اخلاق و فضائل, نقش تربیتی و ارشادی

عشق به عبادت، برخاسته از معرفت خدا

قیام و جهاد، شرط امامت نیست
امام حسن و امام حسین علیهما السلام، امامان، هر دو امامند، (قاما)، چه قیام کنند، (اوقعدوا) چه بنشینند. یکوقت اگر فردا امام حسن علیه السلام در یک جبهه‏ای صلح بهش تحمیل شد و بخاطر مصلحت مسلمین صلح را قبول کرد، نگویید نه تو امام نیستی، آخر یک گروهی هستند به نام زیدیه، اینها جمعیتشان در یمن زیاد است. گروه زیدیه می‏گویند، امام کسی است که باید دست به شمشیر باشد، کسی که اگر شمشیرش را گذاشت کنار، دیگر امام نیست و لذا بعد از امام چهارم رفتند سراغ پسر امام چهارم، زید، زیدبن علی که می‏گویند او چون دست به شمشیر برد، بعد پسر زید، یحیی بن زید، چون او هم دست، می‏گویند امام حتماً باید دست به شمشیر ببرد نه لازم نیست، حتماً امام باید شهید بشود، ضرورتی ندارد، خود پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم شهید نشد، شهادت شرط نبوت نیست، دست به شمشیر زدن شرط امامت نیست، پیغمبر فرمود: امامان (قاما اوقعدوا)، اگر قیام کنند امامند و اگر قیام هم نکنند امامند، این (قاما اوقعدوا) برای این است که جلوی یک رقم تفکر انحرافی را بگیرد، (الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه) امام حسن و امام حسین علیهما السلام، آقای جوانان بهشت هستند، این چیزهایی که می‏گویم شیعه و سنی قبول داردها، یکبار امام حسن علیه السلام روی دوش پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم بود، کوچولو بود حضرت روی دوشش گرفته بود، یک کسی رسید به امام حسن علیه السلام گفت که امام حسن، کوچولو، می‏دانی کجا نشسته‏ای؟ روی دوش پیغمبر نشسته‏ای، عجب مرکبی داری، پیغمبر مرکب تو شده، فرمود نگو که عجب مرکبی داری، به من بگو که عجب راکبی دارم، یعنی امام حسن علیه السلام افتخار نکند که من مرکبش هستم، من افتخار می‏کنم که امام حسن علیه السلام پایش را گذاشته روی دوش من، اینقدر (اجعلوا اهل بیتی منکم کمان الراس من العینین) جایگاه اهل بیت در جامعه شما، جایگاه دو چشم است توی سر، خوب، به امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود: (اشْبَهتُ خَلقی و خُلقی)، تو خیلی خلقت و شکلت به من می‏خورد، (اللهم انی احب)، من او را دوست دارم، هر که او را دوست داشته، تو هم او را دوست بدار.

عشق به عبادت، برخاسته از معرفت خدا
راجع به امامت، راجع به عبادت داریم که: (ان حسن بن علی کان اعبد الناس فی زمانه و ازهدهم و افضلهم)، بیش از هر کسی عبادت می‏کرد، این عبادتی که ائمه می‏کنند، این یک مقدار معرفت می‏خواهد. کسی که یک کسی را دوستش دارد، می‏خواهد باهاش حرف بزند، خلاص، شما ندیده‏اید، نامزدها، عروس و دامادها، وقتی با هم حرف می‏زنند چقدر تلفنشان طول می‏کشد؟ یک کسی، یک کسی را که دوستش دارد، می‏خواهد باهاش حرف بزند، خلاص، کسانی که حال ندارند با خدا حرف بزنند ته دلشان این است که، من خدایا نمی‏خواهمت، چون نمی‏شود آدم بگوید خدا را دوست دارم، ولی، من دوست دارم ولی حوصله‏ام نمی‏رسد با من حرف نزن، چون قرآن که می‏خوانیم خدا با ما حرف می‏زند، نماز که می‏خوانیم ما با خدا حرف می‏زنیم، آدم بگوید ببین خدا جان، با هم رفیقیم، ولی ببین نه تو با من حرف بزن، نه من با تو حرف می‏زنم، نه من قرآن می‏خوانم، نه نماز می‏خوانم، این شوخی است، این شوخی است، کسی اگر خدا را دوست داشته باشد فقط باید، چه کنیم خدا را دوست داشته باشیم، توجه به نعمت‌های خدا عشق می‏آورد، توجه به نعمتهای خدا. خدا خیلی به ما نعمت داده، چی می‏شد مثلاً ما نبودیم، چی می‏شد مثلاً ما را خلق نمی‏کرد، چی می‏شد ما جور دیگر خلق می‏شدیم، چقدر آدم هست بین ما، اسکناس هزار ریالی و پنج ریالی را فرقش را نمی‏داند؟ فهم نداشته باشیم، حافظه نداشته باشیم، چی می‏شد آب تلخ باشد؟ چی می‏شد درختها خشک می‏شد، سبز نشود؟ چی می‏شد هر چه بکنیم به آب نرسیم، چی می‏شد چشمهایمان باز باشد ولی نبینیم، چی می‏شد هر چه می‏خوانیم حفظ نکنیم؟ چی می‏شد مادر دوستمان نمی‏داشت؟ چی می‏شد؟ چی می‏شد؟ اگر واقعاً این نعمتها را نمی‏داشتیم چی می‏شد؟ کسی اگر بنشیند یک خورده نعمتهای خدا را بشمرد، عشقش به خدا اضافه می‏شود. هر چی عاشق‏تر باشد بیشتر باهاش حرف می‏زند. کلید گفتگو با خدا معرفت و عشق است و کلید معرفت و عشق فکر در نعمتهاست. (فکر در نعمت‌های خداست. الان اگر مادر ما، ما را بصره می‏زائید چی می‏شد؟ فرمانده کل قوا صدام بود. اصلاً باید خدا را شکر کنیم مادر اینور زائید. اگر در ایران هم مثل خیلی از دنیاها، مثل همه دنیا، اگر در ایران هم مثل همه دنیا رهبرشان یک آدم فاسقی بود چی می‏شد؟ اگر جوانهای ما جگر و جرأت و شهامت دفاع نداشتند و صدام می‏آمد اتاق به اتاق، خانه به خانه، شهر به شهر همه را می‏گرفت چی می‏شد؟ زن و بچه مان تحت امر و نهی بعثی‏ها بود، چی می‏شد اگر در جنگ ما شکست می‏خوردیم؟ چی می‏شد اگر مسئولین ما از تشر آمریکا جا می‏زدند؟ چی می‏شد اگر ما به جای عشق به امام حسین علیه السلام، عشق به یک کس دیگر داشتیم؟ چی می‏شد اگر به جای عشق امیرالمؤمنین عشق به کس دیگر، اینها همه نعمت است، قرآن می‏گوید، می‏گوید: (حبب الیکم الایمان) همین که ایمان را دوست دارید نعمت است، (وکرَّهَ الیکم الکفر و الفسوق و العصیان)، همین طور که از کفر و فسق و عصیان بدت می‏آید، نعمت است. آدم هست، از چیز خوب، من حالا، نمی‏دانم چه جور تعبیر کنم. رفته بودیم بهزیستی یک جوانی را دستهایش را به تخت بسته بودند، قفل کرده بودند، گفتیم چرا دستش را به تخت قفل کرده‏اند، گفتند حالا نپرسید، گفتم نگفتنی است، خوب بگویید، گفتند هر رقم غذا، بیسکویت، هر چه به این می‏دهیم نمی‏خورد، این نجاست خودش را می‏خورد و دستش را قفل کرده‏ایم. گفتم: دوست دارد؟ گفتند: بله دوست دارد، عجب، ببینید، یک نعمت را خدا از یک نفر گرفته، غذای خوب را دوست ندارد، غذای فاسد را دوست دارد. افرادی هستند، می‏گوییم آقا چی می‏خواهی بخوری؟ شیرینی می‏خواهی بسم اللَّه، توت شیرین، خرمای شیرین، لیموی شیرین، ترشی می‏خواهی بسم‏اللَّه، لیموی ترش، آبلیمو، اگر ترش و شیرین می‏خواهی، خوب انار، پرتقال می‏گوید نه شیرین شیرین می‏خواهم، نه ترش ترش می‏خواهم، نه ترش و شیرین می‏خواهم، من می‏خواهم عرق بخورم. می‏گوییم عرق برای چشمت ضرر دارد، برای گوشَت، برای اعصابت، برای لثه ات. می‏گوید می‏دانی من لجبازم. خوب مثلاً اگر ما را خدا لجباز خلق می‏کرد، تمام حلالها را نمی‏خوردیم. فقط همانی که، گوسفند را می‏گویند همه عضوش حلال است، این تیکه‏اش حرام است. می‏گوییم نه همان تیکه که حرام است می‏خواهیم بخوریم، همه آهنگها حلال است، این آهنگ حرام است. نه خیر من همین حرامه را می‏خواهم، انواع جوانهای خوب داریم‏ها، می‏گوید نه من با همین جوان هرزه می‏خواهم رفیق بشوم، آخه چکارش باید کرد، می‏گوییم بابا این جوان تو را دودی می‏کند، این جوان تو را لاابالی می‏کند، این جوان تو را، دختر خانم با این رفیق نشو، این فردا آبرویت را می‏برد، هر کس خواستگار بیاید، به خواستگار زنگ می‏زند می‏گوید دختر که رفته‏ای خواستگاری رفیق من است، چقدر ما دخترهایی داریم گول خورده‏اند، با یک بستنی با یک چیز جزئی، بعد هم با یک تلفن، با یک نامه، جذب شده‏اند، بعد هم هر خواستگاری برای این دختره می‏آید، این پسره زنگ می‏زند، زندگی را فلج کرده. خدا ما را دوست دارد، هر چه می‏گوید به نفعمان است، چیزهایی که عقل و فطرت دوست دارد همان را). امام حسن علیه السلام عابدترین افراد بود، به هنگام وضو رنگش می‏پرید، ببین باور کرده بود، یک مثل بزنم، یک حاج آقایی می‏آید خانه، می‏گوید، چک دارم دست مردم، بدهی هم دارم، پول هم توی بانک ندارم. به همه زن و بچه‏اش می‏گوید، می‏گوید اِ پول نداری، چک دست مردم است، فردا چکت برمی گردد؟ یک نچ می‏گویند، بعد هم شام می‏خورند، می‏روند توی رختخواب. همه خوابشان می‏برد جز حاج آقا، چرا برای این که آنها نمی‏دانند، حاج آقا یقین دارد. کسی که یقین داشته باشد، خواب از سرش می‏پرد، امام حسن علیه السلام به یقین رسیده بود، چون یقین دارد خواب از سرش می‏پرد، می‏گوید می‏خواهم با خدا حرف بزنم، امام سجاد علیه السلام می‏خواست که در مکه…، در مکه که می‏خواهند وارد بشوند، چند فرسخی مکه لباسهای طبیعی را می‏کنند، حوله سفید می‏بندند به کمر، یک حوله هم می‏اندازند روی دوش، لباس اِحرام بعد آنجا می‏گویند: لبیک، لبیک، یعنی خدایا آمده‏ام، هر چی امام صادق علیه السلام گفت لبیک، صدا توی گلویش قطع شد. لب، لب، هی می‏گفت: لب، لب، گلویش بغض می‏کرد و این کلمه لبیک را نمی‏توانست بگوید، مالک، همان رهبر مالکیها، سنی‏ها چهار دسته هستند، شافعی، و حنبلی، و مالکی، مالک رهبر مالکیها می‏گفت به امام صادق علیه السلام گفتم بگو لبیک، گفت لبیک یعنی خدایا آمده‏ام، می‏ترسم به من بگوید نمی‏خواهمت، یعنی او که می‏گوید لبیک حضور، صحنه را حاضر می‏بیند. وقتی کسی در نماز خدا را حاضر دید اینطوری می‏شود، تا می‏رفت بگوید اللَّه اکبر، لباسهایش را، بهترین لباسهایش را می‏پوشید، جامعه ما اگر لباس شیک بپوشد برود مسجد، مسجدها پر می‏شود. دخترها اگر ببینند مادرشان دارد خودش را مثل عروس درست می‏کند می‏گویند مامان جان کجا، می‏گوید دارم می‏روم مسجد، همین که سجاده شیک، لباسها شیک، لباس زیبا، همین دختر کوچولوها می‏گویند مامان نماز می‏خوانی، چون بچه‏ها هی دلشان می‏خواهد بروند عروسی، چون در عروسی همه شیک پوشند، در عزا همه لباس غم پوشیده‏اند، و بچه هیچوقت به مادرش نمی‏گوید مامان بیا برویم گریه کنیم. هیچوقت کوچولوها نمی‏گویند برویم گریه کنیم، می‏گویند برویم عروسی، یعنی لباس شیک جاذبه دارد، و داریم مسجد که می‏روید همه لباس شیک بپوشید، و امام حسن علیه السلام وقتی می‏خواست برود مسجد، داریم که (البس، لَبسَ اَجوَدَ ثیابه) زیباترین لباس‌هایش را می‏پوشید و می‏گفت: (ان اللَّه الجمیل یحب الجمال)، ما وقتی می‏رویم اداره لباس شیک می‏پوشیم وقتی می‏رویم مسجد یک لباس کهنه می‏پوشیم. سیره ما اصلاً عوض شده، حدیث داریم لباس سفید بپوشید تا چرکها، بفهمید چرک شده. ما می‏گوییم نه لباس قهوه‏ای و سرمه‏ای و مشکی بپوش که هر چه چرک شد چرکها معلوم نباشد، بعضی‏ها هم بهم می‏گویند خوشا به حالت لباست مشکی است هر چه چرک شد پیدا نیست. اون می‏گوید سفید بپوش تا بدانی چرک است بروی بشوری، ما می‏گوییم لباس سرمه‏ای بپوش که هر چه چرک شد متوجه نشویم، پس ببینید چقدر ما عوض شده‏ایم؟ به مسئله بهشت و جهنم می‏رسید، به خودش می‏پیچید مثل مار گزیده، به مسجد که می‏آمد. در مسجد می‏ایستاد می‏گفت (یا محسن قد اتاک المسیئ) خدایا تو محسنی، محسن نیکوتر، من مجرمم، مجرم آمده مهمانت شده، (ضیفک ببابک)، مهمان آمده در خانه‏ات، (فتجاوز عن قبیحها عندی) از سر تقصیراتم بگذر. بیست مرتبه، بیست و پنچ مرتبه، بیست مرتبه پیاده رفت مکه، گفتند چرا پیاده می‏روی؟ گفت خجالت می‏کشم در راه محبوب سوار شوم، شما اگر رفته باشید یک جایی، یک مقاماتی ایستاده باشند، شما هم می‏گویید حالا که اینها یستاده‏اند، زشت است که من سواره بروم، پیاده می‏شوید. اینها پیاده‏اند، پیاده می‏شوید، احترام می‏کنید، سه مرتبه تمام اموالش را در راه خدا داد، اینهایی که می‏گوییم مال شیعه‏ها نیست‏ها. بیش از ده نفر از دانشمندان اهل سنت این حرفها را در پنجاه حدیث آورده‏اند، (هیچوقت سائلی را رد نمی‏کرد، هر کس می‏گفت بده، بهش می‏داد، هیچوقت سائلی را رد نمی‏کرد، علم غیب داشت، افرادی می‏آمدند خدمت امام حسن علیه السلام، می‏گفت همچین کردی، همچین کردی، همچین کردی. امامان ما علم غیب دارند، یعنی کارهای ما خدمت امام زمان (عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) می‏رسد، ما همین مقداری که امام زمان (عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) متوجه کارهایمان است این باعث می‏شود خودمان را نگه داریم، یعنی من بدانم، که کاری، یعنی من بدانم الان سخنرانی که من می‏کنم مثلاً مقام معظم رهبری نشسته گوش می‏دهد، اگر بدانم این حرفی را که من می‏زنم مثلاً دانشمندان و تحصیلکرده‏های اهل سنت نشسته‏اند گوش می‏دهند، خوب یک جور دیگر حرف می‏زنم، فوری می‏گویم که بله این حدیثها از کتابهای سنّی هاست. اهل سنت برای اهل بیت خیلی کتاب نوشته‏اند، اینها از ما نیست، سید الشباب اهل الجنه از قطعیات، یعنی آدم اگر بداند حرفهایش در محضر است مهم است). یک کسی آمد گفت به امام حسن علیه السلام من می‏خواهم به تو خیلی علاقه دارم، فرمود اگر علاقه داری یکی این که از کسی غیبت نکنی، از من هم ستایش نکنی، تعریف من را نکن و غیبت هم نکن، حالش را داری یا نه؟ گفت نه، من اینور و آنور غیبت می‏کنم، پس خداحافظ، شرط می‏کرد اگر می‏خواهی من با تو رفیق بشوم، ما بر عکسیم، ما دلمان می‏خواهد از ما ستایش بکند، از مردم غیبت بکند. این خاطراتی است که حالا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *