احادیث و سخنان

شهادت حضرت زهرا (س) در بیان امام حسن (ع)

شهادت حضرت زهرا (س) در بیان امام حسن (ع)

گفته ایم و بر گفته ی خویش پایدارم که شالوده ی سلطنت بنی امیه با دست ابوحفص عمر بن خطاب گذاشته شده و این مرد سیاس و داهیه ترتیبی چیده بود تا بنی امیه تخت خلافت را به زیر پا درآورد و بدینوسیله تفوق نژادی عرب در جهان پایدار بماند.
ولی معهذا عمر بن خطاب مسلمان بود مسلما مسلمان بود و مسلما نمیدانست که بنی امیه چه فجایع و مظالمی در عهد سلطنت خود از خویشتن ابراز خواهد کرد وگرنه هرگز چنین طرح را نمی ریخت و با دست خود بساط سلطنت معاویه را نمی چید.
عمر هرگز رضا نمیداشت که تیشه بر ریشه ی عزیز اسلام گذاشته شود. هرگز سزاوار نمیدید که نامش در تاریخ اسلام موهون و ناچیز گردد.
منتها آن سلطنت و قدرت که ارباب کمال و تهذیب بر نفس خویش دارند این مرد نداشت و بهمین جهت نمی توانست ملت های غیر عرب را با عربی نژادها هم صف و همدوش به بیند، بعلاوه عداوت بیجایی نسبت به ایرانیان نشان میداد. بی آنکه از ایرانیان زیان و آزاری دیده باشد و می کوشید این قوم را بیازارد.
نگارنده که یک نفر ایرانی اثنی عشریست خدای متعال و ارواح مقدسه ی انبیاء و اولیاء را گواه می گیرد که در آنچه مینویسد نه مذهب و نه ملیت هیچیک از این دو عقیده ی خود را به گفتار و نگارشش راه نمیدهد.
آنچه حق است و آنچه حقیقت است بیدریغ به صفحه می آورد. باشد که این اختلاف از میان امت محمد صلی الله علیه و آله برکنار شود و روزگاری اتفاق و اتحاد صدر اسلام از نو در میان ملت اسلام بوجود آید و پراکندگی های ما را به اجتماع تبدیل کند.
به آنچه می گفتیم بازمی گردیم.
معاویه بن ابی سفیان رسما بر سریر خلافت قرار گرفت و به نام امیر المؤمنین خطابه ایراد کرد.
گفته میشود که او در نخستین خطابه ی خود چنین تصریح کرد:
«.. آن پیمان را که با حسن بن علی بسته ام هم اکنون می شکنم و بزیر پای خود می افگنم» ولی نگارنده این سخن کودکانه را از داهیه ای همچون معاویه بعید میداند.
زیرا معاویه بن ابی سفیان باعتبار همان پیمان امان یافت که به کوفه درآید و در مسجد علی بن ابیطالب بر صفوف مسلمانان امامت کند و بر منبر علی بنشیند و حرف بزند.
هرگز به مرد سیاس و وقت شناس و مردم داری مانند او این عنوان احمقانه چسبنده نیست.
البته معاویه آن پیمان را بسته بود که بشکند و شاید قلبا هم در حین بستن پیمان، گسسته اش باشد. اما اظهار این حقیقت در ملاء عام از دهان او بسیار بعید بود.
معاویه با روش ویژه ای که در آداب اجتماعی داشت با خاندان نبوت و رجال عراق بسیار گرم گرفته بود و در عین حال از حشمت و شکوه حسن بن علی میان ملت سخت فشرده و ناراضی بود.
معاویه انتظار داشت که مردم نسبت به این خلیفه ی خلع شده با چشم تحقیر و توهین بنگرند و در حضور و غیاب دستش بیندازند ولی بر خلاف این انتظار آشکارا می دید که مردم از آنچه نسبت به حسن حرمت و تجلیل بکار میربرند یک صدمش را هم از وی دریغ میدارند.
معاویه محرمانه از این حقایق رنج میبرد اما هرگز بآنچه در دل داشت تظاهر نمی کرد. فقط در پی فرصت می گشت تا با دست دیگران آرزوی خود را برآورد.
دستور داد محفلی آراستند و جمعی از رجال قریش را بحضور طلبید و همچنین به اعیان و امرای عراق بارداد تا گوش تا به گوش دارالاماره ی کوفه از شخصیت های منیع و رفیع عراق و شام آگنده شد.
در این هنگام بدنبال امام مجتبی فرستاد و پیغام داد که یا ابامحمد! محفل انسی ترتیب داده ام، بزرگان و اشراف هم گرد هم نشسته اند و چشم به مقدم عزیز تو دارند.
امام حسن علیه السلام بی خیال و بی خبر برخاست و خود را آماده ساخت و رو به سمت دارالاماره گذاشت.
همینکه حسن بن علی از آستان تالار پدیدار شد معاویه از سریر خود برخاست و چند قدم باستقبال امام رفت و دستش را گرفت وی را با خود به سریر سلطنت برد و در کنار خود جایش داد.
امام حسن نشست و نگاهی باطرافش انداخت و وقتی چشمش به گروهی از دشمنان بیرحم و لجوج و خونخوارش افتاد دریافت که جلسه ی امروز به سادگی نخواد گذشت.
معهذا خونسرد نشست تا چه پیش آید.
قومی که درپیرامون سریر معاویه بر کرسی های فاخر نشسته بودند و خیال داشتند پسر فاطمه ی زهرا را با زخم زبان بیازارند بدین نام و نشان بودند:
۱ – عمرو بن عثمان بن عفان.
۲ – عمرو بن عاص بن وائل.
۳ – عتبه بن ابی سفیان.
۴ – ولید بن عقبه بن ابی معیط.
۵ – مغیره بن شعبه.
۶ – مروان بن حکم.
معاویه همچنان به عادت خود از این در و آن در سخن می گفت و می خندید و میخنداند تا آهسته آهسته دامنه ی سخن را به جامه ی خون آلود عثمان کشانید و آنوقت رو به سمت امام مجتبی برگردانید و گفت:
– راستی یا ابامحمد! گروهی از اعیان قریش «اشاره بپای تخت» دیریست که انتظار می کشند ترا به بینند و با تو درباره ی امیر المؤمنین عثمان مقتول و مظلوم صحبت کنند. من بارها این فرقه را از تمنایی که داشتند بازگردانیدم، ولی امروز از نو باین فکر افتادند که نقشه ی خویش را به جریان اندازند.
همه گواهند که من بی گناهم و این قوم علی رغم من عاصیانه به این عمل اقدام می کنند. شاید هم اکنون آغاز سخن کنند. بگذارید حرف بزنند. به حرفشان گوش بدهید و بعد جوابشان را بگویید و باید بیادتان بیاورم که در ادای حق صد در صد آزاد هستید حضور من هرگز مانع افشای حقایق نخواهد شد.
حسن بن علی لبخندی زد و گفت:
– سبحان الله اینجا دارالاماره است و اکنون دارالاماره در اختیار مطلق تو و مثل خانه ی تست. شما چه میخواهید بگویید؟ اگر این قوم با اجازه ی شما در خانه ی شما اجتماع کرده اند که بمن بگویند این فحش ها و ناسزاها بحساب دهان شما گذاشته خواهد شد و اگر بی اجازه ی شما بدارالاماره تاختند و تصمیم گرفتند که در خانه ی شما علی رغم خودتان با مردم زشت و ناهنجار صحبت کنند اعتراف صریح و قاطعی به ضعف خویش آورده اید.. بمن بگویید از این دو احتمال کدامش به حقیقت مقرون است. تازه چرا هدف خود را بوسیله ی فرستاده ی خود به من پیام نکرده اید تا من هم به تعداد این قوم از بنی هاشم گروهی بهمراهم بیاورم و یک تنه در میان چندین خصم ننشینم معهذا باکی ندارم. من به تنهایی از عهده ی جوابشان خواهم برآمد.
معاویه دوباره خندید و گفت:
– یا ابامحمد! مرا ببخش و در القای سخن آزاد باش، بی باک باش و بعد کمی مکث کرد و آنوقت گفت:
– انگار حرفشان اینست که عثمان مظلومانه کشته شده و قاتلش هم پدرت علی بن ابیطالب است.
در این هنگام «عمر بن عثمان بن عفان» به سخن درآمد و تقریبا این مناظره را آغاز کرد.
من هرگز انتظار نداشتم که روزی مثل امروز را به بینم. ببینم که پدرم عثمان امیر المؤمنین با آن وضع فجیع به قتل رسد و قاتلینش یعنی فرزندان عبدالمطلب زنده بمانند فرزندان عبدالمطلب عثمان را کشتند. عثمان خواهر زاده شان بود، امامشان بود، شریفترین شخصیت در میان ملت اسلام بود و شرف و منزلتش در حضور رسول اکرم بر همه آشکار بود.
معهذا پسران عبدالمطلب ویرا در خانه اش به قتل رسانیدند تا شاید بر روی نعشش عروس خلافت را به آغوش کشند..
عمر بن عثمان در این هنگام عصبی شد و صدایش را درشت تر کرد و فریاد کشید:
شما رجال عرب! اشراف اسلام! بحرف من گوش کنید، شما قضاوت کنید، شما داد مرا بدهید؛ این سزاوار است حسن بن علی زنده باشد، پسران عبدالمطلب زنده باشند، این قوم که عثمان امیر المؤمنین را کشتند زنده بمانند؟ آیا سزاوار است که خون پدرم پایمال شود؟
عمرو بن عثمان که دیگر داغ شده بود سیاست روز را فراموش کرده بود. نفس نفس میزد و نعره می کشید:
– تنها حرف عثمان نیست. پدر این مرد نوزده تن از اشراف بنی امیه را در لب چاه بدر گردن زد. آیا بنی امیه حق ندارند کشنده ی نیاکان خود را بکشند. آیا نباید فرزندان علی را که قاتل مسلم اشراف بنی امیه بود بجرم پدر گردن بزنند؟ آخر انصاف و عدالت شما چه حکومتی خواهد کرد؟
عمرو بن عثمان آنقدر جوش زده بود که دیگر نتوانست حرف بزند. نفسش بند آمد و خاموش شد.
عمرو بن عاص از خاموشیش استفاده کرد و به سخن درآمد:
– گوش کن ای حسن! ای پسر علی! گوش کن، ما ترا به این محفل کشانیده ایم تا بیک سلسله حقایق صریحا اعتراف کنی ای پسر ابوتراب! اقرار کن که پدر تو ابوبکر صدیق را محرمانه مسموم ساخت و بعد با گروهی از ملاحده و آتش پرستان ایرانی توطئه چید و عمر فاروق را در مسجد به قتل رسانید و بعد عثمان ذوالنورین را هم در نتیجه ی تحریکات سیاسی خود از میان برداشت.
و این کارها در آرزوی خلافت انجام داد. شما پسران عبدالمطلب اینهمه در هوس سلطنت جوش نزنید، شما را بپادشاهی بر نمیدارند، شما شایسته ی سلطنت نیستید. تو خیال می کنی پدرت امیر المؤمنین بود؟ و افسوس که نمیدانی علی ابوتراب لیاقت این عنوان را نداشت.
گوش کن ای حسن! ما ترا بحضور خود خوانده ایم که دشنامت بدهیم. به تو، به پدر تو دشنام و ناسزا بگوییم.
اما تو نمی توانی ما ببدی و ناهمواری یاد کنی زیرا در زندگانی ما نقطه ی ضعفی نمی بینی. تو نمی توانی ما را تکذیب کنی چون راست می گوییم.
تو ای حسن! تو و پدرت ابوتراب هر دو از بدترین خلق شمرده میشوید. و ما اگر اکنون ترا از دم شمشیر درگذرانیم در پیشگاه خدا گناهکار نخواهیم بود و ملت اسلام هم بر ما در این کردار ستوده ملامتی نخواهد داشت
اینطور نیست ای پسر ابوتراب؟
عمرو بن عاص خاموش شد زیرا دیگر بد و بیراهی نداشت بگوید، حرفش تمام شده بود.
اما عتبه بن ابی سفیان برادر معاویه نگذاشت دنباله این ناسزا گویی کوتاه شود.
عتبه به حرف درآمد:
– پدرت برای قریش مرد بدی بود.
بدترین شخصیتهای قریش برای قریش بود. زیرا دشمن قریش بود، قاتل قریش بود. پدر تو قطع رحم کرده بود. پدر تو نوزده تن از قرشی سرشناس و متشخص را کشته. پدرت عثمان را کشته و تو ای حسن نیز در ردیف قتله ی عثمان به شمار می آیی و ما اگر ترا بر پای بداریم و با شمشیر گردنت را بزنیم. حق خود را جسته ایم قاتل به فرمان قرآن محکوم به قصاص است و ما اگر ترا از میان برداریم بدستور قرآن رفتار کرده ایم افسوس که خدا پدرت ابوتراب را از میان برداشت و گرنه امروز او را هم قصاص خونهایی که ریخته بخاک و خون می کشانیدیم.
تو ای حسن! بیهوده در طلب خلافت زحمت کشیده ای تو باید میدانستی که مرد اینکار نیستی. آتش تو آن حرارت و شعله ی تو آن نور را ندارد که بکار خلافت بیاید.
عتبه هم لب فروبست و نوبتش را به ولید بن عقبه بن ابی معیط داد.
ولید گفت شما بنی هاشم همینکه عثمان بن عفان را بر سریر خلافت دیدید بر وی حسد بردید.

و چون قدرت نداشتید با وی به جنگ و ستیز برخیزید اینجا و آنجا نشستید و بنا به بدگویی و انتقاد و اعتراض گذاشتید. معایب و سستی ها و لغزش هایش را اگر به کوچکی کاه بود در چشم مردم به بزرگی کوه درآوردید تا آنجا که مردم را بر ضدش برانگیختید و سرانجام به خاک و خونش کشیدند شما این کار نامشروع را صرفا در آرزوی سلطنت و حب دنیا انجام داده اید و در عین حال خودتان میدانستید که عثمان خواهرزاده ی شما و داماد شماست. بر وی حسد بردید و به قتلش رسانیدید و اکنون در چنگ ورثه و اولیای خونش گرفتارید و سزاواز است که جزای کردار خود را دریابید البته خدا جزای شما را داده و بساط حکومت شما را بهم ریخته ولی باز هم باید مجازات شوید.
ولید هنوز میخواست حرف بزند که مغیره بن شعبه میان حرفش دوید و روی به حسن بن علی علیه السلام آورد و گفت:
– مثلا میخواهید بگویید که علی کشنده ی عثمان نبود؟ قبول داریم اما برای ما توضیح بدهید که چرا کشندگانش را به خدمت خود راه داد؟ چرا از کشندگانش حمایت کرد؟
پیداست که جوابی جز تسلیم و قبول ندارید. باید اعتراف کنید که علی عثمان را کشته است.
باید اعتراف کنید که خون خلیفه ی مظلوم را بنا حق بر خاک ریخته است.
پدر تو ای حسن! دشمن بیرحم قریش بود. هم با شمشیرش هم با زبانش قریش را آزار میداد با شمشیرش می کشت و با زبانش بد می گفت مگر اینطور نبود؟
شما ای فرزندان هاشم بی جهت از بنی امیه گله میدارید بنی امیه برای شما مهربانتر و بخشنده تر هستند تا شما برای بنی امیه.
ابوعبدالله عمرو بن عاص گفته که پدرت علی بن ابیطالب نه تنها در خون عثمان بلکه به خون صدیق و فاروق هم آلوده شده بود ولی من میخواهم بگویم پدر تو میخواست رسول اکرم را هم به قتل رساند.
پدر تو دشمن پیامبر خدا بود در این فکر افتاده بود که کارش را بسازد ولی رسول اکرم به خیالش پی برد و پیشش را گرفت. کسی که کمر به قتل موجودی همچون رسول اکرم به بندد چگونه قتل عثمان و عمر و ابوبکر ابا خواهد داشت. ای حسن! پدرت عثمان را کشت و تو نیز در این کردار با وی همکاری داشتی و از آنجاییکه به فرمان قرآن کریم:
من قتل مطلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا.
اکنون امیر المؤمنین معاویه ولی عثمان است و حق اوست که ترا به قصاص خون عثمان برساند.
ما امروز صلاحیت داریم که تو و برادرت حسین را به قصاص قتل عثمان به قتل رسانیم. اینطور نیست؟
بیهوده شما ای آل هاشم بن عبدمناف سعی می کنید تخت سلطنت را دریابید ولی نمیدانید که خدا نبوت و سلطنت را به یک خانواده نخواهد بخشید وخودتان نیز بارها تجربه کرده اید و این حقیقت تلخ را دریافته اید.
در انتهای سخنان مغیره بن شعبه مروان حکم از راه رسید و چون میدانست قضیه از چه قرار است و چه باید بگوید نشسته و ننشسته سروصدا درانداخت:
– ای کشنده ی عثمان! ای دشمن آل امیه! ای اساس فتنه و فساد! گمان کردی که میتوانی بر مقابر قریش و بر خونهای خشکیده ی عمثان طرح سلطنت بریزی و سریر خلافت بگذاری؟ هیهات. هیهات ای حسن! این محال است که آل امیه بگذارند شما به هدف خویش دست یابید. شما نه تنها شایسته ی خلافت و سلطنت نیستید بلکه ما شایسته ایم شما را بکیفر خونهایی که ریخته اید دست بسته بقتل رسانیم. شما آل هاشم نمی توانید عزت و شوکت و حشمت آل امیه را به دست آورید. این خداست که ما را عزیز و شریف و محتشم خواسته است.
مروان حکم باز هم گردن نیم کج خود را اینطرف و آنطرف می چرخانید و کبریا و نخوت و خانواده ی بنی امیه را در هیکل بی قواره ی خود به همنشینان خود نشان میداد اما حرفش تمام شده بود زیرا هرچه ناسزا و دشنام بود دیگران داده بودند. کلمه ای برای او بجا نمانده بود. بالاخره او هم خاموش شد و سکوت سنگینی بر بارگاه معاویه فشار میداد.
یک سکوت خشمناک. یک سکوت مستعد انفجار.
امام حسن مجتبی که تا آنوقت سر بزیر افگنده در خاموشی مطلق زشت گویی های حاشیه نشینان معاویه را می شنید اینجا سر مبارک خود را بلند کرد.
معاویه چشمان هرزه و موذی خود را با نگاه مرموزی به گوشه ی تالار دوخته بود. لبخند حیله گرانه ای به چانه ی کوسه ی او چین انداخته بود.
حسن بن علی سر نازنین خو را از گریبان بلند کرد و رویش به سمت معاویه برگردانید.:
«الحمدالله. خداوندیرا ستایش می کنم که شما همگان را به نور هدایت ما راهنمون شده و بر رسول الله که پرچمدار علم و تقوی بود درود میفرستم و بعد حضار این انجمن را به گواه می گیرم و از همه تمنا می کنم سخنان مرا بشوند اما در آغاز گفتارم با تو ای پسر ابوسفیان! ای پسر آکله الاکباد حرف میزنم. آنچه امروز از دهان این و آن شنیدم ای ارزق فرومایه! همه را تو به من گفته ای. این فحش ها. این دشنام های ناسزاوار را به حساب تو می گذارم.

اما باید بگویم که سخت به خطا میروی. این سیاست که به عقیده ی تو سیاستی زیرکانه و خردمندانه است بسیار سخیف و پست و مستحق شکست است.
هم اکنون ادراک خواهی کرد که از این همه تحقیر و توهین مقام اقدس و اعلای مرا نتوانستی به حقارت و پستی فروکشانی و جز حقارت و ذلت خویش نتیجه ای نیافتی.
ایکاش اینجا کوفه نبود و محفل ما در دارالاماره تشکیل نشده بود ایکاش ما اکنون در مدینه در مسجد رسول الله. در محضر مهاجر و انصار نشسته بودیم و رجال اسلام سخنان شما را می شنیدند. بخدا در آنجا نه تو و نه حاشیه نشینان تو ای ارزق فرومایه! جرأت نمی کردند مسبت به علی بن ابیطالب چنین ناهموار و ناهنجار سخن گویند.
هم اکنون شما را بهر چه معبود و مطلوب شماست قسم میدهم گوش کنید. اگر بحق سخن می گویم تصدیقم کنید و اگر باطل می بافم نیست که باقتدای رسول اکرم در برابر دو قبله نماز گذاشت و تو ای ارزق! در آن هنگام لات عزی را می پرستیدی؟
آیا این علی آنکس نیست که دوبار بر رسول اکرم بیعت کرد. یکی بیعت رضوان و دیگری بیعت فتح و تو ای معاویه! در بیعت نخست کافر بودی و در بیعت دوم پیمان شکسته بودی؟
آیا این علی همان علی نیست که در راه اعلای کلمه ی حق و ترویج توحید شمشیر بر کف وگرفته کنار چاه بدر جهاد می کرد و پرچم اسلام بدوشش بود و تو ای پسر هند جگرخوار! در آنجا پرچمدار بت پرستان بودی. آیا بخاطر داری که در غزوه ی احزاب علی در پیش رسول الله علم می کشید و تو علم کفر و شرک و نفاق را بدوش داشتی؟
آیا این علی آن علی نیست که در واقعه ی خیبر بفرمان خدا قلاع یهودان را گشوود و رسول اکرم در حق وی؟ یحب الله و رسوله و یحبه الله ورسوله. فرمود؟
آیا این علی آن علی نیست که لقب کرار غیر فراری بوی داده شد و در زندگی وی حادثه ی فرار مطلقا وجود نداشت؟
آیا این علی آن علی نیست که رسول اکرم درباره ی وی فرمود:
انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی.
آیا این علی آن علی نیست که در خطابه ی غدیر رسول اکرم ویرا مولای مؤمنین و مؤمنات نامید؟
من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.
من شما را بخدا قسم میدهم آیا علی آنکس نیست که شهوات و لذات دنیا را بر خود حرام کرده بود. تا آنجا که این آیت شریفه در حق او فرود آمد:
یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما احل الله لکم.
تا آنجا که پروردگار متعال ویرا از اینهمه زهد و پارسایی منع فرمود.
آیا گواهی میدهید که رسول اکرم این معاویه را بارها هدف لعنت و نفرت خود قرار داد. در آنجا که معاویه بر سر سفره سر گرم خوراک بود.
رسول اکرم چندین بار احضارش فرموده بود و چون نمیتوانست دل از خوراک برکند و پیامبر الهی را دریابد نفرینش کرد و فرمود:
– خداوندا سیرش مفرمای.
آیا این معاویه همان معاویه نیست که با پدرش ابوسفیان و برادرش یزید بن ابوسفیان می آمد. پدرش بر شتری سوار بود و یزید آن شتر را از جلو می کشید و خود او از عقب شتر پدر را میراند؟
رسول اکرم فرمود:
اللهم العن الراکب و القائد و السائق.

آیا این ابوسفیان همان نیست که در روز بیعت عثمان علنا به کفر برگشت و ارتدادش را آشکار ساخت؟
و آیا تو همان معاویه نیستی که وقتی از طرف عمر بن خطاب به حکومت شام رسیدی جز ظلم و انحراف برنامه ی دیگری در کار خود نداشتی. تو به عمر خیانت ها کردی و وقتی نوبت به عثمان رسید بر خیانت خویش افزودی و در آن روزگار سخت که عثمان از تو کمک خواست آنقدر اهمال و تعلل روا داشتی تا مردم زمین را از وجودش بپرداختند و هنگامی که سریر خلافت را از وجودش تهی یافتی به خونخواهیش برخاستی؟
ای معاویه! ای پسر هند جگرخوار! اکنون کار تو بجایی رسیده که مرا بحضور خویش دعوت می کنی و بعد سگهای خود را بسوی من می دوانی و گمان کرده ای که در سایه ناسزاگویی و دشنام پرانی میتوانی مقام مرا از علو و اعتبارش فرود آوری و پستم کنی؟
تو نمیدانی مرتبه ای را که با اراده و قدرت الهی بالا گرفته با دست تو پست نخواهد شد و آنکس را که خدا عزیز و شریف خواسته خلق خدا نمی توانند از عزت و شرافتش بکاهند..
در اینجا امام مجتبی مکث کوتاهی کرد و نفس بلندی کشید و نگاهش را از معاویه بسوی عمرو بن عثمان برگردانید و فرمود:
– عمرو! احمق! این تو بودی به ترهات و لاطایلات لب گشوده بودی؟ تو و در محفل آدمیزادگان سخن گفتن! گفتار تو شایسته ی جواب نیست. قصه ی تو قصه ی پشه است که وقتی بر نخله ی خرمایی نشست و هنگام برخاستن به آن نخله گفت:
– خود را نگاه بدار که میخواهم پرواز کنم.نخله ی خرما در جوابش باستهزا خندید و گفت:
– من نشستن تو را احساس نکرده ام تا برای برخاستن تو خود را نگاه بدارم.
وجود تو در چشم من آنقدر کوچک و ناچیز و حقیر است که نمی توانم به دوستی و دشمنی تو فکر کنم بر من بسیار دشوار است که به موجود موهون و فرومایه ای مانند تو پاسخ گویم.
تو علی را بناشایست یاد کرده ای و نیندیشیده ای که این ناسزوار گویی در دهان تو از چه اساسی مایه می گیرد. چرا علی سزاوار سب و دشنام است. آیا نقصی در نژاد او یا سستی در دین او یافته ای؟ آیا نسبت علی از رسول اکرم دور است؟ آیا از دست علی به دین اسلام زیانی رسیده؟ آیا در حکومت و قضاوت خود از عدالت سرپیچیده؟ آیا علی مردی دنیا دوست و شهوت پرور بود؟ چه خواهی گفت ای عمرو!
تو اگر علی را بهر کدام از این نقایص نسبت دهی خود را رسوا کرده ای.
گفته بودی که علی نوزده تن از بت پرستان بنی امیه را بر لب چاه بدر گردن زده؟
این کار، این افتخار را در زندگی علی ننگی شمرده ای ولی نمیدانی که مشرکین قریش بدست خدا و رسول خدا بهلاکت رسیده اند
رسول اکرم فرمود:
اذا بلغ ولدالوزغ ثلاثین رجلا اخذ و امال الله بینهم دولا و عباده خولا و کتابه ذعلا و اذا بلغوا ثلاثمائه و عشرا حققت علیهم اللعنه و لهم سوء لدار.
فرزندان وزغ وقتی سیزده تن رسند بیت المال را بجور تملک و تصرف کنند و بندگان خدا را به بندگی خویش درآورند و چون شما را این قوم به سیصد و سیزده تن بالغ شود لعنت خدا بر آنان تحقق خواهد گرفت و وقتی این عدد به چهارصد و هفتاد و پنج بالا رود یکباره هلاک شوند و نشانشان از زمین برافتد.
در این هنگام حکم بن عاص پدیدار شد. رسول اکرم سخن خود را کوتاه کرد و به اصحاب خود فرمود:
– آهسته حرف بزنید. وزغ آمده، احتیاط کنید وزغ سخنان شما را نشنود.
علت این بیان رؤیای سهمناکی بود که رسول اکرم در خواب دیده بود.
دیده بود که مشتی بوزینه بر منبرش می جهند و از منبرش فرومیخزند بخاطر این رویا اندوهناک شد و فرشته ی وحی بر وی نزول کرد و گفت یا رسول الله! مقدر چنین است اندوهناک مباش. این بوزینگان بنی امیه اند که پس از رحلت تو دین ترا ببازیچه میگیرند. اما پروردگار متعال در عوض حکومت هزار ماهه ی بنی امیه لیله القدر را بتو عطا کرده.
و لیله القدر خیر من الف شهر.
عظمت شب قدر از حکومت هزار ماهه بنی امیه بیشتر است.
ای بنی امیه. ای وزغ زادگان. بشما اطمینان میدهم که عمر حکومت شما از هزار ماه تجاوز نخواهد کرد.
حسن بن علی وقتی این پاسخ عمرو بن عثمان فراغت یافت بسوی عمرو بن عاص نگریست و چنین گفت:
تو عمرو بن عاص! تو آن لعین ابتر نیستی که مادر تو به فحشا و فجور معروف بود؟ تو همان کودک ناپاک و آلوده نیستی که نطفه ی تو در یک رختخواب فاجر و پلید بسته شده. تو همان بچه نیستی که ابوسفیان و ولید بن مغیره و عثمان بن حارث و نضر بن حارث و عاص بن وائل یعنی پنج نفر. پنج مرد زناگار ادعای پدری ترا اظهار داشته اند و عاقبت مادر تو ترا به لئیم ترین و خبیث ترین و فاسق ترین رجال قریش نسبت داد و از آن روز پدر تو بنام عاص بن وائل شناخته شد.
مگر پدر تو نبود که گفته بود:
– محمد ابتر است و وقتی بمیرد نامش و دینش و سر و صدایش فراموش خواهد شد.
مگر سوره ی شریفه ی «کوثر» در پاسخ وی نازل نشده بود و خدای بزرگ پدر ترا ابتر ننامیده بود؟
مگر تو خطابه ی خود را نگفته بودی؟
اناشانی محمد.
مگر مادر تو همان زنی نبود که با پای پیاده به قبیله ی بنی عبدقیس میرفت و در آنجا به فحشا و فجور میپرداخت؟ آیا تو آنکس نیستی که در مشاهده و معرکه های معروف همه جا بر ضد محمد بن عبدالله و دین اسلام خود و خفتان می پوشیدی و بآرزوی شکست اسلام می جنگیدی؟
مگر تو همان دشمن لجوج و عنود رسول اکرم نیستی که در عداوت و لجاج بر همه دشمنان دین اسلام سبقت همی گرفتی.
مگر تو عمرو بن عاص نیستی که با اصحاب کفر و شرک بکشتی نشستی و از مکه به حبشه رفتی و نجاشی را به قتل جعفر و مهاجرین اسلام تشویق همی کردی؟
تو سعی بسیار بکار میبردی که شریعت مطهر اسلام را درهم شکنی ولی خداوند قادر و قاهر سعی ترا بیهوده گذاشت.
اکذب احد وثنک و جعل کلمه الدین کفروا والسفلی و کلمه الله هی العلیا.
پروردگار بزرگ تشکیلات شرک و کفر و بت پرستی و جهل را یکباره فروریخت و کلمه ی علیای خود را بر کرسی نشانید.
و معهذا تو بیشرم! تو بی آبرو! از عثمان یاد می کنی؟تو بی حیای بی دین! خود بر ضد عثمان تبلیغ و توطئه و دسیسه داشتی تو آنقدر مردم را بر ضد عثمان برآشفتی و برانگیختی و برشورانیدی که یکباره شمشیرها را از غلاف کشیدند و قصد جانش برخاستند و در این هنگام که آتش ها را افروخته شد تو از مدینه به فلسطین فرار کردی و خویشتن را از معرکه کنار کشیدی و پس از قتل عثمان دین خود را بدنیای معاویه فروختی و ندای واعثمانا درانداختی.
من ترا به بغض و عداوت آل رسول الله ملامت نمی کنم. من از تو توقع دوستی و صفا ندارم.
تو با آل هاشم در جاهلیت و اسلام عداوت همی ورزیدی. تو رسول الله را با هفتاد شعر هجو کردی و دل مقدسش را چنان رنجانیدی که او دست به نفرین برداشت و گفت:
– پروردگارا من شاعر نیستم. برای من سزاوار نیست شعر بسازم و پسر عاص را با شعر پاسخ گویم ولی تو بعدد هر بیت از این قصیده ویرا لعنت فرمای.
تو ای عمرو! آنقدر پست و فرومایه بودی که وقتی در حبشه نتوانستی به مهاجرین اسلام زیان و آزاری برسانی حیله ها و شیطنت های خود را بر ضد دوست خود عماره بن ولید بکار بردی و آن تیره بخت را بدان روز نشانیدی. آیا باز هم تو شایسته ای که با نبیره ی رسول الله بحجت و منطق سخن گویی و درباره ی مردی همچون علی بن ابیطالب بیاوه دهان باز کنی.
عمرو بن عاص سر فروافگنده پاسخ حسن بن علی را شنید و دم فروخورد. در این هنگام امام مجتبی بپاسخ ولید بن عقبه بن ابی معیط پرداخت

تو ای ولید بن عقبه! اگر با علی دشمن نباشی چکنی! من ترا بر دشمنی علی ملامت نمی کنم زیرا پدر تو با دم شمشیر او به درک فروافتاد و ترا بجرم شرابخواری هشتاد تازیانه زد.
ماجرای می گساری تو چنان شهرت گرفت که حطیئه شاعر مشهور آن ماجرای شنیع را به شعر یاد کرد.

شهد الحطیئه یوم یلقی ربه
ان الولید احق بالغدر

تادی و قدتمت صلواتهم
أ ازید کم سکرا و ما یدری

تو فرومایه ی خبیث با دهان آلوده به شراب و مغزی مست و مخمور به محراب نماز ایستادی و فریضه ی صبح را بجای دو رکعت چهار رکعت گزاشتی و مستانه گفتی:
– من امروز نشاط سرشاری دارم و اگر همی خواهید چند رکعت افزون تر بگزارم.
تو چگونه با علی دشمن نباشی که او را خدای تعالی در قرآن کریم مؤمن نامید و بتو عنوان فسق داد.
افمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا؟ لا یستون.
و این معنی تا آنجا شهرت یافت که حسان بن ثابت شاعر نامی انصاری در پیرامونش قصیده ای سرود و طی قصیده اش چنین گفت:

انزل الله ذوالجلال علینا
فی علی و فی الولید قرآنا

لیس من کان مؤمنا عمرک الله
کمن کان فاسقا خوانا

سوق یدعی الولید بعد قلیل
و علی الی الجزاء عبادنا

فتبو و عالولید منزل کفر
و علی تبوء الا یمانا

فعلی جزی هناک جنانا
و ولید جزی هناک هوانا

پروردگار ذوالجلال ما بر ما
در حق علی و ولید قرآنی فرستاد
مؤمن و فاسق هرگز
با هم به یک میزان شمرده نمیشوند
دیری نخواهد گذشت که ولید
و علی هر دو در پیشگاه خدا خواهند ایستاد
در آن روز ولید کافر
و علی مؤمن شناخته خواهد شد.
و در آنجا علی بهشت جاویدان خواهد یافت
و ولید به سزای کفر و فسق خویش خواهد رسید.
تو. ترا با قریش و شرفا و نجبای عرب چکار؟
تو اصلا قرشی نیستی تا سخن از قریش بزبان آروی پدر تو مرد بت پرستی از مردم صفوریه بود. اسمش «ذکوان» بود. تو کوچکتر و پلیدتر از آن باشی که نام قریش بر زبان آوری تو ادعا داری که ما عثمان را به قتل رسانیده ایم و بی خبری که طلحه و زبیر و عایشه نتوانستند این تهمت ناحق و ناشایست را به علی چسبانند.
خوبست بجای این لاطایلات و بیهوده سگالی به خویشتن پردازی و سر ننگین خویش را به گریبان فروبری.»
عتبه بن ابی سفیان برادر معاویه بود و عنوانش از دیگران درخشان تر و قدرتش بیشتر بود.
حضار گمان نداشتند که حسن بن علی به جواب عتبه بپردازد ولی دیدند که چهره ی برافروخته و چشمان خشمناک حسن بن علی به سوی این مرد چرخید. همه گوشها را تیز کردند تا پاسخ او را به برادر معاویه بشنوند.
امام مجتبی همچنان غضب کرده به عتبه فرمود:
«تو دیگر ای هیکل عاطل و باطل چه می گویی؟ نه منطقی در دهان داری که مستحق جواب باشد و نه عقلی به مغز تو راه یافته که بتواند حقایق را ادراک کند.
نه شخصیت سودمندی باشی که کس به سود تو چشم طمع بدوزد.
نه اقتدار و کفایتی داری که دیگران از تو بترسند و در برابر تو بیمناک بمانند.
معهذا به علی دشنام میدهی و شرم نمیداری زیرا همه میدانند که بنده ی بنده ی علی از تو شریفتر گرامی تر و گرانمایه تر است.
تو که با بنده ی بنده ی علی بیک طراز نیستی با علی چه گفتگو داری من بتو پاسخ نخواهم گفت اما تو باید بدانی که خداوند متعال تو برادر تو و پدر و مادر ترا به مجازات و سزایتان خواهند رسانید.
تو نسل قومی باشی که قرآن کریم به:
عامله ناصیه تصلی نارا حامیه و تسقی من عین آنیه و لیس لهم طعام الا من ضریع لایسمن و لا یعنی من جوع.
تهدید شده اند تو به قتل تهدیدم می کنی، تو میخواهی مرا بخون عثمان از دم شمشیر بگذرانی؟
تو شرم نمی داری؟ تو اگر مرد شمشیر و جنگ و قتل بودی چرا آن مرد را که در رختخواب همسرت یافتی از دم شمشیر نگذرانیدی؟
چرا این ننگ را بخون نشستی؟ کار تو بجایی رسید که همسرت نطفه ی حرام دیگران را بتو نسبت داد و فرزند تو شمرد و رسوایی تو بجایی رسید که نصر بن حجاج در حق تو چنین گفت:

نعلت عتبه هیته عرسه
لصد افه الهذلی من الاعیان

القاه معها فی الفراش و لم یکن
فحلا و امسک حشیه النسوان

معهذا تو همیخواهی که مرا از دم شمشیر بگذرانی به علی دشنام میدهی و سزاواری زیرا این علی آن علی است که برادرت حنظله را در جنگ احد به درک درانداخت و به عمویش حمزه بن عبدالمطلب در غزوه ی بدر کمک کرد تا جد تو عتبه را از میان برداشت و هر دو را از میدان نبرد به اعماق جهنم فرستاد.
این علی به فرمان رسول اکرم عموی ترا از مدینه اخراج کرد.
نامی از خلافت بمیان آورده بودی و گمان کردی که من لیاقت ندرام به خلافت فکر کنم.
بخدا من از همه باین مقام شایسته تر و لایق ترم اما از همه بیشتر به خاطر امت محمد میتوانم گذشت و فداگاری کنم.
برادر تو که خون انسانها را از آبهای دجله و فرات بی مقدارتر میشمارد متمردانه از فرصت استفاده کرد و سریر سلطنت را دریافت.
برادر تو مردی حیله باز است که نسبت به مردم مکر و نیرنگ می ورزد.
یمکرهم و یمکرالله و الله خیر الماکرین.
بالاخره روزی هم به جزای خدعه و فریب خویش خواهد رسید.
تو علی را برای قریش از هر قرشی دیگر بدتر شمرده ای ولی همه میدانند که علی در حکومت خود عدالت داشت.
مستحقین مرحمت و رحمت را تحقیر نمی کرد و مظلومین را شکنجه نمی دارد.»

در اینجا نوبت به مغیره بن شعبه افتاد، این مغیره شخصیتی از بنی ثقیف بود که تاریخ عرب ویرا «داهیه» میشمارد.
مردی سیاس و زیرک و فعال و مردم دار و مردم شناس بود و در عین حال. به فسق فجور شهرت شگرفی داشت.
در زمان عمر بن خطاب به حکومت کوفه رسید در کوفه زنا کرد و محکوم به رجم شد اما چون این مرد عضو کمیته ی سیاسی عمر بود خلیفه از مجازات معافش کرد.
مغیره در زمان عثمان هم چندی فرماندار کوفه بود و در این هنگام با معاویه پیوسته بود معاویه هم ویرا به فرمانداری کوفه گماشته بود.
حسن علیه السلام نگاهی به مغیره کرد و فرمود:
«با خدای متعال دشمنی کردن و قرآن کریم را ناچیز شمردن و پیغمبرش را به دروغ نسبت دادن و بالاخره با داشتن زن زنا کردن و از کیفر رجم گریختن. گمان مدار ای پسر شعبه! که از حیطه ی قدرت الهی میتوانی گریخت.
تو همان مغیره نیستی که هنوز رطوبت غسل بر کفن پیغمبر نخشکیده بود بر در سرای نبوت با جمعی فرومایه حمله آوردی و ببازوی مادرم فاطمه ی زهرا دختر رسول الله تازیاه زدی و بر بازویش خون انداختی و کاری کردی که او فرزندش را سقط کرد.
تو بنام یک مسلمان چنین جنایتی بکار بردی اما در حقیقت همیخواستی بدین ترتیب دین مبین اسلام را از حکومت فرواندازی و فرمان خدای را به زیر پای گذاری و حرمت رسول الله را تحقیر کنی.
رسول اکرم فاطمه را سیده ی زنان بهشت نامید.

تو علی را به قتل عثمان متهم ساختی در عین اینکه علی پرهیزگارتر و شریفتر و پاک تر از اینگونه تهتمت ها و آلایش هاست.
تو که امروز بنام عثنان گریبان میدرانی بمن بگو در حق عثمان چه خدمت کردی، به وی چه کمک دادی.
تا زنده بود یاریش نکردی و پس از قتلش بر مرگ وی افسوس نخوردی و تو پس از قتل او یکباره رو به طایف گذاشتی و در آنجا بخانه ی خود خزیدی و گروهی زنان فاحشه و فاجره را بدور خود جمع کردی و به زناکاری و فسق و شهوترانی پرداختی.
آیا این بود ماتم داری تو بر مرگ عثمان؟
آیا این بود وفای تو درباره ی او؟
از ابوبکر و عمر یاد کردی و مسرورانه به ذکر غلبه و قدرتشان پرداختی و ندانستی که این چیرگی ها و سلطنت ها ملاک حق و حقیقت نیست.
فقد ملک فرعون مصرا اربعمائه سنه و موسی و هرون علیهمالسلام مرسلان یلقیان ما یلقیان.
این دنیا در ملک مطلق الهی است. اوست که به مشیت خود یکی را در دنیا کامیاب و دیگری را ناکام می گذارد.
کامیابان نمی توانند خویشتن را به دلیل این کامیابی به خدا نزدیک بشمارند و ناکامها نیز بنام آنکه ناکام مانده اند از رحمت و مرحمت ذات الهی دور نخواهند بود.
و هو ملک الیه یعیطه البر و الفاجر.
گاهی به پرهیزگاران می پردازد و گاهی زمام سلطنت و قدرت را در مشت مردم فاجر و فاسق می گذارد.
تو گمان مدار ای مغیره! که شکست علی در سقیفه ی بنی ساعده بر شکست حقیقت او گواه است. نه اینطور نیست.

ان ادری لعله فتنه و متاع الی حین.
بعلاوه آن مردم طاغی و عاصی که بر اقوام و ملل غلبه کرده اند قدرت یافته اند چندی کام رانده اند اما این کامرانی به فنا و دمارشان و خاتمه یافت.
و همین کامرانی برایشان ناکامی ابدی و حرمان از رحمت الهی به بار آورد.»
و بعد به مروان حکم پاسخ فرمود:
«این تویی که خویشتم را شاهزاده و محتشم و شریف میخوانی؟ تو فرومایه اگر عثمان بن عفان را نفریفته بودی و مظالم خویش را به حساب او بر ملت اسلام تحمیل نکرده بودی روزگارش تباه نشده بود.
قاتل عثمان در حقیقت آنکس است که بخاطر او این فتنه ها به پا شد و تو ای مروان! آن وزیر نابخرد و احمق بوده ای که شهوات طاغه ی خویش را ابتدا با خون مردم و بعد با خون عثمان تخفیف و تسکین بخشیده ای این درست است که امروز زمام قدرت را بدست گرفته ای ولی مردی پست و دون هستید که حشمت سلطنت بر چهره ی شما دیده نمیشود و عظمت ملوک از شما انتظار نمیرود.»
امام مجتبی علیه السلام که در نتیجه ی جوش خوردن و گرم شدن سخت خسته شده بود در این هنگام از جای خود برخاست و دامنش را تکان داد و فرمود:
الخبیثات للخبثین و الخبیثون للخبیثات هم والله یا معاویه انت و اصحابک.
«شما که همه از خبیث ها تشکیل یافته اند نیکو بهم می آیید. ولی ما طیبات و طیبین هستیم و با شما قرین و دمساز نیستیم.»
و بعد به سمت در روآورد.
حضار بارگاه معاویه و رجال دربار معاویه همچون بهت زدگان سر بگریبان نشسته بودند. یارای سخن در وجودشان نبود. چنانکه گویی مجسمه هایی از سنگ و آهن باشند.
امام دم در بار دیگر برگشت و نگاهی به معاویه انداخت و فرمود:
ذق وبال ماکسبت یداک و ما جنیت و ما قد اعدالله لک من الخزی فی الحیاه الدنیا و العذاب الالیم.
«بچش آنچه را که خود برای خویشتن فراهم ساخته ای!»
و بعد آن سرای دوزخی را ترک فرمود. وقتی که حسن از در سرای بدر رفت.
معاویه رو به اصحاب خود آورد و گفت:
– شما هم نتیجه ی نافرمانی و ضعف خود را بچشید و به خدا دوست نمیداشتم که چنین جریانی را در پیشگاهم به بینم و این شما بودید که وادارم کردید موجبات سرشکستگی خود و خاندانم را فراهم سازم.
جز عمرو بن عاص همه خاموش ماندند. ولی عمرو در جواب معاویه گفت:
– حسن بن علی در خانه ی تو، در محضر تو، برابر قدرت و سیطرت تو اینهمه جرأت از خود نشان داد. بنابراین اگر ملامتی در میان بیاید تو بیش از دیگران به ملامت سزاواری.
معاویه این اعتراض را بی جواب گذاشت.
در وصف خرما.
معهذا معاویه بن ابی سفیان می کوشید که حسن بن علی را در پیش چشم مردم کوچک سازد.
هدفش این بود که قدرت معنویش را بشکند. معاویه از قدرت معنوی بسیار میترسید. معاویه از قدرت معنوی بیش از قدرت مادی حساب میبرد.
قدرت های مادی را شخصیت هایی از تیپ معاویه به آسانی می شکستند.
اگر پای مال در میان بیاید سر کیسه ها را شل می کنند. میلیون میلیون بخاک میریزند و اگر حریف لشکرکش و لشکرشکن است که هم به تجهیز لشکر میپردازد و هم سنگ تفرقه و نفاق در میان دشمن می اندازد.
قدرت مادی در دست مردمی که اهل حیله و نیرنگ و بالاخره «مادی» هستند خرد شدنیست ولی این قدرت معنوی است که به هیچ تدبیر شکست پذیر نیست.
علی بن ابیطالب در نتیجه ی توطئه ی سقیفه شکست خورده بود. در نبرد صفین هم با حوادثی که پیش آمد. تشتت در میان نیروی عراق و نصب قرآن ها بر نیزهها و حکومت حکمین علی شکست خورده بود و سرانجام با دست یک تن از جنگجویان ارتش خودش به شهادت رسید این واقعه برای او شکست و آخرین شکست به شمار می آید. این شکست های مادی یکی پس از دیگری و یکی قوی تر و شکننده تر از دیگری بسراغ علی آمد اما باز هم علی در چشم دشمنانش از خارهای مغیلان جانگزاتر بود. علتش این بود که شخصیت معنوی علی هنوز شکست نخورده بود و شاید شکست پذیر نبود.
معاویه از قدرتهای شکست ناپذیر خیلی هراس داشت و بهمین جهت از حسن بن علی خیلی میترسید.

نبیره ی گرامی رسول الله با اینکه از خلافت دست کشیده بود. عراق را تسلیم کرده بود و جز یک مشت از آل رسول الله کسی را بکنار نداشت. نه مال و نه حال و نه سپاه و نه سلاح باز هم هدف حمله های معنوی معاویه بود.
معاویه میخواست ترتیبی بدهد که مقام حسن را در دل ها و دیده ها کوچک سازد و بخاطر دلخواه خود از چیدن هیچ بساطی خودداری نمیکرد یعنی نمی توانست خودداری کند.
به مسجد رفته بود. همه روزه به مسجد کوفه میرفت و در محراب علی بر جای می ایستاد و بر صفوف مسلمانان امامت می کرد و پس از ادای نماز بر منبر می نشست و خطابه های سیاسی ایراد می کرد.
یک روز بی آنکه با کسی در این باب مشورتی به عمل بیاورد. بی آنکه به امام مجتبی اطلاعی بدهد وقتی نمازش تمام شد برگشت و گفت:
این ابو محمد؟
– حسن بن علی کجاست؟
امام حسن تازه از راه رسیده بود.
معاویه با لحن بسیار کرنش آمیز و بسیار دلربایی گفت:
– امروز نشاط سخن سرایی در خود نمی بینم. از پسر عمم تمنا می کنم بجای من بر منبر بنشیند و حق سخن را ادا کند.
فرصت خوبی بود. حسن بن علی غافلگیر شده بود و باید هم غافلگیرش می کرد.
معاویه پیش خود اینطور حساب کرده بود و برنامه ی کار اینست که همه روزه پس از نماز ظهر خودم بر کرسی وعظ می نشینم و سخن می گویم همه این را میدانند. همه میدانند این برنامه رسمی است سخن سرایی در مسجد اعظم کوفه با حضور خلیفه فقط وظیفه ی خلیفه هیچ کس نمی تواند فکر کند. حتی فکرش هم به مغز مردم نمی خزد که ممکن است با حضور معاویه دیگری بجای معاویه بنشیند و حرف بزند.
حسن بن علی که دیگر از خلافت بر کنار شده بر اساس همین روش محتوم و مقطوع هرگز احتمال نمیدهد که ویرا به منبر دعوت کنند.
چون غافل است. چون احتمال چنین پیش آمدی را نمیدهد وقتی که ناگهانی اسمش را به زبان بیاورند و به منبر دعوتش کنند دست و پای خود را گم خواهد کرد و حواسش پرت خواهد شد از عهده ی ادای سخن بر نخواهد آمد.
قبایل عرب که شرف و شخصیت و بزرگی و ابهت اجتماعی را فقط در گرو سه خصلت می شناسند.
۱ – شجاعت.
۲ – سخاوت.
۳ – فصاحت.
یکباره حسن بن علی را بر روی منبر دست و پاچه و لکنت کرده و پریشان می بیند که پسر علی مرتضی قادر نیست حرف بزند.
دیگر به حسن اعتنا نخواهند کرد آن عظمت و حشمت مخوف که در زاده ی رسول الله است بتدریج خواهد شکست.
– امروز نمی توانم خطابه ای ایراد کنم. از پسر عم خود خواهش دارم که بجای من این وظیفه را ایفا فرماید.
برای معاویه یک سان بود. چه حسن از قبول این تمنا امتناع کند و چه بپذیرد و در ادایش دربماند آبرویش برباد رفته است.
ولی امام مجتبی فرمود:
– «بسیار خوب. برای ایراد سخن آماده ام» و بعد به سمت منبر رفت.
مسجد اعظم کوفه در آن روز از اشراف شام و امرای عراق و خطبای یمن و شعرا و مردم سخن سنج و سخن سرا لبریز بود.
همه چشم ها بسوی حسن دوخته شده بود.
حقیقت اینست که هیچکس گمان نداشت این امام معزول و مظلوم بتواند با سربلندی از منبر فرود آید.
نفس ها در سینه ها بند آمده و قوا به چشم ها و گوش ها تمرکز یافته بود یکباره صدای رسای حسن بن علی را شنیدند که زبان به ستایش و نیایش پروردگار متعال گشوده است.
حسن بن علی در افتتاح خطابه ی خود با جمله های و عباراتی حمد و ثنای الهی را پرورش داد که اهل خطابه مات و مبهوت ماندند.
چنانکه گویی این مرد هاشمی سالها در تدوین و تهیه ی این خطابه زحمت کشیده.
حسن پروردگار معبود و مسجود خود را حمد و شکر گذاشت و جدش رسول الله صلی الله علیه و آله را به درود یاد کرد و آنوقت فرمود:
«با آنانکه مرا نمی شناسند خوبست آشنایی کنم.
من حسن بن علی بن ابیطالب هستم. پدرم آنکس بود که رسول اکرم را در ابتدای دعوت تصدیق کرد و من پسر علی بن ابیطالبم.
پسر آن علی که پیش از عموم مسلمانان به خدا و رسول خدا ایمان آورد.
مادرم فاطمه دختر رسول خداست. مادرم فاطمه ی زهراست و جدم محمد بن عبدالله رسول پروردگار و نبی رحمت است.
انا بن البشیر. انا بن النذیر. انا بن السراج المنیر. انا بن بعث رحمه للعالمین.
پدرم نیکوگاران به لطف و مرحمت الهی بشارت میداد و بدکاران را به غضب پروردگار تهدید و انذار می کرد.
پدرم رسول اکرم چراغ روشن و مشعل فروزان بود.
پدرم محمد بن عبدالله به رحمت از سوی خدا مبعوث شد. او مبعوث شد تا با فروغ علم و تقوی بشریت را از سقوط محتوم نجات دهد. پدرم رحمه للعالمین بود.
پدرم بسوی بشر مبعوث شده بود تا جهان آدمیت را از خوی درندگی و آیین جاهلیت بدر آورد.»
معاویه دید که خوب کاری نکرده! شاید هم بسیار بد کرده که حسن را به منبر فرستاده است.
نگاهی به چهره ی برافروخته ی حسن انداخت و دید که پسر فاطمه زهرا همچون ماه منیر به منبر پدرش میدرخشد.
نگاهی میان مردم مسجد چرخ داد. دید که مردم چنان مجذوبانه و عاشقانه نگاهش می کنند که اگر هم اکنون فریادی برآورد و ملت را به جهاد دعوت کند حتی یک نفر هم نمی تواند از اطاعتش امتناع بورزد.
معاویه حیران مانده بود. چه کند، چه بگوید، دستور بدهد که حسن را از منبر فروکشند.
این کار علاوه بر اینکه بسیار احمقانه و کودکانه است، علاوه بر آنکه بر خلاف سیاست روز است، علاوه بر آنکه عاقبت بسیار وخیمی خواهد داشت.
گذشته از اینهمه مکافات و ماجرا قضیه را از اینصورت بد هم به صورت بدتری خواهد درآورد.
دیگر همه دان خواهد شد که معاویه نسبت به پسر عمش حسادت ورزیده و از منبری که خود با تمنا و التماس بوی تحویل داده جبرا فرودش آورده است.

پس چکار کند؟ بگوید ابا محمد بیا پایین!
بچه رو، بچه جرأت، در جواب مردم که خواهند گفت «بگذارید حرف بزند» چه خاکی بسر بریزد.
فکری بخاطرش رسید. در این وقت ها. «پارازیت» چاره ی خوبیست.
معاویه احساس کرد که اگر به «پارازیت» توسل نجوید و سخنان حسن را قطع نکند دامنه ی خطابه اش بجاهای باریک.خواهد کشید. هم چنانکه در محراب نشسته بود سر برگردانید و گفت:
یا ابا محمد علیک بنعت الرطب.
خرما را برای من توصیف کن.
نعره ی ناهنجار معاویه همچوم خنجری برنده تیغه کشید که بیان شیوای حسن بن علی را قطع کند ولی حسن نگذاشت.
بیدرنگ فرمود:
نعم. الربح تنفحه و الحرینضبحه و اللیل بیرده و یطبه.
«بادها خوشه های خرما را پرورش میدهند و حرارت خورشید به ثمرش میرساند و هوای شب بدو برودت و عطر و لطف می بخشد.»
حسن بن علی طی این چند جمله خرما را برای معاویه توصیف کرد و سپس دنباله ی سخنان خود را گرفت:
انابن مستجاب الدعوه. انابن الشفیع المطاع.
«پدرم رسول اکرم مردی بود که دعایش همواره مستجاب بود. پدرم مردی است که شفیع است. مطاع است. بزرگ است همه جا مقبول و متبوع است.
پدرم نخستین کسی است که به روز رستاخیز سر از خاک قبر برمیدارد.
پدرم نخستین کسی است که حلقه بر در بهشت می کوبد. پدرم نخستین کسی است که درهای بهشت برویش گشوده می شود.
پدرم تنها رسولی است بود که فرشتگان خدا در رکابش جهاد می کردند.
پدرم تنها مجاهدیست که نام رعب انگیزش بیش از شمشیر او زهره ی دشمن را می شکافت. پدرم…»
حوصله ی معاویه لبریز شد. دید که بهیچ عنوان نمیتواند جلو این سخنان سیال و روان را بگیرد. از جا برخاست و گفت:
– ای پسر ابوتراب. از نو هوای خلافت بسرت زده و مثل اینست که میخواهی دوباره به تخت سلطنت برگردی ولی افسوس باید بدانی که این آرزو برای تو آرزوی خامی بیش نیست.
امام حسن در جوابش فرمود:
– «خلافت؟ خیال کرده ای این که تو امروز پوشیده ای جامه ی خلافت است و کاری که تو اکنون پیش گرفته ای خلافت شمرده میشود خطا کردی ای معاویه! تو خلیفه نیستی و بساط تو بساط خلافت نیست.
خلیفه آنکس است که به سیرت رسول اکرم روش گیرد. خلیفه آنکس است که خالق خود را اطاعت کند. آنانکه بر مسند جور و ظلم نشسته اند و سنن نبوی را ترک می گویند و بر آیین ملوک ستمگار فارس و روم بر رعیت فشار می آورند و دنیا را برای خویشتن پدر و مادر میشمارند خلیفه نسیتند. این قوم پادشاهانی باشند که چندی در این دنیا بر اریکه ی پادشاهی قرار می گیرند و ناگهان از تخت سلطنت بر تخته ی تابوت فرومی غلتند و دنیا را با نگاه حسرت وداع می کنند.
در این هنگام از آنهمه لذت ها جز تلخی ندامت مزه ای به کام ندارند و از خزانه های اموال که گرد آورده اند جز وبال گردنشان طوق دیگری آویخته نیست.
و کان کما قال الله تبارک و تعالی و ان ادری لعله فتنه لکم و متاع الی حین.فتنه ای و تمتعی که اجل محتوم دورانش را بسر خواهد رسانید.»
حسن بن علی علیهمالسلام دیگر به خطابه اش ادامه نداد. با خشم و کدورت از منبر فرود آمد و یک سر مسجد را ترک فرمود ولی این واقعه برای معاویه درس عبرتی شده بود. دیگر عهد کرد تا زنده است به تحقیر و توهین حسن بن علی اقدامی بعمل نیاورد.
بیش و کم دوماه از امضای صلح و استقرار خلافت معاویه می گذشت.
مردم عراق با پسر ابوسفیان بیعت کرده بودند. کارها روبراه شده بود ولی هنوز معاویه سازمان دولتی خود را در این منطقه ی وسیع یعنی عراق و حجاز و یمن و ایران صورت نداده بود.
معاویه دوست نمیداشت که با حضور حسن بن علی علیهمالسلام در کوفه باقدامات دولتی بپردازد. شاید حیا می کرد و شاید باز هم یک سلسله ملاحظات سیاسسی در میان بود. بهمین جهت معاویه این دست و آن دست میکرد تا امام مجتبی را از کوفه که دار مهاجرات پدرش بود بمدینه بازگرداند.
احتمال میرود که سبط اکبر رسول الله این هوس را در چهره ی معاویه خوانده بود. بنابراین دستور داد که بارها را به بندند و محمل ها را بیارایند و از کوفه بسمت مدینه رخت بکشند.
بیش و کم شش سال تمام خاندان نبوت در کوفه بسر میبردند به کوفه خو گرفته بودند.کوفه برایشان وطن دومی شده بود.
اما چه باید کرد اکنون دوران حکومتشان در این شهر بسر رسیده و چاره ای جز ترک این دیار ندارند.
رجال کوفه وقتی شنیدند که حسن بن علی بار سفر می بندد به حضورش شرفیاب شدند. البته این دسته از مردمی بودند که با مصالحه موافقت نداشتند.
قومی مؤمن و صالح و گرانمایه بودند و ترجیح میدادند به قیمت هرچه دارند با معاویه بجنگند و تا آخرین قطره خون خود در میدان جهاد پایداری و استقامت بورزند.
مسیب بن نجیه فزاری. ظبیان بن عماره تمیمی. حارثه بن قدامه سعدی. سعید بن قیس تمیمی. عدی بن حاتم طایی. با گروهی از شخصیت های نظامی. از آن طایفه که در صفین رشادت ها نشان داده بودند بنام وداع بحضور حسن مجتبی بار یافتند.
امام مجتبی فرمود:
الحمدالله الغالب علی امره.
«آنچه تقدیر الهی است محتوم است. آنچه در فرمان قضا امضا شده صورت پذیر است اگر کاینات یکباره از جا به جنبد که قضای آسمانی را دگرگون کنند جز رنج بیهوده حاصلی نخواهند برد.»
ولی حسین بن علی علیهمالسلام چنین گفت:
لقد کنت کارها کما کنت النفس علی سبیل ابی ما اتی.
«من از این مصالحه به شدت کراهت داشتم من روش پدرم را که جز جنگ برنامه ی دیگری نداشت می پسندیدم ولی چه می توانستم کرد. با منتهای کراهت برادرم را اطاعت کردم.
فاطعته و کانما یجذا نفی با المواسی.
آری من برادرم را اطاعت کردم و به صلح برادرم احترام گذاشتم اما آنچنان ناراحت و معذب بودم که گویی بینی ام را با تیغ همی برند.»
بیان تکان دهنده ی حسن بن علی بار دیگر امرای عراق را به هیجان انداخت.
مسیب بن نجیه گفت:
– بخدا ما از معاویه هراسی نداریم. او مردی است که اکنون بر کوفه غلبه کرده و ناچار است با شخصیت هایی نظیر ما به مدارا و ملاطفت بپردازد سیاست دولتی اش اجازه نمیدهد که با ما خشونت کند بنابراین ما هول و بیمی در دل نداریم اما حقیقت اینست که ما خاندان پیامبر خود را دوست میداریم. ما شما را یابن رسول الله دوست میداریم و نگرانی و افسوس ما فقط بخاطر شماست. ما سخت دلتنگیم. کدورت ما از این است که دیگر شما را بر منبر خلافت و مسند حکومت نمی بینیم ما نگرانیم که مبادا در حکومت بنی امیه نسبت به شما تعرض و ستمی صورت گیرد.
امام حسن همچنان خاموش بود ولی حسین بن علی در جواب مسیب فرمود:
– «ما میدانیم که شما دوستمان میدارید. من میدانم که قلب شما با ماست.»
در این هنگام حسن علیه السلام به سخن آمد:
– «از پدرم شنیدم که از قول رسول اکرم می گفت:
من اجب قاما کان معهم.
هر کس قومی را دوست بدارد با آنان خواهد بود.»
ظیبان بن عماره و سعید بن قیس با عرض کردند یابن رسول الله چه خوبست که این معاهده را نقض کنید. دوباره از جا برخیزید. زمام امر مرا بدست بگیرید. ما همچنان شمشیر بر کفن بسته در پشت سر شما آماده ی پیگاریم.این پیشنهاد. با این صراحت تکانی به رجال عراق داد. همه خشنود شدند. همه این تصمیم را تأیید کردند اما حسن بن علی فرمود: «من دیگر بدین امر اقدامی نخواهم کرد.»
آن روز گذشت و دو روز دیگر موکب حسن بن علی به هنگام صبح از کوفه بسوی مدینه رخت کشید.
هنگامی که حسن با برادرش حسین و فرزندان امیر المؤمنین و عشیرت و خانواده اش کوفه را ترک میفرمود معاویه حضور داشت.
معاویه نگاه می کرد. میدید که حسن از کوفه دور میشود. دیگر این شهر. این شهر شکست ناپذیر تسلیم مطلق او شده است.
معاویه برگشت و نگاهی به ولید بن عقبه بن ابی معیط انداخت.
این ولید برادر مادری عثمان بود. وقتی که عثمان به قتل رسید ولید طی چند شعر معاویه را هدف ملامت قرار داد.
که چرا بر پای نمی خیزی؟ چرا کشندگانش انتقام نمی کشی؟
و اکنون که کار بکام شد وحسن بن علی دارد با خانواده اش کوفه را ترک می گوید معاویه نگاهی به ولید انداخت و گفت:
یا ابا وهب هل رمت.
آیا اقدام خود را به پایان رسانیده ام؟
آیا از دشمنان عثمان انتقام گرفته ام؟
آیا این حسن بن علی نیست که جبرا از مقام خلافت کناره گرفته و مقر حکومتش را بما تسلیم کرده است؟
ولید بن عقبه در جواب معاویه گفت:
نعم و سموت. البته. بلکه انتقام را از حد گذرانیدی.
می گویند وقتی که موکب حسن بن علی از کوفه دور شد و به دیر هند رسید. امام مجتبی به عقب برگشت دورنمای کوفه را که همچون بیشه ای به چشم می آمد چند لحظه تماشا کرد و باین شعر تمثل فرمود:
«من خانه ام را با بیزاری ترک ع نگفته ام
بلکه اهل خانه ام جوار مرا دوست نمیداشتند.»
هنوز ماه جمادی الثانیه سال چهل و یکم هجرت به سلخ نرسیده بود که امام حسن مجتبی با خانواده ی خود به مدینه رسید ولی معاویه بن ابی سفیان تا نیمه رجب در کوفه ماند زیرا به تشکیلات دولتی و نصب حکام سرگرم بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *