از دیدگاه شعرا

شعر در وصف امام حسن مجتبی خورشید آسمان نبی

ای پادشاه حسن تو را چاکر آفتاب
داری دو رخ یکیش مه و دیگر آفتاب
نه چون خطت به نکهت جانبخش، مشک ناب
نه چون رخت به روشنی منظر آفتاب
خطت کشیده دایره‌ی عنبرین به ماه
خالت نهاده نقطه‌ی مشکین بر آفتاب
بی‌پرده گر شوی ننمایند شام و صبح
روی منیر ماه و رخ انور آفتاب
آنی که شام و صبح به پایت گه نثار
پاشیده سیم ماه و فشانده زر آفتاب
قصری‌ست منظر تو و ماهی رخت که هست
زان مضطرب سپهر، وزین مضطر آفتاب
روی تو خون گشوده ز چشمم ولی زند
بر دیده‌ی نظارگیان نشتر آفتاب
بر طرف آن دو رخ نبود خط که خورده است
در مشک، ماه غوطه و در عنبر آفتاب
[صفحه ۱۵۳]
ننهفته است زلف، رخت را که زاغ شب
آورده جای بیضه به زیر پر آفتاب
گلها تمام خار و تو گلگون عذار گل
خوبان ستاره و تو بلنداختر آفتاب
پیش تو مهر کیست؟ که حسن تو را بود
دفتر نجوم، و فردی از این دفتر آفتاب
بر اسب نیلگون چو برآیی سزد ز رشک
آید فرود از این تل خاکستر آفتاب
تنها منم نه خسته‌ی دردت، خریده‌اند
ای از غم تو چون مه نو لاغر آفتاب،
درد تو را به جان فلک و بر روان ملک
داغ تو را به تن مه و بر پیکر آفتاب
از من مدار پرتو لطف اینقدر دریغ
ای تو به باختر مه و در خاور آفتاب،
ورنه برم شکایت تو نزد خسروی
کو را سپهر بنده بود، چاکر آفتاب
سلطان دین حسن که ز لطف عمیم اوست
در معدن وجود گهرپرور آفتاب
خورشید آسمان نبی و ولی که هست
او اختر و علی مه و پیغمبر آفتاب
سرگرم مدح او نه منم کامد از ازل
مدحتگرش سپهر و ثناگستر آفتاب
جا دارد ار ز حسرت انگشت او کند
قالب تهی چو حلقه‌ی انگشتر آفتاب
[صفحه ۱۵۴]
نبود اگر اشاره‌ی حکمش چه سان رود
یک شب ز باختر به سوی خاور آفتاب؟
زین شاه تاجدار و گرامی برادرش
گر رخ زنند طعنه‌ی خوبی بر آفتاب
غیر از جناب فاطمه در گلشن وجود
نخلی که دید بار مه آرد، بر آفتاب؟
گیتی‌فروز مطلعی از جیب خامه‌ام
سر زد چنان که از فلک اخضر آفتاب
آن به که در حضور شه آرم چو ذره‌ای
کو تحفه‌ی ثنا گذراند بر آفتاب
ای پیش بارگاه تو خدمت‌گر آفتاب
منظر تو را سپهر و تو در منظر آفتاب
آن خسروی که زیبد اگر بهرت آورد
تخت آسمان، کلاه مه و افسر آفتاب
تو ناخدای بحر وجودی و باشدت
دریا جهان، سفینه فلک، لنگر آفتاب
نبود عجب که بهره ز فیضت نبرد خصم
سنگ سیاه را نکند گوهر آفتاب
روشن کند دم تو جهان را که در دلت
همچون ضمیر صبح بود مضمر آفتاب
بس خضر طالب تو، شب و روز، نور تو
گو نبودش دلیل مه و رهبر آفتاب
آتش زند به خرمن اعدا که روز رزم
سوزنده تیغ توست چو در محشر آفتاب
[صفحه ۱۵۵]
لشکر گهی که جای تو باشد در آن میان
چون در میانه‌ی سپه اختر آفتاب
آید بدیده عرصه‌ی گردون که اندر او
لشکر بود نجوم و سرلشکر آفتاب
جویم چو نور فیض، کجا از درت روم؟
ای آستان جان تو را چاکر آفتاب
جایی که غیر جای تو باشد فروغ نیست
و آنجا که جای توست ز سرتاسر آفتاب
بر می کشان ز لطف تو اکنون همی دهد
چون ساقیان شراب ز جام زر آفتاب
گر قهرت از زمانه کند منع روشنی
ای از کمند حکم تو در چنبر آفتاب
نه از فلک به شام نماید عذار، ماه
نه ز آسمان به صبح برآرد سر آفتاب
از فیض شامل دو کف زرفشان تو
ای کم جهان ز نور سخایت در آفتاب
جود و کرم دو طایر زرین بود که هست
آن شاهبال ماهش و این شهپر آفتاب
شاها منم که از پی خونریزیم به کف
هر بامداد جلوه دهد خنجر آفتاب
دایم به چاره‌جویی بخت سیاه خویش
جویم در این حدیقه چو نیلوفر آفتاب
در معدن وجود نه یاقوتم و نه اصل
تا ریزدم به جام، می احمر آفتاب
[صفحه ۱۵۶]
بر ذره‌ای تو پرتوی افکن که آن فروغ
گاهی به ماه طعنه زند گه بر آفتاب
وقت دعاست از پی آمین ستاده‌اند
در یک طرف مه و طرف دیگر آفتاب
افتد ز دست، جام مراد مخالفت
تا شام افکند به زمین ساغر آفتاب
گردد بلند کوکب بخت مؤالفت
تا صبح از سپهر برآرد سر آفتاب
[صفحه ۱۵۷]
برگرفته از کتاب آینه بردباری سروده هایی از شاعران در وصف امام حسن مجتبی نوشته آقای محمود عباس و شاهرخی مشفق کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *