مردم را نظاره کرد که در راه او به عقیدت کامل از بذل جان و مال دریغ نخورند.
معاویه را بر حشمت آن حضرت حسد آمد از میان اصحاب خود ابوالاسود دوئلی و ضحاک بن قیس فهری را طلب فرمود و با ایشان در کسر حشمت امام حسن
[صفحه ۱۱۴]
سخن بشوری کرد و همی خواست تا با آن حضرت از در مفاخره و محاوره سخن کند و در چشم مردم حشمت او را بشکند.
فقال له أبوالأسود: رأی أمیرالمؤمنین أفضل و أری أن لا تفعل فان أمیرالمؤمنین لن یقول فیه قولا الا أنزله سامعوه به حسدا و رفعوا به صعدا، و الحسن یا أمیرالمؤمنین معتدل شبابه أحضر ما کان جوابه فأخاف أن یرد علیک کلامک بنوافذ تردع سهامک فیقرع بذلک ظنبوبک و یبدی به عیوبک فاذا کلامک فیه صار له فضلا و علیک کلا الا أن تکون تعرف له عیبا فی أدب أو وقیعه فی حسب و انه لهو المهذب قد أصبح من صریح العرب فی عز لبابها و کریم محتدها و طیب عنصرها فلا تفعل یا أمیرالمؤمنین.
ابوالاسود با معاویه گفت یا أمیرالمؤمنین اگر چند فضیلت رای و خرد تراست لکن من چنان دانم که تقدیر این امر نفرمائی چه تو خواهی به سخنان گزاینده او را پست کنی و حشمت او را بشکنی و شنوندگان سخنان تو را از در حسد خواهند دانست و بر مکانت و منزلت او خواهند افزود و دانسته باش که حسن (ع) به اعتدال خصایل و کمال فضایل و جواب حاضر است و سخت میترسم که کلمات تو را به سخنان گزاینده قارعه‌ی خاطر تو کند و سهام تو را به تیرهای شکافنده جارحه‌ی ضمیر تو گرداند و تو را از پای درافکند و مثالب و معایب تو را آشکار کند این وقت آنچه تو گفته باشی از برای او فضل و فضیلتی است و از برای تو خفتی و ذلتی مگر گاهی که او را کاهشی در ادب و نکوهشی در حسب توانی جست و این هرگز نتواند شد چه او خالص و خلاصه‌ی عربست با محلی منیع و محتدی جید و عنصری طیب که
[صفحه ۱۱۵]
هیچکس را دست‌رس نیست لاجرم ای أمیرالمؤمنین از این کار کناره اولی‌تر است.

چون ابوالاسود سخن بدینجا آورد ضحاک بن قیس را پسنده نیفتاد گفت یا أمیرالمؤمنین عزیمت خود را دستخوش توانی و تراخی مکن و رای خود را متزلزل و مضطرب مساز.
«فانک لو رمیته بقوارض کلامک و محکم جوابک لقد ذل لک کما یذل البعیر الشارف من الابل»
گفت اگر تو حسن را هدف خدنگهای سخن خود و پاسخهای استوار خود فرمائی ذلیل و زبون تو شود و چنانکه شتر پیر شتر جوان توانا را.
معاویه گفت اصابه کردی و چنان کنم که تو گفتی پس فرمان کرد تا ندا در دادند و در روز جمعه مردم مدینه را در مسجد رسول خدا حاضر کردند معاویه درآمد و بر منبر صعود داد.
فحمدالله و اثنی علیه و صلی علی نبیه و ذکر علی بن ابی طالب فتنقصه ثم قال ایها الناس ان فتیه من قریش ذوی سفه و طیش و تکدر من عیش اتعبهم المقادیر اتخذ الشیطان رؤسهم مقاعد و السنتهم مبادر فباض و فرخ فی صدورهم و درج فی نحورهم فرکب بهم الزلل و زین لهم الخطل و اعمی علیهم السبل و ارشدهم الی البغی و العدوان و الزور و البهتان فهو له شرکاء و هم لهم قرین و من یکن الشیطان له قرینا فساء قرینا و کفی بی لهم مؤدبا و المستعان الله».
بعد از حمد خداوند و درود رسول الله امیرالمؤمنین علی (ع) را به ناشایست یاد کرد و از معالی قدرش که نقصان پذیر نیست بکاست آنگاه گفت ای مردم جماعتی از قریش که سفیه و سبک و تنگ عیش‌اند و بحکم تقدیر اسیر فقر و فاقه‌اند ابلیس دماغ ایشان را نشیمن ساخته و زبان ایشان را به تقریر فضول انداخته و در دلهای ایشان بیضه نهاده و بچه آورده و سینه ایشان را جای آمد و شد کرده و ایشان را بر مرکب پندار و لغزش سوار نموده و دروغ زدن و ژاژ خائیدن را در چشم ایشان زینت داده و راه راست را از ایشان پوشیده داشته و ایشان را به بغی و عدوان و دروغ و بهتان دلالت کرده لاجرم ایشان شریک شیطان و قرین شیطانند و شیطان بد
[صفحه ۱۱۶]
شریک و قرینی است و کافی میباشم من از برای تأدیب ایشان و خداوند معین است.
چون سخن بدینجا آورد امام حسن (ع) برخاست و دست در عضاده‌ی منبر زد
فحمد الله و صلی علی نبیه، ثم قال:
ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی بن ابی طالب، أنا ابن نبی الله، أنا ابن من جعلت له الأرض مسجدا و طهورا، أنا ابن السراج المنیر، أنا ابن البشیر النذیر، أنا ابن خاتم للنبیین و سید المرسلین و امام المتقین و رسول رب العالمین، أنا ابن من بعث الی الجن و الانس، أنا ابن من بعث رحمه للعالمین.
فاما سمع کلامه معاویه غاظه منطقه و أراد أن یقطع علیه فقال: یا حسن علیک بصفه الرطب! فقال الحسن: الریح تلقحه و الحر ینضجه و اللیل ینبرده و یطیبه علی رغم أنفک یا معاویه! ثم أقبل علی کلامه فقال:
أنا ابن المستجاب الدعوه، انا ابن الشفیع، انا ابن أول من ینفض رأسه من التراب و یقرع باب الجنه، أنا ابن من قاتلت الملائکه معه و لم تقاتل مع نبی قبله، أنا ابن من نصر علی الأحزاب، أنا ابن من ذل له قریش رغما. فقال معاویه: أما انک تحدث نفسک بالخلافه و لست هناک! فقال الحسن: أما الخلافه فلمن عمل بکتاب الله و سنه
[صفحه ۱۱۷]
نبیه لیست الخلافه لمن خالف کتاب الله و عطل السنه انما مثل ذلک مثل رجل أصاب ملکا فتمتع به و کأنه انقطع عنه و بقیت تبعاته علیه.
پس از سپاس خداوند و درود رسول خدا فرمود ای مردم آن کس که مرا میشناسد میداند و آن کس که نمیداند بداند منم حسن پسر علی بن ابیطالب (ع) منم پسر پیغمبر خدا منم پسر کسی که زمین از بهر او مسجد گشت منم پسر چراغ نورانی منم پسر آن کس که با بهشت بشارت دهد و با دوزخ بترساند منم پسر خاتم پیغمبران و سید رسولان و امام پرهیزکاران و فرستاده پروردگار عالمیان منم پسر کسی که مبعوث شد بر جن و انس منم پسر کسی که رحمت خداوند است بر عالمیان.
چون این کلمات را معاویه اصغا نمود پوست بر تنش زندان گشت خواست تا سخن امام حسن (ع) را قطع کند گفت: ای حسن در صفت رطب چیزی بگوی انجام کلام آن حضرت پراکنده نگشت فرمود هوا آنرا تربیت میکند و حرارت میرساند و شب مبرد و مطیب میدارد بر غم تو ای معاویه و هم بر سر سخن آمد وگفت:
منم پسر مستجاب الدعوه منم پسر شفیع امت منم پسر اول کسی که در قیامت سر از خاک بدر کند و دروازه جنت را قرع نماید منم پسر کسی که فریشتگان در رکاب او قتال دادند و قبل از او با هیچ پیغمبری حاضر جهاد نشدند منم پسر کسی که بر لشکر احزاب نصرت یافت منم پسر کسی که قریش ذلیل و زبون او گشت معاویه گفت ای حسن تو به هوای خلافت سخن میکنی و حال آنکه اهل آن نیستی آن حضرت فرمود خلافت خاص کسی است که به کتاب خدا و سنت رسول خدا کار کند شایسته کسی نیست که کتاب خدای را از پس پشت اندازد و سنت رسول را مهمل گذارد این بدان ماند که مردی زمام سلطنت به دست گیرد و بدان سودمند گردد آنگاه ملک از دست او بیرون شود و آن وزر وبال بر گردن او جاودانه بماند.
معاویه گفت نیست در قریش مردی الا آنکه از ما در نزد او نعمتهای بزرگ و بخششهای نیکوست آن حضرت فرمود چنین است در نزد کسی است که به سبب او
[صفحه ۱۱۸]
عزیز شدی از پس آنکه ذلیل بودی و توانگر شدی از پس آنکه فقیر بودی معاویه گفت کیانند آنان فرمود کسیست که خود را از شناس او مشغول میداری یعنی رسول خدا آنگاه دیگر باره آغاز سخن کرد
قال: أنا ابن من ساد قریشا شابا و کهلا، أنا ابن من ساد الوری کرما و نبلا، أنا ابن من ساد أهل الدنیا بالجود الصادق و الفرع الباسق و الفضل السابق، أنا ابن من رضاه رضی الله و سخطه سخط الله فهل لک أن تسامیه یا معاویه؟ فقال: أقول لا تصدیقا لقولک! فقال الحسن: الحق أبلج و الباطل لجلج و لن یندم من رکب الحق و قد خاب من رکب الباطل و الحق یعرفه ذووا الألباب.
فرمود منم پسر کسی که سید قریش بود در جوانی و کهولت منم پسر کسی که سید آفرینش است از کرامت و نَبالَت منم پسر کسی که سید اهل دنیاست بجود رساینده و سیادت فرازنده و فضل پیش گیرنده منم پسر کسی که رضای او رضای خدا و غضب او غضب خداست آیا از برای تست ای معاویه که برتری جوئی؟ معاویه گفت من مقالات ترا تصدیق نخواهم کرد [۹] حسن (ع) فرمود حق آشکار است و باطل رهین اضطراب و اضطرار آن کس که بر طریق حق رود پشیمان نشود و آن کس که بر باطل سوار شود زیان کار گردد و حق را خردمندان دانند این وقت معاویه را از منبر بزیر آمد و دست حسن (ع) را بگرفت و گفت ترحیب و ترجیب مباد کسی را که بداندیش باشد تو را.
در کتاب احتجاج از شعبی حدیث می کند که معاویه در مدینه گاهی که مردم فراهم بودند برخاست و کلمه‌ی چند در ذم امیرالمؤمنین علی (ع) آورد امام حسن (ع)
[صفحه ۱۱۹]
حاضر بود به پای خاست. –
ثم قال له:
انه لم یبعث نبی الا جعل له وصی من أهل بیته، و لم یکن نبی الا و له عدو من المجرمین، و ان علیا کان وصی رسول الله من بعده،و أنا ابن علی و أنت ابن صخر و جدک حرب و جدی رسول الله، و أمک هند و أمی فاطمه، و جدتی خدیجه و جدتک نثیله، فلعن الله ألأمنا حسبا و أقدمنا کفرا و أخملنا ذکرا و أشدنا نفاقا.
فرمود هرگز پیغمبری انگیخته نشد الا آنکه او را از اهل بیت او وصیی بود و رسولی نیامد الا آنکه او را از گناهکاران دشمنی بود همانا وصی رسول خدا بود و منم پسر علی (ع) و تو ای معاویه پسر صخری و جد تو حرب است و جد من رسول خداست و مادر تو هند جگر خواره است و مادر من فاطمه است و جده‌ی من خدیجه کبری است و جده‌ی تو نثیله است پس خداوند لعنت کند لئیم‌ترین ما را از حسب نکوهیده و سابق‌ترین ما را از جهه کفر و خاملترین ما را از جهت نام و نشان و شدیدترین ما را از جهت نفاق چون سخن بدینجا آورد مردم مسجد هم آواز بانگ در دادند که آمین معاویه سخن خود را قطع کرد و از منبر فرود شد.
یک روز عمرو بن عثمان بن عفان در نزد معاویه با اسامه بر سر حائطی از حیطان مدینه آغاز مخاصمت نهاد اندک اندک رگهای گردن سطبر گشت و آوازها خشن شد مخاصمت اسامه بر عمرو بن عثمان ثقیل افتاد بانگ بر اسامه زد که تو با من قرع باب خصومت میکنی و حال آنکه تو غلام منی اسامه گفت به جای باش سوگند با خدای من عبد تو نیستم و از نسب و نسبت تو بیزارم بلکه عبد رسول خدایم عمرو گفت ای مردم نمی شنوید چگونه این عبد بر من به پاسخ پیش دستی میکند و روی
[صفحه ۱۲]
با اسامه کرد
«فقال یا ابن السوداء ما أطغاک»
گفت ای پسر کنیزک سیاه! عجب طاغی شدی و دلیر بر من درآمدی.
اسامه گفت طغیان تو از من افزونست
«و لم تعیرنی بامی و امی و الله خیر من امک»
یعنی مرا تعییر مکن بسبب مادر سوگند با خدای مادر من بهتر از مادر تست چه مادر من ام ایمن کنیز رسول خداست و پیغمبر او را بسیار وقت بشارت بهشت داد
«و ابی خیر من ابیک زید بن حارثه صاحب رسول الله و حبه و مولاه»
و پدر من بهتر از پدر تست چه زید بن حارثه رفیق رسول خدا و محبوب او و غلام اوست و او در جنگ موته در طاعت خدا و رسول خدا شهید شد و من آن کسم که رسول خدا مرا بر پدر تو امیر کرد و او را و آنان که از پدر تو بهتر بودند مانند ابوبکر و عمر و ابوعبیده و بزرگان مهاجر و انصار را در تحت فرمان برداری من بازداشت تو ای پسر عثمان بر من تفاخر میکنی و فزونی میجوئی؟
چون سخن بدینجا رسید عمرو فریاد برداشت که ای قوم مگر نمی شنوید این عبد با من چگونه دلیری میکند و فزونی میجوید این وقت مروان بن الحکم برخاست و در کنار عمرو بن عثمان نشست کنایت از آنکه من جانب او را فرو نخواهم گذاشت از این سوی حسن بن علی (ع) برخاست و در کنار اسامه نشست و از آن سوی سعید بن عاص در کنار عمرو رفت و عبدالله بن جعفر در جنب اسامه جای کرد.
چون معاویه نگریست که قبیله بنی هاشم به پشتوانی اسامه برخاستند و بنی امیه جانب عمرو بن عثمان را گرفتند بترسید که فتنه حدیث شود و خطبی بزرگ پدید گردد گفت من علم دارم که صاحب این حائط کیست گفتند بگو ما رضا دادیم بدانچه تو گوئی
«فقال معاویه اشهد ان رسول الله جعله لاسامه بن زید قم یا اسامه فاقبض حائطک هنیئا مریئا»
معاویه گفت گواهی میدهم که رسول خدا این حائط را از برای اسامه[اقطاع] کرده است برخیز ای اسامه و حایط خود را ضبط کن بر تو گوارا باشد پس اسامه برخاست و بنی هاشم او را بخیر گفتند و برفتند.
[صفحه ۱۲۱]
این وقت عمرو بن عثمان روی با معاویه کرد
«فقال لا جزاک الله خیرا»
گفت خداوند جزای خیرت مدهاد این چه داهیه بود که بر من فرود آوردی سخن ما را به دروغ بازدادی و حجت ما را منسوخ کردی و دشمنان ما را به شماتت دلیر ساختی.
«فقال معاویه ویحک یا عمرو انی لما رأیت هؤلاء الفتیه من بنی هاشم قد اعتزلوا ذکرت أعینهم تدور الی من تحت المغافر بصفین و کاد یختلط علی عقلی و ما یؤمننی یا ابن عثمان منهم و قد أحلوا بابیک ما احلوا و نازعونی مهجه نفسی حتی نجوت منهم بعد نباء عظیم و خطب جسیم فانصرف فنحن مخلفون لک خیرا من حائطک».
معاویه گفت ای عمرو وای بر تو ای جوانان بنی هاشم را چون نگریستم که کناری گرفتند و به پشتوانی اسامه کمر بستند بیاد آوردم روز صفین را که چشمهای ایشان در زیر مغفر چنان دوران می کرد که نزدیک بود عقل من اختلال و اختلاط پذیرد ای پسر عثمان ایمن نیستم از ایشان نه این جماعت آن کسانند که کردند با پدر تو آنچه کردند و با جان من در آویختند بعد از مصائب فراوان و دواهی عظیم از دست ایشان نجات یافتم دست از این حایط باز دار من بهتر از آن چیزی با تو عطا خواهم کرد.
فاضل مجلسی از امالی شیخ حدیث میکند که معاویه در سفر مکه چون وارد مدینه شد یک روز سعد بن ابی وقاص اجازت خواست تا به مجلس او درآید معاویه مجلسیان را گفت بعد از ورود سعد از علی بن ابی طالب به ناشایست سخن کنید پس رخصت کرد تا سعد درآمد و در کنار معاویه بر زبر سریر او بنشست این وقت همگان علی (ع) را شتم کردند حال سعد دیگرگون شد و آب چشمش بر چهره بدوید معاویه گفت: یا سعد این گریه چیست میگریی که شتم کردند قاتل برادرت عثمان را؟
گفت سوگند با خدای نتوانستم خویش را از گریه باز دارم همانا گاهی که ما از مکه هجرت کردیم در همین مکان که مسجد رسول خداست فرود آمدیم
[صفحه ۱۲۲]
خوابگاه ما در شبان و روزان در این مسجد بود ناگاه فرمان رفت از حضرت رسول که ما از مسجد بیرون شویم و جز علی (ع) کس نماند این حکم بر ما ثقیل افتاد و حشمت رسول خدا مانع بود که این معنی را به عرض رسانیم لاجرم به نزد عایشه آمدیم و گفتیم یا ام المؤمنین ما از اصحاب رسول خدائیم چنانکه علی (ع) هست و با رسول خدا هجرت کردیم چنانکه علی (ع) هجرت کرد این چیست که ما را از مسجد بیرون شدن فرمود و علی را به جای گذاشت مگر خداوند بر ما خشم گرفت یا رسول خدا غضب فرمود همی خواهیم که مسئلت ما در حضرت رسول تذکره شود تا چه فرماید.
چون عایشه این سخن را به عرض رسانید «فقال لها یا عایشه لا والله ما أنا أخرجتهم و لا أنا أسکنته بل الله أخرجهم و أسکنه» فرمود ای عایشه سوگند با خدای من ایشان را بیرون نکردم و علی (ع) را ساکن نفرمودم بلکه خداوند ایشان را بیرون شدن فرمود و علی (ع) را جای داد.
و دیگر گاهی که در غزوه خیبر بودیم و صنادید قوم همگان هزیمت شدند
قال نبی الله: لاعطین الرایه الیوم رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله.
رسول خدا فرمود علم را امروز به دست کسی میدهم که دوست دارد خدا و رسول را و خدا و رسولش او را دوست دارند پس علی (ع) را طلب فرمود و چشم او بشدت دردمند بود برشحه‌ی از آب دهان مبارک چشم او را شفا داد و رایت را بدو سپرد و برفت و حصون خیبر را بگشاد.
و دیگر در غزوه تبوک تاثنیه الوداع با رسول خدا بیامد و پیغمبر را وداع گفت و بگریست رسول خدا فرمود یا علی این گریه چیست عرض کرد چگونه نگریم و حال آنکه از روزی که تو را خداوند مبعوث فرموده در هیچ غزوه از تو تخلف نکرده‌ام چه افتاد که مرا در این غزوه به جای میگذاری.
فقال له النبی صلی الله علیه و آله: اما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون
[صفحه ۱۲۳]
من موسی الا أنه لا نبی بعدی، فقال علی: بلی رضیت.
پیغمبر فرمود: یا علی آیا راضی نیستی که در نزد من چنان باشی که هارون موسی را بود یعنی وصی و خلیفه من باشی الا آنکه بعد از من پیغمبری نمی آید علی (ع) فرمود راضی شدم.
و ما کلمات سعد بن ابی وقاص را به معاویه در این کتاب مبارک در ذیل قصه وافدین رقم کردیم و این جمله در مجلس ثانی است که در مدینه روی داد.
در احتجاج از سلیم بن قیس حدیث میکند همانا معاویه در خاطر داشت که زلال صدق و صفای بنی هاشم را با یکدیگر بخاشاک خدیعت و مکیدت مکدر دارد پس یک روز در مدینه چنان افتاد که در مجلس معاویه جز حسن و حسین (ع) و عبدالله بن جعفر و ابن عباس و برادرش فضل بن عباس دیگر کس نبود مکنون خاطر را ظاهر ساخت و روی به عبدالله بن جعفر کرد چه او را مردی شجاع و مطاع و غیور میدانست گفت ای عبدالله این شدت تعظیم و تکریم تو از برای حسن و حسین چیست ایشان از تو فاضلتر نیستند پدر ایشان از پدر تو بهتر نیست اگر نه این بود که مادر ایشان فاطمه دختر رسول خداست میگفتم مادر تو اسماء بنت عمیس از مادر ایشان کمتر نیست.
عبدالله را از این کلمات چنان خشم آمد که او را رعدتی فرو گرفت آنگاه گفت ای معاویه همانا تو از مناعت محل و جلالت قدر حسن و حسین و پدر ایشان و مادر ایشان آگهی نداری سوگند با خدای ایشان از من بهتر و پدر ایشان از پدر من بهتر و مادر ایشان از مادر من بهتر است و من از رسول خدای سخنی شنیدم و حفظ کردم گاهی که کودکی بودم معاویه گفت بگوی تا چه فرمود؟ سوگند با خدای تو را دروغ‌زن ندانم عبدالله گفت آن سخن ثقیل‌تر از آنست که تو حمل اصغای آن توانی کرد گفت بگوی اگر چند از کوه احد و جبل حراء ثقیل‌تر باشد چه در این
[صفحه ۱۲۴]
مجلس از اهل شام کس نیست و خداوند طاغی شما را یعنی علی (ع) را کشت و جمع شما را پراکند و امر خلافت را بر من که اهل آن هستم فرود آورد اکنون مرا باک نیست و زیانی نمیرسد از آنچه شما بگوئید و بخواهید.
پس عبدالله آغاز سخن کرد «قال سمعت رسول الله یقول أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم فمن کنت أولی به من نفسه فأنت یا أخی أولی به من نفسه» یعنی شنیدم از رسول خدا که فرمود من سزاوارترم در تصرف جان و مال مؤمنان از ایشان و هر کرا من سزاوارترم در امر او از نفس او تو ای علی که برادر منی سزاوارتری در امر او از نفس او و علی (ع) در پیش روی آن حضرت جای داشت و در خانه حسن و حسین و عمر بن ام سلمه و اسامه بن زید و ابوذر و مقداد و زبیر بن العوام و همچنان فاطمه و ام ایمن حاضر بودند و پیغمبر دست مبارک بر بازوی علی (ع) زد و سه کرت این کلمات را اعادت فرمود آنگاه امامت ائمه اثنی‌عشری را منصوص داشت و از علی (ع) تا قائم آل محمد صلی الله علیه و آله را بشمار گرفت.
ثم قال صلی الله علیه و آله: و لامتی اثنا عشر امام ضلاله کلهم ضال مضل عشره من بنی امیه و رجلان من قریش وزر جمیع الاثنی عشر و ما أضلوا فی أعناقهما، ثم سماهما رسول الله و سمی العشره معهما.
آنگاه رسول خدا فرمود همچنان از برای امت من دوازده تن امام گمراه و گمراه کننده است دو تن از بنی امیه و دو مرد از قریش و گناه تمام این دوازده تن بر گردن آن دو مرد است پس آن دو مرد قرشی را و آن ده تن بنی امیه را به نام برشمرد.
معاویه گفت اکنون تو نیز از برای من به نام شماره کن عبدالله از ابوبکر و عمر ابتدا کرد و عثمان و معاویه را نام برد آنگاه گفت هفت تن از اولاد حکم بن ابی العاص است و اول ایشان مروان خواهد بود.
معاویه گفت اگر این سخن که تو میگوئی از در صدقست خلفای سه‌گانه قبل
[صفحه ۱۲۵]
از من و اصحاب رسول خدا از مهاجر و انصار و تابعین آن مردم که تولا بدیشان داشتند به جمله قرین هلاکت‌اند و بیرون شما اهل بیت و شیعیان شما هیچکس ناجی نیست عبدالله گفت سوگند با خدای من از رسول خدا چنین شنیدم معاویه با حسن و حسین (ع) و ابن عباس گفت عبدالله جعفر چه میگوید؟ ابن عباس گفت از آن جماعت که حاضر بودند حاضر کن و پرسش فرمای معاویه کس فرستاد و عمر بن ام سلمه و اسامه بن زید و هر کس این کلمات شنیده بود بیاوردند و همگان بر صدق سخن عبدالله جعفر گواهی دادند.
معاویه گفت ای بنی عبدالمطلب مدعی امری عظیم شدید و احتجاج به حجتی میکنید اگر این سخن حق است شما صابرید و مسرور و مردم غافلند و کور همانا امت براه هلاکت رفتند و با خدای و رسول کافر شدند جز شما اهل بیت و آنان که بر طریق شما میروند و این گونه مردم عددی قلیل‌اند.
این وقت ابن عباس روی با معاویه کرد و گفت
«قال الله و قلیل من عبادی الشکور»
هان ای معاویه چرا از قلت مادر عجب مانده‌ی از بنی اسرائیل در شگفتی باش آنجا که ساحران فرعون را گفتند
«فاقض ما أنت قاض» هر چه خواهی می کن و با موسی ایمان آوردند و همچنان بنی اسرائیل در خدمت موسی دریا را عبره کردند و بسی معجزات و شگفتی ها نظاره نمودند و به موسی ایمان آوردند و بتوراه و دین موسی گردن نهادند با این همه گاهی که به اصنام و اوثان عبور دادند آهنگ بت‌پرستی نمودند
«فقالوا یا موسی اجعل لنا الها کمالهم آلهه قالوا انکم قوم تجهلون»
گفتند از برای ما خدائی نصب کن چنانکه این بت‌پرستان خدایان دارند و پیروان هارون همگان طریق گوساله‌پرستی گرفتند
«فقالوا هذا الهکم و اله موسی»
اینست خدای شما و خدای موسی و گاهی که موسی گفت
«یا قوم ادخلوا الارض المقدسه»
در پاسخ او سخنان نابهنجار گفتند چنانکه شرح آن در قرآن کریم است
«فقال موسی رب انی لا املک الا نفسی و أخی فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین»
عرض کرد پروردگار من به جز بر نفس خود و برادرم هارون سلطنت ندارم میان من و این قوم
[صفحه ۱۲۶]
فاسق جدائی افکن.
همانا متابعت این امت ابوبکر و عمر و عثمان را با ملازمت و سوابق خدمت ایشان رسول خدای را و مصاهرت ایشان با رسول خدا و اقرار ایشان بدین محمد صلی الله علیه و آله و قرآن چندان شگفت نباشد چه بصورت در شمار مؤمنان بودند کبر و حسد ایشان را به مخالفت امام خود بگماشت تا ولی خود را دست بازداشتند.
عجب‌تر از آن کردار بنی اسرائیل است که از حلی و زیورهای خود گوساله بساختند و بعبادت او پرداختند و او را سجده کردند و پروردگار عالمیان دانستند و جز هارون کس برای موسی به جای نماند و همچنان علی (ع) را بیرون سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن العوام کس به جای نماند و زبیر نیز سر برتافت و آن سه تن با امام خود بپائیدند تا آنگاه که وداع جهان گفتند.
و ما ای معاویه از آن درشگفتیم که خداوند امامان امت را واحدا بعد واحد نامبردار فرمود و پیغمبر در غدیر خم و دیگر مواطن امامت ایشان را منصوص داشت و مردم را به طاعت ایشان بگماشت و آنگاه فرمود که اول ایشان علی بن ابیطالب است و اوست ولی هر مؤمن و مؤمنه بعد از او و خلیفه او و وصی اوست در میان امت و مخالفین فرمان پیغمبر را از پس پشت انداختند و سر از فرمان برتافتند.
هان ای معاویه رسول خدا گاهی که جیش موته را روان میداشت جعفر بن ابیطالب را به سرهنگی ایشان بگماشت و فرمان کرد که اگر جعفر کشته شود زید به جای او باشد و اگر زید نیز شربت شهادت نوشد عبدالله بن رواحه علم به دست گیرد و این هر سه تن مقتول شدند پیغمبری که از برای جیش موته سردار و خلیفه به نام و نشان مقرر دارد امت خود را بی تعیین امام و خلیفه می گذارد تا ایشان بهوای نفس خود خلیفه نصب کنند و امامی منصوب دارند مگر اختیار و اختبار امت از رسول خدا أهدی و أرشد بود که امری چنین عظیم را به اختیار و اختبار ایشان گذارد لا و الله رسول خدا ایشان را در ظلمت کوری و لغزش شک و ریب دست بازنداشت و بی تعین خلیفه نگذاشت و مخالفین سر از حکم برتافتند و کردند آنچه کردند.
[صفحه ۱۲۷]
اما آن چهار تن که غلبه بر علی (ع) جستند و دروغ بر رسول خدا صلی الله علیه و آله بستند و گفتند:
انه قال: ان لله لم یکن لیجمع لنا أهل البیت النبوه و الخلافه.
یعنی فرمود در خانواده ما أهل بیت نبوت و خلافت با هم در نمی آید و مردم به شهادت ایشان و کذب و مکر ایشان به شبهه افتادند و گمراه شدند معاویه گفت ای حسن تو چه میگوئی؟ فرمود شنیدی آنچه گفتم و شنیدی آنچه ابن عباس گفت مرا سخت عجب می آید ای معاویه از قلت شرم و حیای تو و از جرأت تو بر خدا گاهی که گفتی خداوند طاغی شما را کشت و از این سخن أمیرالمؤمنین علی (ع) را خواستی هان ای معاویه باز گذار امر را بصاحب امر، آیا تو شایسته‌ی خلافتی و ما نا بایستیم وای بر تو و بر آن سه تن که قبل از تو غاصب حق شدند و سبب گشتند تا تو بناحق بر این مسند نشیمن ساختی و این سنت به دست تو دادند.
اکنون سخنی چند خواهم گفت هک تو شایسته اصغای آن نیستی بلکه از برای برادران و خویشاوندان و این جماعت که در گرد من انجمن‌اند میگویم همانا مردمان در صدر امر بیرون مخالفت و منازعت بر وحدانیت خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله و صلاه و خمس و زکاه و صوم و حج بیت و اشیاء کثیره در طاعت خدا که جز خدا احصا نتواند کرد شهادت دادند و بر تحریم زنا و سرقت و کذب قطع رحم و خیانت و چیزهای دیگر از معاصی خدا که جز خدا حصر نتواند فرمود گردن نهادند آنگاه در امر ولایت آغاز مخالفت نمودند و گروه گروه شدند و یکدیگر را بکشتند و یکدیگر را لعن فرستادند و از یکدیگر برائت جستند و از این جمله آن جماعت که خدای را اطاعت کردند و شریعت را متابعت نمودند و از آنچه ندانستند سخن نکردند از دوزخ روی برتافتند و بهشت جاودان یافتند پس کسی را که خداوند این توفیق داد منت بر او نهاد و حجت بر او تمام کرد تا روشن کند قلبش را بشناسائی ولی امر و معدن علم و این کس در نزد خدا سعید است و از برای خدا ولی «و قد قال رسول الله رحم الله امرءا علم حقا فغنم أو سکت فسلم» یعنی رسول خدا فرمود
[صفحه ۱۲۸]
خداوند رحمت کند مردی را که حق را شناخت و سودمند شد یا از نادانسته خاموش نشست و به سلامت بجست.
اکنون که ما اهل بیت رسول خدائیم می فرمائیم امامان امت بیرون ما نتواند بود و خلافت جز با ما اصلاح نتواند یافت و این امر را خداوند بحکم کتاب کریم و سنت رسول مجید خاص ما داشته و شایسته این امر مائیم و علم به تمامت در نزد ماست و از کنون تا روز قیامت هیج شیئی حادث نشود حتی أَرْش خَدْش
الا آنکه در نزد ما مکتوب است به املاء رسول خدا و خط أمیرالمؤمنین علی (ع) و مردمان گمان میکنند در تصدی این امر از ما اولی باشند حتی تو ای پسر هند.
همانا عمر بن الخطاب کس به نزد پدر من فرستاد و پیام داد که میخواهم قرآن را در مصحفی مکتوب دارم آنچه از قرآن کتابت کرده‌ی بمن فرست و امیرالمؤمنین (ع) فرمود گاهی بتو میرسد که گردن مرا زده باشند گفت از بهر چه؟ فرمود از بهر آنکه قرآن به تمامت در نزد راسخون علم است و اینکه خدای فرمود «الراسخون فی العلم» مرا قصد کرده نه تو را و اصحاب ترا عمر پاره‌ی برنجید و گفت ای پسر ابوطالب گمان میکنی که علم جز در نزد تو نیست و فرمان کرد تا هر کس از قرآن چیزی بتواند قراءت کرد حاضر شود مردمان گروهی یکی از قفای دیگری بیامدند و هر کس پاره‌ی از قرآن قراءت کرد آن چیز را که عمر بن الخطاب با رای خود موافق یافت بفرمود تا مکتوب کردند و بعضی را دست بازداشتند لاجرم مردمان گفتند بسیار چیز از قرآن نابود شد لا و الله نابود نشد در نزد اهلش مجموع و محفوظ است.
و همچنان ولات و قضات خود را عمر بن الخطاب فرمان داد که در مسائل و احکام شریعت اجتهاد کنند و پسندیده‌ی خود و مختار خود را حق دانند و بدان قضا رانند و بسیار وقت عمر و قضات در معضلات مسائل فرو ماندند و أمیرالمومنین علی (ع) داد ایشان بداد و بسیار وقت قضات عمر در شیی‌ء واحد بخلاف یکدیگر حکم راندند و عمر روا میداشت از بهر آنکه خداوند او را حکمت و فصل الخطاب
[صفحه ۱۲۹]
عطا نفرمود.
و گمان میکنند مخالفین ما از اهل قبله که عمر معدن خلافت و علم است «فنستعین بالله علی من ظلمنا و جحدنا حقنا و رکب رقابنا و سن للناس علینا ما یحتج به مثلک و حسبنا الله و نعم الوکیل».
یعنی استعانت میجویم از خداوند بر کسی که ستم کرد ما را و انکار کرد ما را و حق ما را و بر گردن ما سوار شد و سنت کرد از برای مردمان نکوهش ما را و کاستن شأن ما را چنانکه تو ای معاویه بر ما حجت میکنی خداوند کفایت میکند ما را و بهتر کفیل است از برای ما.
آنگاه فرمود مردم بر سه گونه‌اند یکی مؤمن است که حق را میشناسد و بر ما مسلم میدارد و اقتدا بما میکند چنین کس دوست خداوند است و از آتش دوزخ رهائی جوید و دیگر دشمن ماست و از ما برائت جوید و بر ما لعن کند و خون ما را حلال داند و حق ما را انکار کند چنین کس کافر است و مشرک است و فاسق است چنان است که خدای را خصمی کرده است و سب نموده است بی آنکه بداند و عالم باشد سه دیگر مردی است که می پذیرد چیزی را که متفق علیه است و رد میکند چیزی را که نمیداند چنانکه ولایت ما را و اقتدا بما نمیکند و حق ما را نمیداند لکن به خصومت ما بر نمی خیزد ما امید میداریم که چنین کس را خداوند بیامرزد و از دخول بهشت دفع ندهد و چنین مسلمی ضعیف باشد.
این هنگام سخنها به نهایت شد و مجلسیان خاموش شدند و معاویه فرمود هر یک از اهل مجلس را صدهزار درهم عطا دادند و حسن و حسین (ع) و عبدالله بن جعفر هر یک هزار هزار درهم عطا مقرر داشت.
و دیگر ابن ابی الحدید از ابوعثمان حدیث می کند که امام حسن (ع) بر معاویه درآمد و عبدالله زبیر نیز حاضر مجلس بود معاویه به عادتی که دوست میداشت در میان قریش کینی و کیدی حدیث شود روی با حسن (ع) کرد و گفت یا ابامحمد علی (ع) و زبیر کدام یک بسن افزون بودند؟ امام حسن (ع) فرمود اگر
[صفحه ۱۳]
چه سنین عمر ایشان با هم نزدیک است لکن علی (ع) اَسَن بود از زبیر رحم الله علیا عبدالله گفت رحم الله زبیرا.
ابوسعید بن عقیل بن ابیطالب حاضر بود گفت ای عبدالله بر تو ناگوار افتاد که حسن (ع) رحمت بر پدر خویش فرستاد گفت من نیز رحمت بر پدر خویش فرستادم ابوسعید گفت گمان میکنی که زبیر قرن علی (ع) و کفو اوست عبدالله گفت چه زیان دارد ایشان هر دو از قریش‌اند و هر دو دعوی خلافت کردند و به انجام نبردند ابوسعید گفت ای عبدالله چنین مگوی علی از قریش است و از رسول خداست چنانکه میدانی در خلافت استقرار یافت و زبیر در جیشی رفت که رئیس آن جیش زنی بود و روز مصاف از مقاتلت انحراف جست و پشت با جنگ کرد از آن پیش که حق از باطل پدید شود پس مردی که اگر او را با بعضی از اعضای زبیر به میزان بردی خفیف‌تر آمدی گردن او را بزد و جامه‌ی او برگرفت و سر او را به حضرت أمیرالمؤمنین آورد و علی (ع) آن کس بود که از قدیم کار ستوده همی کرد چنان که با پسر عمش رسول خدای بود رحم الله علیا.
عبدالله زبیر گفت ای ابوسعید اگر جز تو کس بدین کلمات سخن میکرد میدانست چه کیفر میدید ابوسعید گفت ترا پاسخی که بتوانی بازگفت به دست نشود معاویه سخن بمیان افکند و ایشان را خاموش ساخت.
صورت این مجلس را به عایشه عرضه دادند از این قصه بیازرد یک روز ابوسعید بر در در سرای عایشه عبور می داد بانگ برداشت که «یا أباسعید أنت القائل لابن اختی»
یعنی ای ابوسعید توئی که با پسر خواهر من چنین سخن کردی؟
ابوسعید روی برتافت و هیچکس را نیافت «فقال ان الشیطان یراک و لا تراه» گفت همانا شیطان ترا میبیند و تو او را نمی بینی عایشه بخندید
«و قالت لله أبوک ما أذلق لسانک»
گفت از خدا به خیر باد پدر تو عجب به طلاقت و ذلاقت زبانی داری.
مع القصه چون معاویه از کار مدینه بپرداخت و تصمیم عزم داد که به جانب مکه کوچ دهد در خاطر نهاد که منبر رسول خدای را از مدینه به جانب شام حمل دهد
[صفحه ۱۳۱]
و خاص خویش بدارد عبوس منصوری در کتاب زبده الفکره که خاصه در تاریخ بنی امیه نگاشته میگوید:
أمر معاویه به منبر رسول الله صلی الله علیه و آله فحول فکسفت الشمس حتی رؤیت النجوم بادیه فاعظم الناس ذلک».
یعنی معاویه فرمان کرد تا منبر رسول خدای را از جای جنبش دادند در زمان شمس کسوف یافت و ستارگان بادید آمدند از این کردار بر مردم خطبی بزرگ آشکار گشت معاویه نیز بیمناک شد و به معذرت زبان گشود و گفت من نخواستم این منبر را از جای بجائی تحویل دهم بلکه بترسیدم که مبادا ارضه [۱] آنرا زیانی رساند خواستم تا آنرا مرتفع سازم و بر آنچه هست هشت زینه برافزایم و به جامه‌ی بپوشانم پس بفرمود تا به جای خویش باز گذاشتند آنگاه آفتاب روشنی بگسترد و ستارگان را ناپدید کرد این وقت معاویه از مدینه خیمه بیرون زد و عنان به جانب مکه فرود گذاشت لکن از حشمت حسن (ع) و بنی هاشم ثقلی عظیم در خاطر داشت.
و در این سال اهبان بن الاکوع بن اوس الاسلمی جهان را وداع گفت و کنیت او ابوعقبه است و از اصحاب حدیبیه و بایع تحت شجره است و آن کس است که گرگ با او سخن گفت نخست در بلاد اسلم میزیست و در پایان کار ساکن کوفه بود تا وفات یافت و هم در این سال یزید بن شجره الرهاوی از جانب بحر آهنگ جنگ کرد و یزید بن معاویه به روایت عبوس منصوری به اتفاق عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر بن الخطاب و عبدالله بن الزبیر و ابوایوب انصاری با لشکری لایق در قسطنطنیه براند.
[صفحه ۱۳۲]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *