از دیدگاه شعرا

شعر در وصف امام حسن مجتبی آن بهی طلعت بزرگ نسب

بوعلی آن که در مشام ولی
آید از گیسوانش بوی علی
قره العین مصطفی او بود
سید القوم اصفیا او بود
آن چنان در در آن صدف او بود
انبیا را به حق خلف او بود
جگر و جان، علی و زهرا را
دیده و دل حبیب و مولا را
چون بهار است بر وضیع و شریف
منصف و خوبرو و پاک و لطیف
در سیادت شرف مؤید، اوست
در رسالت رسول و سید اوست
نسبش در سیادت از سلطان
حسبش در سعادت از یزدان
چون علی در نیابت نبوی
کوثر داعی و عدو دعی [۱۶].
نامه‌ی دوست حاکی دل اوست
دوست را چیست به ز نامه‌ی دوست
منهج [۱۷] صدق در دلایل او
مهتری زنده در مخایل [۱۳] او
بود مانند جد به خلق عظیم
پاک علق [۱۴] و نفیس عرق [۱۵] و کریم
[صفحه ۷۸]
زهر قهر عدو هلاکش کرد
فقد تریاک [۱۶]، دردناکش کرد
پاک ناید ز مردم بی‌باک
عود ناید ز دود چوب اراک [۱۷].
ماه در چشم ار هلال نمود
زهر در کام او زلال نمود
ز آنکه زان واسطه‌ی چشیدن زهر
و آن ز دشمن بسی کشیدن قهر،
بجهانید جانش از ره حلق
برهانیدش از دنائت خلق
روز باطل چو حق شود پنهان
اهل حق را تو به ز کور مدان
پای باطل چو دست برتابد
دل دانا به مرگ بشتابد
گرچه این بد به روی او آمد
پشت اقبال سوی او آمد
بود با این دژم دلی همه روز
همچو خورشید دهر شهر افروز
آن بهی طلعت بزرگ نسب
و آن ز علم و ورع چراغ عرب
خواسته چون خرد ز بهر پناه
شرف از منصب کریمش جاه
خاطرش همچو بحری اندر شرع
راسخ [۱۳] اصل بود و شامخ [۱۴] فرع
مسند و مرقدش بر از افلاک
مشرب و منهلش [۱۵] ز عالم پاک
مانده آباد از سخای کفش
خاندان نبوت از شرفش
کرد خصمان بر او جهان فراخ
تنگ همچون دو رنگه‌ی درواخ [۱۶].
بی‌سبب خصم قصد جانش کرد
او بدانست و زان امانش کرد
بار دیگر به قصد او برخاست
بی‌گناهی ورا به کشتن خواست
پس سیم بار عزم کرد درست
شربت زهر همچو بار نخست،
[صفحه ۷۹]
راست کرد و بداد آن ناپاک
که جهان باد از چنان زن، پاک
صد و هفتاد و اند پاره جگر
به در انداخت زان لب چو شکر
جان بداد اندر ان غم و حسرت
باد بر جان خصم او لعنت
گفت با او ستوده میرحسین
آن مر اشراف را چو زینت وزین
زهر جان مر تو را که داد بگو؟
گفت غمز از حسن بود نه نکو
جد من مصطفی امان زمان
پدرم مرتضی امین جهان
جده‌ی من خدیجه زین زمان
مادرم فاطمه چراغ جنان
جمله بودند از خیانت و غمز
پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز
من هم از بطن و ظهر ایشانم
گرچه جمع از غم پریشانم
نکنم غمز و نه بوم غماز
خود خدا داند آخر و آغاز
هست دانا به باطن و ظاهر
چون توانا به اول و آخر
آن که فرمود و آن که داد رضا
خود جزا یابد او به روز جزا
ور مرا روز حشر ایزدبار
بدهد در جواز، جنت و نار
نروم در بهشت جز آنگاه
که نهد در کفم کف بدخواه
از چه گویم به رمز وصف الحال
کاندرین شرح نیست جای مقال
حق بگویم من از که اندیشم
آنچه باشد یقین شده پیشم
جعدی بنت اشعث آن بد زن
که مرا جام زهر داد به فن
که فرستاد مرو را بر گوی
بر زمین زن سبوی بر لب جوی
آن که بودش که یافت این فرصت
که برو باد تا ابد لعنت
که پذیرفت از او درم به الوف [۱۷]
زر و گوهری که نیست جای وقوف
لؤلو هند و عقد مروارید
که ز میراث های هند رسید
کاین نکو عقد مر تو را دادم
به تو بخشیدم و فرستادم
گر تو این شغل را تمام کنی
خویشتن را تو نیک نام کنی
[صفحه ۸۰]
به پسر مر تو را دهم به زنی
مر مرا دختری و جان و تنی
تا بکرد آنچه کردنی بودش
لیک زان فعل بد نبد سودش
آنچه پذرفته بود هیچ نداد
مر ورا در دهان نار نهاد
چون پدر گفت با پسر که زنت
جعده باید که هست رای‌زنت
گفت آن زن که با حسن ده بار
نخورد بر روان او زنهار،
به دروغی دهد سرش بر باد
از خدا و رسول نارَد یاد،
من بر او دل بگو چگونه نهم؟
به ز نیش رضا چگونه دهم؟
با چو او کس چو کز هوا باشد
با منش راستی کجا باشد؟
جان به بیهوده کرد در سر کار
تا ابد ماند در جهنم و نار
رفت و با خود ببرد بدنامی
چه بتر در جهان ز خود کامی
صد هزار آفرین بار خدا
بر حسن باد تا به روز جزا
خبر آن دل پر آزر او
نشنوی جز که از برادر او
[صفحه ۸۱]
برگرفته از کتاب آینه بردباری سروده هایی از شاعران در وصف امام حسن مجتبی نوشته آقای محمود عباس و شاهرخی مشفق کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *