فرزندان و نوادگان

فرزند امام حسن قاسم بن الحسن

مادر او نیز همان «رمله» است که بار دیگر فرزندی در راه خدا داد و افتخار دیگری را بر افتخارات پیشینش افزود. فرزندش قاسم نوجوانی است که به سن بلوغ نرسیده، لیکن عشق و علاقه به شهادت در چهرهاش پدیدار گشته بود. شب عاشورا امام حسین علیهالسلام رو به یاران خویش نمود و فرمود: فردا همهی شما کشته خواهید شد. قاسم بن حسن چون این سخن را شنید به نزد عمو رفت و عرض کرد: عموجان! من هم فردا کشته میشوم؟ امام علیهالسلام او را به سینه چسبانید و فرمود: «کیف الموت عندک؛ مرگ در نزد تو چگونه است؟»
قاسم جواب داد: «الموت احلی من العسل؛ مرگ برایم از عسل شیرینتر است» امام علیهالسلام فرمود: «انک فیمن یقتل بعد ان تبلو ببلاء عظیم [۶۲۱]؛ تو هم در میان شهدا خواهی بود، بعد از آن که گرفتار امتحان بزرگی شوی» (ممکن است مراد از بلا و امتحان به خون آغشته دیدن برادرهایش، همچون ابوبکر و عبدالله و… قبل از شهادت خود بوده است).
قاسم بن حسن روز عاشورا به حضور امام حسین علیهالسلام آمد تا اجازهی جنگیدن با دشمنان را بگیرد. امام علیهالسلام او را در آغوش گرفت و مدتی گریه کرد. قاسم اصرار کرد تا امام علیهالسلام اجازه داد. قاسم در حالی که اشگ از چشمانش میریخت و غم وجودش را فراگرفته بود با خواندن رجزهای زیر وارد معرکه شد و توجه لشگریان دشمن را به خود جلب کرد:
ان تنکرونی فانابن الحسن
سبط النبی المصطفی الموتمن
[صفحه ۳۶۴]
هذا حسین کالاسیر المرتهن
بین اناس لا سقوا صوب المزن [۶۲۲].
«اگر نمیشناسید مرا، من پسر حسن، سبط پیامبر برگزیده و امین خدا هستم؛ این حسین است که همچون اسیر در میان شما مردم گروگان گرفته شده، خداوند شما مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد.» [۶۲۳].
حمید بن مسلم میگوید: این نوجوان که چهرهاش همانند نیمهی ماه میدرخشید، شمشیری در دست داشت و پیراهنی بلند پوشیده بود در حالی که بند کفش خود را میبست هزاران نفر در اطراف او را محاصره داشتند، لیکن او به همه چیز بیاعتنا بود. در این هنگام عمر بن سعد ازدی گفت: بر این نوجوان سخت حمله میکنم. حمید گفت: آنهایی که او را محاصره کردند کفایت میکند، به خدا سوگند! اگر او بر من حمله کند به سوی او دست دراز نخواهم کرد. قاسم بن حسن با آن جماعت درگیر شد، دیری نپایید که عمر بن سعد ازدی کمین کرد و با شمشیر بر فرق مبارک قاسم زد به طوری که سرش شکافته شد. قاسم بن حسن به صورت بر روی زمین افتاد و فریاد برآورد: «یا عماه؛ عموجان به فریادم رس!»
وقتی صدای قاسم به گوش امام حسین علیهالسلام رسید، همانند شاهبازی که از بالا فرود میآید به نزدیکش رسید و بر دشمن حمله کرد تا به عمر بن سعد ازدی رسید، شمشیری به سویش پرتاب کرد و دستش را قطع نمود، نعرهای زد که لشگریان جهت نجاتش هجوم آوردند، در این میان پیکر قاسم بن حسن پایمال سم اسبان گشت. او از شدت جراحات پا بر زمین میکوبید تا این که روح ملکوتیاش به سوی خداوند پرواز نمود. در این هنگام امام حسین علیهالسلام فرمود: «بعدا لقوم قتلوک خصمهم یوم القیامه جدک، عز و الله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا
[صفحه ۳۶۵]
ینفعک؛ از رحمت خدا دور باد قومی که تو را کشتند، جدت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دشمن آنها در قیامت خواهد بود، سوگند به خدا سخت است بر عمویت این که فریاد تو را بشنود و به تو جواب ندهد یا جوابی را که میدهد به حال تو سودی نداشته باشد.»
آن گاه جنازهی قاسم را برداشت و در حالی که دو پایش بر زمین کشیده میشد، او را به سوی خیمهها آورد و در کنار جنازهی جوانش علی اکبر و دیگر شهدا گذاشت، آن گاه دستش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود:
«اللهم احصهم عددا و لا تغادر منهم احدا و لا تغفر لهم ابدا، صبرا یا بنی عمومتی صبرا یا اهل بیتی لا رایتم هوانا بعد هذا الیوم ابدا [۶۲۴]؛ پروردگارا! اینان را نابود کن به طوری که یک نفرشان رها نگردد و آمرزش و مغفرتت را برای همیشه از آنان بگیر. ای پسر عموهایم و ای بستگانم صبر پیشه کنید، سوگند به خدا بعد از امروز هرگز ناگواری و ناراحتی نخواهید دید.»
برگرفته از کتاب حقایق پنهان نوشته آقای احمد زمانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *