از دیدگاه شعرا

شعر در وصف امام حسن مجتبی تشت لاله

ای دل مگو که موسم اندوه شد به سر
آمد به سر محرم و آمد مه صفر
فارغ نشد هنوز دل از بار اندهی
کاید به روی ماتم او ماتمی دگر
سالی دوازده مه و سی روز هر مهی
هر روز آن دلم به غریبی‌ست نوحه‌گر
کم نیست آل فاطمه، گرچه به چشم خلق
بس اندکند و خوار و حقیرند و مختصر
این قوم برگزیده‌ی خلاق عالمند
بر چشم کم به جانب این قوم کم نگر
گرچه شکافته سر و پهلو شکسته‌اند
ورچه گداخته جگرند و بریده سر
هر گوشه آفتابی از ایشان غروب کرد
گر خاور زمین نگری تا به باختر
طوس و مدینه، کوفه و بغداد و کربلا
شاهی به هر ولایت و ماهی به هر کجا
هر یک به رتبه باعث ایجاد عالمی
از مرد و زن به پایه مسیحی و مریمی
هر یک غلام درگهشان خان و قیصری
هر یک گدای همتشان معن و حاتمی
بر هر یکی ز رتبه و دانش چو بنگری
گویی نه اعظمی بود از این نه اعلمی
اما دریغ و درد کز اینان ندیده‌ایم
از جور روزگار و جفایش مسلمی
از هر تنی به هر یک از اینان جدا دلی
وز هر دلی ز هر تن از اینان جدا غمی
از زخمهای هر یک از اینان به هر دلی
زخمی پدید، کش نه پدید است مرهمی
در هر دلی غمی و به هر سینه اندهی
هر خانه‌ای عزایی و هر گوشه ماتمی
شیراز، هر کجا گذری داستانشان
پیر و جوان به ماتم پیر و جوانشان
[صفحه ۲۰۶]
شرط محبت است بجز غم نداشتن
آرام جان و خاطر خرم نداشتن
از غیر دوست روی نمودن به سوی دوست
الا خدای در همه عالم نداشتن
جانی برای خدمت جانان به تن بس است
اما چو جان طلب کند آن هم نداشتن
گر سر به یک اشاره‌ی ابرو طلب کند
سر دادن و در ابروی خود خم نداشتن
معشوق اگر دو دیده پر از خون پسنددش
عاشق بجز سرشک دمادم نداشتن
گر کام تلخ و لخت جگر خواهد از کسی
در کاسه جای شهد بجز سم نداشتن
در راه او اگر همه بارد خدنگ کین
شرط ره است دیده نه بر هم گذاشتن
زان سان که خورد سوده‌ی الماس مجتبی
درهم نکرد روی خود، اهلا و مرحبا
از خواب خاست تشنه‌لب آن سبط مستطاب
بر کوزه برد لب که بر آتش فشاند آب
آبی که داشت سوده‌ی الماس درکشید
چون جعد جعده رفت همان دم به پیچ و تاب
بر بستر اوفتاد و کشید آه دردناک
بیدار کرد زینب و کلثوم را ز خواب
زینب شنید و شاه جگر تشنه را بخواند
آمد حسین و دید و به یکباره شد ز تاب
گفت ای برادر این چه عطش وین چه آب بود
کز آتشش تو سوخته جانی و ما کباب
وآنگه چو جان پاک برادر به برکشید
گفت این حدیث و ناله‌ی زار از جگر کشید:
کای تشنه کام جرعه‌ی من قسمت تو نیست
باید تو را به دشت بلا رفت و تشنه زیست
آب تو را ز چشمه‌ی فولاد می دهند
الماس درخور گلوی نازک تو نیست
ما هر دو پاره‌ی جگر حیدریم لیک
از ما در این میانه جگر پاره‌اش یکی‌ست
خواهی به پای آب روان تشنه دادسر
خواهند کودکان تو گفت «آب» و خون گریست
خواهد رسید وقت تو نیز این قدر نماند
تعجیل چیست؟ سال نه صد ماند و نه دویست
ما اهل بیت از پی قربانی حقیم
از کوچک و بزرگ چه پنجه، چه چل، چه بیست
فرمان سیدالشهدایی ز حق تو راست
خود می رسی به قسمت خود، این شتاب چیست
پس آن دو نوردیده‌ی خود را به پیش خواند
قربانیان دشت بلا را به بر نشاند
[صفحه ۲۰۷]
گفت ای دو نوردیده خوشا روزگارتان
بادا به کربلا قدمی استوارتان
بینید چون میان عدو عم خویش را
یاری او کنید که حق باد یارتان
در موقعی که محرم حج شهادت است
قربان او شوید که هست افتخارتان
عم زادگان غم‌زده غلتند چون به خون
جانان من! مباد صبوری شعارتان
چون نوح در میانه‌ی غرقاب غم فتد
زنهار تا که جان نبود در کنارتان
بینید چون که یوسف زهرا به چنگ گرگ
چون شیر گرگ دیده مبادا قرارتان
یابید چون به دار یهودان مسیح را
هرگز مباد صبر در آن گیرو دارتان
کوشید تا خدای ز خود شادمان کنید
بخشید جان و زندگی جاودان کنید
در تاب رفت و تشت به بر خواند و ناله کرد
آن تشت را ز خون جگر دشت لاله کرد
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد
نبود عجب که خون جگر ریخت در قدح
عمریش روزگار همین در پیاله کرد
خون خوردن و عداوت خلق و جفای دهر
یعنی امامتش به برادر حواله کرد
نتوان نوشت قصه‌ی درد دلش تمام
ورنه توان ز غصه هزاران رساله کرد
زینب درید معجز و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد
هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کلاله کرد
آه از دل مدینه به هفت آسمان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت
از چیست یا رسول که بر خوان ابتلا
گردون تو را و آل تو را می زند صلا؟
بیند بلا هر آن که بلی گفت در الست
الا تو در الست نگفته کسی بلی
اجر تو با خدا که دو ریحانه‌ات فسرد
سخت است این مصیبت و صعب است این بلا
ای عرش گوشواره مگر گم نموده‌ای
زیرا که گه به یثربی و گه به کربلا
طوفان نوح پیش وی از قطره کمتر است
گو کاینات جمله بگریند بر ملا
ذکر مصیبت شهدا چند می کنی؟
آتش زدی به جان و دل مرد و زن دلا!
بس کن دمی ز تعزیه مدح نبی سرای
چون اصل این طریقه بکا باشد و ولا
[صفحه ۲۰۸]
مدح نبی سرای که بی‌مدحت رسول
خدمت نشد ستوده و طاعت نشد قبول
یارب به آن رواج ده زمزم و صفا
یارب به آن سراج نه زمره‌ی صفا
یارب به حق مفخر افلاک و آل او
یارب به جاه سید لولاک، مصطفی
یارب به سنگ بستنش از جوع بر شکم
یارب به سنگ خورده دو دندانش از جفا
یارب به حق سینه‌ی او، مخزن علوم
یارب به حق عترت او، معدن وفا
یارب به آن سری که به تیغش شکافتند
یارب به آن سری که بریدندش از قفا
یارب به حق صدر نشینان بزم خلد
یارب به حق راهروان ره صفا
کز این عزا که بایدشان ریخت لخت دل
از دوستان به اشک روان ساز اکتفا
این گفته‌ی «وصال» چراغ وصول باد
نزد خدا و احمد و آلش قبول باد
[صفحه ۲۰۹]
برگرفته از کتاب آینه بردباری سروده هایی از شاعران در وصف امام حسن مجتبی نوشته آقای محمود عباس و شاهرخی مشفق کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *