از دیدگاه شعرا

شعر در وصف امام حسن مجتبی نور دو چشم پیمبر

از بند این جهان که در آن بی‌گنه درم
گردم اگر رها، به قفا باز ننگرم
در کار چرخ بگذرم از فکر انتقام
یا از دل شکسته فغانی برآورم
بر هم زدم پری، ز سر همت بلند
طالع به هم شکست در این دامگه پرم
مردانه می گذشتم از این بوم و هر که بود
پابست عشق این فلک سبز چادرم
زین زال بی‌وفا گذرم چون مرا نماند
چندان ز نقد عمر کز او عشوه‌ای خرم
چون بایدم گذشتن از این تیره خاکدان
گو پیش از آنکه بگذردم عمر، بگذرم
باور کجا کنم که زنم دم ز زیرکی
حنظل [۱۸] فروش اگر بدهد وعده شکرم
[صفحه ۱۱۳]
اکنون به سنگ حادثه گردن نهاده‌ام
تا از قضا دگر چه نویسند بر سرم
با جنتی و دوزخیم هست نسبتی
تا نامه‌ی کجاست به بال کبوترم
هم چشم آسمانم و زین بس عجب مدار
کز داغها فزون ز سپهر است زیورم
دیدند برگ کینه ندارم ز آفتاب
بر تارک سپهر نهادند مغفرم [۱۹].
بی‌اختیار می رود آهم به آسمان
فرمان نمی‌برد به صف جنگ لشکرم
با عقل گفتم از خطر دهر وارهم
خندید چار موجه‌ی دریا به لنگرم
دیگر نمی‌رویم پی دل ز گمرهی
هر روز می برد به سر چاه دیگرم
فکری کند برای شکست دلم ز نو
هر اختری که بیند از این سبز منظرم
تا سیر و دور این فلک چنبری به جاست
من بسته و به بند وبال است اخترم
شاید به من بینی و کسب هنر کنی
کز خلعت زمانه گلیمی‌ست در برم
یک نغمه همچو قمری دلخسته از وفا
در یک قبا به صیف [۲۰] و شتا [۲۱] چون صنوبرم
[صفحه ۱۱۴]
جز ماهتاب نیست چراغم به چار فصل
جز آفتاب، فصل شتا نیست مجمرم [۲۲].
بختم به انتقام هنر می زند به تیغ
از گفته‌ی تر است که با دیده‌ی ترم
چون گوی عنبر ار چه کنم خوش دماغ جان
در پا فتاده چون سر زلف معنبرم
خونی نریخت تیغ زبان من و ز رشک
در دیده‌ی حسود تو گویی که خنجرم
دامان گوهر از سخن تازه ریختم
در پای همگنان و همین شد میسرم
شاهم به دار ملک سخن لیکن از قضا
هرگز ندیده دیده‌ی گردون مظفرم
گر مانده است منکر من بس عجب مدار
کز شعر من نمانده به سر هوش منکرم
خوردند شکر من و دادند حنظلم
عیبم مکن که پرده‌ی این سفلگان درم
پنهان اگر شوم که ز بیداد وارهم
پیدا شوم طفیل سخن مشک ازفرم
از شعر دلکشم که به هر ذوق جان‌فزاست
عالم پر است از شکر و زهر می خورم
شعر ترم نداشت بجز دیده مشتری
جز وی کسی نکرد به دامان چو گوهرم
[صفحه ۱۱۵]
طالع مراد دشمن و من بسته دل به عیش
نانم نپخته مانده و من سفره گسترم
پرگار وار چاره ز سرگشتگیم نیست
آری چه چاره، سخره‌ی چرخ مدورم
ز افسردگی «معیدی» [۲۳] دونان منم کنون
زین رو که ناخوشم من و نیکوست مخبرم [۲۴].
از بار جور این فلک چنبری دوتاست
همچون کمان حلقه قد گشته چنبرم
گفتی کیت ز دیده فکندند همدمان؟
از آن زمان که کیسه تهی گشت از زرم
دلبر نمی‌کند به لب لعل و چشم مست
ناز و کرشمه‌ای که من از خواجه می خرم
با من هوای عربده دارند هر زمان
هم‌صحبتان که هیچ ندادند ساغرم
با گریه‌ام خوشند، همانا صراحی‌ام
با ناله‌ام خوشند همانا که مزمرم [۲۵].
خاکم به رهگذر عزیزان از آنکه نیست
ابلیس‌وار ز آتش سوزنده جوهرم
دلبر ز روی کینه به من همچو مدعی
یاران به فکر ناز به من همچو دلبرم
قاصد ز وصل یار اگر باشدش خبر
با من چنان بگو که نداند برادرم
[صفحه ۱۱۶]
این جان که خاک راه کسی کردمش ز عجز
گر باز بینمش نشناسی ز پیکرم
بیمار عشقم و به من خسته نگذرند
روزی که گویم اندکی امروز بهترم
ز آن صید پیشه دل نکنم، صید عاشقم
بر رهگذار او نروم، ز آنکه لاغرم
از شکوه‌ی ویم سخنی بر زبان نرفت
چندان که داشت دل به هوس پیش داورم
ای آسمان که آگهم از کار تو مرا
گر سر نهی به پای تو را دوست نشمرم
گر چرخ دون نداد زر و زیورم چه غم؟
دارم چو مهر آل پیمبر، توانگرم
روباه بازی فلکم کی کند زبون
اکنون که دست شیر خدا گشت یاورم
فرزند آن که گفت چو دیدش کشیده تیغ
یزدان به روز معرکه شیر دلاورم
دویم امام حق، حسن بن علی، مهی
کز مهر او پر است دل مهرپرورم
آن کوکبی که گفت جهان را به نور حق
روشن کنم، که نور دو چشم پیمبرم
سویم کنید رو که منم کعبه‌ی مراد
وز من طلب کنید هدایت که رهبرم
در آن کتب که مژده و نعت نبی و آل
نامم شبیر آمد و شبر برادرم
[صفحه ۱۱۷]
خالی کنیم تا همه عالم ز اهل کفر
در من کنند روی که فرزند حیدرم
نوری که روشنی ده ذرات کاینات
در طلعت من است، که خورشید انورم
بر مسند پدر بنشینم، که لایقم
بر منبر نبی بروم، ز آنکه درخورم
از کام هر دو کون به دل هر چه آورید
از من طلب کنید، که باشد میسرم
من سرو باغ فاطمه‌ام، کز بهشت عدن
آمد ملک که گل بفشاند به بسترم
در من نظر کنید که فرصت غنیمت است
خواهد به سوی عرش پریدن کبوترم
نور دو چشم فاطمه‌ام، کز پی غذا
او شیر داده و ملک العرش، شکرم
در دیده شد چو حشمت پنهانم آشکار
میدان شش جهت همه پر شد ز لشکرم
سلطان هفت شهر سپهرم ز روی جاه
وز این گذشته جای دگر هست خوشترم
زان ملک هر دمم مددی تازه می رسد
هر لحظه می زند ملکی حلقه بر درم
جایی که پای مرکب من می رسد فلک
دستش نمی‌رسد که بلند است اخترم
شاها مرا به هر دو جهان از سر کرم
گر دستگیر می نشوی خاک بر سرم
[صفحه ۱۱۸]
با مهر تو ز خاک برآیم چو آفتاب
در خاک چون کنند در این صحن اغبرم [۲۶].
هیچم نیاز نیست به آب حیات و خضر
مهرت چو می برد به سر حوض کوثرم
از نسبت مشارکت توست خوشگوار
این زهرها که از کف ایام می خورم
گو نامه‌ام سیاه چو شب باشد از گناه
چون شافعم تویی چه غم از روز محشرم
مگذار در عذاب و عقابش ز روی رحم
این جان که آرزوی تو دارد چو بسپرم
جان نویم حق دهد از یمن مهر تو
شام وداع جان، که شود خاک بسترم
در نامه‌ام اگر ننویسند مدح تو
روز جزا در آن به چه امید بنگرم؟
امیدها به مهر تو دارم که فی المثل
خود را به دوزخ ار نگرم نیست باورم
حاشا که حکم حق به سوی دوزخم کشد
مدح تو بر زبانم و شوق تو بر سرم
اخلاص من ببین و به امید من ببخش
یعنی مگو که نیست ثبات تو درخورم
خوشدل به التفات توأم پر عجب مدار
گر یاری زمانه به چیزی نمی‌خرم
[صفحه ۱۱۹]
اندیشه‌ی نوال [۲۷] تو هر گه که کرده‌ام
گردیده است کام دو عالم مصورم
چون جز کف کفایت تو چاره ساز نیست
از بخل روزگار شکایت کجا برم؟
مگذار هم در آخر کارم به دست غم
چون دستگیر شد کرم تو مکررم
تا از سحاب سایه در افتد به کوه دشت
خصمت فتاده باد و چنین است لاجرم
[صفحه ۱۲۰]
برگرفته از کتاب آینه بردباری سروده هایی از شاعران در وصف امام حسن مجتبی نوشته آقای محمود عباس و شاهرخی مشفق کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *