محل دفن

مدفن امام حسن بن علی (ع)

از این پیش مرقوم افتاد که حسن (ع) با برادر وصیت فرمود که مرا در جوار رسول خدا به خاک سپار به شرط که فتنه انگیخته نشود و خونی ریخته نگردد و چون در نزد آن حضرت مکشوف بود که عایشه و مروان و دیگر مردم از بنی امیه حاجز و مانع خواهند گشت این وقت که وفات آن حضرت نیک نزدیک شد و حالت احتضار قریب افتاد.
قال للحسین: یا أخی! انی أوصیک بوصیه فاحفظها فاذا أنا مت: فهیئنی ثم وجهنی الی رسول الله لاحدث به عهدا ثم اصرفنی الی أمی فاطمه
[صفحه ۱۵۴]
ثم ردنی فادفنی بالبقیع، و اعلم أنه سیصیبنی من الحمیراء ما یعلم الناس من صنیعها و عداوتها لله و لرسوله و عداوتها لنا أهل البیت.
یعنی فرمود مر حسین (ع) را که ای برادر وصیت می کنم ترا و محفوظ بدار وصیت مرا گاهی که جهان را بدرود کردم ساختگی کن کار مرا و جسد مرا به سوی مضجع رسول خدا حمل ده تا عهد خویش را با او تازه کنم و از آنجا به خوابگاه مادرم فاطمه برسان پس از آنجا به گورستان بقیع تحویل فرمای و با خاک سپار و دانسته باش که از عایشه جز بد بر ما نیاید و مردمان دانایند بر کردار او بر خصومت او مر خدا و رسول را و بر خصمی او ما اهل بیت را.
ابن شهرآشوب گوید چون حسن (ع) مشرف بر مرگ گشت.
قال له الحسین (ع) ارید ان اعلم حالک یا اخی فقال الحسن سمعت النبی صلی الله علیه و آله یقول: لا یفارق العقل منا أهل البیت مادام الروح فینا فضع یدک فی یدی حتی عاینت ملک الموت اغمز یدک فوضع یده فی یده فلما کان بعد ساعه غمز یده غمزا خفیفا فقرب الحسین اذنه الی فمه فقال قال لی ملک الموت ابشر فان الله عنک راض وجدک شافع.
یعنی حسین (ع) عرض کرد ای برادر همی خواهم که از حال تو آگاه باشم حسن (ع) فرمود رسول خدا مرا خبر داد که در ما اهل بیت مادام که روح به جای است عقل زایل نشود پس دست خویش را فرا دست من گذار آنگاه که ملک الموت را دیدار کردم دست تو را فشار خواهم کرد لاجرم دست خویش را بر دست او نهادم ساعتی بیش و کم بر نگذشت دست مرا فشاری سبک داد پس گوش خود را به نزدیک دهان مبارکش بردم فرمود که ملک الموت مرا گفت شاد باش که خداوند از تو خشنود است و جدت رسول خدا شفیع است.
آنگاه مواریث انبیاء و اسم اعظم و آنچه أمیرالمؤمنین (ع) بدو سپرده بود با برادرش تسلیم داد و رخت از این تنگ جای جهان به فراخنای جنان کشید
[صفحه ۱۵۵]
بانگ عویل و نحیب از سرای آن حضرت برخاست و فرزندان و خواهران و خویشاوندان به سوگواری نشستند.
اما به روایت ابن عباس امام حسین، ابن عباس و عبیدالله بن جعفر و علی بن عبدالله بن العباس را طلب داشت و فرمان داد که پسر عم خود را غسل بدهید پس آن حضرت را به دستیاری امام حسین غسل دادند و حنوط کردند و کفن پوشیدند و جسد مبارکش را بر نعش سوار کرده در مصلای رسول خدا فرود آوردند و حسین (ع) بروی نماز گذاشت و از آنجا نعش مبارکش را به مسجد رسول خدا بردند چون سعید بن عاص حکومت مدینه داشت و بر قانون بود که حاکم مدینه باید مقدم بایستد و بر میت نماز گذارد بنی هاشم غوغا برداشتند و گفتند جز حسین بر حسن نتواند نماز گذاشت بنی امیه گفتند شما سزاوارترید مرده خود را، ابن جوزی به روایت علمای عامه گوید امام حسین سعید بن عاص را مقدم داشت «و قال لولا السنه لما قدمتک» و مردم شیعی این سخن را استوار ندارند و گویند غسل امام و دفن امام و نماز بر امام را جز امام نتواند گذاشت اگر این یک به مشرق و آن دیگر به مغرب باشد در زمان حاضر گردد.
بالجمله چون سریر امام حسن (ع) را در مسجد رسول خدای آوردند و در کنار قبر پیغمبر جای دادند بنی امیه چنان دانستند که حسن (ع) را در جوار پیغمبر به خاک خواهند سپرد مروان بن الحکم بر استر خویش زین بست و برنشست و به نزدیک عایشه آمد و گفت چه آسوده نشسته‌ی اینک بنی هاشم حسن را در پهلوی پیغمبر دفن میکنند و حشمت ابوبکر که پدر تست شکسته میشود و این فخر از پدرت و از عمر بن الخطاب مرتفع میگردد عایشه گفت رای چیست گفت تعجیل کن و مانع باش و از استر خویش پیاده شد و گفت هان ای عایشه بر نشین و شتاب کن تا من بنی امیه را ملازم رکاب کنم عایشه بیتوانی بر استر مروان سوار شد و او اول زنی است که در اسلام بر زین نشست و مروان چهل تن از بنی امیه و دوستان ایشان را شاکی السلاح با سنان و کمان و تیغ و تیر ملازم رکاب او ساخت و
[صفحه ۱۵۶]
ایشان در رکاب عایشه به مسجد رسول خدا آمدند.
«فوقفت فقالت: نحوا ابنکم عن بیتی فانه لا یدفن فیه شی‌ء و لا یهتک علی رسول الله حجابه»
یعنی عایشه بایستاد و گفت بیرون برید پسر خود را از خانه من همانا هیچ شیئی در این خانه مدفون نشود و پرده حشمت رسول خدای چاک نگردد.
فقال لها الحسین بن علی: قدیما هتکت أنت و أبوک حجاب رسول الله و أدخلت بیته من لا یحب رسول الله قربه و ان الله یسئلک عن ذلک.
حسین (ع) فرمود ای عایشه تو و پدر تو ابوبکر از قدیم حجاب حشمت رسول خدای را چاک زدید و تو داخل کردی در بیت رسول خدا کسی را که قربت او را دوست نمی داشت و خداوند در روز حساب از کردار ناستوده تو پرسش خواهد فرمود:
این وقت مروان بن الحکم و آل ابی سفیان و از پسرهای عثمان هر که حاضر بود گفتند امیرالمؤمنین عثمان شهید مظلوم را در بدتر مقامی از بقیع به خاک سپردند چگونه میگذاریم حسن را با رسول خدا دفن کنند این هرگز نخواهد شد تا گاهی که شمشیرها بشکند و نیزه‌ها بند بگسلاند و کمانها از خدنگ خالی شود.
فقال الحسین: أما و الله الذی حرم مکه للحسن بن علی ابن فاطمه أحق برسول الله و ببیته ممن أدخل بیته بغیر اذنه و هو والله أحق به من حمال الخطایا مسیر ابی ذر للربذه و الفاعل بعمار ما فعل و به عبدالله ما صنع المؤوی لطرید رسول الله صلی الله علیه و آله.
امام حسین (ع) فرمود سوگند به خداوندی که حرم مکه را حریم خود مقرر
[صفحه ۱۵۷]
داشت که حسن (ع) که پسر علی و پسر فاطمه است احق است به رسول خدا و در آمدن به خانه او از ابوبکر و عمر که بی اجازت او داخل بیت او شدند و سوگند با خدای که حسن احق است از عثمان که حمال گناهان و بیرون کننده ابوذر به سوی ربذه است و آن کس که با عمار و عبدالله کرد آنچه کرد و مروان را که طرید رسول خدای بود پناه داد و کلید ملک را در کف او نهاد این وقت بنی هاشم خواستند تا حسن (ع) را در جوار رسول خدا به خاک سپارند.
از آن سوی بنی امیه جنبش کردند و آغاز مبارزت نمودند و خدنگها بگشادند به روایت ابن شهرآشوب هفتاد چوبه‌ی تیر بر جنازه‌ی مبارک امام حسن آمد و عایشه خود را از استر بزیر افکند.
«و قال و الله لا یدفن الحسن ههنا ابدا اوتجز هذه و أومأت بیدها الا شعرها» سوگند با خدای هرگز حسن در اینجا دفن نخواهد شد مگر آنکه کنده شود گیسوان من و اشاره به سوی گیسوی خود نمود ابن عباس گوید چون چشم عایشه بر من افتاد «قالت الی الی یا ابن عباس لقد اجتراتم علی فی الدنیا تؤذوننی مره بعد اخری تریدون ان تدخلوا بیتی من لا اهوی و لا احب»

گفت به نزد من بیا ای پسر عباس همانا دلیر شدید بر من در دنیا و میخواهید کسی را داخل خانه من کنید که دوست ندارم او را ابن عباس گفت وا سوأتاه یک روز بر قاطر می نشینی و یک روز بر شتر سوار می شوی میخواهی نور خدا را فرو نشانی و با اولیای خدا قتال می کنی و حایل می شوی در میان پیغمبر و محبوب او بازشو ای عایشه حسن در پهلوی ما در خود مدفون خواهد گشت و خداوند او را هر لحظه با خود نزدیکتر می فرماید و ترا دورتر میکند.
«قال فقطبت فی وجهی و نادت باعلی صوتها او ما نسیتم الجمل یابن عباس انکم لذووا أحقاد فقلت ام و الله ما نسیته اهل السماء فکیف تنساه أهل الارض» ابن عباس می گوید این وقت عایشه روی بر من ترش کرد و به آواز بلند فریاد برآورد گفت ای پسر عباس آیا فراموش کردید جنگ جمل را شما همواره با من از
[صفحه ۱۵۸]
در کین و کید بودید ابن عباس گفت چگونه فراموش میکنم اهل آسمانها فراموش نکرده‌اند چگونه اهل زمین فراموش میکنند پس عایشه روی بگردانید و این شعر قرائت کرد:
فألقت عصاها و استقر بها النوی
کما قر عینا بالایاب المسافر
این وقت محمد بن حنفیه بسخن آمد «و قال یا عایشه یوما علی بغل و یوما علی جمل فما تملکین نفسک لا تملکین الارض عداوه لبنی‌هاشم»
گفت ای عایشه یک روز بر استر سوار می شوی و یک روز بر اشتر و خویشتن‌داری نمیکنی و چنان میدانی که بعداوت بنی هاشم جهان را فرو خواهی گرفت
«فقالت یابن الحنفیه هؤلاء الفواطم یتکلمون فما کلامک»
گفت ای پسر حنفیه این جماعت که سخن میکنند پسرهای فاطمه‌اند تو چه می گوئی «فقال لها الحسین و انت تبعدین محمدا من الفواطم فوالله لقد ولدته ثلاث فواطم» حسین (ع) فرمود ای عایشه تو محمد را از فواطم دور میداری سوگند با خدای محمد از بطن سه تن فاطمه آمده است یکی فاطمه دختر عمران بن عائذ بن عمر بن مخزوم دوم فاطمه بنت اسد بن هاشم سه دیگر فاطمه بنت زائده ابن الاصم بن رواحه بن حجر بن معیص بن عامر.
به روایت ابن شهرآشوب ابن عباس با عایشه خطاب کرد
«تجملت تبغلت و لو عشت تفیلت» یعنی در جنگ جمل بر شتر سوار شدی و در دفن حسن (ع) بر استر نشیمن ساختی اگر از این پس زنده بمانی بر فیل خواهی سوار شد و فتنه از این بزرگتر خواهی انگیخت صقر بصری گوید:
و یوم الحسن الهادی علی بغلک أسرعت
و سببت و مانعت و خاصمت و قاتلت
و فی بیت رسول الله بالظلم تحکمت
هل الزوجه أولی بالمواریث من البنت
[صفحه ۱۵۹]
لک التسع من الثمن فبالکل تملکت
تجملت تبغلت و لو عشت تفیلت
این هنگام مروان بن الحکم بانگ در داد «یا رب هیجاهی خیر من دعه أیدفن عثمان فی اقصی المدینه و یدفن الحسن مع النبی لا یکون ذلک ابدا و أنا أحمل السیف»
یعنی چه بسیار جنگ است که از آسایش و راحت در عیش بهتر است آیا عثمان را در حش کوکب که ناخوش‌تر موضعی است در مدینه به خاک سپارند و حسن را با پیغمبر دفن کنند و حال آنکه من حامل شمشیرم ابوهریره گفت ای مروان تو حسن را از دفن این موضع مانع می شوی و حال آنکه من از رسول خدا شنیدم که فرمود «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه» مروان گفت حدیثی را که جز تو و ابوسعید خدری بیاد نداشته باشید بکار نیاید من خود در سال خیبر مسلمانی گرفتم و حاضر بودم ابوهریره گفت راست گفتی در سال فتح خیبر مسلمانی گرفتی لکن حاضر نبودی «ولکننی لزمت رسول الله و لم اکن افارقه و کنت اسئله و عنیت بذلک حتی علمت من أحب و من أبغض و من قرب و من أبعد و من أقر و من نفی و من لعن و من دعا له».
گفت لکن من ملازمت خدمت رسول خدا نمودم از او جدا نشدم و از هر جا از وی بپرسیدم و به حقیقت رسیدم دوستان و دشمنانش را بدانستم و خویش و بیگانه را بشناختم و آن کس را که نزدیک داشت و آن کس را که دور افکند و کسی را که استقرار داد و آنرا که نفی فرمود و هر که را لعن نمود و کسی را که دعا کرد از برای او، یک یک را بدانستم و بشناختم: «قال ارأیتم لو جیی‌ء به ابن موسی لیدفن مع ابیه فمنع اکانوا قد ظلموا قالوا نعم قال فهذا ابن نبی الله قد جیی‌ء به لیدفن مع ابیه»
گفت اگر پسر موسی را بیاوردند و در پهلوی پدرش به خاک سپارند آیا آنان که مانع شوند ظلم نکرده باشند گفتند ستمکاره‌اند گفت اینک حسن (ع) پسر رسول خداست آورده‌اند که در جوار پدر به خاک سپارند این وقت بنی هاشم را نیران
[صفحه ۱۶]
غضب در کانون خاطر زبانه زدن گرفت شمشیرها بکشیدند و رزم را تصمیم عزم دادند
فقال الحسین: ألله ألله لا تضیعوا وصیه أخی و اعدلوا به الی البقیع فانه أقسم علی ان أنا منعت عن دفنه مع جده أن لا أخاصم فیه أحدا و أن أدفنه بالبقیع مع أمه.
حسین (ع) فرمود ای قوم از برای خدا وصیت برادر مرا ضایع مگذارید و جنازه‌ی او را به سوی بقیع حمل دهید چه مرا سوگند داد که اگر دفن او را با رسول خدا مانع شوند با هیچکس مخاصمه نکنم و او را در بقیع با مادرش به خاک سپارم و مفید نیز در ارشاد مینویسد:
فقال الحسین: و الله لولا عهد الحسن الی بحقن الدماء و أن لا أهریق فی أمره محجمه دم لعلمتم کیف تأخذ سیوف الله منکم مآخذها و قد نقضتم العهد بیننا و بینکم و أبطلتم ما اشترطنا علیکم لأنفسنا.
حسین (ع) فرمود سوگند با خدای اگر نه عهد حسن (ع) بحقن دماء بود و اگر نه وصیت او بود که در راه او یک محجمه خون ریخته نشود می دانستید که چگونه شمشیرهای خداوند حق خویش را از شما باز میستاند همانا نقض عهد کردید و آن شرایطی که در اطاعت ما بر گردن شما بود به هوای نفس خویش باطل ساختید آنگاه روی با عایشه آورد و فرمود:
یا عایشه ان أخی أمرنی أن أقربه من أبیه رسول الله لیحدث به عهدا و اعلمی أن أخی أعلم الناس بالله و رسوله و أعلم به تاویل کتابه من أن یهتک علی رسول الله ستره لأن الله تبارک و تعالی یقول: «یا
[صفحه ۱۶۱]
أیها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا أن یؤذن لکم» و قد أدخلت أنت بیت رسول الله الرجال بغیر اذنه، و قد قال الله عزوجل: «یا أیها الذین آمنوا لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النبی» و لعمری لقد ضربت أنت لأبیک و فاروقه عند أذن رسول الله المعاول، و قال الله عزوجل: «ان الذین یغضون أصواتهم عند رسول الله أولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی» و لعمری لقد أدخل أبوک و فاروقه علی رسول الله بقربهما منه الأذی و ما رعیا من حقه ما أمرهما الله به علی لسان رسول الله ان الله حرم من المؤمنین أمواتا ما حرم منهم أحیاء و تا لله یا عایشه لو کان هذا الذی کرهته من دفن الحسن عند أبیه جائزا فیما بیننا و بین الله لعلمت أنه سیدفن و ان رغم معطسک.
فرمود ای عایشه همانا برادر من مرا فرمان داد که او را به نزد پدرش رسول خدا حاضر کنم تا تجدید عهد فرماید و دانسته باش که برادر من داناترین مردم است به خدا و رسول و داناتر است به تاویل کتاب خدای از اینکه هتک ستر پیغمبر کند چه خداوند می فرماید مر مؤمنان را که داخل خانهای پیغمبر نشوید مگر به رخصت او و تو ای عایشه ابوبکر و عمر را بی اجازت پیغمبر داخل سرای پیغمبر نمودی و نیز خداوند مؤمنان را فرمود که آواز خود را بلندتر از صوت پیغمبر مدارید و تو از برای قبر پدرت و از برای قبر عمر در پهلوی گوش پیغمبر معول و کلنگ بر زمین کوفتی و همچنان می فرماید آنان که دلهای ایشان را پروردگار از برای تقوی ممتحن داشته بانگ خود را در نزد رسول خدا فروهشته دارند قسم بجان من که ابوبکر
[صفحه ۱۶۲]
و عمر را برسول خدای درآوردی و به قربت ایشان آن حضرت را زحمت کردی و ایشان رعایت حق پیغمبر نکردند و هرگز خداوند ایشان را بدانچه کردند بزبان پیغمبر مأمور نفرمود همانا خداوند حرام کرد از مردگان مؤمنان آنچه را حرام کرد از زندگان ایشان سوگند با خدای ای عایشه اگر آنچه را مکروه میداری در دفن حسن در نزد پدرش رسول خدا اگر دفن او به تقدیر الهی گذشته بود – کنایت از آنکه اگر وصیت حسن مانع نبود – میدانستی که دماغ تو بر خاک مالش میبیند و او در کنار رسول خدا مدفون میگردد.
آنگاه حسین (ع) فرمود تا جنازه امام حسن را از قبر رسول خدای به مضجع فاطمه علیهاالسلام آوردند و از آنجا به جانب بقیع غرقد حمل دادند در خبر است که مروان بن الحکم بزیر سریر حسن (ع) آمد و جنازه آن حضرت را بدوش کشید «فقال له الحسین اتحمل الیوم سریره و بالامس کنت تجرعه الغیظ قال مروان کنت افعل ذلک بمن یوازن حلمه الجبال» حسین (ع) فرمود ای مروان امروز جنازه امام حسن را بر دوش میکشی و دی او را به پیمانهای خشم و غضب سقایت مینمودی گفت این کردار را با کسی میبردم که کوهسارهای جهان با حلم او به میزان میرفت بالجمله جنازه حسن (ع) را به گورستان بقیع آوردند و حسین (ع) جسد مبارکش را در پهلوی جده‌اش فاطمه بنت اسد به خاک سپرد و این شعر قراءت کرد:
ءأدهن رأسی أم أطیب محاسنی
و رأسک معفور و أنت سلیب
أو أستمتع الدنیا لشی‌ء أحبه
الی کل ما أدنی الیک حبیب
فمازلت أبکی ما تغنت حمامه
علیک و ما هبت صبا و جنوب
و ما هملت عینی من الدمع قطره
و ما اخضر فی دوح الحجاز قضیب
بکائی طویل و الدموع غزیره
و أنت بعید و المزار قریب
[صفحه ۱۶۳]
غریب و أطراف البیوت تحوطه
ألا کل من تحت التراب غریب
و لا یفرح الباقی خلاف الذی مضی
و کل فتی للموت فیه نصیب
فلیس حریب من أصیب بماله
ولکن من واری أخاه حریب
نسیبک من أمسی یناجیک طیفه
و لیس لمن تحت التراب نسیب
و نیز حسین (ع) می فرماید:
ان لم أمت أسفا علیک فقد
أصبحت مشتاقا الی الموت
و محمد بن حنفیه بر قبر برادر ایستاد و به های‌های بگریست –
«و قال رحمک الله ابامحمد لئن عزت حیاتک فقد هدت وفاتک و لنعم الروح روح عمر به بدنک و لنعم البدن بدن تضمنه کفنک و کیف لا یکون هکذا و انت عقبه الهدی و حلیف اهل التقوی و خامس اهل الکساء و ابن محمد المصطفی و ابن علی المرتضی و ابن فاطمه الزهراء و ابن شجره طوبی غذتک بالتقوی اکف الحق و ارضعتک ثدی الایمان و ربیت فی حجر الاسلام و لک السوابق العظمی و الغایات القوی و بک اصلح الله بین فئتین عظیمین من المسلمین و لم بک شعث الدین فعلیک السلام فلقد طبت حیا و میتا و ان کانت انفسنا غیر سخیه بفراقتک ابامحمد رحمک الله».
گفت خداوند بر تو رحمت کناد ای ابومحمد و بهترین روح روحی است که سریان یافت در بدن تو و بهترین بدن بدنیست که محفوف گشت در کفن تو و چگونه چنین نباشد زیرا که تو صراط هدائی و حلیف تقوائی و خامس اهل عبائی و پسر محمد مصطفائی و پسر علی مرتضائی و پسر فاطمه زهرائی و پسر شجره طوبائی غذا داد تو را دست خداوند رحمان و شیر داد ترا پستان ایمان و تربیت یافتی در حجر اسلام و از برای تست سبقت در تقدیم و تقویم دین و وصول بغایت حق الیقین و خداوند به دست تو اصلاح کرد میان دو لشکر عظیم را از مسلمانان و فراهم آورد به دست تو پراکندهای دین را، سلام باد بر تو که زنده و مرده‌ی تو نیکوست اگر چند
[صفحه ۱۶۴]
نفوس خویش را در مفارقت تو مبذول داشتیم ای ابومحمد خداوند بر تو رحمت کند.
سلیمان بن قبه گوید:
یا کذب الله من نعی حسنا
لیس لتکذیب نعیه حسن
کنت خلیلی و کنت خالصتی
لکل حی من اهله سکن
اجول فی الدار لا اراک وفی
الدار أناس جوارهم غبن
بدلتهم منک لیت انهم
اضحوا و بینی و بینهم عدن
دعبل گوید:
تعزی بمن قد مضی اسوه
فان العزاء یسلی الحزن
بموت النبی و ضرب الوصی
و ذبح الحسین و سم الحسن
و هم گوید:
محن الزمان سحائب متراکمه
عین الحوادث بالفواجع ساجمه
فاذا الهموم تراکمتک فبلها
بمصاب اولاد البتوله فاطمه
هم در اینمعنی گفته‌اند:
اتخدعنی الدنیا و قد شاب مفرقی
و اصبحت معقولا لها بعقال
و انسی مساویها و ما طال عهدها
و اسعی لها بالجهل سعی خبال
و لی اسوه فیها بآل محمد
هم خیر مبعوث و اکرم آل
یقسمهم ریب المنون فاصبحوا
عبادید اشتاتا بکل مجال
فبین شرید یرتمی غربه النوی
به بین غیظان و بین جبال
و بین صلیب فوق جذعه نخله
تهب علیه من صبا و شمال
و بین دفین و هو حی و مختف
یراقب خوفا من وقوع نکال
و بین سمیم قد سری فی عظامه
من السم قتال بغیر قتال
فیالیت شعری من انوح و من له
اروح و ما قلبی علیه بسال
ءأبکی علیا حین عمم راسه
بمنصله ذی رونق و صقال
[صفحه ۱۶۵]
ام ابکی لبنت المصطفی بعد ما قضت
قضت لم تفز من ارثها بخلال
ام الحسن الزاکی سقته جعیده
قضی بین انصار له و موالی
و ان حنینی للشهید بکربلا
لباق فلا یقضی له بزوال
فدیت فتی قد خر عن سرج مهره
کما خرطود من منیف جبال
فدیت صریعا قد علی الشمر فوقه
لقطع ورید او لجز قذال
فدیت طریحا اجمعوا بعد قتله
علی نهب نسوان له و عیال
فدیت قتیلا راسه فوق ذابل
کما البدر یزهو فی اتم کمال
فدیت اماما بعد قتل حماته
ینادی بصوت فی البریه عال
یقول لهم ان تتقوا الله ربکم
فقتلی لکم و الله غیر حلال
فدیت علیا فی اساراه یقتدی
به فی قیود للعدو ثقال
شرح احتجاج فضال بن حسن با ابوحنیفه در این مقام مناسب مینماید و معنی خطاب صقر بصری را با عایشه آنجا که گفت «لک التسع من الثمن» مکشوف میدارد همانا فضال بن الحسن بن فضال الکوفی یک روز بر ابوحنیفه درآمد و گفت خداوند در قرآن کریم می فرماید «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم» آیا این آیه مبارکه از آیات منسوخه است ابوحنیفه گفت از آیات منسوخه نیست فضال گفت اکنون بگوی بهترین مردم بعد از رسول خدا ابوبکر و عمر است یا علی بن ابیطالب ابوحنیفه گفت مگر نمیدانی خوابگاه ابوبکر و عمر در پهلوی رسول خداست در فضیلت ایشان بر علی محکمتر از این چه میخواهی فضال گفت ایشان ستم کردند بر رسول خدا گاهی که وصیت نمودند که ما را در موضعی مدفون سازید که بهیچوجه حقی در آن موضع نداشتند و اگر پندار کنیم که این موقع ملک ایشان بود و با رسول خدا هبه کردند تا آن حضرت را در آن موضع به خاک سپردند واجب میکند که نکث عهد کرده باشند و با هبه‌ی خود رجوع نموده باشند تو خود اقرار کردی که این آیه از آیات منسوخه نیست چگونه بی رخصت پیغمبر به خانه او درآمدند.
[صفحه ۱۶۶]
ابوحنیفه لختی سر فرو داشت و این معنی را بیندیشید آنگاه سر برآورد و گفت عایشه و حفصه را در آن ارض بطریق وراثت حقی است چه زیان دارد که ایشان از جهت حقوق دختران خود در آنجا مدفون باشند فضال گفت ای ابوحنیفه تو میدانی گاهی که رسول خدا وداع جهان گفت او را نه تن زنان بودند و چون فاطمه علیهاالسلام حیات داشت و پیغمبر صاحب فرزند بود و بهره زنان به جمله از ملک آن حضرت هشت یک می آید پس هر زنی را نه یک هشت یک بهره میرسد و از آن خانه که پیغمبر مدفونست بهره عایشه و حفصه افزون از شبری نیست چگونه ابوبکر و عمر در آنجا مدفون شدند به زیادت از این عایشه و حفصه از رسول خدای ارث میبرند و فاطمه دختر او میراث نمیبرد؟ بطلان این سخن از وجوه کثیره ظاهر است «فقال ابوحنیفه نحوه عنی و الله رافضی خبیث» گفت دور کنید این مرد را از من سوگند با خدای او رافضی و خبیث است و نیز صقر مصری گوید:
لو ان عینک عاینت بعض الذی
ببنیک حل لقد رایت فظائعا
اما ابنک الحسن الزکی فانه
لما مضت سقوه سما ناقعا
هزوابه کبدا لدیک کریمه
منه نواحینابه و اضالعا
منعوا اعز الخلق منک قرابه
و رضوا بجسمک للغریب مضاجعا
و سقوا حسینا بالطفوف علی الظما
کاس المنیه فاحتساها جازعا
جسدا بلا راس یمد علی الثری
رجلاله و بکف اخری نازعا
ابن حماد گوید:
سعی فی قتله الرجس بن هند
لیشفی منه احقادا و رغما
و اطمع فیه جعده ام عس
و لم یوف بها فسقته سما
فنازعه اناس لم یذوقوا
و حق الله للاسلام طعما
ایدفن جنب احمد اجنبی
و یمنع سبطه منه ویحما
و هم ابن حماد گوید:
شاعوا بقتل علی وسط قبلته
حقدا و ثنوا بسم لابنه الحسن
[صفحه ۱۶۷]
و اظهروا ویلهم راس الحسین علی
رمح یطاف به فی سائر المدن
هذا لان رسول الله جدهم
اوصی بحفظهم فی السر و العلن
مع القصه چون بنی هاشم از کفن و دفن امام حسن (ع) بپرداختند و نیران فتنه در میان ایشان و بنی امیه فرونشست مروان بن الحکم به سوی معاویه مکتوب کرد «أما بعد ان بنی هاشم ارادوا ان یدفنوا الحسن عند رسول الله صلی الله علیه و آله و مال معهم سعید بن العاص و منعتهم لاجل عثمان المظلوم أیکون فی البقیع و الحسن عند رسول الله و ابی بکر و عمر».
یعنی بنی هاشم خواستند حسن (ع) را در پهلوی رسول خدا صلی الله علیه و آله به خاک سپارند سعید بن العاص که حاکم مدینه است نیز رضا داد من مانع شدم چرا باید عثمان مظلوم در بقیع بماند و حسن با رسول خدا و ابوبکر و عمر مدفون گردد معاویه از کردار مروان نیک شاد شد و مکتوب ملاطفت آمیز بدو نگاشت.
اما چون خبر وفات امام حسن به معاویه رسید سجده‌ی شکر بگذاشت و جماعتی که در اطراف او بودند سجده کردند آنگاه بانگ به تکبیر فراز داشت و همگان با او هم آواز شدند فاخته دختر قرطه بن عبد عمرو بن نوفل بن عبد مناف به نزدیک معاویه شتاب کرد و گفت یا أمیرالمؤمنین این شادی چیست و این سرور از کجا یافتی گفت از وفات حسن بن علی (ع) فاخته گفت انا لله و انا الیه راجعون پس بگریست و گفت سید مسلمین و پسر رسول رب العالمین از جهان درگذشت معاویه گفت سوگند با خدای گریستن تو بروی روا باشد.
مکشوف باد که در بعضی از کتب تواریخ و احادیث مسطور است که هنگام وفات امام حسن (ع) ابن عباس در شام بوده و معاویه او را شماتت کرده و این سخن استوار نباشد چه در کفن و دفن امام حسن (ع) و احتجاج با عایشه حاضر بود چنانکه مذکور شد بلکه بعد از وفات امام حسن سفر شام کرده است و آن مخاطبات در میان او و معاویه روی داده است بالجمله چون ابن عباس سفر شام کرد و بر معاویه درآمد.
[صفحه ۱۶۸]
«فقال له یابن عباس امات ابومحمد؟ قال نعم رحمه الله و بلغنی تکبیرک و سجودک اما و الله ما یسد جثمانه حفرتک و لا یزید انقضاء اجله فی عمرک و لئن أصبنا بمثله فقد أصبنا قبله بسید کل المسلمین و امام المتقین و رسول رب العالمین ثم بسید الاوصیاء فجبر الله تلک المصیبه و رفع تلک العثره قال حسبته ترک صبیه صغارا و لم یترک علیهم کثیر معاش فقال ان الذی و کلهم الیه غیرک و فی روایه کنا صغارا فکبرنا قال فانت تکون سید القوم قال اما ابوعبدالله الحسین بن علی باق فقال معاویه ویحک یابن عباس ما کلمتک قط الا و وجدتک معدا»
این وقت فضل بن عباس این اشعار انشاد کرد:
أصبح الیوم ابن هند آمنا
ظاهر النخوه اذ مات الحسن
رحمه الله علیه انما
طالما اشجی ابن هند وارن
استراح الیوم منه بعده
اذ ثوی رهنا لاحداث الزمن
فارتع الیوم ابن هند آمنا
انما یقمص بالعیر السمن
معاویه گفت یابن عباس حسن (ع) وفات کرد گفت خدای رحمت کند او را همانا بمن رسید که تو در مرگ او تکبیر گفتی و سجده شکر گذاشتی سوگند با خدای جسم او و شخص او که به خاک سپردند طریق گور ترا مسدود نخواهد کرد و انقضای مدت او بر عمر تو نخواهد افزود. و ما از این پیش مانند این مصیبت دیده باشیم چه مصیبت خاتم انبیا و علی مرتضی بر ما فرود آمد خداوند جبر این کسر و رفع این عثره خواهد فرمود معاویه گفت گمان میکنم که این کودکان صغیر که به جای گذاشته ساختگی امر معاش ایشان را نفرموده ابن عباس گفت امر ایشان را با کسی گذاشته که او غیر از تست و به روایتی گفت ما نیز صغیر بودیم و کبیر شدیم.
معاویه خواست تا انگیزش فتنه کند گفت امروز سید بنی هاشم تو باشی ابن عباس گفت ابوعبدالله حسین بن علی (ع) به جای است این وقت معاویه گفت ای پسر عباس وای بر تو هرگز با تو سخن نکردم الا آنکه حاضر جواب بودی در خبر است که جعده بنت اشعث بن القیس لبن مسموم با حسن (ع) بخورانید و از قتل آن حضرت که کامروا
[صفحه ۱۶۹]
شد چنانکه نجاشی شاعر گوید:
جعده ابکیه و لا تسأمی
جعد بکاء المعول الثاکل
لم یسبل الشعر علی مثله
فی الارض من حاف و لا ناعل
بالجمله جعده آهنگ خدمت معاویه کرد تا به مواعید او برخوردار شود نخست به حباله نکاح یزید درآید و ده هزار دینار و اگر نه صد هزار درهم عطا فراگیرد و ده ضیعه از مزارع کوفه و سواد را مالک شود و حال اینکه امام حسن (ع) خبر داد و فرمود «و الله لا وفی بما وعد و لا صدق بما قال».
یعنی معاویه وفا به وعده خود نخواهد کرد و براستی سخن نکرده است و چنان بود که آن حضرت فرمود و برخی بر این رفته‌اند که چون جعده به نزد معاویه آمد بفرمود او را بقتل آوردند و این سخن به نزدیک من درست نباشد چه شریکی با راوی این خبر در کتب معتبره نیافتم با صواب نزدیکتر چنان مینماید که معاویه آن مال که به جعده وعده کرده بود وفا کرد و بدو مکتوب کرد
«انی احب حیاه یزید و حب حیاته یمنعنی من تزویجه منک خفت علیه ان تسمیه مثل الحسن»
معاویه گفت من دوست دارم که یزید زنده باشد و دوستی او مانعست که من ترا به شرط زناشوئی بدو فرستم میترسم که مانند حسن بن علی او را مسموم سازی چون یزید را گفتند که جعده را تزویج کن «فقال کلا انها فعلت بالحسن بن علی فما خطری عندها» گفت حاشا و کلا که من او را تزویج کنم او کرد آنچه کرد با حسن بن علی من در نزد او قدری و منزلتی ندارم و از قتل من هرگز نپرهیزد لا جرم جعده با یک تن از آل طلحه شوی کرد و فرزندان آورد و گاهی که در میان فرزندان او و جماعتی از قریش سخن به مخاصمت و مبارات میرفت ایشان را تعبیر می کردند «و قالوا یا بنی مسمه الازواج» میگفتند ای پسران سم دهنده بشوهران.
ابن شهرآشوب از صادق آل محمد صلی الله علیه و آله حدیث می کند.
قال: بینا الحسن (ع) یوما فی حجر رسول الله اذ رفع رأسه فقال:
[صفحه ۱۷]
یا أبه ما لمن زارک بعد موتک؟ قال: یا بنی! من أتانی زائرا بعد موتی فله الجنه و من أتی أباک زائرا بعد موته فله الجنه و من أتاک زائرا بعد موتک فله الجنه.
فرمود یک روز حسن (ع) در کنار رسول خدای جای داشت ناگاه سر برآورد و عرض کرد ای پدر چیست اجر آن کسی که بعد از موت تو به زیارت قبر تو آید فرمود ای پسرک من پس از مرگ من هر کس به زیارت قبر من آید واجب میشود از برای او بهشت و کسی که به زیارت قبر پدر تو آید بعد از مرگ او هم بهشت از بهر او واجب گردد و همچنان کسی که بعد از مرگ تو به زیارت مضجع و مدفن تو آید نیز از برای او بهشت است و امام حسین (ع) در هر شب جمعه به زیارت قبر برادر حاضر میشد.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *