حوادث، وقایع، هجرت, سیره عملی و رفتاری

کلیاتى در مساله جنگ و صلح از نظر فقه اسلامى

کلیاتى در مساله جنگ و صلح از نظر فقه اسلامى

بسم الله الرحمن الرحیم
مساله صلح امام حسن،هم در قدیم مورد سؤال و پرسش بوده (۱) و هم در زمانهاى بعد،و بالخصوص در زمان ما بیشتر این مساله مورد سؤال و پرسش است که چگونه شد امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد؟مخصوصا که مقایسه‏اى به عمل مى‏آید میان صلح امام حسن با معاویه و جنگیدن امام حسین با یزید و تسلیم نشدن او به یزید و ابن زیاد.به نظر مى‏رسد براى کسانى که زیاد در عمق مطلب دقت نمى‏کنند این دو روش متناقض است،و لهذا برخى گفته‏اند اساسا امام حسن و امام حسین دو روحیه مختلف داشته‏اند و امام حسن طبعا و جنسا صلح طلب بود بر خلاف امام حسین که مردى شورشى و جنگى بود.بحث ما این است که آیا اینکه امام حسن قرارداد صلح با معاویه امضا کرد و امام حسین به هیچ وجه حاضر به صلح و تسلیم نشد،ناشى از دو روحیه مختلف است که اگر فرض کنیم در موقع امام حسن امام حسین قرار گرفته بود و به جاى امام حسن امام حسین مى‏بود،سرنوشت چیز دیگرى مى‏بود و امام حسین تا قطره آخر خونش مى‏جنگید،و همین طور اگر در کربلا به جاى امام حسین امام حسن مى‏بود جنگى واقع نمى‏شد و مطلب به شکلى خاتمه مى‏یافت؟

یا این مربوط به شرایط مختلف است،شرایط در زمان امام حسن یک جور ایجاب مى‏کرد و در زمان امام حسین جور دیگرى.براى اینکه راجع به شرایط مختلف بحث کنیم باید مبحثى را مطرح نماییم،و معمولا کسانى که بحث کرده‏اند وارد همین مبحث‏شده‏اند که شرایط زمان امام حسن با شرایط زمان امام حسین اختلاف داشت و واقعا مصلحت اندیشى در زمان امام حسن با شرایط زمان امام حسین اختلاف داشت و واقعا مصلحت اندیشى در زمان امام حسن آنچنان ایجاب مى‏کرد و مصلحت اندیشى در زمان امام حسین اینچنین.البته ما هم این مطلب را قبول داریم و بعد هم روى آن بحث مى‏کنیم ولى قبل از آنکه این مطلب را بحث کنیم یک بحث اساسى راجع به دستور اسلام در موضوع جهاد لازم است،چون هر دو بر مى‏گردد به مساله جهاد:امام حسن متارکه کرد و صلح نمود و امام حسین متارکه نکرد و صلح ننمود و جنگید.پس ما کلیات اسلام در باب جهاد را بیان مى‏کنیم-که ندیده‏ایم کسانى که در باب صلح امام حسن بحث کرده‏اند این جهات را وارد شده باشند-بعد وارد این مساله مى‏شویم که صلح امام حسن روى چه حسابى بوده و جنگ امام حسین روى چه حسابى؟

پیغمبر اکرم و صلح
و بعد خواهیم دید که این اساسا اختصاص به صلح امام حسن ندارد،خود پیغمبر اکرم در سالهاى اول بعثت تا آخر مدتى که در مکه بودند و نیز ظاهرا تا سال دوم ورود به مدینه، روششان در مقابل مشرکین روش مسالمت است،هر چه از ناحیه مشرکین آزار و رنج و ناراحتى مى‏بینند و حتى بسیارى از مسلمین در زیر شکنجه مى‏میرند و مسلمین اجازه مى‏خواهند که با اینها وارد جنگ بشوند و مى‏گویند دیگر بالاتر از این چیزى نیست،از این بدتر مى‏خواهد وضع ما چه بشود،به آنها اجازه نمى‏دهد و حد اکثر به آنان اجازه مهاجرت مى‏دهد که از حجاز به حبشه مهاجرت مى‏کنند.ولى وقتى که پیغمبر اکرم از مکه مهاجرت مى‏کنند،و به مدینه مى‏روند،در آنجا آیه نازل مى‏شود: اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدیر (۲) خلاصه اجازه داده شد به این کسانى که تحت‏شکنجه و ظلم قرار گرفته‏اند که بجنگند.
آیا اسلام دین جنگ است‏یا دین صلح؟اگر دین صلح است،تا آخر باید آن روش را ادامه مى‏دادند و مى‏گفتند اساسا جنگ کار دین نیست،کار دین فقط دعوت است،تا هر جا که پیش رفت رفت،هر جا هم نرفت نرفت،و اگر اسلام دین جنگ است پس چرا در سیزده سال مکه به هیچ وجه اجازه ندادند که مسلمین حتى از خودشان دفاع کنند،دفاع خونین،یا اینکه نه، اسلام،هم دین صلح (۳) است و هم دین جنگ،در یک شرایطى نباید جنگید و در یک شرایطى باید جنگید.باز ما حضرت رسول را مى‏بینیم که در همان دوره مدینه هم در یک مواقعى با مشرکین یا با یهود و نصارى مى‏جنگد و در یک مواقع دیگر حتى با مشرکین قرارداد صلح مى‏بندد،همچنانکه در حدیبیه با همین مشرکین مکه که الد الخصام پیغمبر بودند و از همه دشمنهاى پیغمبر سر سخت‏تر بودند،علیرغم تمایل تقریبا عموم اصحابش قرارداد صلح امضا کرد.باز در مدینه مى‏بینیم پیغمبر با یهودیان مدینه قرارداد عدم تعرض امضا مى‏کند.این حساب چه حسابى است؟
على علیه السلام و صلح
همچنین ما مى‏بینیم امیر المؤمنین در یک جا مى‏جنگد،در جاى دیگر نمى‏جنگد.بعد از پیغمبر اکرم که مساله خلافت پیش مى‏آید و خلافت را دیگران مى‏گیرند و مى‏برند،على در آنجا نمى‏جنگد،دست‏به شمشیر نمى‏زند و مى‏گوید من مامور هستم که نجنگم و نباید بجنگم،و هر مقدار هم که از دیگران خشونت مى‏بیند،نرمش نشان مى‏دهد،به طورى که یک وقت تقریبا مورد سؤال و اعتراض حضرت زهرا قرار گرفت که فرمود:«ما لک یا ابن ابى طالب اشتملت‏شمله الجنین و قعدت حجره الظنین‏» (۴) پسر ابو طالب!چرا مثل جنین در رحم، دست و پایت را جمع کرده و همین جور یک گوشه نشسته‏اى،و مثل اشخاصى که متهم هستند و خجالت مى‏کشند از خانه بیرون بروند در خانه نشسته‏اى؟تو همان مردى هستى که در میدانهاى جنگ شیران از جلوى تو فرار مى‏کردند،حالا این شغالها بر تو مسلط شده‏اند؟ !چرا؟که بعد حضرت توضیح مى‏دهد که آنجا وظیفه من آن بوده،اکنون وظیفه من این است.
بیست و پنج‏سال مى‏گذرد و در تمام این بیست و پنج‏سال على یک مرد به اصطلاح صلح جو و مسالمت طلب است.آن وقتى که مردم علیه عثمان شورش مى‏کنند(همان شورشى که بالاخره منجر به قتل عثمان شد)على خودش جزء شورشیان نیست،جزء طرفداران هم نیست،میانجى است میان شورشیان و عثمان،و کوشش مى‏کند که بلکه قضایا به جایى بینجامد که از طرفى تقاضاهاى شورشیان-که تقاضاهایى عادلانه بود راجع به شکایتى که از حکام عثمان داشتند و مظالمى که آنها ایجاد کرده بودند-برآورده شود و از طرف دیگر عثمان کشته نشود.این در نهج البلاغه است و تاریخ هم به طور قطع و مسلم همین را مى‏گوید.به عثمان مى‏فرمود:من مى‏ترسم بر اینکه تو آن پیشواى مقتول این امت‏باشى،و اگر تو کشته شوى باب قتل بر این امت‏باز خواهد شد،فتنه‏اى در میان مسلمین پیدا مى‏شود که هرگز خاموش نشود.
پس على حتى در اواخر عهد عثمان-که بدترین دوره‏هاى زمان عثمان بود-نیز میانجى واقع مى‏شود میان شورشیان و عثمان.در ابتداى خلافت عثمان هم وقتى که آن نیرنگ عبد الرحمن بن عوف طى شد که در آخر فقط دو نفر از شش نفر به عنوان کاندیدا او نامزد باقى ماندند:على علیه السلام و عثمان،[روش حضرت از همین قبیل بود.قضیه از این قرار بود که عمر شورایى مرکب از شش نفر را مامور انتخاب جانشین خود کرد.در این شورا ابتدا]سه نفر کنار رفتند،یکى به نفع حضرت امیر و از زبیر بود،یکى به نفع عثمان و او طلحه بود،و یکى به نفع عبد الرحمن و او سعد وقاص بود.سه نفر باقى ماندند.عبد الرحمن گفت من هم داوطلب نیستم.باقى ماند دو نفر،و راى شد راى عبد الرحمن.عبد الرحمن به هر کس راى بدهد او چهار راى دارد(چون خودش دو راى داشت،هر یک از آندو هم دو راى داشتند)و طبق آن شورا خلیفه است.اول آمد نزد حضرت امیر و گفت:من حاضرم با تو بیعت کنم به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره شیخین.فرمود:من با تو بیعت مى‏کنم به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر و آنچه خودم درک مى‏کنم.بعد رفت نزد عثمان و گفت:من با تو بیعت مى‏کنم به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره شیخین.گفت:بسیار خوب، قبول مى‏کنم،در صورتى که عثمان از سیره شیخین هم منحرف شد.به هر حال،در آنجا آمدند به حضرت اعتراض کردند که چرا این طور شد؟حال که اینها چنین کارى کردند تو چه مى‏کنى؟(در نهج البلاغه است) فرمود:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا على خاصه‏» (۵) مادامى که ستم بر شخص من است ولى کار مسلمین بر محور و مدار خودش مى‏چرخد و آن کسى که به جاى من هست اگر چه به نا حق آمده اما کارها را عجالتا درست مى‏چرخاند،من تسلیمم و مخالفتى نمى‏کنم.
بعد از عثمان و در زمان معاویه،مردم مى‏آیند با حضرت بیعت مى‏کنند.آنجا دیگر امیر المؤمنین با متمردین یعنى ناکثین و قاسطین و مارقین،اصحاب جمل و اصحاب صفین و اصحاب نهروان مى‏جنگد و جنگ خونین راه مى‏اندازد.همچنین بعد از جنگ صفین،در قضیه طغیان خوارج و نیرنگ عمرو عاص و معاویه که قرآنها را سر نیزه کردند و گفتند بیاییم قرآن را میان خودمان داور قرار بدهیم،و عده‏اى گفتند راست مى‏گوید،و در سپاه امیر المؤمنین انشعاب پدید آمد و دیگر جایى براى امیر المؤمنین باقى نماند،با اینکه مایل نبود،تسلیم شد و بالاخره حکمیت را پذیرفت.این هم خودش کارى نظیر صلح بود،یعنى گفت‏حکمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حکومت کنند،منتها عمرو عاص قضیه را به شکلى در آورد که حتى براى خود معاویه هم دیگر ارزش نداشت،یعنى قضیه را به شکل حقه بازى تمام کرد،ابو موسى را فریب داد اما فریبش به شکلى نبود که نتیجه‏اش این باشد که على خلع بشود و معاویه بماند بلکه به شکلى بود که همه فهمیدند که اساسا اینها با همدیگر توافق نکرده‏اند و یکى از ایندو سر دیگرى کلاه گذاشته است،چون یکى مى‏گوید من هر دو نفر را خلع کردم و دیگرى مى‏گوید در یکى راست گفت و در دیگرى دروغ گفت،آن یکى را من قبول ندارم،و هنوز از منبر پایین نیامده،خودشان با همدیگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت که تو چرا کلاه سر من گذاشتى؟و معلوم شد که قضیه پوچ است.
به هر حال،قضیه حکمیت هم همین طور است.چرا على و لو اینکه خوارج هم بر او فشار آوردند حاضر به حکمیت‏شد و جنگ را ادامه نداد؟حد اکثر این بود که کشته مى‏شد،همین طور که پسرش امام حسین کشته شد،چنانکه مى‏گوییم چرا پیغمبر در ابتدا نجنگید؟حد اکثر این بود که کشته بشود،همین طور که امام حسین کشته شد.چرا در حدیبیه صلح کرد؟ حد اکثر این بود که کشته بشود،همین طور که امام حسین کشته شد.یا مى‏گوییم چرا امیر المؤمنین در ابتداى بعد از پیغمبر نجنگید؟حد اکثر این بود که کشته بشود،بسیار خوب، مثل امام حسین کشته مى‏شد.همچنین چرا تسلیم حکمیت‏شد؟حد اکثر این بود که کشته مى‏شد،بسیار خوب،مثل امام حسین کشته مى‏شد.آیا این سخن درست است‏یا نه؟بعد هم مى‏آییم به زمان امام حسن و صلح امام حسن.ائمه دیگرى هم که تقریبا همه‏شان در حالى شبیه حال صلح امام حسن زندگى مى‏کردند.این است که مساله تنها مساله صلح امام حسن و جنگ امام حسین نیست،مساله را باید کلى‏تر بحث کرد.من قسمتهایى از«کتاب جهاد»فقه را براى شما مى‏خوانم تا یک کلیاتى به دست آید.بعد،از این کلیات وارد جزئیات مى‏شویم.
موارد جهاد در فقه شیعه
مى‏دانیم که در دین اسلام جهاد هست.جهاد در چند مورد است.یک مورد،جهاد ابتدایى است، یعنى جهاد بر مبناى اینکه اگر دیگران[غیر مسلمان باشند و]مخصوصا اگر مشرک باشند، اسلام اجازه مى‏دهد که مسلمین و لو اینکه سابقه عداوت و دشمنى هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله کنند براى از بین بردن شرک.شرط این نوع جهاد این است که افراد مجاهد باید بالغ و عاقل و آزاد باشند،و انحصارا بر مردها واجب است نه بر زنها.و در این نوع جهاد است که اذن امام یا منصوب خاص امام شرط است.از نظر فقه شیعه این نوع جهاد جز در زمان حضور امام یا کسى که شخصا از ناحیه امام منصوب شده باشد جایز نیست،یعنى از نظر فقه شیعه الآن یک نفر حاکم شرعى هم مجاز نیست که دست‏به اینچنین جنگ ابتدایى بزند.
مورد دوم جهاد آن جایى است که حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته،یعنى جنبه دفاع دارد،به این معنا که دشمن یا قصد دارد بر بلاد اسلامى استیلا پیدا کند و همه یا قسمتى از سرزمینهاى اسلامى را اشغال کند،یا قصد استیلاى بر زمینها را ندارد،قصد استیلاى بر افراد را دارد و مى‏خواهد بیاید یک عده افراد را اسیر کند و ببرد،یا حمله کرده و مى‏خواهد اموال مسلمین را به شکلى برباید(یا به شکل شبیخون زدن یا به شکلى که امروز مى‏آیند منابع و معادن و غیره را مى‏برند که به زور مى‏خواهند بگیرند و ببرند)و یا مى‏خواهد به حریم و حرم مسلمین،به نوامیس!۶۲۵ مسلمین،به اولاد و ذریه مسلمین تجاوز کند.بالاخره اگر چیزى از مال یا جان یا سرزمین و یا امورى که براى مسلمین محترم است مورد حمله دشمن قرار گیرد،در اینجا بر عموم مسلمین اعم از زن و مرد و آزاد و غیر آزاد واجب است که در این جهاد شرکت کنند (۶) ،و در این جهاد اذن امام یا منصوب از ناحیه امام شرط نیست.
آنچه که عرض مى‏کنم عین عبارت فقهاست،عبارت محقق و شهید ثانى است که من دارم براى شما ترجمه‏اش را مى‏گویم.
محقق کتابى دارد به نام‏«شرایع‏»که از متون مسلمه فقه شیعه است و شهید ثانى آن را شرح کرده به نام‏«مسالک الافهام‏»که بسیار شرح خوبى است،و شهید ثانى هم از اکابر و بزرگان تقریبا درجه اول فقهاى شیعه است.
در این مورد مى‏گویند که اجازه امام شرط نیست.تقریبا نظیر همین وضعى که الآن بالفعل اسرائیل به وجود آورده که سرزمین مسلمین را اشغال کرده است.در اینجا بر مسلمین اعم از زن و مرد،آزاد و غیر آزاد،و دور و نزدیک واجب است که در این جهاد که اسمش دفاع ست‏شرکت کنند،و هیچ موقوف به اذن امام نیست.
عرض کردیم‏«اعم از دور و نزدیک‏».مى‏گویند:«و لا یختص بمن قصدوه من المسلمین بل یجب على من علم بالحال النهوض اذا لم یعلم قدره المقصودین على المقاومه‏» (۷).مى‏گوید:[این جهاد]اختصاص ندارد به افرادى که خود آنها مورد تجاوز قرار گرفته‏اند(سرزمینشان،مالشان، جانشان،ناموسشان)بلکه بر هر مسلمانى که اطلاع پیدا کند واجب است مگر اینکه بداند که آنها خودشان کافى هستند،خودشان دفاع مى‏کنند،یعنى قدرت دشمن ضعیف است و قدرت آنها قوى است و نیازى ندارند،و الا اگر بداند نیاز به وجود او هست واجب است،و هر چه که نزدیکتر به آنها باشند واجبتر است‏یعنى وجوب مؤکد مى‏شود.
نوع سوم هم نظیر جهاد است ولى جهاد عمومى نیست،جهاد خصوصى است و احکامش با جهادهاى عمومى فرق مى‏کند.جهاد عمومى یک احکام خاصى دارد،از جمله اینکه هر کس که در این جهاد کشته شود شهید است و غسل ندارد.کسى که در جهاد رسمى کشته مى‏شود او را با همان لباس و بدون غسل با همان خونها دفن مى‏کنند.
خون،شهیدان را ز آب اولى‏تر است این گنه از صد ثواب اولى‏تر است
قسم سوم را هم اصطلاحا«جهاد»مى‏گویند اما جهادى که همه احکامش مثل جهاد نیست، اجرش مثل اجر جهاد است،فردش شهید است،و آن این است که اگر فردى در قلمرو اسلام نباشد،در قلمرو کفار باشد و آن محیطى که او در قلمرو آن است مورد هجوم یک دسته دیگر از کفار قرار بگیرد به طورى که خطر تلف شدن او نیز که در میان آنهاست وجود داشته باشد(مثلا فردى در فرانسه است،بین المال و فرانسه جنگ در مى‏گیرد)،یک آدمى که اساسا جزء آنها نیست در اینجا چه وظیفه‏اى دارد؟وظیفه دارد که جان خودش را به هر شکل ست‏حفظ کند،و اگر بداند که حفظ جانش موقوف به این است که عملا باید وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است،نه براى همدردى با آن محیطى که در آنجا هست‏بلکه براى حفظ جان خودش باید بجنگد،و اگر کشته شد اجرش مانند اجر شهید است.کما اینکه موارد دیگرى هم داریم که در اسلام اینها را نیز شهید و مانند مجاهد مى‏نامند اگر چه حکم شهید را ندارند در اینکه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان کنند و بعضى احکام دیگر.از جمله این موارد این است که کسى مورد حمله دشمن قرار بگیرد که قصد جانش یا قصد مالش و یا قصد ناموسش را دارد،و لو اینکه آن دشمن مسلمان باشد.مثلا انسان در خانه خودش خوابیده، یک دزد(حتى دزدى که مسلمان است و ممکن است از آن دزدهاى-به قول حاجى کلباسى-نماز شب خوان هم باشد (۸) ،ولى به هر حال دزد است)آمده و حمله کرده به این خانه و مى‏خواهد مال او را ببرد.آیا در اینجا انسان مى‏تواند از مال خودش دفاع کند؟بله.مى‏گویید احتمال کشته شدن هم هست.و لو انسان صدى ده احتمال بدهد،حفظ جان در صدى ده احتمال هم واجب است.اما در اینجا چون مقام دفاع از مال است،تا حدودى صدى پنجاه هم مى‏تواند جلو برود.اما اگر خطر غیر مال مثل ناموس یا جان در کار باشد،با صد در صد یقین به اینکه کشته مى‏شود هم باید قیام کند،باید دفاع کند،باید بجنگد و نباید بگوید خوب،او قصد کشتن مرا دارد،من چکار بکنم؟
نه،او قصد کشتن دارد،بر تو واجب است که او را قبلا بکشى،یعنى باید مقاوم باشى نه اینکه بگویى او که مى‏خواهد بکشد،من دیگر چرا دست‏به کارى بزنم،من چرا شرکت کنم؟!
قتال اهل بغى
سه مورد را عرض کردیم.دو مورد دیگر هم داریم.یک مورد را اصطلاحا مى‏گویند«قتال اهل بغى‏».مقصود این است:اگر در میان مسلمین جنگ داخلى در بگیرد و یک طایفه بخواهد نسبت‏به طایفه دیگر زور بگوید،اینجا وظیفه سایر مسلمین در درجه اول این است که میان اینها صلح بر قرار کنند،میانجى بشوند،کوشش کنند که اینها با یکدیگر صلح کنند،و اگر دیدند یک طرف سرکشى مى‏کند و به هیچ وجه حاضر نیست صلح کند بر آنها واجب مى‏شود که به نفع آن فئه مظلوم علیه آن فئه سرکش وارد جنگ بشوند.این نص آیه قرآن است:
و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احدیهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى‏ء الى امر الله. (۹) قهرا یکى از مواردش آن جایى است که مردمى بر امام عادل زمان خودشان خروج کنند.چون او امام عادل و بحق است و این علیه او قیام کرده،فرض این است که حق با اوست نه با این،پس باید که له او و علیه این وارد جنگ شد.
یکى دیگر از موارد-دیگر که در آن تا اندازه‏اى میان فقها اختلاف است-مساله قیام خونین براى امر به معروف و نهى از منکر است.آن هم یک مرحله و یک مرتبه است.
صلح در فقه شیعه
یک مساله دیگر هم در کتاب‏«جهاد»مطرح است و آن مساله صلح است که در اصطلاح فقها آن را«هدنه‏»یا«مهادنه‏»مى‏گویند.مهادنه یعنى مصالحه،و هدنه یعنى صلح.معنى این صلح چیست؟ همان پیمان عدم تعرض،پیمان نجنگیدن و پیمان-به اصطلاح امروز-همزیستى مسالمت‏آمیز با یکدیگر.اینجا هم من عبارت محقق در شرایع را مى‏خوانم:«المهادنه و هى المعاقده على ترک الحرب مده معینه‏».مى‏گوید:مهادنه یا صلح عبارت است از پیمان بر نجنگیدن و با سلم با یکدیگر زیستن اما به این شرط که مدتش معین باشد.در فقه این مساله مطرح است که اگر طرف فى حد ذاته قابل جنگیدن است[یعنى]مشرک است،مى‏توان با او پیمان صلح بست ولى نمى‏توان پیمان صلح را براى یک مدت مجهول بست و گفت‏«عجالتا».نه، «عجالتا»درست نیست،مدتش باید معین و مشخص باشد،مثلا براى شش ماه،یک سال،ده سال یا بیشتر،چنانکه پیغمبر اکرم در حدیبیه براى مدت ده سال پیمان صلح بست.«و هى جایزه اذا تضمنت مصلحه للمسلمین‏».مى‏گوید:صلح جایز است اگر متضمن مصلحت مسلمین باشد (۱۰).اگر مسلمین مصلحت‏ببینند فعلا صلح بکنند جایز است و حرام نیست.ولى عرض کردیم که اگر در موردى است که باید جنگید(مثلا گفتیم یکى از موارد،آن است که سرزمین مسلمین مورد حمله دشمن قرار بگیرد)این،یک واجبى است که به هر حال باید این سرزمین را آزاد کرد و باید جنگید و آزاد کرد.حال اگر مصلحت ایجاب کند که با همان دشمن اشغالگر یک صلحى را امضا کنند،امضا بکنند یا نکنند؟مى‏گوید اگر مصلحت ایجاب مى‏کند،بکنند اما نه براى مدت نامحدود بلکه براى یک مدت معین،چون نمى‏تواند براى مدت نامحدود اشغال سرزمین مسلمین از طرف دشمن مصلحت‏باشد.اگر مصلحت‏باشد،معنایش ترک مخاصمه است‏براى مدت معین.
حال چطور مى‏شود که مصلحت مسلمین ایجاب کند صلح را؟مى‏گویند:«اما لقلتهم عن المقاومه‏»[یا به خاطر اینکه]اینها کمترند،یعنى قدرتشان کمتر است (۱۱) ،وقتى قدرت ندارند و جنگشان هم براى یک هدف معینى است،پس باید فعلا صبر کنند تا مدتى که کسب قدرت کنند.«او لما یحصل به الاستظهار»یا ترک مخاصمه مى‏کنند براى اینکه در مدت ترک مخاصمه کسب نیرو کنند،یعنى نقشه‏اى است‏براى جلب یک پشتیبانى.«او لرجاء الدخول فى الاسلام مع التربص‏»یا در این صلح امید این باشد که طرف وارد اسلام شود.این فرض در جایى است که طرف کافر است،یعنى ما صلح مى‏کنیم و این جور فکر مى‏کنیم:در این مدت صلح طرف را از نظر روحى مغلوب خواهیم کرد همچنانکه در صلح حدیبیه همین طور بود،که بعد عرض مى‏کنم.«و متى ارتفعت ذلک و کان فى المسلمین قوه على الخصم لم یجز»هر وقت که این جهات منتفى شد،ادامه دادن صلح جایز نیست.
این هم بحثى بود راجع به مساله صلح و به اصطلاح‏«مهادنه‏».دیدیم که از نظر فقه اسلام صلح در یک شرایط خاصى جایز است،حال صلح چه به معنى این باشد که یک قراردادى امضا شود و چه به معنى ترک جنگ باشد.چون اینجا دو مطلب داریم:یک وقت ما مى‏گوییم‏«صلح‏»و معنایش این است که یک قرارداد صلحى بسته شود.این،آن جایى است که دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار مى‏گیرند و حاضر مى‏شوند که یک قرار داد صلحى را امضا کنند،آن طور که پیغمبر کرد و حتى آن طور که امام حسن کرد،و یک وقت مى‏گوییم‏«صلح‏»و مقصود همان راه مسالمت و نجنگیدن است.گفته‏اند یک وقت ما مى‏بینیم که نمى‏توانیم مقاومت کنیم و خلاصه جنگیدن ما فایده‏اى ندارد،پس نمى‏جنگیم.صدر اسلام را این طور باید توجیه کرد.در صدر اسلام مسلمین قلیل و اندک بودند و اگر مى‏خواستند آن وقت‏بجنگند ریشه‏شان از بیخ کنده مى‏شد و اصلا اثرى از خودشان و از کارشان باقى نمى‏ماند.گفتیم ممکن است‏یا مصلحت این باشد که در این خلالها پشتیبانها و پشتیبانیهایى جلب کنند،و یا مصلحت این باشد که در این بینها تاثیر معنوى روى طرف بگذارند.اینجا باید صلح حدیبیه پیغمبر اکرم را شرح بدهم که بر همین مبناست،کما اینکه صلح امام حسن هم بیشتر از همین جا سرچشمه مى‏گیرد.
صلح حدیبیه
پیغمبر اکرم در زمان خودشان صلحى کردند که اسباب تعجب و بلکه اسباب ناراحتى اصحابشان شد،ولى بعد از یکى دو سال تصدیق کردند که کار پیغمبر درست‏بود.سال ششم هجرى است،بعد از آن است که جنگ بدر،آن جنگ خونین،به آن شکل واقع شده و قریش بزرگترین کینه‏ها را با پیغمبر پیدا کرده‏اند،و بعد از آن است که جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه‏اى از پیغمبر انتقام گرفته‏اند و باز!۶۳۰ مسلمین نسبت‏به آنها کینه بسیار شدیدى دارند و به هر حال از نظر قریش دشمن‏ترین دشمنانشان پیغمبر و از نظر مسلمین هم دشمن‏ترین دشمنانشان قریش است.مه ذى القعده پیش آمد که به اصطلاح ماه حرام بود. در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود که اسلحه به زمین گذاشته مى‏شد و نمى‏جنگیدند. دشمنهاى خونى در غیر ماه حرام اگر به یکدیگر مى‏رسیدند البته همدیگر را قتل عام مى‏کردند ولى در ماه حرام به احترام این ماه اقدامى نمى‏کردند.پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده کند و برود وارد مکه شود و در مکه عمره‏اى بجا آورد و برگردد.هیچ قصدى غیر از این نداشت.اعلام کرد و با هفتصد نفر(و به قول دیگر با هزار و چهار صد نفر)از اصحابش وعده دیگرى حرکت کرد،ولى از همان مدینه که خارج شدند محرم شدند،چون حجشان حج قران بود که سوق هدى مى‏کردند یعنى قربانى را پیش از خودشان حرکت مى‏دادند و علامت‏خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى‏دادند،مثلا روى شانه قربانى کفش مى‏انداختند-که از قدیم معمول بود-که هر کسى مى‏بیند بفهمد که این حیوان قربانى است.دستور داد که اینها-که هفتصد نفر بودند-هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حرکت دهند که هر کسى که از دور مى‏بیند بفهمد که ما حاجى هستیم نه افراد جنگى.زى و همه چیز زى حجاج بود.
از آنجا که کار،مخفیانه نبود و علنى بود،قبلا خبر به قریش رسیده بود.پیغمبر در نزدیکیهاى مکه اطلاع یافت که قریش،زن و مرد و کوچک و بزرگ،از مکه بیرون آمده و گفته‏اند:به خدا قسم که ما اجازه نخواهیم داد که محمد وارد مکه شود.با اینکه ماه ماه حرام بود،اینها گفتند ما در این ماه حرام مى‏جنگیم.از نظر قانون جاهلیت هم کار قریش بر خلاف سنت اهلیت‏بود.پیغمبر تا نزدیک اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد که پایین آمدند.مرتب رسولها و پیام رسان‏ها از دو طرف مبادله مى‏شدند.ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیب آمدند که تو چه مى‏خواهى و براى چه آمده‏اى؟پیغمبر فرمود:من حاجى هستم و براى حج آمده‏ام،کارى ندارم،حجم را انجام مى‏دهم،بر مى‏گردم و مى‏روم.هر کس هم که مى‏آمد،وضع اینها را که مى‏دید مى‏رفت‏به قریش مى‏گفت:مطمئن باشید که پیغمبر قصد جنگ ندارد.ولى آنها قبول نکردند و مسلمین(خود پیغمبر اکرم هم)چنین تصمیم گرفتند که ما وارد مکه مى‏شویم و لو اینکه منجر به جنگیدن شود،ما که نمى‏خواهیم!۶۳۱ بجنگیم،اگر آنها با ما جنگیدند،با آنها مى‏جنگیم.«بیعت الرضوان‏»در آنجا صورت گرفت،[اصحاب]مجددا با پیغمبر بیعت کردند براى همین امر.تا اینکه نماینده‏اى از طرف قریش آمد و گفت که ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم.پیغمبر فرمود:من هم حاضرم.پیغامهایى که پیغمبر مى‏داد پیغامهاى مسالمت آمیزى بود.به چند نفر از این پیام رسان‏ها فرمود:«ویح قریش (۱۲) اکلتهم الحرب‏»واى به حال قریش!جنگ اینها را تمام کرد.اینها از من چه مى‏خواهند؟مرا وابگذارند با دیگر مردم، یا من از بین مى‏روم،در این صورت آنچه آنها مى‏خواهند به دست دیگران انجام شده،و یا من بر دیگران پیروز مى‏شوم که باز به نفع اینهاست.زیرا من یکى از قریش هستم،باز افتخارى براى اینهاست.فایده نکرد.گفتند قرارداد صلح مى‏بندیم.مردى به نام سهیل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند که پیغمبر امسال برگردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مکه بماند،عمل عمره‏اش را انجام دهد و باز گردد.سایر موادى که در صلحنامه گنجاندند یک موادى بود که به ظاهر همه بر ضرر مسلمین بود،از جمله اینکه:بعد از این اگر یکى از قریش بیاید به مسلمین ملحق شود قریش حق داشته باشد بیایند او را ببرند،ولى اگر یکى از مسلمین فرار کند و به قریش ملحق شود مسلمین چنین حقى نداشته باشند،و بعضى مواد دیگر که مواد بسیار سنگینى بود.ولى در مقابل،مسلمانها در مکه آزادى داشته باشند و تحت فشار قرار نگیرند.تمام همت پیغمبر متوجه همین یک کلمه بود.همه شرایط سنگین آنها را قبول کرد به خاطر همین یک کلمه.قرارداد را امضا کردند.
مسلمین ناراحت‏بودند،مى‏گفتند:یا رسول الله!این براى ما ننگ است،ما تا نزدیک مکه آمده‏ایم،از اینجا برگردیم؟!آیا چنین کارى درست است؟!خیر،ما حتما مى‏رویم.پیغمبر فرمود: خیر،قرارداد همین است و ما آن را امضا مى‏کنیم.سپس پیغمبر دستور داد قربانیها را همان جا قربانى کردند و بعد فرمود بیایید سر مرا بتراشید،و سرش را تراشید به علامت‏خروج از احرام.ابتدا مسلمین نمى‏خواستند این کار را بکنند ولى بعد خودشان این کار را کردند اما با ناراحتى زیاد،و آن که از همه بیشتر اظهار ناراحتى مى‏کرد عمر بن خطاب بود،آمد نزد ابو بکر و گفت:مگراین پیغمبر نیست؟گفت:آرى.مگر ما مسلمین نیستیم؟مگر اینها مشرکین نیستند؟آرى.پس این وضع چیست؟!پیغمبر قبلا در عالم رؤیا دیده بود که با مسلمانها وارد مکه مى‏شوند و مکه را فتح مى‏کنند،و این رؤیا را براى مسلمین نقل کرده بود.آمدند گفتند: مگر شما خواب ندیده بودید که ما وارد مکه مى‏شویم؟فرمود:آرى.پس چطور شد؟چرا این خوابت تعبیر نشد؟فرمود:من که در خواب ندیدم و به شما هم نگفتم که امسال وارد مکه مى‏شویم،من خواب دیدم و خواب من هم راست است و ما هم وارد مکه خواهیم شد.گفتند: پس این چه قراردادى است که اگر از آنها یک نفر بیاید میان ما آنها اجازه داشته باشند او را ببرند،اما اگر از ما کسى برود میان آنها ما نتوانیم او را بیاوریم؟فرمود:اگر از ما کسى بخواهد برود میان آنها،او یک مسلمانى است که مرتد شده و به درد ما نمى‏خورد.مسلمانى که مرتد شده،برود،ما اصلا دنبالش نمى‏رویم.و اگر از آنها کسى مسلمان شود و بیاید نزد ما،ما به او مى‏گوییم برو،فعلا شما مسلمین در مکه به همان حالت استضعاف بسر ببرید،خداوند یک راهى براى شما باز خواهد کرد.
به شرایط خیلى عجیبى تن داد.همین سهیل بن عمرو یک پسر داشت که مسلمان و در جیش مسلمین بود.این قرارداد را که امضا کردند،پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار کرد و آمد نزد مسلمین.تا آمد،سهیل گفت قرارداد امضا شده،من باید او را برگردانم.پیغمبر هم به او-که اسمش ابو جندل بود-فرمود:برو،خداوند براى شما مستضعفین هم راهى باز مى‏کند.این بیچاره مضطرب شده بود،داد مى‏کشید و مى‏گفت:مسلمین!اجازه ندهید مرا ببرند میان کفار که مرا از دینم بر گردانند.مسلمین هم عجیب ناراحت‏بودند و مى‏گفتند:یا رسول الله! اجازه بده این یکى را دیگر ما نگذاریم ببرند.فرمود:نه،همین یکى هم برود.نشانى به همان نشانى که همینکه این قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمین آزادى پیدا کردند و آزادانه مى‏توانستند اسلام را تبلیغ کنند،در مدت یک سال یا کمتر،از قریش آن اندازه مسلمان شد که در تمام آن مدت بیست‏سال مسلمان نشده بود.بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید که مواد قرارداد خود به خود از طرف خود قریش از بین رفت و یک شور عملى و معنوى در مکه پدید آمد.
داستان شیرینى نقل کرده‏اند که مردى از مسلمین به نام ابو بصیر-که در مکه بود و مرد بسیار شجاع و قویى هم بود-فرار کرد آمد به مدینه.قریش طبق قراردادخودشان دو نفر فرستادند که بیایند او را برگردانند.آمدند گفتند ما طبق قرارداد باید این را ببریم.حضرت فرمود:بله همین طور است.هر چه این مرد گفت:یا رسول الله!اجازه ندهید مرا ببرند،اینها در آنجا مرا از دینم بر مى‏گردانند،فرمود:نه،ما قرارداد داریم و در دین ما نیست که بر خلاف قرارداد خودمان عمل کنیم،طبق قرارداد تو برو،خداوند هم یک گشایشى به تو خواهد داد. رفت.او را تقریبا در یک حالت تحت الحفظ مى‏بردند.او غیر مسلح بود و آنها مسلح بودند. رسیدند به ذو الحلیفه،تقریبا همین محل مسجد الشجره که احرام مى‏بندند و تا مدینه هفت کیلومتر است.در سایه‏اى استراحت کرده بودند.یکى از آندو شمشیرش در دستش بود.این مرد به او گفت:این شمشیر تو خیلى شمشیر خوبى است،بده من ببینم.گفت:بگیر.تا گرفت،زد او را کشت.تا او را کشت،نفر دیگر فرار کرد و مثل برق خودش را به مدینه رساند.تا آمد، پیغمبر فرمود:مثل اینکه خبر تازه‏اى است![گفت]بله،رفیق شما رفیق مرا کشت.طولى نکشید که ابو بصیر آمد.گفت:یا رسول الله!تو به قراردادت عمل کردى.قرارداد شما این بود که اگر کسى از آنها فرار کرد تو او را تسلیم کنى،و تو تسلیم کردى.پس کارى به کار من نداشته باشید.بلند شد رفت در کنار دریاى احمر،نقطه‏اى را پیدا کرد و آنجا را مرکز قرار داد. مسلمینى که در مکه تحت زجر و شکنجه بودند،همینکه اطلاع پیدا کردند که پیغمبر کسى را جوار نمى‏دهد ولى او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه‏اى را مرکز قرار داده،یکى یکى رفتند آنجا.کم کم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشکیل دادند.قریش دیگر نمى‏توانستند رفت و آمد کنند.خودشان به پیغمبر نوشتند که یا رسول الله!ما از خیر اینها گذشتیم،خواهش مى‏کنیم به آنها بنویسید که بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند،ما از این ماده قرار داد خودمان صرف نظر کردیم،و به همین شکل صرف نظر کردند.
به هر حال این قرار داد صلح براى همین خصوصیت‏بود که زمینه روحى مردم براى عملیات بعدى فراهمتر بشود،و همین طور هم شد.عرض کردم مسلمین بعد از آن در مکه آزادى پیدا کردند،و بعد از این آزادى بود که مردم دسته دسته مسلمان مى‏شدند و آن ممنوعیتها بکلى از میان برداشته شده بود.
حال وارد شرایط زمان امام حسن و شرایط زمان امام حسین بشویم،ببینیم که آیا دو جور شرایط بوده است که واقعا اگر امام حسن به جاى امام حسین بود کار امام حسین را مى‏کرد و اگر امام حسین هم به جاى امام حسن بود کار امام حسن را مى‏کرد،یا نه؟مسلم همین طور است.فقط نکته‏اى عرض بکنم و آن اینکه اگر کسى بپرسد آیا اسلام دین صلح است‏یا دین جنگ،ما چه باید جواب بدهیم؟به قرآن رجوع مى‏کنیم.مى‏بینیم در قرآن،هم دستور جنگ رسیده و هم دستور صلح.آیات زیادى راجع به جنگ با کفار و مشرکین داریم: و قاتلوا فى سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا (۱۳) و آیات دیگرى.همچنین است در باب صلح: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها (۱۴) اگر تمایل به سلم و صلح نشان دادند،تو هم تمایل نشان بده.یک جا مى‏فرماید: و الصلح خیر (۱۵) و صلح بهتر است.پس اسلام دین کدامیک است؟
اسلام نه صلح را به معنى یک اصل ثابت مى‏پذیرد که در همه شرایط[باید]صلح و ترک مخاصمه[حاکم باشد]و نه در همه شرایط جنگ را مى‏پذیرد و مى‏گوید همه جا جنگ.صلح و جنگ در همه جا تابع شرایط است،یعنى تابع آن اثرى است که از آن گرفته مى‏شود.مسلمین چه در زمان پیغمبر،چه در زمان حضرت امیر،چه در زمان امام حسن و امام حسین،چه در زمان ائمه دیگر و چه در زمان ما،در همه جا باید دنبال هدف خودشان باشند،هدفشان اسلام و حقوق مسلمین است،باید ببینند که در مجموع شرایط و اوضاع حاضر اگر با مبارزه و مقاتله بهتر به هدفشان مى‏رسند آن راه را پیش بگیرند و اگر احیانا تشخیص مى‏دهند که با ترک مخاصمه بهتر به هدفشان مى‏رسند آن راه را پیش بگیرند.اصلا این مساله که جنگ یا صلح؟ هیچ کدامش درست نیست.هر کدام مربوط به شرایط خودش است.
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
پرسش و پاسخ
-استناد به فقه شیعه در باره اینکه صلح امام حسن مجاز بوده یا مجاز نبوده درست نیست، زیرا پایه‏هاى فقه شیعه اصلا رویه ائمه است.همیشه در هر موضوعى یک چیزهایى به عنوان اصل قرار داده مى‏شود،بعد قضایا مبتنى بر آن اصل گذاشته مى‏شود.فقه محقق یا سایر علماى شیعى اصلا بنا و بنیادش بر رویه ائمه است.
استاد:تذکر بسیار مفید و مناسبى است.درست است،ولى منظور ما این نبود که بخواهیم بگوییم امام حسن در اینجا از فقه شیعه پیروى کرده‏اند،بلکه منظور ما این بود که این کلیات فقهى را که عرض مى‏کنیم ببینیم آیا با منطق منطبق است‏یا نه.اینکه این مطلب را طرح کردم این جور پیش خودم فکر کردم که اول قطع نظر از هر بحث دیگرى،ما کلیات فقهى را مطرح کنیم و بعد ببینیم این کلیات فقهى اصلا با منطق جور در مى‏آید یا جور در نمى‏آید(چون وقتى انسان مساله را به صورت کلى طرح کند،این امر کمک مى‏دهد براى اینکه بتواند به حل مساله در یک مورد بالخصوص نایل بشود،و الا ما نخواستیم به یک مسائل تعبدى استناد کرده باشیم.به نظر ما آنچه که ما الآن در فقه مى‏بینیم،خود همین مسائل یک مسائل منطقى است، اعم از اینکه آن را از روش ائمه استفاده کرده باشند یا از جاى دیگر). ببینیم اینکه در مواردى جهاد را مشروع مى‏دانند،آیا جاى ایراد هست که چرا در این موارد جهاد مشروع است‏یا نه،و نیز اینکه در مورادى صلح را مشروع مى‏دانند آیا این منطقى است‏یا منطقى نیست.ما خواستیم این طور بفهمیم که هم مواردى که جهاد را مشروع دانسته‏اند منطقى است و هم مواردى که صلح را مشروع دانسته‏اند.بعد که این را از نظر منطق قبول کردیم،آن وقت‏برویم دنبال اینکه ببینیم آیا کار امام حسن جایى بوده که باید جهاد کند و صلح کرده،یا کار امام حسین جایى بوده که مى‏بایست صلح کند و جهاد کرده(چون هر دو ستون در اسلام هست:ستون جهاد و ستون صلح)یا اینکه نه،امام حسن در جایى صلح کرده که جاى صلح کردن بوده و امام حسین در جایى جهاد کرده که جاى جهاد کردن بوده است. همین طور امیر المؤمنین و پیغمبر.در مورد آنها که دیگر قطعى است.راجع به پیغمبر بالخصوص که دیگر جاى بحث نیست،زیرا پیغمبر در یک جا صلح کرده و در یک جا جنگ کرده است.

-آیا در فقه برادران اهل تسنن ما در مورد جهاد اختلافى با فقه شیعه هست‏یا نه،و اگر هست موارد اختلاف چیست؟سؤال دیگر اینکه در آنجایى که شرایط جهاد را فرمودید تسلط به مال و انفس بود به طور کلى،آیا تسلط فکرى در اینجا مطرح مى‏شود یا نه؟و در این صورت نوع جهاد چه خواهد بود؟
استاد:مساله فقه اهل تسنن را باید مطالعه کنم.نگاه مى‏کنم و برایتان عرض مى‏کنم.البته این قدر مى‏دانم که اجمالا شرایط آنها با شرایط ما زیاد فرق ندارد و اگر فرقى هست در ناحیه ما محدودیتهایى است که آنها آن محدودیتها را ندارند،از نظر اینکه ما در یک مواردى شرط مى‏کنیم وجود امام معصوم یا نایب خاص امام معصوم را که آنها این شرایط را ندارند.مساله دومى که سؤال کردید مساله‏اى نیست که در قدیم در فقه مطرح شده باشد،چون اصلا پدیده‏اش پدیده جدیدى است.این را باید تامل کرد که روى اصول کلى حکم این پدیده چیست،و خلاصه باید رویش اجتهاد کرد از نظر قواعد،و الا چنین مساله‏اى در قدیم مطرح نبوده است.
پى‏نوشتها
۱- در زمان خود امام حسن برخى اعتراض مى‏کردند،و در زمان ائمه بعد نیز این مساله مورد سؤال بوده است.
۲- حج/۳۹٫
۳- صلح به معنى اعم،یعنى ترک جنگ.
۴- احتجاج طبرسى،ج ۱/ص‏۱۰۷٫
۵- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه ۷۴٫
۶- شاید حتى غیر بالغ هم جایز است که در این جهاد شرکت کند.
۷- مسالک الافهام،ج ۱/ص‏۱۱۶٫
۸- [اشاره به آن داستان است که به حاجى کلباسى گفتند فلان خانه را نیمه شب دزد زده است،گفت:پس آن دزد کى نماز شبش را خوانده است؟!]
۹- حجرات/۹٫
۱۰- این طور نیست که جنگ واجب است و صلح همیشه حرام.نه،صلح جایز است و بلکه شهید مى‏گوید این‏«جایز»که اینجا مى‏گویند نه معنایش این است که اگر هم نکردید نکردید، جایز است‏یعنى حرام نیست،که در بعضى موارد واجب مى‏شود.
۱۱- در قدیم قدرت بر اساس کمیت محاسبه مى‏شد،ولى امروز قدرت بر اساس عدد محاسبه نمى‏شود،بر اساسهاى دیگر است.
۱۲- «ویح‏»همان‏«واى‏»است که ما مى‏گوییم اما«واى‏»در حال خوش و بش.در عربى یک‏«ویل‏»داریم و یک‏«ویح‏».ما در فارسى کلمه‏اى به جاى‏«ویح‏»نداریم.وقتى مى‏گویند«ویلک‏»این در مقام تندى و شدت است،وقتى مى‏گویند«ویحک‏»این در مقام خوش و بش و مهربانى است.
۱۳- بقره/۱۹۰٫
۱۴- انفال/۶۱٫
۱۵- نساء/۱۲۸٫

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *