حوادث، وقایع، هجرت

سیاست‌های شوم در مورد مباهله پیامبر

در آن زمان، سیاست‌های منحرفی عرض اندام می‌شود که لازم بود با آن مقابله نمود و در برابر آن ایستاد و موضع‌گیری کرد. ما در این جا به چند مورد اشاره می‌کنیم:
الف) آوردن زن، آن هم شخصیتی مثل حضرت زهرا علیهاالسلام که نمونه‌ی عالی و منحصر به فرد زن مسلمان است، در یک چنین امر دینی خطیر و سرنوشت سازی بدین منظور بود که برداشت تنفرآور جاهلیت از زن را محو سازد، چه آنان برای زن هیچ گونه ارزش و منزلت حائز اهمیتی قائل نبودند، بلکه بر عکس، زن را منبع
[صفحه ۴۵]
شقاوت و بدبختی می‌دانستند که برای قبیله‌ی خود ننگ و عار به همراه دارد و مظنه‌ی خیانت است؛ [۳۰] از این رو احدی تصور نمی‌کرد روزی شاهد باشد که زن در مسأله حساس و سرنوشت‌ساز و حتی مقدسی مثل مباهله شرکت داشته باشد، چه رسد به این که شریک در مدعا و شریک در دعوت برای اثبات آن باشد. [۳۱].
ب)آوردن حسنین علیهماالسلام برای مباهله با نصارای نجران به عنوان پسران
[صفحه ۴۶]
رسول اکرم صلی الله علیه و آله با این که آن دو حضرت، فرزندان صدیقه‌ی طاهره، دخت گرانقدر پیامبر بودند، آن چنان که خواهیم دید، از دلالتی مهم و معنایی ژرف و عمیق برخوردار است.
یک اشکال و پاسخ آن
قبل از پرداختن به این مطلب و بیان مفاد آن، لازم دیدیم به اشکال یکی از محققان (سید مهدی روحانی) پاسخ دهیم که می‌گوید:
«این آیا، تنها دلالتی که دارد این است که آوردن فرزندان «اصحاب» این دعوت جدید مطلوب است و بیشتر از این چیزی نمی‌گوید، چنان که فرمود: «ابناءنا» و نفرمود: «ابنائی»، و در آیه چیزی که بر لزوم آوردن فرزندان شخص صاحب دعوت دلالت کند وجود ندارد و همین که فرزندان یکی از اصحاب دعوت باشند، در صدق امتثال کافی است؛ پس آیه نمی‌رساند که حسنین فرزندان رسول خدایند.»
در پاسخ می‌گوییم:
۱) امام علی (ع) در روز شورا به این آیه‌ی مبارکه استدلال کرد که خداوند او را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن آن حضرت قرار داده است. امام کاظم (ع) نیز با این آیه بر هارون الرشید احتجاج کرد و یحیی بن یعمر و نیز سعید بن جبیر – چنان که خواهد آمد – بر حجاج استدلال نمودند. این استدلال و احتجاج به واسطه‌ی یک امر تعبدی صرف نبود، بلکه به ظهور آیه‌ی مبارکه بود که دشمن راهی جز تسلیم و خضوع در برابرش نیافت و مجبور به پذیرش آن شد.
۲) اگر مراد از «ابناءنا» مطلق فرزندان اصحاب دعوت بود، باید مقصود از «أنفسنا» تمامی مردانی باشد که این دین را پذیرفته بودند، نه فقط شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله؛ بنابراین مناسب‌تر این بود که به جای «أنفسنا» می‌فرمود: «و رجالنا و رجالکم.» به علاوه مناسب نیست که مقصود از «أنفس» شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله
[صفحه ۴۷]
باشد و مراد از «أبناء» و «نساء»، فرزندان و زنان دیگران، زیرا ظاهر این است که فرزندان و زنان همان کسانی مورد نظر است که در لفظ «انفسنا» منظور است، زیرا اگر منظور از «انفسنا» شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد و مراد از «ابناءنا» فرزندان دیگران، مثل این بود که بگوییم: «اگر ادعای من نادرست باشد، فرزندان فلانی بمیرند.»
۳) گذشته از این، می‌بینیم کلمات «أنفسنا»، «أبناءنا» و «نساءنا» به صیغه‌ی جمع آمده است، پس چرا باید از «انفس» به دو تن و از «أبناء» نیز به دو تن و از «نساء» به یک تن اکتفا شود؟! این خود دلالت می‌کند که افرادی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله با خود آورد، خصوصیت ویژه‌ای داشتند.
اگر مقصود، مجرد آوردن افرادی به عنوان نمونه بود، پس چرا از هر کدام به یک تن اکتفا نکرد؟ و اگر اختصاص یک گروه خاص به شرف معینی منظور است تا بیان شود که تنها اینان هستند که به قله‌ی فنای در این دعوت که مباهله بر سر آن است رسیده‌اند، پس صحیح خواهد بود اگر گفته شود: این آیه بر وجود فضیلتی در اصحاب کساء دلالت می‌کند که هیچ فضیلتی بالاتر از آن نیست، خصوصا با توجه به مطلبی که از دو علامه‌ی بزرگوار، طباطبایی و مظفر در این باره گذشت؛ آن جا که گفتند: اینان در دعوی و در دعوت برای مباهله برای اثبات آن با رسول اکرم صلی الله علیه و آله شریکند.
بدین ترتیب روشن می‌شود که این ادعا که آیه بر چیزی بیشتر از امر به آوردن نمونه‌ای از فرزندان اصحاب این دعوت دلالت نمی‌کند، قابل قبول نبوده و به هیچ عنوان نمی‌توان بدان اعتماد کرد.
اشکالی بود که مناسب دیدیم بدان اشاره کنیم و بعضی از پاسخ‌هایی که
[صفحه ۴۸]
می‌توان در رد آن داد. در این جا می‌خواهیم اشاره کنیم که آوردن حسنین علیهماالسلام برای مباهله به این عنوان بود که آن دو، فرزندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله هستند – هر چند فرزند دخت گرانقدر آن حضرت بودند – تا دیگر مجالی برای انکار یا شک و تردید برای احدی باقی نماند.
اینان خود اقرار دارند که «این آیه دلالت دارد که هر چند حسنین فرزندان دخت پیامبر بودند، با این حال می‌توان گفت: آن دو پسران رسول اکرم صلی الله علیه و آله بودند، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داده بود که فرزندان خود را بخواند و آن دو را خواند.» [۳۲].
این اقدام رسول اکرم صلی الله علیه و آله معانی و مفاهیم مهمی دربرداشت، زیرا علاوه بر آنچه در فوق بدان اشاره کردیم و همان طور که قبلا متذکر شدیم، هدف رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که برداشت تنفرآمیز جاهلیت را در مورد فرزندان زایل سازد که معتقد بودند: «در حقیقت، فرزندان پسر، فرزند فرد محسوب می‌شوند نه فرزندان دختر» . این عقیده موجب مشکلات فراوان روانی، اجتماعی و غیره می‌شد و منطقی جز منطق جاهلیت و تعصبات کور نداشت.
آنچه باعث می‌گردد که انسان نسبت به وضع مسلمانان اندوهگین باشد، این است که می‌بینیم پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله اصرار ورزیدند که بر همان برداشت جاهلی از فرزند باقی بمانند، چنان که در آرا و فتاوای فقهی آنان کاملا منعکس شد؛ از این رو آیه‌ی قرآنی ذیل را مختص فرزندان پسر دانستند، بدون این که برای فرزندان دختر سهمی قائل باشند؛ این آیه می‌فرماید:
«یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین؛ [۳۳].
[صفحه ۴۹]
حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران، دو برابر دختران ارث برند.»
ابن‌کثیر گوید: «گفته‌اند: اگر انسان چیزی را به فرزندان خویش هبه یا وقف کند، تنها فرزندان بلافصل و یا فرزندان پسرانش می‌توانند از آن بهره‌مند شوند، و در این‌باره به قول شاعر استدلال کرده‌اند که گفت:
بنونا بنو آبنائنا و بناتنا
بنوهن ابناء الرجال الاباعد [۳۴].
«فرزندان ما، فرزندان پسران مایند، اما فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانه‌اند.»
عینی گفته است: «دانشمندان قواعد دستوری عرب، این فراز از شعر را گواه گرفته‌اند بر جواز تقدیم خبر بر مبتدا، و کارشناسان مسائل ارث، آن را هم دلیل بر این گرفته‌اند که تنها پسران پسر می‌توانند از مال ارث ببرند و هم این که پیوند مردمان به یکدیگر، از طریق پدران است؛ فقها نیز در باب وصیت از آن استفاده کرده و علمای معانی و بیان در بحث تشبیه آن را کار برده‌اند.» [۳۵].
قرطبی در تفسیر خود نقل می‌کند که: «مالک بن انس، فرزندان دختر را در چیزی که وقف فرزند یا فرزند فرزند شده، سهیم نمی‌دانست.» [۳۶].
مالک، همان فردی است که اهتمام عباسیان درباره‌اش به جایی رسید که می‌خواستند مردم را به زور وادار سازند که به کتاب او (موطأ) عمل کنند [۳۷] آنگاه که منصور اموال عبدالله بن حسن را گرفت و فروخت و در بیت المال
[صفحه ۵۰]
مدینه گذاشت، مالک بن أنس مخارج خود را از عین این اموال برداشت. [۳۸].
هر گاه منصور می‌خواست کسی را والی مدینه کند، ابتدا با مالک مشورت می‌کرد. [۳۹].
آری این مالک با این خصوصیات است که چنین نظری دارد و از آن دفاع می‌کند.
محمد بن حسن شیبانی می‌گوید:
«اگر کسی برای فرزند فلان کس وصیت کرد و آن کس، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصیت از آن فرزند پسر است نه فرزند دختر.» [۴۰].
آری، خدای بزرگ این مفهوم منفور جاهلی را لغو کرد، اما اینان به پیروی از جو سیاسی و در جهت اجرای اهداف حاکمان عباسی و اموی، که در صدد تثبیت این مفهوم بودند، گام برداشتند و آن را همچنان حفظ کردند و تا جایی پیش رفتند که آن را در نظرهای فقهی خود نیز منعکس کردند.
از طرف دیگر، لازم بود تا فرصت از کینه توزان و منحرفان – که در آینده‌ی نزدیک از این مفهوم منفور برای رسیدن به مقاصد سیاسی در ارتباط با موضوع امامت و خلافت و رهبری پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و درست در ارتباط با شخص کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را در قضیه‌ی مباهله با خود بیرون برد و در حدیث کسا و آیه‌ی تطهیر و دیگر مواردی که فعلا مجال ذکر آن نیست، به اکرام و گرامیداشت آنان پرداخت، بهره برداری و سوء استفاده خواهند کرد – گرفته شود، زیرا کسانی که پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خواهان خلافت بودند، در سقیفه چنین احتجاج کردند که ما اولیا و عشیره‌ی رسول خداییم و نیز ما عترت پیامبریم و با رسول خدا در پیوند
[صفحه ۵۱]
خویشاوندی از دیگران نزدیک‌تریم. [۴۱].
امویان که روی کار آمدند، همین روش را پیمودند؛ طرح جهنمی آنان و هم دیگران در جهت تضعیف اهل بیت (ع) و برکناری آنان از صحنه‌ی سیاسی و زعامت اسلامی و در نهایت، نابودی تبلیغاتی، سیاسی، اجتماعی و روانی و حتی جسمانی آنان حرکت می‌کرد و نوک تیز حملات آنان اولا و بالذات متوجه کسانی بود که خدای سبحان تطهیر کرده و رسولش آنان را برای مباهله با اهل کفر و لجاج با خود بیرون برده است.
از بین بردن اهل بیت (ع) به نحوی که بیان کردیم، برایشان کاری مشکل و سخت و از سویی از هر چیز مهم‌تر بود، زیرا امت اسلامی مطالب فراوانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره‌ی آنان شنیده بودند و کاملا آگاه بودند که آیات قرآنی فراوانی در شأن آنان نازل شده است که بیانگر فضایل آنان است، تا چه رسد به موضع‌گیری‌های بسیار پیامبر صلی الله علیه و آله که هیچ کس نمی‌توانست آن را نادیده گرفته یا لااقل تحریف و دگرگون جلوه دادن آن به سادگی امکان‌پذیر نبود.
آری، برای همین بود که امویان تلاش داشتند تا وانمود کنند که تنها آنان نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت اویند، تا جایی که ده تن از بزرگان اهل شام در برابر سفاح سوگند خوردند که تا زمانی که مروان کشته شد، جز بنی‌امیه نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، سراغ نداشتند. [۴۲].
[صفحه ۵۲]
اروی، دختر عبدالمطلب، این مسأله را برای معاویه، گوشزد کرد و گفت: «پیامبر ما بود که پیروز شد و نصرت و فیروزی از آن او شد، اما پس از او شما بر ما مسلط شدید و احتجاج کردید که با رسوب خدا قرابت و خویشاوندی دارید…» [۴۳].
کمیت، شاعر اهل بیت، چنین می‌سراید:
و قالوا ورثناها أبانا و امنا
و لا ورثتهم ذاک ام و لا أب
«گفتند که آن را پدر و مادرمان برای ما به ارث گذاشته‌اند، در حالی که آن را نه مادری برایشان به ارث گذارده بود و نه پدری.»
ابراهیم بن مهاجر می‌گوید:
أیها الناس اسمعوا أخبرکم
عجبا زاد علی کل عجب…
عجبا من عبد شمس انهم
فتحوا للناس أبواب الکذب
ورثوا احمد فیما زعموا
دون عباس بن عبدالمطلب
کذبوا و الله ما نعلمه
یحرز المیراث الا من قرب [۴۴].
«ای مردم! گوش فرادهید تا شگفتی را که از همه‌ی شگفتی‌ها بالاتر است برای شما بیان کنم؛ عجب از بنی عبد شمس که در دروغگویی را بر روی مردم گشوده‌اند و مدعی‌اند که آنان تنها وارث پیامبر بوده‌اند، نه عباس بن عبدالمطلب؛ به خدا دروغ گفته‌اند و آنچه ما می‌دانیم، ارث به خویشاوند نزدیک می‌رسد نه خویشاوند دور.»
رسول اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام تقسیم خمس بنی‌نضیر با خبیر، بنی عبد شمس را از جمله‌ی نزدیکان خود خارج کرد، و چون عثمان و جبیر بن مطعم اعتراض کردند و
[صفحه ۵۳]
گفتند: نزدیکی بنی عبد شمس و بنی‌هاشم به یک اندازه است، حضرت از آنان نپذیرفت. این داستان در تاریخ معروف است و به تواتر نقل شده است [۴۵].
سپس عباسیان روی کار آمدند و همین روش را در پیش گرفتند و وانمود کردند که آنان نزدیکان محمد صلی الله علیه و آله پیامبر خدایند، تا بدین ترتیب حکومت خویش را شرعی جلوه دهند؛ حتی هارون بر مزار پیامبر حاضر شد و عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک یا ابن عم» . در مقابل، امام کاظم (ع) پیش رفت و فرمود: «السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک با ابه» . چهره‌ی هارون در هم شد و خشم و غضب بر او مستولی گشت [۴۶].
عباسیان در ابتدای روی کار آمدن، رشته‌ی وصایت و دعوت خویش را به امیر المؤمنین (ع) پیوند دادند و در استفاده از عواطف و احساسات جریحه‌دار
[صفحه ۵۴]
مردم، از ظلم و ستم و دردهایی که علویان و اهل بیت (ع) از سوی گذشتگان آنها (امویان) تحمل کرده بودند، سود جستند، اما دیدند اگر بخواهند حکومت خویش را تحکیم بخشند، دیگر نمی‌توانند به وجود کسانی که با علی (ع) پیوند خویشاوندی نزدیکتری از آنان دارند، به پیوند دادن خود با امیر المؤمنین (ع) ادامه دهند؛ از این رو بعضی از اصول و پایه‌های فکری و عقیدتی مردم را به بازی گرفتند. مهدی عباسی (آن طور که به نظر می‌رسد، مبتکر و صاحب اصلی این فکر باید پدرش منصور باشد) فرقه‌ای تأسیس کرد که ادعا نمود:
«امامت بعد از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عباس بن عبدالمطلب، سپس به پسرش عبدالله و سپس به فرزندش علی رسید، و همچنین تا این سلسله به عباسیان منتهی شد. بیعت با علی بن ابی طالب (ع) را صحیح و معتبر می‌شمردند، زیرا عباس، خود، آن بیعت را صحیح و نافذ دانسته بود، و نیز ادعا می‌کردند که ارث مال عموست، نه دختر، و از این رو حق خلافت از طریق فاطمه علیهاالسلام به حسن و حسین نمی‌رسد و در اظهار و تثبیت این ادعا کوشش فراوانی کردند.»
تا جایی که شاعر بنی‌عباس چنین سروده است:
أنی یکون و لیس ذاک بکائن
لبنی البنات وراثه الاعمام
«چگونه می‌شود که میراث عموها برای دختر زادگان باشد، در حالی که چنین نیست و نخواهد شد.»
او با این بیت به پول فراوانی دست یافت.
این مطلب، موضوع گسترده و پر شاخ و برگی است و تا حدودی درباره‌ی آن در کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا (ع) به طور مشروح بحث کرده‌ایم، طالبان بدانجا رجوع کنند. [۴۷].
[صفحه ۵۵]
برگزیده از کتاب تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی(ع)نوشته آقای سید جعفر مرتضی حسینی عاملی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *