سیره عملی و رفتاری

مبارزه ائمه در قبال تبعیض نژادی

روش‌هایی که پیشوایان ما در راه مبارزه با این توطئه شوم و پلید در پیش
[صفحه ۱۳۴]
گرفتند، بسیار متنوع و خیلی زیاد است. ما در این جا تا حدودی از این موضوع بحث خواهیم کرد که به مواضع امام حسن (ع) مربوط می‌شود.
در مباحث قبلی، مطالبی راجع به موضع‌گیری‌های ائمه (ع) در قبال تبعیض نژادی و نیز گوشه‌هایی از مواضع امیر المؤمنین و دیگر ائمه (ع) و از جمله امام حسن (ع) – درباره‌ی مسأله‌ی نقل احادیث و اخبار رسول خدا صلی الله علیه و آله – از نظرتان گذشت.
از آن جایی که در چنین فرصت کوتاهی نمی‌توانیم همه‌ی مسائل را درباره‌ی مواضع ائمه (ع) به منظور از بین بردن این توطئه، مورد بحث و بررسی قرار دهیم و چنین امری تألیف جداگانه‌ای در چندین مجلد می‌طلبد، و نیز از آن جایی که مهم‌ترین عنصری که هدف این توطئه قرار گرفته، عنصر امامت و خلافت و نیز احقیت ائمه (ع) به خلافت است و به موضع‌گیری صحیح در قبال آن مربوط می‌شود و دیگر مسأله‌ی قابل ذکر و با اهمیتی در این‌باره باقی نمی‌ماند، بدین منظور در این جا تنها به اشاره‌ای مختصر به گوشه‌هایی از موضع‌گیری‌های ائمه (ع) بالأخص امام مجتبی (ع) اکتفا خواهیم کرد.
پیامدهای خطرناکی که چنین سیاستی – که گوشه‌هایی از بعضی رشته‌ها و فقرات آن به طور گذرا و سریع گذشت – در آینده به دنبال خواهد داشت، بر کسی پوشیده نیست، حال فرق نمی‌کند که این خطرها بر پیکر اسلام وارد آید، یا مسلمین را هدف حمله‌های خود قرار دهد؛ نیز، در حال حاضر به وقوع پیوندد، یا در آینده و بلکه خطرهای آینده عظیم‌تر و سخت‌تر است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث معروفی فرمود: «در هر نسلی افراد عادل و شایسته‌ای هستند که تحریف غلات و منحرفان را از اسلام دور کنند.»
ائمه (ع) به ما نشان داده‌اند که همواره از نزدیک، حوادث را زیر نظر گذاشته و مسائل را به دقت دنبال می‌کنند و همواره در عمق جریانات به سر می‌برند،
[صفحه ۱۳۵]
تا جایی که هر کس در تاریخ مطالعاتی داشته باشد، به خوبی درمی‌یابد که مسائل اهل بیت (ع) به طور عام و مسأله‌ی امامت و حقانیت آنان بر خلاف به طور خاص، همواره پویایی و عمق خود را در وجدان و شعور امت اسلامی حفظ کرده است و هر گونه نزاع و درگیری در جامعه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، با مسأله‌ی امامت ارتباط دارد و شهرستانی با صراحت می‌گوید:
«و اعظم خلاف بین الأمه خلاف الامامه، اذ ما سل سیف فی الاسلام علی قاعده دینیه مثل ما سل علی الامامه فی کل زمان؛ [۲۵۲].
بزرگ‌ترین اختلاف در میان امت مسلمان، اختلاف بر سر امامت بود. چرا که در هیچ عصری در اسلام به خاطر یک قاعده‌ی دینی شمشیری چون شمشیری که به خاطر امامت کشیده شد، از غلاف بیرون نیامد.»
همان طور که دیدیم، این نقشه‌ی شیطانی – که بدان اشاره شد – در درجه اول امامت را هدف قرار داده بود. دشمنان دریافته بودند که امامت، خطرهای بزرگی را در درازمدت بر ایشان به دنبال خواهد داشت و تمامی نقشه‌های آنان را یکی پس از دیگری نقش بر آب خواهد کرد.
از سوی دیگر، ملاحظه می‌شود که ائمه (ع) همواره در صحنه حضور دارند و با دقت و آگاهی کامل، حوادث را دنبال می‌کنند و مسؤولیت الهی و انسانی خود را در قبال سیاستی که کیان اسلام و سرنوشت مسلمین را در درازمدت تهدید می‌کند، به خوبی حس می‌کنند. برای همین بود که راهی جز مقابله با این سیاست و تلاش برای نابودی آن در پیش نگرفتند. امامان این کار را یک واجب شرعی و مسؤولیت الهی دانستند که به هیچ وجه نمی‌توان در آن کوتاهی و سهل‌انگاری کرد و در این‌باره شک وتردید به خود راه داد. به تعبیر بنده‌ی شایسته‌ی خدا،
[صفحه ۱۳۶]
حجر بن عدی کندی:
«ان هذا الامر لا یصلح الا فی آل علی بن ابی طالب.» [۲۵۳].
تمامی این فداکاری‌ها بدین خاطر بود که به نظر ائمه (ع) مسأله‌ی امامت، مسأله‌ی اصلی اسلام بوده. بر اساس اعتقاد به این اصل است که مسیر انسان و خط فکری، سیاسی و حتی اجتماعی‌اش در زندگی مشخص می‌گردد. پس سنگ زیرین و اساسی همه مفاهیم و اعتقادات و مسائلی که به آنها اعتقاد و ایمان دارد و موضعی که اتخاذ می‌کند و سرانجامی که به آن منتهی می‌شود، «اعتقاد به امامت» است. بر این اساس است که – بنابر تعبیر امام حسین (ع) [۲۵۴] به هنگام به خاک سپاری برادرش امام مجتبی (ع) – ائمه (ع) می‌توانند عنصر مثبت و سازنده‌ی تقیه را به خدمت گیرند و برای دفع گروه باطل گرایان، با تفکری ژرف و مبارزه‌ای درونی راه خدا را انتخاب کنند. [۲۵۵].
امامان (ع) در همه‌ی مسائل جز امامت و مسائل آن، از عنصر سازنده‌ی تقیه استفاده کردند، زیرا به خوبی می‌دانستند که تقیه همه‌ی مسائل را می‌تواند حفظ کند، مگر امامت و احقیت آنان به خلافت را که ممکن است موجب تضییع
[صفحه ۱۳۷]
و نابودی آن گردد.
از این رو به منظور دفع خطری که کیان اسلام و اساس آن را تهدید می‌کرد، ضرورت داشت که جان خود را فدا نمایند و به خطرات و مشکلات تن در دهند، تا «یحق الله الحق بکلماته و لو کره المجرمون» . [۲۵۶].
موضع امام کاظم (ع) در قبال هارون الرشید در کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها یکی از شواهد زیادی است که می‌توان در این‌باره ذکر کرد. موضوع از این قرار بود که هارون در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله حضور یافت و برای این که وانمود کند خلافتش به خاطر ارتباط نسبی با پیامبر صلی الله علیه و آله – چون پسر عموی حضرت بود – شرعی و قانونی است، عرضه داشت: «السلام علیک یا ابن عم» . امام کاظم (ع) در مقابل فرمود: «السلام علیک یا ابه» . آری همین موضع امام، موجب دست‌گیری و زندانی شدن حضرت گردید. امام در زندان، شکنجه‌ها شد و با صبر و پایداری و در حال توکل به خدای خویش به شهادت رسید.
حتی آن موقع که امام حسن (ع) برای اطاعت از امر خدا در گروه باطل گرایان و در موقعیت تقیه، ناچار شد با معاویه صلح کند، با تفکری عمیق و اندیشه‌ای ژرف آن را برگزید و کوشید تا نه از مسأله‌ی امامت دست بردارد – اگر چه ابن قتیبه چنین نظری دارد -و نه خلافت را به فراموشی سپارد – آن طور که دیگران گمان کرده‌اند – بلکه از حکومت ظاهری کناره‌گیری کرد. [۲۵۷] منظور معاویه از «امر»، امارت و پادشاهی بود؛ چرا که او نجنگیده بود تا روزه بگیرند و نماز بخوانند، «بلکه جنگید تا بر آنان حکومت کند و زمام امور را به دست گیرد.» [۲۵۸].
[صفحه ۱۳۸]
معاویه پس از صلح با امام حسن (ع) گفت: «رضینا بها ملکا.» [۲۵۹].
وی و دیگران در مناسبت‌های مختلف، از این تفکر خویش پرده برداشته‌اند. [۲۶۰]. معاویه درباره‌ی خود گفت: «أنا اول الملوک.» [۲۶۱] پس امام، نه خلافت را به آنان سپرد و نه امامت را.
همچنین سعد بن ابی وقاص به معاویه می‌گفت: «السلام علیک أیها الملک.» [۲۶۲].
امام حسن (ع) فرمود:
«لیس الخلیفه من سار بالجور، ذلک ملک ملکا یتمتع به قلیلا، ثم ینقطع لذته و تبقی تبعته؛
خلیفه کسی نیست که با جور و ظلم عمل کند؛ چنین کسی پادشاهی است که به سلطنت رسیده و مدت کمی از آن بهره‌مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است، اما باید درباره‌اش حساب پس دهد.»
از سوی دیگر، از جمله شرایط صلح این بود که معاویه حق ندارد، نه خود را امیر المؤمنین بنامد و نه امام حسن بن علی نزد او شهادتی اقامه کند. [۲۶۳] این ماده به طور قاطع همان مطلبی را بیان کردیم تأیید می‌نماید.
این موضع امام و تعبیر حضرت به کلمه‌ی امر و نیز گنجانیدن ماده‌ی فوق در صلح‌نامه، همانند تعبیری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از حکمران روم و قبط
[صفحه ۱۳۹]
و ایران کرد؛ یعنی برای هر کدام به جای ملک، عظیم اطلاق فرمود، بدین صورت: «عظیم الروم»، «عظیم القبط» [۲۶۴] و «عظیم فارس» [۲۶۵]؛ نفرمود: «ملک الروم» یا «ملک فارس» تا تأییدی بر پادشاهی آنان باشد.
در سخنان امیر المؤمنین و ائمه‌ی معصومین (ع) در این‌باره مطالب زیادی است که فعلا مجال تتبع آن نیست.
پس معلوم است که امام حسن (ع) در امر امامت تقیه نکرد، بلکه حکومت دنیوی را که در آیه‌ی مبارکه‌ی «و شاورهم فی الأمر» بدان اشاره شده، به معاویه تسلیم کرد و او را حاکم و پادشاه و سلطان صرف نامید، ولی امامت دینی و بیعت و خلافت شرعی او را به رسمیت نشناخت. [۲۶۶].
از سوی دیگر، امام حسن (ع) در نامه‌ها و خطبه‌های خود به صراحت بیان فرمود که معاویه را برای خلافت شایسته نمی‌داند و به منظور حفظ خون مسلمین و نجات جان شیعیان امیر المؤمنین با وی صلح کرده است؛ حتی بلافاصله پس از تسلیم حکومت بدو، طی خطبه‌ای فرمود:
ان معاویه بن صخر زعم انی رأیته للخلافه أهلا و لم أرنفسی لها أهلا، فکذب معاویه و أیم الله، لأنا أولی الناس بالناس فی کتاب الله و علی لسان رسول الله صلی الله علیه و آله، غیر انا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین، مضطهدین، منذ قبض رسول الله صلی الله علیه و آله فالله بیننا و بین من ظلمنا حقنا…؛ [۲۶۷].
معاویه، پسر صخر، می‌گوید که من او را شایسته‌ی خلافت می‌دانم و خود را لایق
[صفحه ۱۴۰]
این امر نمی‌بینم، ولی معاویه دروغ می‌گوید. به خدا سوگند! که من از هر کس نسبت به مردم و رهبری آنها شایسته‌ترم، هم در کتاب خدا و هم در زبان پیغمبر خدا، جز این که از آن موقع که پیامبر رحلت فرمود، همواره ما اهل بیت او مورد ظلم و ستم بوده‌ایم و در حالت اضطراب و وحشت روزگار گذرانده‌ایم؛ پس خدا بین ما و کسانی که در حق ما ظلم کرده‌اند…»
حضرت بلافاصله پس از بیعت مردم، به معاویه نوشت:
«فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویه علی امر لست من أهله؛ [۲۶۸].
امروز ای معاویه! جای شگفتی است که تو به کاری دست زده‌ای که به هیچ وجه شایستگی آن را نداری!» از این قبیل فرمایشات از حضرت زیاد است.
از طرف دیگر – همان طور که گذشت – برادرش امام حسین (ع) او را به خاطر به کارگیری عنصر سازنده‌ی تقیه و تفکر صحیح و درست ستود.
هنگامی که به حسین (ع) گفتند: امام حسن (ع) کسانی را که پس از صلح، از وی برای رهبری انقلاب بر ضد معاویه دعوت کردند، رد نموده است، فرمود:
«صدق ابومحمد، فلیکن کل رجل منکم من احلاس بیته، مادام هذا الانسان حیا؛ [۲۶۹].
ابومحمد راست و درست می‌گوید، تا زمانی که معاویه زنده است، باید هر کدام از شما خانه‌نشینی پیشه کند.»
همچنین پس از شهادت برادرش، امام حسن (ع)، طی نامه‌ای به مردم کوفه، از موضع حضرت در قضیه‌ی صلح دفاع کرد و به آنان دستور داد، تا زمانی که معاویه
[صفحه ۱۴۱]
در قید حیات است، هیچ گونه تحرکی نداشته باشند. [۲۷۰].
امام حسن (ع) خودش هم صلح با معاویه را از هزار ماه بهتر می‌دانست. یک بار که از حضرت درباره‌ی علت صلح سؤال شد، فرمود:
«لیله القدر خیر من الف شهر.» [۲۷۱].
این دفاع از صلح امام حسن (ع) تنها برای این بود که امویان و شخص معاویه را رسوا کرد و او را وادار ساخت تا اهداف شوم خود را علنی کند، و نیز فرصت نابودی اسلام و از بین بردن اهل بیت و شیعیان را از امویان گرفت و راه را برای قیام و انقلاب امام حسین (ع) و نابودی حکومت پلید امویان و محو آن از صفحه‌ی روزگار برای همیشه هموار کرد. [۲۷۲].
مواضع مهم
مواردی از تأکیدات و تصریحات امام حسن (ع) مبنی بر این که وی فرزند پیغمبر است و از اهل بیت او – که خدا طاعتشان را واجب کرده، – بیان شد. امام حسن (ع) با این تصریحات می‌خواست توطئه شوم و پلید دشمنان اهل بیت را خنثی سازد و مسأله‌ی امامت و اهل بیت (ع) را در وجدان و شعور امت مسلمان زنده نگه دارد.
از موارد دیگر، وصیت امام حسن (ع) است که فرمود وی را در کنار جد بزرگوارش دفن کنند. هر چند امام – همان طور که خود در همین وصیت اشاره کرده و حوادث آینده را تصدیق کرد [۲۷۳] – کاملا می‌دانست که عایشه و بنی‌امیه
[صفحه ۱۴۲]
بدین امر راضی نمی‌شوند، با این وجود وصیت فرمود که وی را در کنار پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله دفن نمایند. باشد که مسأله‌ی امامت و اهل بیت (ع) پویایی خود را در جامعه حفظ کند. همین مسأله موجب گردید تا دور قبر پیامبر صلی الله علیه و آله دیواری کشیدند. [۲۷۴].
این وصیت امام تنها برای اظهار همین ارتباط حضرت با پیامبر بود، ارتباطی که امویان و دار و دسته‌ی آنان می‌کوشیدند آن را از بین ببرند. از سوی دیگر، امام می‌خواست با این وصیت تأکید نماید که اینان کسانی هستند مظلوم و ستم‌دیده که عده‌ای ظالم حقوقشان را غصب کرده و میراثشان را به تاراج برده‌اند، همان طور که پدرش فرمود:
«أری تراثی نهبا؛ [۲۷۵].
[صفحه ۱۴۳]
میراث خود را تاراج رفته می‌بینم.»
امام می‌خواست کینه و کراهت درونی حکام اموی و دار و دسته‌ی آنان از اهل بیت نبوت (ع) را که خدا و رسولش بارها و بارها نه تنها به محبت آنان، بلکه به مودتشان نیز امر کرده بود، [۲۷۶]، برای مردم روشن کند.
از منبر پدرم فرود آی!
در این باب، امام حسن (ع) موضع بسیار مهم دیگری نیز دارد. این موضع‌گیری در قبال ابوبکر است. بدین صورت که روزی امام خود را به مسجد رسول خدا رساند و ابوبکر را که در جایگاه پیغمبر خدا نشسته بود و خطبه می‌خواند، مخاطب ساخت و فرمود: «انزل عن منبر ابی؛ از منبر پدرم فرود آی.»
ابوبکر در پاسخ گفت: راست گفتی، به خدا سوگند!.که این منبر پدر توست، نه پدر من. پس امیر المؤمنین (ع) کسی نزد ابوبکر فرستاد و گفت: او کودک خردسالی است و ما به وی فرمان ندادیم. ابوبکر گفت: ما نیز تو را متهم نمی‌کنیم. [۲۷۷] باید در این فرمایش امیر المؤمنین که «ما او را فرمان ندادیم» دقت کرد. این مطلب نمی‌رساند که حضرت می‌خواست امام حسن (ع) را تکذیب کند
[صفحه ۱۴۴]
و یا اینکه موضع او را محکوم نماید.
امیر المؤمنین راست می‌فرماید؛ چه امام حسن (ع) کسی نبود که نیاز به فرمان گرفتن از کسی داشته باشد. به فضل الهی و با احساس قوی و فکر ثاقب خویش متوجه نقشه‌ی دشمنان شده بود و از طرفی از نزدیک با حوادث آشنایی داشت و بلکه در عمق آن می‌زیست؛ از این رو طبیعی است که بداند مسؤول است که توطئه را نقش بر آب کند و حقوق اهل بیت (ع) را در وجدان و شعور امت زنده نگه دارد، و از طرفی نیز بر وصی پیامبر لازم بود که مواظب باشد تا تشنجات و مسائل حادی پیش نیاید که به مصلحت اهل بیت و اسلام نباشد.
برگزیده از کتاب تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی(ع)نوشته آقای سید جعفر مرتضی حسینی عاملی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *