از دیدگاه شعرا

شعر در وصف امام حسن مجتبی یاد روی حسن

دمید باز گل صبحدم به طرف چمن
رمید شب ز جهان چون ز طرف باغ، زغن
ز پیش یار، به دیدار گل، به باغ شدم
که صبح بود و بهاران و روح من، توسن
برهنه بود مگر باغ و شرمساری داشت
درنگ کردم تا خور بپوشدش سر و تن
چنان چو آینه، ژرفای تابناک هوا
زلال و ساده و شفاف و صافی و روشن
ز شاخ و برگ فشاند صبا، چنان شبنم
که کس ببیزد گوهر، میان پرویزن
چمن شراب‌وش و سکربخش، اما سبز
چو روح کودک پاکیزه لیک توبه‌شکن
چکیده باز مگر ژاله دوش بر تن گل
که پیش باد، کنون گسترد لب دامن
میان باغ، نشسته به بزم، دختر گل
برون، تمشک ستاده به پاس پیرامن
[صفحه ۱۷۶]
خمیده مست، لب جوی و می توانی دید
در آب مانده، سر طره‌های آویشن
گل اوفتاده در آغوش باد، مست و خراب
چو مه که مست فتد صبحدم به دوش گون
سیاه مست‌تر از پونه، نسترن، لب جو
خرابتر ز سپرغم، کنار برکه، جگن
بهار، در دل هر باغ، مستی گل را
به عمر خویش، بسی باز دیده بودم من،
ولیک این همه مخمور می، ندانستم
چراست و ز اثر چند جام مردافکن؟
در این شگفتی خود مانده من، که دلبرکم
به جستجوی من از ره رسید در گلشن
چنان که سرو ز بالای او به شرم نشست
ز غبطه‌ی رخ او، گل درید پیراهن
ز موج زلف دلاراش روی شانه‌ی باد
ز رشک بید خمید و چمید قامت ون
عتاب کرد که آخر نه شاعری تو مگر
کنار توست غزال و تو می روی به ختن؟
به باغ چند توان همچو من گلی بویید
من، ار زرم، گل این بوستان بود آهن
بگفتمش که فدای یکی نگاه تو باد
هزار بار اگر روی گل توان دیدن
کنون که آمده‌ای، مقدمت گرامی باد
عتاب کم کن و با من به مهر گوی سخن
[صفحه ۱۷۷]
نگر به باغ و بگو با من از برای چراست
چنین که مست ز کف داده است گل دامن؟
شگفت نیست بدین گونه بیخودی در باغ؟
عجیب نیست چنین نشوه در گل و سوسن؟
بگفت: از تو شگفت است نی ز مستی گل
که مانده فکر تو تاریک، گویمت روشن
چگونه شاعر آل اللهی که نتوانی
شنید بانگ سروش و صلا ز دشت و دمن
صلای عشق برآمد ز کاینات امروز
که هان بنوش و بنوشان به یاد روی حسن
نه گل به مقدم او شادمان و مست افتاد
که مانده با قدمش مست، کوچه و برزن
بگفتمش که مرا زین تغافل بی‌جا
بجاست تلخ شنودن، از آن نبات دهن
به گردن من از این مژده‌ات هزاران حق
نثار گردن آهووش تو، عقد پرن
کنون بیا که برآییم شاد و دست افشان
به عهد تازه بنوشیم باده‌های کهن
سری که شاد به میلاد او مباد، مباد!
دهان دشمن او باد خانه‌ی شیون
به پای خیز و بکش تیغ شادمانی را
هم از قرابه‌ی می، هم ز غم بزن گردن
به پای خیز که حسن جمال او ببرید
ز جمع پاکدلان، پای زشت اهریمن
[صفحه ۱۷۸]
نخست زاده‌ی عشق و امام دوم حق
که نام قدسی او ریشه سوز خار حزن
ز خوشه‌ی دل زهرا، نخست دانه‌ی عشق
به کشتزار امامت، فزونتر از خرمن
ز پشت همچو علی همچو او برآید، زانک
ز شیر، شیر برآید همی و شیر اوژن
عبید موی دلارای او هزار عبیر
غلام خط گل آرای او هزار چمن
سترون است جهان، زادن چنو را زانک
جهان، که آرد خود کز حسن بود احسن؟!
ز حسن روش، گلاب عرق ز شرم چکد
چو ژاله از ورق عارض سپید سمن
بنفشه نیز سر از شرم پیش رو دارد
چنان که نیز شقایق، چنان که هم لادن
بزرگوار اماما، به پیش روی گلت
ستاده‌ایم خجل نیز ما، ز کم گفتن
به پیشگاه تو، تاریخ شرمسارتر است
که یافه بافت، اگرچه به خویش زد درزن
زمانه کرد عیان، کانچه دشمنان گفتند
همان چو کوفتن آب بود در هاون
گهی به طعنه نوشتند، از چه صلح آورد؟
گهی به طنز که او بود شوی چندین زن
فغان ز بی‌خردی و ز دروغ و بی‌شرمی
تفو به سیرت این راهیان حیله و فن!
[صفحه ۱۷۹]
مگر نبود مر او را پدر علی، کو بود
به جان دشمن خود شعله‌وار آتشزن
همو مگر به دل خانه برهه‌ای ننشست
به گردنش ز کف سفلگان فتاده رسن
نه آن به امر خدا بود و این به خاطر حق؟
وگرنه چون ز علی دست می توان بستن
پسر هم از پس او هر چه کرد همچو پدر
همه به گفته‌ی حق بود و خالق ذوالمن
چو بی‌اراده‌ی حق، آب هم نمی‌نوشید
نکرد لب تر و جز حق نگفت با دشمن
چنان که از پدر وی نبرد نیکو بود،
از او به امر خدا صلح بود مستحسن
همو، به حضرت حق، گر در این زمان می بود
به غیر جنگ نمی‌گفت هیچ با تو و من
کنون که خصم، یزید است جنگ باید کرد
کم از یزید بود خصم بعثی ریمن؟
بزرگوار اماما، سر از بقیع برآر
ببین که چون جگرت خون رود ز چشم وطن
سر از بقیع چو یوسف برآر و بین کز خصم
شد این سراچه‌ی مهر رخ تو، بیت حزن
برآر سر که ببینی که شیعیان تو را
چگونه می کشد این مایه‌ی وبال و محن
شبانگهان چو شغالان و روبهان آید
زند به لانه‌ی شیران بیشه‌ی میهن
[صفحه ۱۸۰]
عقاب نیست چو ما تا دلیر آید، روز
چو جغد شوم شبانگاه آید از مکمن
یزید زاده‌ی ناپاک دوده‌ی بی‌اصل
سیاه روی‌تر از شب، پلیدتر ز لجن
حرامزاده پلیدی، که نام ناپاکش
به نزد شمر بود چون کلام مستهجن
نبرد با سره مردان ما، چو نتواند
چو سگ شبانه بگیرد زنان آبستن
سترگ پایه اماما! تو را به حق نبی
که دین پاک خدا شد به سعی او متقن
بگو به مهدی دین پرورت که باز آید
که تا جهان برهد از شراره های فتن
بگو که چشم ز ایران ما نگیرد باز
کزان به دیده‌ی کفر جهان بود سوزن [۶۴].
بزرگوار اماما! دریغ کاین برخی
نه لایق است که مهر تو پوشدش جوشن
نه ذره‌ی چو منی درخور است مهر تو را
کجای حوصله سیمرغ جا دهد ارزن
نخواهم از تو، چو لایق نی‌ام که مهر کنی
تو باغسار بهشتی و من یکی گلخن
نه نیز هیچ صلت خواهم از کف تو چنانک
بخواست دعبل از هشتمین امام، کفن
[صفحه ۱۸۱]
ولیک از تو یکی مسألت ز جان دارم
به جان فاطمه تن زین سؤال هیچ مزن
مرا به حرمت زهرا به حشر وامگذار
به لحظه‌ای که به پاسخ زبان بود الکن
تو مجتبای خدایی و مصطفای دلی
رمیدگان سر کوی عشق را مأمن
بهل که گرد رکابت به چشم خویش کشم
بگو که خاک درت باد بر سرم گرزن
به خاک پای تو این چامه را ز گرمارود
فراز کردم و عشقت مراست پاداشن
[صفحه ۱۸۲]
برگرفته از کتاب آینه بردباری سروده هایی از شاعران در وصف امام حسن مجتبی نوشته آقای محمود عباس و شاهرخی مشفق کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *