فرزندان و نوادگان

شرح حال پسرهای امام حسن (ع)

زید بن حسن پسر نخستین حسن (ع) است و کنیت او ابوالحسن است و او بزرگتر از برادرش حسن مثنی است و او در سفر عراق ملازمت رکاب عم خود حسین بن علی (ع) را نفرمود و بعد از شهادت امام حسین (ع) گاهی که عبدالله بن زبیر بن العوام دعوی دار خلافت گشت با او بیعت کرد، به نزد او شتافت از بهر آنکه خواهرش ام الحسن که از جانب مادر نیز با او برادر بود به عبدلله زبیر شوی کرد چون عبدالله زبیر را کشتند خواهر خویش را برداشته از مکه به مدینه آورد، و او متولی صدقات رسول خدا بود و قصه او به احجاج بن یوسف ثقفی ان شاء الله در جای خود رقم می شود و او در میان مکه و مدینه در ارض حاجز نزدیک بثغره وفات یافت و جسدش را در بقیع به خاک سپردند و مدت زندگانی او را جماعتی صد سال و گروهی نود و پنجسال و برخی نود سال گفته‌اند.
در خبر است که وقتی سلیمان بن عبدالملک در مسند خلافت جای کرد به حاکم مدینه نوشت «اما بعد فاذا جائک کتابی هذا فاعزل زیدا عن صدقات رسول الله و ادفعها الی فلان بن فلان رجل من قومه و اعنه علی ما استعانک علیه، و السلام» حاکم مدینه زید را از تولیت صدقات عزل کرد و دیگری را متولی ساخت آن گاه
[صفحه ۲۷۲]
که خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید به حاکم مدینه رقم کرد «اما بعد فان زید بن الحسن شریف بنی هاشم و ذوسنهم فاذا جائک کتابی فاردد الیه صدقات رسول الله و اعنه علی ما استعانک علیه، و السلام» پس دیگر باره تولیت صدقات با زید تفویض یافت این شعر را محمد بن بشر الخارجی در مدح زید بن الحسن گوید:
اذا نزل ابن المصطفی بطن تلعه
نفی جدبها و اخضر بالنبت عودها
و زید ربیع الناس فی کل شتوه
اذا اخلفت انواءها و رعودها
حمول لا شناق الدیات کانه
سراج الدجی اذ قارنته سعودها
بسیار کس از شعرا در فضائل او سخن کرده‌اند و قدامه بن موسی الجمحی این شعر در مرثیه او گوید:
فان یک زید غالت الارض شخصه
فقد بان معروف هناک وجود
و ان یک امسی رهن رمس فقد ثوی
به و هو محمود الفعال فقید
سمیع الی المعتر یعلم انه
سیطلبه المعروف ثم یعود
و لیس بقوال و قد حط رحله
سیطلبه المعروف ثم یعود
و لیس بقوال و قد حط رحله
لملتمس المعروف این ترید
اذا قصر الوعد الدنی نمی به
الی المجد آباء له وجدود
مباذیل للمولی محاشید للقری
و فی الروع عند النائبات اسود
اذا انتحل العز الطریف فانهم
لهم ارث مجد ما یرام تلید
ادا مات منهم سید قام سید
کریم یبنی بعده و یشید
و از این گونه فراوان در فضائل او سخن کرده‌اند چنانکه انشاء الله هر یک در جای خود به شروح می رود.
مکشوف باد که زید بن حسن هرگز دعوی دار امامت نگشت و از شیعه و جز شیعه کس این نسبت بدو نسبت همانا مردم شیعه دو گروهند یکی شیعی و آن دیگر زیدی اما شیعی جز به احادیث منصوصه امامت کس را استوار ندانند و به اتفاق علماء در اولاد امام حسن (ع) کس دعوی‌دار این سخن نشده است.
اما زیدی بعد از علی و حسن و حسین (ع)امام آن کس را داند که در امر
[صفحه ۲۷۳]
خلافت و امامت جهاد کند و زید ابن حسن با بنی امیه هرگز جانب تقیه را فرو نگذاشت و با بنی امیه کار برفق و مدارا میداشت و متقلد اعمال ایشان می گشت. و دیگر جماعت حشویه جز بنی امیه را امام نخوانند و ابدا در اولاد رسول خدا کس را امام ندانند و معتزله امامت را به اختیار جماعت و حکم شوری استوار نمایند و خوارج آن کس را که امیرالمؤمنین علی (ع) را متولی و دوست باشد امام نخوانند و بی خلاف زید بن حسن پدر و جد را متوالی بود لاجرم زید به اتفاق این طوایف که نامبردار شدند منصب امامت نتوان داشت.
اما حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب که او را حسن مثنی گویند، در خبر است که حسن بن حسن خواست دختر امام حسین (ع) را از بهر خود تزویج کند چون این خبر به سیدالشهداء رسید او را طلب فرمود و گفت اینک فاطمه و سکینه دختران منند هر یک را خواهی با تو کابین بندم حسن بن حسن را شرم مانع آمد تا چیزی گوید سر فرو داشت و سخن نکرد امام حسین (ع) فرمود دختر خود فاطمه را که با مادرم شبیه‌تر است با تو کابین بستم.
ابونصر بخاری گوید فاطمه را با حسن تزویج فرمود از وی سه پسر آورد نخستین عبدالله دوم ابراهیم و سه دیگر به نام پدر و جد حسن نام داشت بالجمله حسن مثنی زوجه‌ی خود فاطمه را نیک دوست می داشت و فاطمه نیز با او مهربان بود و حسن مثنی سی و پنجسال داشت که در مدینه جهان را بدرود کرد و او را در بقیع غرقد به خاک سپردند و هنوز برادر بزرگترش زید زنده بود و فاطمه بر قبر او خیمه برافراخت و یکسال به سوگواری بنشست آنگاه به مدینه مراجعت فرمود ناگاه ندائی شنیدند که گوینده همی گفت «هل وجدوا ما فقدوا» و دیگری در پاسخ گفت «بل یئسوا فانقلبوا» و به روایتی بدین شعر لبید تمثل جست:
الی الحول ثم اسم السلام علیکما
و من یبک حولا کاملا فقد اعتذر
و فاطمه را از کمال جمال بحور العین تشبیه می کردند در خبر است که در ایامی که فاطمه دختر حسین (ع) در سرای حسن مثنی بود حسن خواست تا دختر
[صفحه ۲۷۴]
مسور بن مخرمه را تزویج کند «فقال له المسور و الله یا ابن رسول الله لو خطبت بشسع نعلک لزوجتک ولکن رسول الله قال انما فاطمه بضعه منی یرضینی ما أرضاها و یسخطنی ما اسخطها و انا اعلم أنها لو کانت حیه فتزوجت علی ابنتها اسخطها ذلک» مسور گفت ای پسر رسول خدا اگر دختر مرا با علاقه کفش خود نکاح بستی رضا دادم لکن دانسته‌ی که رسول خدا فرمود فاطمه دختر منست هر که رضای او جوید رضای من جسته است و هر که او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است و من می دانم اگر فاطمه دختر رسول خدا زنده بود و تو با اینکه دختر حسین (ع) را در سرای داری دختر مرا زن می گرفتی به غضب می آمد.
بالجمله حسن متولی صدقات امیرالمؤمنین علی (ع) بود عمر بن علی گفت تولیت صدقات پدر را پسر سزاوارتر است از پسر زاده و این داوری را به نزد حجاج بن یوسف ثقفی آورد حجاج یک روز حسن را حاضر ساخت
«و قال له ادخل عمر بن علی معک فی صدقه ابیه فانک عمک و بقیه اهلک فقال له الحسن لا اغیر شرط علی و لا ادخل فیها من لم یدخل فقال له الحجاج اذا ادخله انا معک».
حجاج گفت عمر بن علی را در تولیت صدقات پدرش با خود شریک کن چه او عم و بقیه اهل تست حسن گفت امیرالمؤمنین علی (ع) در حیات خویش این امر را با من تفویض فرموده و من شرایط امر او را تغییر نمیدهم و داخل نمی کنم در این خدمت کسی را که او اجازت نفرموده، حجاج گفت من او را داخل کردم و با تو شریک ساختم.
حسن دیگر سخن نکرد و بی آنکه حجاج را آگهی دهد سفر شام فرمود و بر باب عبدالملک حاضر شد و طلب بار فرمود این وقت یحیی بن ام الحکم برسید چون حسن مثنی را دیدار کرد سلام داد و نیک پرسش نمود و از قصه آگاه شد و گفت زود باشد که از عبدالملک کامروا گردی و به اتفاق حاضر مجلس عبدالملک شدند و شرط تحیت به جای آوردند.
عبدالملک حسن را ترحیب گفت و نیک بنواخت و چون آثار شیخوخیت در
[صفحه ۲۷۵]
حسن نگریست «فقال له یا ابامحمد فقد اسرع الیک الشیب فقال له یحیی و ما یمنعه لابی‌محمد شیبه امانی اهل العراق تفد علیه الرکب یمنونه الخلافه فاقبل الیه الحسن بن الحسن فقال له بئس و الله الوفد و فدک لیس کما قلت ولکنا اهل البیت یسرع الینا الشیب» عبدالملک گفت ای ابومحمد زود پیر شدی یحیی گفت چگونه پیر نشود؟ اهل عراق فوج فوج بر وی در می آیند و او را به آرزوی خلافت میاندازند و حرمان این امر او را پیر می سازد حسن گفت سوگند با خدای بدترین ورود ورود بر تست؛ نیست چنین که تو گفتی لکن ما اهل بیت زود پیر می شویم.

عبدالملک گفت این سخن را بگذار و بگوی از بهر چه این طریق بعید را پیمودی حسن قصه‌ی حجاج را به شرح بازگفت عبدالملک گفت این حکومت از برای حجاج نیست و او را مکتوب کرد که در امر حسن داخل مشو و این اشعار را در پایان نامه رقم کرد:
انا اذا مالت دواعی الهوی
و أنصت السامع للقائل
و اضطرب القوم باحلامهم
تقضی بحکم فاصل عادل
لا نجعل الباطل حقا و لا
نثلط دون الحق بالباطل
نخاف ان تسفه احلامنا
فنجهل الدهر مع الجاهل
و حسن را به عطای فراوان بنواخت و رخصت مراجعت داد پس حسن از نزد او بیرون شد و روز دیگر یحیی را دیدار کرد و آغاز عتاب نمود که در محضر خلیفه این چه گفتار نابهنجار بود گفتی، گفت سوگند با خدای این سخن نگفتم جز آنکه اسعاف حاجت تو را خواستم اگر عبدالملک از تو در بیم نیفتادی هرگز حاجت تو را روا نساختی.
و حسن مثنی در یوم طف ملازمت رکاب عم خود حسین (ع) را داشت و در روز عاشورا زخم فراوان یافت و در میان کشتگان درافتاد گاهی که سر شهدا را از تن دور می کردند خواستند تا سر او را نیز برگیرند و او را هنوز رمقی در تن بود اسماء بن خارجه بن عتیبه بن حصین بن حذیفه بن بدر الفزاری گفت او را به جای
[صفحه ۲۷۶]
گذارید تا خود درگذرد و او را به جای گذاشتند.
و چون عبدالله بن زیاد آگهی یافت گفت پسر خواهر ابی حسان را با او گذارید و این سخن از بهر آن گفت که مادر حسن مثنی خوله دختر منظور از قبیله فزاره بود بالجمله اسماء که مکنی به ابوحسان بود حسن مثنی را به کوفه آورده مداوا کرد تا صحت یافت و از آنجا روانه مدینه شد و ما شرح این جمله را هر یک انشاء الله در جای خود مرقوم خواهیم داشت.
پسر سیم امام حسن (ع) حسین بن حسن است و او را حسین أثرم می نامیدند و اثرم آن کس را گویند که یکی از چهار دندان پیشین او شکسته باشد، اگر چه او را فضل و شرفی تمام بود لکن از وی حدیثی نکرده‌اند.
پسر چهارم امام حسن (ع) طلحه بن حسن است و او بزرگ مردی بود و به جود وجودت بلند آوازه گشت چنانکه او را طلحه الجواد لقب دادند.
همانا طلحات که به جود معروف بودند شش تن باشند: نخست طلحه بن عبیدالله التیمی او را طلحه الفیاض می نامیدند، دوم طلحه بن عبدالله بن معمر التیمی سه دیگر طلحه بن عبدالله بن خلف و او را طلحه الطلحات می گفتند چهارم طلحه بن عبدالله بن عوف و او طلحه الخیر لقب داشت پنجم طلحه بن عبدالرحمن بن ابی بکر و او معروف بن طلحه الدراهم بود ششم طلحه بن حسن بن علی بن ابی طالب و او را طلحه الجواد نامیدند.
پسر پنجم امام حسن (ع) عبدالله بن حسن است ابو الغنائم بن صوفی که از علمای نسابه است می گوید عبدالله مکنی به ابوبکر بود و در یوم طف به دست مردی از بنی عدی شهید شد و حسین (ع) دختر خویش سکینه را از برای او تزویج کرد.
پسر ششم امام حسن (ع) قاسم بن حسن است به روایت ابو الغنائم او نیز در رکاب حسین (ع) شهید شد و قاتل او همچنان مردی از بنی عدی بود.
پسر هفتم امام حسن (ع) عبدالرحمن بن الحسن است و او در رکاب حسن به سفر حج کوچ می داد و محرم بود در منزل أبواء مریض شد و جهان را بدرود کرد
[صفحه ۲۷۷]
حسن (ع) او را کفن فرمود و چهره‌اش را نپوشید و همچنان به خاک سپرد.
پسر هشتم امام حسن (ع) عمر بن الحسن است و او در یوم طف در میان اهل بیت حسین (ع) جای داشت و صغیر بود اهل بیت او را به شام کوچ دادند یک روز یزید او را گفت می توانی با پسر من عبدالله مصارعت افکنی و بکشتی زورآزمائی کنی «فقال ما فی قوه للصراع ولکن اعطنی سکینا و اعطه سکینا فاما أن یقتلنی فألحق بجدی رسول الله صلی الله علیه و آله و ابی علی بن ابی طالب و اما ان أقتله فألحقه بجده ابی سفیان و أبیه معاویه» گفت از من کار کشتی نیاید و نیروی مصارعت نیست اگر خواهی کاردی مرا عطا کن و عبدالله را نیز کاردی باید داد تا هر دو به مبارزت بیرون شویم اگر او مرا کشت با جدم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب ملحق خواهم شد و اگر من او را کشتم او نیز با جدش ابوسفیان و پدرش معاویه ملحق می شود یزید چون این کلمات بشنید لختی در او نگریست «فقال شنشنه اعرفها من اخزم» «ما تلد الحیه الا الحیه».
همانا یزید از این کلمات متمثل با مثله عرب شد چه ابی اخزم کنیت جد حاتم طائی است و پسر او اخزم بشر است طبع و خشونت خوی معروف بود و در جوانی جان بداد و از وی فرزندان به جای ماندند روزی پسران اخزم بر جد خود ابواخزم بتاختند و سر و روی او را خون‌آلود کردند ابواخزم گفت:
ان بنی رملونی بالدم
شنشنه أعرفها من أخزم
یعنی فرزندزادگان من مرا خون‌آلود کردند و این طبیعت زشت از پسرم اخزم بمیراث دارند یزید از پس این مثل گفت از مار جز مار بچه نزاید آنگاه گفت «انظروا هل اخضر ازاره» یعنی نگران شوید که به حد رشد و بلوغ رسیده است یا هنوز کودک است پس نگران شدند و گفتند هنوز مکلف نیست لاجرم از قتل او دست بازداشت تا اهل بیت حسین (ع) او را به جانب مدینه مراجعت دادند.
[صفحه ۲۷۸]
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *