معجزات و کرامات

معجزات امام حسن بن علی (ع)

در کتاب بصائر الدرجات سند بابی عبدالله (ع) منتهی می شود که حسن (ع) با یک تن از فرزندان زبیر از مردی جمال شتری بکری گرفتند و بر نشستند و طی مسافت کرده بآبگاهی رسیدند و پیاده شدند بساطی از برای امام حسن (ع) در تحت نخلی خشک بگستردند تا بنشست و در برابر او در تحت نخلی دیگر نمطی بگستردند تا زبیری نشست این وقت زبیری سر برافراشت و در نخل نگریست و گفت اگر رطبی داشت ما را از اکل آن بی بهره نگذاشت حسن (ع) گفت رطب خواهی گفت خواهم آن حضرت دست برافراخت و کلمه چند بگفت که زبیری فهم آن نتوانست کرد در زمان آن درخت سبز شد و برگ آورد و از رطب گرانبار گشت. جمال چون این بدید گفت این نیست مگر سحر.
فقال له الحسن (ع): ویلک لیس بسحر ولکن دعوه ابن النبی مجابه.
حسن فرمود وای بر تو این سحر نیست دعای پسر پیغمبر مستجاب است آنگاه بر آن نخل صعود دادند و چند که خواستند اجتنای رطب فرمودند.
دیگر در کتاب خرایج سندی به صادق آل محمد صلی الله علیه و آله منتهی می شود که حسن (ع) برادرش حسین و عبدالله بن جعفر را گفت که معاویه از برای شما انفاذ جایزه خواهد داشت که در فلان روز مستهل هلال خواهد رسید چون آن روز فرا رسید جوایز معاویه را درآوردند حسن (ع) دیون خویش را ادا فرمود و آنچه به زیادت بود بر اهل بیت و موالی خود بذل کرد حسین (ع) بعد از أدای دین ثلث از آنچه به جای ماند به اهل بیت و موالی خویش بخش نمود و باقی را خاص عیال خویش داشت اما عبدالله آنچه از ادای دیون به زیادت آمد بر فرستاده معاویه عطا کرد چون رسول معاویه معاودت کرد و قصه بازگفت معاویه به تازه از برای عبدالله جعفر مالی انفاذ داشت
[صفحه ۲۳۹]
هم در کتاب خرایج سند به صادق (ع) منتهی می شود که حسن (ع) از مکه بیرون شد و پیاده طریق مدینه گرفت و هر دو پای مبارکش متورم گشت گفتند اگر سوار شوی این ورم بهبودی خواهد یافت فرمود حاشا که طریق زیارت خانه خدای را سواره طی کنم لکن چون منزل فرا رسد مردی سیاه ما را پذیرا کند و با او دهنی است که اصلاح این ورم تواند کرد آن روغن را از وی بباید خرید گفتند در پیش روی ما منزلی است اما در این منزل کسی است که این دوا با او است؟ فرمود چنین است چون چند میل طی مسافت کردند آن سیاه دیدار شد با غلام خویش فرمود اینک صاحب دهن است بشتاب و از وی بخواه چون غلام به نزدیک سیاه آمد گفت این دهن را از بهر که می خواهی گفت از برای حسن بن علی بن ابیطالب آن سیاه به اتفاق غلام به نزد آن حضرت آمد و گفت یابن رسول الله من عبد توام و بهای روغن نمی خواهم لکن خواهنده‌ام که زنی حامله دارم و او را درد زادن فرارسیده از خدای خواستار شو که مرا پسری عطا کند.
فقال (ع): انطلق الی منزلک فان الله تعالی قد وهب لک ولدا ذکرا سویا.
فرمود برو بمنزل که خداوند ترا پسری نیکو عطا فرمود به روایت کافی فرمود «و هو من شیعتنا» بالجمله سیاه به منزل شتافت و مولود را پسر یافت بی توانی باز شد و در خدمت آن حضرت شکر نعمت بگذاشت و امام حسن آن دهن را در پای مبارک طلا فرمود در زمان آن ورم بهبودی یافت.
و دیگر در خرایج مسطور است که در عراق علی (ع) در رحبه جای داشت ناگاه مردی در برابر او ایستاده شد و عرض کرد من از اهل مملکت توام و رعیت توام امیرالمؤمنین فرمود تو رعیت من نیستی و از اهل بلاد من نباشی بلکه پسر اصفری [۱۶] و معاویه ترا برای مسائلی که برای او مشکل افتاده به نزد من فرستاده تا
[صفحه ۲۴]
از من فراگیری و او را آگهی دهی عرض کرد چنین است یا امیرالمؤمنین و جز خدای از این راز کس آگهی نداشت فرمود اکنون از این دو پسر من یکی را اختیار کن و پرسش کن عرض کرد از صاحب گیسوی پس گوش یعنی حسن پرسش خواهم کرد حسن فرمود بپرس.
گفت در میان حق و باطل چه مقدار است و در میان زمین و آسمان اندازه چیست و در میان مشرق و مغرب مباعدت چند است و قوس و قزح چیست و مؤنث کدام است و اشیاء ده‌گانه کدام‌اند که بعضی اشد از بعضی است حسن فرمود که در میان حق و باطل چهار اصبع است آنچه به چشم دیدی حق است و آنچه بگوش شنیدی باطل است و بعد میان آسمان و زمین باندازه دعای مظلوم و مقدار مد بصر است و میان مشرق و مغرب مسیر یکروزه آفتاب است و قزح اسم شیطان است و آن قوس الله است[صورت]و علامت ارزانی و امان اهل زمین است از سفر دریا و غرق. اما خنثی که کس نداند مرد است یا زنست پس اگر احتلام بیند مرد است و اگر حیض بیند و پستان برآورد زن باشد و اگر از این دو صفت چیزی ظاهر نشود فرمان کن تا پیشاب کند اگر پیشاب او جستن کند مرد باشد و اگر واپس رود و منتشر گردد چون بول شتر، زن باشد.
اما آن ده چیز که بعضی از بعضی اشد است همانا خداوند حجر را شدید آفرید و حدید اشد از حجر است چه حجر را با حدید قطع کنند و اشد از حدید آتش است چه به آتش حدید را بگدازند و اشد از آتش آبست چه به آتش آب را بمیرانند و اشد از آب سحاب است و اشد از سحاب باد است که سحاب را حمل کند و اشد از باد فرشته‌ای است که باد را از جای به جای بگرداند و اشد از آن فرشته ملک الموت است که آن فرشته را بمیراند و اشد از ملک الموت مرگ است که ملک موت را نیز زنده نگذارد و اشد از مرگ امر خداوندیست که مرگ را دفع دهد.
دیگر ابن شهرآشوب به اسناد محمد بن اسحق رقم می کند که یک روز ابوسفیان به نزد علی (ع) آمد و گفت یا ابوالحسن از برای حاجتی به نزد تو آمدم فرمود
[صفحه ۲۴۱]
بگوی تا چیست گفت به اتفاق من نزد پسر عمت محمد صلی الله علیه و آله حاضر شود و سؤال کن که عقدی از برای ما استوار بندد و در مکتوبی رقم کند فرمود رسول خدا از برای تو عقدی منعقد فرموده که هرگز از آن بر نمی گردد این وقت فاطمه علیهاالسلام از پس پرده بود و حسن (ع) در نزد او بود و چهار ماهه بود، ابوسفیان گفت ای دختر محمد بگو تا این طفل از[طرف]جدش با من سخن کند تا عرب و عجم قلاده سیادت او بر گردن بندند حسن (ع) به جانب ابوسفیان جنبش کرد و دستی بر بینی و دست دیگر بر ریش او گذاشت
«فقال یا اباسفیان قل لا اله الا الله محمد رسول الله حتی اکون شفیعا لک» فرمود اقرار به وحدانیت خدا و رسالت محمد بکن تا در قیامت شفیع تو باشم «فقال ابوسفیان الحمدلله الذی جعل فی آل محمد المصطفی نظیر یحیی بن زکریا – و آتیناه الحکم صبیا»
گفت شکر خداوندی را که در آل محمد نظیر یحیی آورد و او را در کودکی حکمت آموخت.
و دیگر ابوحمزه سند به زین‌العابدین (ع) می رساند که یک روز مردی بر حسن (ع) درآمد و عرض کرد که یابن رسول الله آتش در سرای تو افتاد و پاک بسوخت فرمود آتش در سرای من نمی افتد در زمان دیگری برسید و گفت سرای همسایه تو بسوخت و ما چنان دانستیم که آتش در سرای تو افتاده.
در خبر است که جماعتی به حضرت حسن (ع) آمدند و از ستم زیاد بن ابیه بنالیدند آن حضرت دست برداشت:
و قال (ع): اللهم خذلنا و لشیعتنا من زیاد بن أبیه و أرنا فیه نکالا عاجلا انک علی کل شی‌ء قدیر.
فرمود ای پروردگار از برای سلامت ما و شیعت ما زیاد بن ابیه را مأخوذ دار و نمودار کن بر ما عقاب و نکال او را زیرا که تو بر هر چیز قادری، در زمان سلعه در ابهام زیاد بن ابیه پدیدار شد و تا گردن او را ورم این سلعه فروگرفت و بسخت‌تر تعبی او را بکشت.
[صفحه ۲۴۲]
در خبر است که مردی از در کذب با حسن بن علی بن ابی طالب درآویخت که هزار دینار از مال من بر ذمت تست و اکنون مرا بایدت داد پس هر دوان به نزد شریح قاضی حاضر شدند شریح با حسن گفت که آیا برائت ساخت خویش را سوگند یاد خواهی کرد فرمود اگر خصم من سوگند یاد کند این مبلغ را با وی عطا کنم شریح روی به آن مرد کرد و گفت «قل بالله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده» یعنی بگو سوگند به خدائی که نیست جز او خداوندی و اوست دانای ظاهر و باطن.
حسن (ع) فرمود چنین مگوی «لکن قل بالله ان لک علی هذه و خذ الالف» فرمود بگوی سوگند با خدای این مبلغ از تو بر ذمت منست و هزار دینار را مأخوذ دار آن مرد بدین گونه سوگند یاد کرد و آن دنانیر را بگرفت و برخاست تا بیرون شود در زمان درافتاد و جان بداد چون سبب از حسن (ع) پرسیدند فرمود بیم کردم که اگر بدانگونه که شریح گفت سخن کند و اقرار به توحید نماید خداوند کذب سوگند او را باقرار توحید معفو دارد لاجرم او را بدینگونه سوگند القا کردم.
محمد فتال نیشابوری در کتاب مونس الحزین سند به صادق (ع) می رساند که بعضی از ناس با حسن (ع) عرض کردند چه بسیار بر زحمت و شدت معاویه احتمال فرمودی؟.
فقال (ع) کلا ما معناه: لو دعوت الله تعالی لجعل العراق شاما و الشام عراقا و جعل المرأه رجلا و الرجل مرأه.
فرمود اگر بخواهم و خدای را بخوانم عراق را شام و شام را عراق می فرماید و می گرداند زن را مرد و مرد را زن، مردی شامی حاضر بود چون این سخن شگفت را اصغا نمود گفت کیست که این کار را تواند کرد؟
فقال (ع): انهضی ألا تستحیین ان تعقدی بین الرجال.
[صفحه ۲۴۳]
فرمود برخیز ای زن آیا حیا نمی کنی که در میان مردان نشسته‌ی مرد شامی دید که بصورت زنی برآمده است.
ثم قال الحسن (ع): و صارت عیالک رجلا و یقاربک و تحمل عنها و تلد ولدا خنثی.
پس حسن روی به او کرد و فرمود زن تو نیز مردی شد و با تو نیز نزدیکی خواهد کرد و از وی بار خواهی گرفت و فرزندی خواهی آورد که خنثی باشد و این چنان صورت بست که آن حضرت فرمود آنگاه هر دو تن حاضر خدمت شدند و به توبت و انابت گرائیدند، تا حسن دیگر باره خدای را بخواند تا به صورت نخستین باز آمدند.
دیگر از جعفر بن محمد (ع) حدیث کرده‌اند که حسن (ع) «قال لاهل بیته یا قوم انی اموت بالسم کما مات رسول الله صلی الله علیه و آله» یعنی اهلبیت خویش را آگهی داد که من بشربت سم از جهان در می گذرم چنان که رسول خدا درگذشت گفتند کیست که تو را سقایت سم کند فرمود جاریه من و به روایتی زوجه من گفتند او را از سرای خویش بیرون کن فقال (ع): هیهات من اخراجها و منیتی علی یدها مالی منها محیص و لو أخرجتها ما یقتلنی غیرها کان قضاء مقضیا و أمرا واجبا من الله.
فرمود نتوان او را اخراج کرد و حال آنکه مرگ من در دست اوست و مرا بدی و چاره‌ی نیست و کشنده‌ی من جز او کس نتواند بود و این حکمی است واجب که از خدای رفته، زمانی دراز بگذاشت که معاویه جعده را برانگیخت تا آن حضرت را بلبن مسموم سقایت کرد چون در جسد مبارک اثر سم یافت.
فقال (ع): یا عدوه الله قتلتنی قاتلک الله أما و الله لا تصیبن منی خلفا و لا تنالین من الفاسق عدو الله اللعین خیرا أبدا.
[صفحه ۲۴۴]
فرمود ای دشمن خدا مرا کشتی خدایت بکشد سوگند با خدای نه بعد از من خلفی خواهی داشت و نه از معاویه فاسق خیری خواهی دید.
در کتاب نجوم از ابن عباس روایت می کند که یک روز ماده گاوی بر حسن (ع) گذشت فرمود این گاو آبستن است بر گوساله ماده‌ی که پیشانی و دنباله دم او سفید است قصاب که آنرا میراند چون ذبح کرد چنان بود که آن حضرت فرمود عرض کردند یابن رسول الله نه آنست که جز خدای کس عالم بارحام نیست تو چگونه دانستی؟
فقال (ع): ما یعلم المخزون المکنون المجزوم المکتوم الذی لم یطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل غیر محمد و ذریته.
فرمود نمی داند اسرار مکنونه مکتومه را که هیچ ملک مقرب آگهی ندارد جز محمد و فرزندان او.
و دیگر در کتاب مولد النبی شیخ مفید از ابوجعفر حدیث می کند که بعد از شهادت علی (ع) جماعتی به نزد حسن (ع) آمدند و گفتند چیزی از معجزات پدرت علی (ع) از برای ما ظاهر فرما گفت اگر چیزی از بهر شما آشکار کنم بامامت من ایمان می آورید؟ گفتند آری فرمود امیرالمؤمنین علی را می شناسید گفتند چگونه نشناسیم در این وقت حسن (ع) دست فرا برد و پرده‌ی که در میان او و رواق آویخته بود بیک سو کرد دیدند امیرالمؤمنین علی (ع) از پس پرده نشسته است حسن (ع) فرمود می شناسید او را همگان گفتند اینک امیرالمؤمنین علی (ع) است، شهادت می دهیم که حقا ولی خدا و امام امت بعد از پدر توئی و امیرالمؤمنین را بما نمودی بعد از موت او چنانکه پدرت علی (ع) پیغمبر را بعد از موت او در مسجد قبا به ابوبکر نمود.
فقال الحسن (ع): و یحکم أما سمعتم قول الله عزوجل «و لا
[صفحه ۲۴۵]
تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله أموات بل أحیاء ولکن لا تشعرون»
فاذا کان هذا نزل فیمن قتل فی سبیل الله ما تقولون فینا؟.
فرمود وای بر شما آیا کلام خدا را اصغا نفرمودید که می فرماید: مگوئید آنان که در راه خدا کشته شدند مردگانند بلکه زندگانند لکن شما نمی دانید آنگاه فرمود آنجا که حال شهدا چنین باشد در حق ما اهلبیت چه خواهید گفت همانا خبر نمودار شدن رسول خدا را در مسجد قبا در کتاب ابوبکر مرقوم داشتیم.
و دیگر در کتاب نحوم بابی عبدالله (ع) منتهی می شود که بعد از مصالحه حسن (ع) و معاویه در نخیله در یک مجلس نشیمن داشتند معاویه گفت ای ابومحمد بمن رسیده که رسول خدا نخل را نیکو خرص می فرمود آیا تو را از این علم بهره و نصیبه‌ایست همانا شیعیان شما چنان دانند که شیئی در زمین و آسمان نیست الا آنکه شما بر آن عالمید و آگهی دارید، و امام حسن (ع) فرمود
«ان رسول الله کان یخرص کیلا و انا اخرص عددا»
یعنی رسول خدا خرص کرد کیل خرمای نخل را و من خرص می کنم عدد خرما را معاویه گفت بگوی خرمای این نخله را بشمار چند است فرمود چهارهزار و چهار بسره بعدد بر می آید معاویه گفت خرمای نخل را باز کردند و بشمار گرفتند چهار هزار و سه بسره بشمار رفت حسن (ع) فرمود سوگند به خدای من دروغ نگفتم و دروغ بر من بسته نشود پس فحص کردند و یک بسره در دست عبدالله بن عامر بن کریز یافتند.
ثم قال (ع): یا معاویه! أما والله لولا أنک تکفر لأخبرتک بما تعمله و ذلک أن رسول الله کان فی زمان لا یکذب و أنت تکذب و تقول متی سمع من جده علی صغر سنه؟ و الله لتدعن زیادا و لتقتلن حجرا و لتحملن الیک الرؤس من بلد الی بلد.
[صفحه ۲۴۶]
فرمود ای معاویه سوگند با خدای اگر نه این بود که پوشیده داشتی آگهی دادم تو را به تمامت کردار تو، همانا رسول خدا در زمانی بود که او را تکذیب نکردند و تو مرا تکذیب می کنی و می گوئی کی و کجا از رسول خدا خبری شنیده است و حال آنکه کودکی بود سوگند با خدای تو زیاد را باز می گذاری و حجر را به قتل می رسانی و سرهای مسلمانان را از شهر به شهر به سوی خود حمل میکنی و این جمله چنان بود که آن حضرت خبر داد سر عمرو بن حمق الخزاعی را به سوی او حمل دادند چنان که انشاء الله عن قریب در کتاب امام حسین (ع) به شرح خواهیم نگاشت.
و دیگر در کتاب خرایج سند به ابی عبدالله (ع) منتهی شود که دو مرد در نزد امام حسن حاضر شدند با یکی گفت که دوش با فلان چنین و چنان حدیث کردی آن مرد را شگفت آمد و گفت تو را از آن چه رفته است آگاهی.
فقال (ع): انا لنعلم ما یجری فی اللیل و النهار، ثم قال: ان الله تبارک و تعالی علم رسوله الحرام و الحلال و التنزیل و التأویل فعلم رسول الله علیا علمه کله.
حضرت فرمود من آگاهم بدانچه در شب و روز قضا می رود و جاری می شود همانا خداوند تبارک و تعالی رسول خویش را از حلال و حرام و تنزیل و تأویل آگهی داد، همانا رسول خدا آنچه آموخته بود بتمامت علی (ع) را آموزگاری کرد.
و دیگر در کشف الغمه مسطور است که قبل از آنکه خلافت و امامت امت با حسن (ع) منتهی می شود.
قال (ع) لأبیه: ان للعرب جوله و لقد رجعت الیها عوازب أحلامها و لقد ضربوا الیک أکباد الابل حتی یستخرجوک و لو کنت
[صفحه ۲۴۷]
فی مثل و جار الضبع.
یعنی حسن در حضرت پدر (ع) عرض کرد که از برای عرب جولانی است کنایت از آنکه در طریق باطل تکتازیست که برمیگردد به سوی باطل دوراندیشی های ایشان و مهمیز می زنند شترهای خود را و به جانب تو تاختن می کنند و ترا بیرون می آورند اگر چند در سوراخ کفتاری خزیده باشی.
ذکر بعضی از اخبار که از مدینه المعاجیز نقل می شود
مکشوف باد که من بنده در ایراد اخبار و احادیث غایت جهد در استقراء و استیعاب مبذول می دارم.
اما در کتاب مدینه المعاجیز آنچه مسطور است بعضی از آن احادیث را در کتب عدیده دیده‌ام و بعضی را جز در این کتاب نیافته‌ام تواند بود که دست استقصای من نارسا افتاده لاجرم همگان را نگاشتم و این ضمانت و پایندانی را بر مؤلف کتاب گذاشتم.
همانا در مدینه المعاجیز از ابوجعفر محمد بن جریر الطبری سند به محمد بن اسحق می رساند می گوید حسن و حسین کودک بودند و به لعب اشتغال داشتند حسن (ع) نخله را صیحه زد نخله لبیک زنان به جانب او روان شد چون فرزندی که به سوی پدر روان شود.
در کتاب الامامه سند به کثیر بن سلمه منتهی می شود می گوید امام حسن را دیدم در زمان رسول الله که از سنگ صخره عسلی سفید بر می آورد آمدم به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و عرض کردم:
قال: أتنکرون لابنی هذا انه سید و سید یصلح الله به بین الفئتین و تطیعه اهل السماء فی سمائه و أهل الارض فی أرضه.
[صفحه ۲۴۸]
فرمود انکار می کنید فرزند مرا از تقدیم این کارها؟ همانا او سیدیست که خداوند اصلاح می کند به او در میان دو لشگر و اطاعت می کند او را اهل آسمان در آسمان و اهل زمین در زمین.
و هم ابوجعفر سند به ابوسعید خدری می رساند که گفت حسن بن علی (ع) را در کودکی دیدم مرغی بر سر او سایه افکنده بود او را دعوت کرد و مرغ اجابت نمود.
در کتاب مدینه المعاجیز از جریر طبری سند به جابر می رسد که فرمود حسن بن علی (ع) را دیدم که از زمین عروج داد و در آسمان غایب شد و پس از سه روز باوقار و سکینه فرود آمد
«فقال بروح آبائی نلت ما نلت» فرمود سوگند بروح پدران خود رسیدم بدانچه رسیدم.
و در مدینه المعاجیز مسطور است در ذیل حدیثی که امام حسن (ع) در ظهر کوفه تا حجر بن عدی را نمودار کند پای مبارک را در فسطاط خویش بزمین کوفت و از آنجا زمین را تا به شام خرق کرد و عمرو بن العاص را در مصر و معاویه را در شام بر حجر بن عدی پدیدار کرد.
فقال (ع): لو شئت لنزعتها ولکن هاه‌هاه و مضی محمد علی منهاج، و مضی علی علی منهاج، و أنا أخالفهما؟ لا یکون ذلک منی.
فرمود اگر بخواهم براندازم ایشان را لکن آه آه همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله بر طریق خویش رفت و بیرون حکمت و شکیبائی کار نکرد و علی (ع) برسول خدا اقتفا نمود و من هرگز مخالفت نخواهم کرد ایشان را.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که حسن (ع) با جماعتی از برای استسقا بیرون شد و فرمود ایها الناس چه چیز را دوست‌تر دارید تا بر شما ببارد باران خواهید یا برد [۱۷] و اگر نه مروارید عرض کردند آنچه تو خواهی «فقال
[صفحه ۲۴۹]
علی أن یأخذ احد منکم لدنیاه شیئا» فرمود من همی خواهم که شما هیچ از حطام دنیوی طلب نکنید «فاتاهم بالثلاث و رأیناه یأخذ الکواکب من السماء ثم یشتها فتطیر کالعصافیر الی مواضعها» وی گوید هر سه را بر ایشان ببارید و دیدیم که حسن (ع) ستارگان را از آسمان می گرفت و می پرانید و آن ستارگان مانند عصفوران میپریدند و در جای خود قرار می گرفتند.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که چون عثمان را حصار دادند چهار روز از آن پیش که مقتول شود حسن (ع) فرمود «انا اعلم من یقتل عثمان» و به نام و نشان بنمود اهل دار این معجزه را از کهانت دانستند و نیز در یوم دار فرمود: «الساعه الساعه یدخل علیه من یقتله و انه لا یمسی» یعنی در این ساعت به دست قاتل خود کشته می شود و روز را به شام نمی رساند و من بنده این قصه را در کتاب عثمان به شرح نگاشته‌ام.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که محمد بن حجاره می گوید در خدمت حسن (ع) بودم ناگاه صریمه‌ی از آهو بر او گذشت آن حضرت بانگ بر ایشان زد همگان لبیک کنان به نزد او شتافتند گفتیم یابن رسول الله این شگفتی را از وحش نگریستیم از امر سماوی چیزی بما بنما پس به سوی آسمان اشارتی کرد ابواب آسمان گشاده گشت و نوری فرود شد و مدینه را فروگرفت چنانکه خانها متزلزل گشت و بیم همی رفت که ویرانی پذیرد گفتند یابن رسول الله این حمل گرانرا بازگردان.
فقال (ع): نحن الآخرون و نحن الأولون و نحن النور بنور الروحانیین ننور بنور الله و نروح بروحه فینا مسکنه و الینا معدنه الآخر منا کالأول و الأول منا کالآخر.
فرمود مائیم اولون و مائیم آخرون مائیم نور تابناک بنور روحانیین مائیم
[صفحه ۲۵]
که درخشانیم بنور خدا و زنده‌ایم بروح الله، در ماست و به نزد ماست روح الله ابدیت از ماست.
در مدینه المعاجیز سند به جابر می رساند که در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله با حسن (ع) عرض کردم مرا معجزه نمودار کن تا از تو حدیث کنم پای مبارک بر زمین کوفت ناگاه دریاها دیدم که در آن کشتیها میگذرد پس بیرون آورد از بحر یک ماهی عظیم و مرا عطا فرمود آن ماهی را به فرزندم محمد دادم تا به منزل حمل کرد سه روز از آن ماهی بخوردیم.
و هم در مدینه المعاجیز سند بزید بن ارقم میرساند که گفت در مکه حسن (ع) را دیدار کردم و گفتم معجزه از بهر من نمودار کن تا در کوفه حدیث کنم کلمه فرمود ناگاه آن سرای که در آن جای داشتیم جنبش کرده به سوی هوا بالا گرفت اهل مکه نگران شدند و بانگ تکبیر در دادند و جماعتی در تحت آن سرای گفتند سحری است دیگری گفت اعجوبه‌ایست پس آن سرای باز جای آمد.
و هم در مدینه المعاجیز سند به سعد بن منقذ می رساند که حسن (ع) را در مکه دیدار کردم تکلم کرد به کلامی ناگاه خانه از جای جنبش کرد از برای صعود به گردش آمد ما را شگفتی فروگرفت همی گفتیم و هنوز باور نداشتیم تا آنگاه که به مسجد جامع کوفه رسیدیم عرض کردم یابن رسول الله آیا تو نیستی که چنین و چنان می کنی فرمود اگر بخواهم تحویل می دهم مسجد شما را به ملتقای نهر فرات و نهر اعلی عرض کردیم چنان کن پس مسجد را به ملتقای نهرین آورد و به جای خود بازگردانید این وقت در کوفه به معجزات آن حضرت تصدیق کردیم.
و هم در مدینه المعاجیز سند به ابراهیم بن کثیر منتهی می شود خبر می دهد که حسن (ع) در مسجد مدینه در برابر قبر فاطمه علیهاالسلام استسقای آب فرمود بعد از زمانی از ستون مسجد آب بجوشید آن حضرت بنوشید و اصحاب را نیز سقایت کرد آنگاه فرمود اگر خواهید شما را بشیر و عسل سقایت کنم گفتند چرا نخواهیم
[صفحه ۲۵۱]
لاجرم ایشان را شیر و عسل خورانید.
و هم در مدینه المعاجیز سند بمحمد بن هامان می رساند که گفت حسن (ع) یک روز ماران را ندا درداد ایشان اجابت کردند و حاضر شدند و بر دست و گردن آن حضرت در پیچیدند آنگاه آنان را رها کرد مردی از فرزندان عمر گفت من نیز چنین می کنم و ماری را بگرفت و از آن مار زخم یافت و بمرد.
و هم در کتاب مدینه المعاجیز مسطور است که حسن باد را به دست گرفت و محبوس داشت آنگاه فرمود اگر شما را رها کنم بکجا می روید گفتند به خانه فلان و فلان عبور می دهیم ایشان را رها کرد و دیگر باره دعوت فرمود تا باز شدند.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که آهوئی به نزد حسن (ع) آوردند «فقال هی حبلی بخشفین اناث احدهما فی عینها غید» فرمود آهو آبستن بود بدو بچه ماده در چشم یکی از آنها خوابید گیست چون ذبح کردند چنان بود که آن حضرت فرموده بود.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که ابو الاحوص غلام ام سلمه خبر می دهد که با حسن (ع) در عرفات بودم عصائی در دست آن حضرت بود که اگر آب و طعام خواستی بر صخره زدی و از سنگ آب و طعام برآوردی. و هم در مدینه المعاجیز سند به ابوجعفر (ع) می رساند که فرمود گروهی از مردم به نزد حسن (ع) آمدند و از وی معجزه خواستند فرمود ایمان می آورید به امامت من؟ پذیرفتند پس از بهر ایشان خدای را بخواند و مرده‌ی را از قبر برانگیخت «فقالوا باجمعهم نشهد بانک ابن امیرالمؤمنین حقا و انه یرینا مثل هذا کثیرا»
همگان گفتند شهادت می دهیم که تو پسر امیرالمؤمنین بحقی و او نیز از این گونه معجزات ما را بسیار نمودار نمود.
و در مدینه المعاجیز و دیگر کتب نیز از محمد بن یعقوب سند بحبابه والبیه منتهی می شود، خبر می دهد که امیرالمؤمنین علی (ع) را در شرطه الخمیس دیدار کردم و گفتم برهان امامت چیست «فقال ائتینی بتلک الحصاه» فرمود آن سنگ
[صفحه ۲۵۲]
را به نزد من حاضر کن و اشارت نمود بسنگی حبابه آن سنک را بیاورد و آن حضرت با خاتم خود آن صخره را طبع کرد و آن سنگ را به نقش نگین خود منطبع ساخت ثم قال (ع): یا حبابه اذا ادعی مدعی الامامه فقدر أن یطبع کما رأیت فاعلمی أنه امام مفترض الطاعه و الامام لا یعزب عنه شی‌ء یریده.
فرمود ای حبابه آن کس که مدعی امامت شود اگر آن قدرت را به دست کرد که نقش نگین خود را بر سنگ خاره طبع کند چنانکه دیدی او امام مفترض الطاعه است و امام بر آنچه بخواهد دست یابد.
حبابه گوید بعد از امیرالمؤمنین به نزد حسن (ع) آمدم هنگامی که مردم در حضرت وی عرض مسائل می دادند.
فقال: یا حبابه الوالبیه! فقلت: نعم یا مولای؟ فقال: هاتی ما معک.
فرمود ای حبابه والبیه بیار آنچه با خود داری آن سنگ را بدان حضرت آوردم بگرفت و با نگین خویش نقش کرد چنانکه امیرالمؤمنین (ع) کرد آنگاه به نزد امام حسین (ع) آوردم زمانی که در مسجد رسول خدای جای داشت مرا ترحیب کرد.
ثم قال (ع) لی: ان فی الدلاله دلیلا علی ما تریدین أفتریدین دلاله الامامه، فقلت نعم یا سیدی، فقال: هاتی ما معک.
فرمود بر دلالت امامت دلیل است بر آنچه تو اراده کرده‌ی آیا دلالت امامت میخواهی گفتم آری فرمود بیار آنچه با خود داری آن سنگ را به حضرت او بردم بگرفت و خاتم بر زد.
چون نوبت بعلی بن الحسین (ع) رسید این وقت پیری فرتوت بودم چنانکه اندام من مرتعش بود یکصد و سیزده سال روزگار برده بودم آن حضرت را راکع و ساجد یافتم و مأیوس بودم از دلالت امامت به انگشت سبابه با من اشارتی فرمود در حال
[صفحه ۲۵۳]
جوان شدم «فقلت یا سیدی کم مضی من الدنیا و کم بقی فقال اما ما مضی فنعم و اما ما بقی فلا ثم قال لی هاتی ما معک فاعطیته الحصاه فطبع فیها» آنگاه سید سجاد (ع) آن سنگ را بگرفت و خاتم برنهاد از پس آن حبابه جوان همی زیست و ادراک خدمت ابوجعفر و ابوعبدالله و ابوالحسن موسی و حضرت رضا (ع) را نمود و هر یک آن سنگ را مهر بر زدند. به روایت محمد بن هشام شش سال دیگر بزیست آنگاه به سرای جاودانی شتافت.
و هم در مدینه المعاجیز از محمد بن یعقوب به اسناد خویش می گوید ام اسلم در منزل ام سلمه به حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد بابی انت و امی من در کتب دیده‌ام و دانسته‌ام که هر پیغمبری را و هر وصیی را در حیات و بعد ممات وصی باشد وصی تو کیست فرمود ای ام سلمه وصی من در حیات و بعد ممات یکی است.
ثم قال لها (ع): یا ام سلمه من فعل فعلی فهو وصیی.
فرمود ای ام اسلم آن کس که بکند آنچه من کردم وصی من است آنگاه سنگی را از زمین برگرفت و با انگشتان مبارک مالش داد چنانکه آردی دقیق گشت پس آنرا خمیر ساخت و با خاتم خویش مهر بر زد «ثم قال من فعل فعلی هذا فهو وصیی فی حیاتی و بعد مماتی» از آنجا آمدم به نزد امیرالمؤمنین و عرض کردم پدر و مادرم فدای تو باد توئی وصی رسول خدا فرمود منم و دست زد و سنگی برگرفت و چنان کرد که رسول خدا کرد و خاتم برنهاد و فرمود آن کس که این کار کند وصی من باشد پس به نزد حسن آمدم و گفتم توئی وصی پدر گفت بلی و همان کرد که علی کرد آنگاه به نزد حسین آمدم و سخت خردسال بود گفتم توئی وصی برادر گفت منم ای ام اسلم حصاتی مرا ده سنگی بدو دادم وی نیز دقیق و خمیر ساخت و خاتم برنهاد از پس آن زنده ببودم تا حسین (ع) شهید شد و علی بن الحسین مراجعت نمود از وی سئوال کردم که وصی پدر توئی فرمود منم و کرد آنچه آنان کردند.
[صفحه ۲۵۴]
و هم در مدینه المعاجیز از کتاب ثاقب المناقب سند به جابر بن عبدالله میرساند که از رسول خدای روایت کرد که فرمود در بنی اسرائیل بسی اعاجیب بود و حدیث کرد که طایفه‌ی از بنی اسرائیل بر مقبره خویش عبور دادند گفتند تواند شد که نماز بگذاریم و خدای را بخوانیم تا یک تن از مردگان را از بهر ما برانگیزد تا از وی سکرات مرگ را پرسش کنیم و حال موت را بدانیم و چنان کردند ناگاه یک تن از مردگان سر از قبر بیرون کرد و در پیشانی آثار سجود داشت گفت ای قوم چه میخواهید از من از آن روز که از جهان بیرون شدم تاکنون هنوز حرارت مرگ در من تسکین نیافته خدای را بخوانید تا مرا باز جای برد چنانکه بودم جابر گوید سوگند به خدای و رسول خدا که من از حسن و حسین (ع) افضل و اعجب از این دیدم.
اما آنچه از حسن دیدم آنست که چون ناچار شد و با معاویه طریق مصالحت سپرد این کار بر اصحاب دشوار آمد و من یک تن از ایشان بودم آغاز ملامت کردم فقال (ع): یا جابر لا تعذلنی و صدق رسول الله فی قوله «ان ابنی هذا سید و ان الله تعالی یصلح به بین فئتین عظیمتین من المسلمین».
فرمود ای جابر ملامت مکن مرا و تصدیق کن رسول خدای را که فرمود این پسر من سیدی است که خداوند به دست او در میان دو لشگر عظیم از مسلمانان کار به مصالحت می فرماید: از این کلمات هنوز قلب من آسایش نیافت عرض کردم که تواند بود آن امر از این پس ظاهر شود و غرض صلح با معاویه نباشد چه این مصالحه هلاکت مؤمنان و ذلت مسلمین است این وقت دست مبارک را بر سینه‌ی من گذاشت و گفت هان ای جابر دست فرمود شک و شبهت شدی؟ گفتم بیرون از این نیست.
قال (ع): أتحب أن أستشهد رسول الله صلی الله علیه و آله حتی تسمع منه.
[صفحه ۲۵۵]
فرمود دوست داری که از رسول خدای پرسش کنی تا صدق این سخن را از وی استماع نمائی مرا شگفتی آمد «و اذا الارض من تحت ارجلنا قد انشقت و اذا رسول الله صلی الله علیه و اله و علی و جعفر و حمزه علیهم افضل السلام و قد خرجوا منها فوثبت فزعا مذعورا» می گوید این وقت زیر پای ما بشکافت و رسول خدا و علی و جعفر و حمزه بیرون شدند من از خوف و دهشت برجستم.
فقال الحسن: یا رسول الله هذا جابر و قد عذلنی بما قد علمت.
حسن فرمود یا رسول الله اینک جابر است و مرا ملامت کند بدانچه میدانی یعنی در صلح معاویه.
فقال النبی صلی الله علیه و آله: یا جابر انک لا تکون مؤمنا حتی تکون لامامک مسلما و لا تکون علیهم برأیک معترضا سلم لابنی الحسن ما فعل فان الحق فیه انه دفع عن خیار المسلمین الاصطلام بما فعل و ما کان فعل الا عن أمر الله تعالی و أمری.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای جابر مؤمن نتوانی بود مگر اینکه با امامت از در تسلیم باشی بحکم دانش خویش اعتراض مکن و تسلیم شو بدانچه فرزند من حسن می کند چه حق با اوست همانا مسلمانان را از نهب و قتل حراست فرمود جز بحکم خدا و امر من اقدام در کاری نکرد عرض کردم یا رسول الله تسلیم شدم این وقت دیدم که رسول خدا و علی مرتضی و جعفر و حمزه به جانب آسمان صعود دادند من نگران بودم تا آسمان هفتم داخل شدند و رسول خدای از پیش روی ایشان بود.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که مردی به نزد حسن (ع) آمد و عرض کرد چه چیز عاجز کرد موسی را از مسائل خضر «فقال من الاکدم الاعظم» و دست زد بر منکب آن مرد و فرمود لختی بپای پس پای مبارک در برابر خویش بر زمین
[صفحه ۲۵۶]
کوفت و این وقت زمین بشکافت و دو انسان که بر صخره ایستاده بودند آشکار گشت و از ایشان غباری که عفن‌تر از گوشت مردار بود درآمد و در گردن هر یک از ایشان زنجیری و شیطانی با هر یک بسته بودند و آن دو تن همی گفتند یا محمد یا محمد و شیطانان سخن ایشان را رد همی کردند و گفتند سخن به کذب همی کنید.
ثم قال (ع): انطبقی علیهما الی الوقت المعلوم الذی لا یقدم و لا یؤخر و هو خروج القائم المنتظر.
فرمود پوشیده بدارید این هر دو را تا آنوقت معلوم که نه ساعتی نزدیک میشود و نه وا پس می افتد و آن هنگام خروج قائم منتظر علیه الصلوه و السلام است آن مرد را شگفتی فروگرفت و این معجزه را در شمار سحر دانست و برفت تا مردم را بیاگاهاند و آن حضرت را به سحر منسوب دارد در زمان لال شد و نیروی سخن کردن نیافت.
در مدینه المعاجیز از ثاقب المناقب سند به باقر (ع) می رساند که فرمود یک روز رسول خدا با مهاجرین و انصار در جبل جای داشت ناگاه حسن (ع) دیدار شد که با کمال وقار همی آید بلال عرض کرد یا رسول الله اگر فرمان دهی او را بگیرم و بیاورم فرمود دلیل او جبرئیل و نگاهبانش میکائیل است و او فرزند من و جان من و ضلعی از اضلاع من و قرهالعین من است پس برخاست و ما برخاستیم و همی فرمود «انت تفاحتی و انت حبیبی و مهجه قلبی» دست او را بگرفت و بیاورد و بنشست و بنشستیم و آن حضرت چشم از حسن بر نمی داشت.
ثم قال صلی الله علیه و آله: انه سیکون بعدی هادیا مهدیا هدیه من رب العالمین الی ینبی عنی و یعرف الناس آثاری و یحیی سنتی و تتولی أموری فی فعله ینظر الله الیه و یرحمه رحم الله من عرف ذلک و برنی و أکرمنی فیه.
فرمود زود باشد که حسن بعد از من امت را هادی و مهدی باشد و او هدیه‌ای
[صفحه ۲۵۷]
است از پروردگار من به سوی من، اخبار مرا خبر می دهد و مردم را از آثار من انها خواهد نمود و سنت مرا زنده خواهد داشت و امور مرا متولی خواهد بود خداوند به چشم رحمت به سوی او نگران می شود، خداوند رحم کناد کسی را که حق او را بداند و در پذیرفتن امر او مرا نیکوئی کند و مکرم بدارد هنوز این سخن را قطع نکرده بود که مردی اعرابی برسید چون چشم رسول خدا بر وی افتاد.
قال صلی الله علیه و آله: قد جائکم رجل یتکلم بکلام غلیظ تقشعر منه جلودکم و انه لیسئلکم عن الامور الا أن لکلامه جفوه.
[فرمود]همانا مردی بر شما در می آید و سخن می کند به کلماتی خشن چنانکه اندام شما را بلرزاند و از شما در امری چند سئوال خواهد کرد الا آنکه سخنان او ستم‌آمیز است.
بالجمله اعرابی درآمد و جماعت را سلام نفرستاد و گفت در میان شما محمد کدام است؟ گفتند چه می خواهی پیغمبر فرمود او را بگذارید گفت ای محمد من تو را ندیده بودم و دشمن می داشتم اکنون که دیدار کردم بر دشمنی بیفزودم، اصحاب در غضب شدند و قصد اعرابی کردند پیغمبر اشارت فرمود که بازایستند، دیگر باره اعرابی آغاز سخن کرد و گفت ای محمد تو گمان می کنی که پیغمبری باشی و دروغ بر انبیا میبندی و نیست چیزی در تو از آنچه انبیا را بود، هم اکنون اگر تو را برهانی است مرا خبر میده.
پیغمبر فرمود اگر خواهی تو را خبر می دهم که چگونه از منزل خویش بیرون شدی و چگونه در مجلس قوم خویش مواضعه نهادی و اگر خواهی عضوی از من تو را خبر می دهد و این برهانی قویتر است گفت عضو سخن می کند فرمود آری ای حسن برخیز و این اعرابی را در پاسخ خوار می دار گفت این کودک با من سخن خواهد کرد فرمود این کودک را بهر چه اراده کنی عالمی خواهی دانست پس حسن (ع) ابتدا به سخن کرد و فرمود ای اعرابی آهسته باش و این شعر قرائت کرد:
[صفحه ۲۵۸]
ما غبیا سئلت و ابن غبی
بل فقیها اذا جهل الجهول
فان تک قد جهلت فان عندی
شفاء الجهل ما سئل السؤل
و بحر لا تقسمه الدوالی
تراثا کان أورثه الرسول
فرمود: هان ای أعرابی! لقد بسطت لسانک و عدوت طورک و خادعک نفسک غیر أنک لا تبرح حتی تؤمن انشاء الله تعالی.
فرمود سخن به درازا کشیدی و از حدود خود بیرون دویدی و فریفته هوای خویش شدی با این همه از اینجا بیرون نشوی تا انشاء الله تشریف ایمان به دست نکنی اعرابی بخندید و گفت به جای میباش تا چه خواهی گفت.
فقال الحسن (ع): قد اجتمعتم فی نادی قومک و تذاکرتم ما جری بینکم علی جهل و خرق منکم و زعمتم أن محمدا صنوبر و العرب قاطبه تبغضه و لا طالب له بثاره و زعمت أنک قاتله و کاف قومک مؤنته فحملت نفسک علی ذلک و قد أخذت قناتک بیدک تریمه و ترید قتله فسعر علیک مسلکک و عمی علیک بصرک و أتیت الی ذلک فأتیتنا خوفا من أن نستهزء بک و انما جئت لخیر یراد بک.
أنبئک عن سفرک و خرجت فی لیله صحیاء اذ عصفت ریح شدیده اشتد منها ظلماتها و أطبقت سمائها و أعصر سحابها و بقیت متجر ما کالأسقر ان تقدم تجرف عن عقر لا یسمع للواطی حسا و لا للنافخ
[صفحه ۲۵۹]
حرسا تداکت علیک غیومها و توارت عنک نجومها فلا تهتدی بنجم طالع و لا بعلم لامع تقطع محجه و تهبط لجه بعد لجه العقر فی دیمومه قفر بعیده محجته بالسقر اذا علوت مصعدا أردت الریح تهبطک فی ریح عاصف و برق خاطف قد أوحشتک قفارها و قطعتک سلامها فانصرفت فاذا أنت عندنا فقرت عینک و ظهرت زینتک و ذهب رینک.
امام حسن (ع) فرمود همانا انجمن شدید و مواضعه نهادید بر طریق جهل و نادانی و گمان کردید که محمد مردی بی سود و ثمر است و عرب به جمله دشمنان اویند و او را خونخواهی نیست و پندار نمودی که او را توانی کشت و کفایت امر او توانی کرد و نیزه خود را به دست کردی و قتل او را تصمیم عزم دادی این وقت مسافت طریق بر تو صعب افتاد و چشم تو از بینش بازماند و از آمدن خود به سوی ما و از استهزا و استخفاف ما بر خود بیمناک شدی.
اکنون تو را خبر می دهم از سفر تو همانا در شبی تاریک [۱۸] بیرون شدی بادی شکننده بوزید و ظلمتی شدید بادید آمد و زمین را از ظلمت و ابر طبقی بر سر او افتاد و سحاب باریدن گرفت و تو سرگشته و حیران گشتی و ابرها بر سر تو پاره پاره همی شد و ستارگان از تو روی بنهفت، نه اختری روشن بود که بدان هدایت شوی نه علمی لامع داشتی که اضاءت طریق نمائی همی راه بریدی و از فراز بفرود افتادی در بیابانی بی آب و گیاه و گاهی که طریق صعود گرفتی خواستی که برق و باد تو را از جائی به جائی براند پهناور دشت آن تو را به دهشت افکند و سنگستانش از پایت درآورد پس منصرف گشتی و اینک در نزد ما حاضر آمدی چشمت روشن گشت و به زیب و زینت و بها و رونق دست یافتی.
اعرابی گفت ای غلام این چنان است که قلب مرا بشکافته باشی و همه جا
[صفحه ۲۶]
با من بوده باشی و هیچ امری بر تو مخفی نباشد همانا عالم الغیبی اکنون ای غلام اسلام بر من عرض کن تا مسلمانی به دست کنم.
فقال الحسن صلوات الله علیه: ألله اکبر، قل «أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و أن محمدا عبده و رسوله».
پس اعرابی اسلام آورد و رسول خدا شاد شد و مسلمانان شاد خاطر گشتند و پیغمبر خبری از قرآن او را بیاموخت عرض کرد یا رسول الله اگر اجازت رود به سوی قوم خویش باز شوم و ایشان را دین بیاموزم پس رخصت یافت و برفت و با جماعتی از قبیله خود بازآمد و همگان مسلمانی گرفتند و مردمان چون در حسن نظر می کردند همی گفتند آنچه او را خدای عطا کرده هیچیک از جهانیان را عطا نفرموده.
در کتب عدیده قصه شهادت قاسم بن حسن را رقم کرده‌اند و من بنده نیز انشاء الله در کتاب حسین (ع) خواهم نگاشت،
در ذیل معجزات حسن (ع) شَرذَمه‌ی از آن خبر می نگارم همانا در یوم عاشورا چون تنور حرب و بازار طعن و ضرب گرم گشت و قاسم بن حسن از حسین (ع) رخصت مبارزه می جست و اجازت نمی یافت در خیمه خویش از کمال حزن سر به زانو نهاده ناگاه او را فرا یاد آمد که حسن (ع) تعویذی بر بازوی راست او بست.
و قال: اذا أصابک ألم و هم فعلیک بحل العوذه و قرائتها فافهم معناها و اعمل بکل ما تراه مکتوبا فیها.
یعنی او را فرمود هرگاه رنجی و المی بر تو فرود آید واجب می کند که این تعویذ از بازوی خود بگشائی و قراءت کنی و معنی آنرا بدانی و آنچه نگاشته است بکار بندی.
قاسم با خود اندیشید که سالها بر من گذشته و اندوهی از این بزرگتر ندیده‌ام پس دست فرابرد و آن تعویذ را بگشود و قراءت نمود بدین شرح:
[صفحه ۲۶۱]
یا ولدی یا قاسم! أوصیک أنک اذا رأیت عمک الحسین فی کربلاء و قد أحاطت به الأعداء فلا تترک البراز و الجهاد لأعداء الله و أعداء رسوله و لا تبخل علیه بروحک و کلما نهاک عن البراز عاوده لیأذن لک فی البراز لتحظی فی السعاده الأبدیه.
یعنی ای فرزند من ای قاسم وصیت می کنم تو را گاهی که عم خویش حسین (ع) را در کربلا دیدار کنی هنگامی که لشگر در گرد او پره زده است از جنگ اعدا و جهاد با دشمنان خدا و رسول خویشتن‌داری مکن و در بذل جان خویش در راه او توانی مجوی و چندان که تو را از برای مبارزت اجازت نفرماید بر الحاح و ابرام بیفزای تا رخصت یابی و از شهادت که سعادت ابدیست محروم نمانی پس قاسم آن خط را به حضرت حسین (ع) آورد و از برای جهاد خط جواز یافت چنانکه انشاء الله به شرح مرقوم خواهد شد.
ابن بابویه در امالی سند به صادق آل محمد صلی الله علیه و آله می رساند که حسن (ع) بشربت سم مریض شد حسین (ع) بروی درآمد و چون برادر را بدینسان نگریست بگریست امام حسن فرمود یا اباعبدالله این گریه چیست گفت بر تو می گریم که فرسایش چنین ظلم و ستم همی بینی.
فقال له الحسن (ع):
ان الذی یأتی الی بسم یدبر الی فأقتل به، ولکن لا یوم کیومک یا أباعبدالله، یزدلف الیک ثلاثون ألف رجل یدعون أنهم من أمه جدنا و ینتحلون دین الاسلام فیجتمعون علی قتلک و سفک دمک و انتهاک حرمتک و سبی ذراریک و نسآئک و أخذ ثقلک، فعندها تحل ببنی‌أمیه اللعنه، و تمطر السماء رمادا و
[صفحه ۲۶۲]
دما، و یبکی علیک کل شی‌ء حتی الوحوش فی الفلوات و الحیتان فی البحار.
امام حسن (ع) می فرماید آن کس که مرا سم می خوراند کار به نیرنگ می کند لکن ای اباعبدالله هیچ روزی بسختی روز تو نیست همانا سی هزار تن مرد شمشیرزن که خود را در شمار امت جد ما محمد می دانند و از جمله‌ی مسلمانان می خوانند بر قتل تو و ریختن خون تو و ناچیز داشتن حرمت تو و اسیر کردن فرزندان و زنان تو و مأخوذ داشتن اموال و اثقال تو همدست و همداستان می شوند و این هنگام بنی امیه ملعون می گردند و آسمان خون و خاکستر می بارد، و می گرید بر تو هر شیئی حتی وحوش در صحراها و ماهیان در دریاها.
در مدینه المعاجیز مسطور است که راوندی سند به موسی بن جعفر می رساند که حسن و حسین به نخلستان عجوه درآمدند از برای قضای حاجت پس دیواری در میان این هر دو درآمد و ساتر هر یک از دیگری شد چون حاجت مرتفع شد دیوار نیز از میان برخاست و نهری از آب صاف آشکار شد تا حسنین (ع) وضو بساختند و روان شدند تا باز سرای شوند در عرض راه مردی با غلظت خوی و شرارت طبع به ایشان دچار گشت و گفت هیچ از دشمن نترسیدید بگوئید تا از کجا می رسید گفتند از نخلستان عجوه، آن مرد آهنگ آسیب ایشان کرد.
آنگاه بانگی گوشزد حسنین (ع) شد که می گوید «یا شیطان ترید ان تناوی ابنی محمد صلی الله علیه و آله و قد علمت بالامس ما فعلت و ناویت امهما و احدثت فی دین الله و سلکت فی غیر الطریق» یعنی ای شیطان اراده خصومت می کنی با پسرهای رسول خدا و همی دانی که دی چه کردی و با مادر حسنین چه خصومت انگیختی و در دین چه بدعت آوردی و بر طریق باطل رفتی؟ این وقت حسین (ع) بروی برآشفت و غلظت کرد و او دست بر آهیخت تا بر روی حسین آسیبی زند دست او تا بمنکب بخشگید و از کار شد بعد از آن دست چپ را برآورد همچنان بر جای خشک شد این وقت آغاز ضراعت نمود ایشان را به پدر و جد سوگند داد تا خدای را بخوانند و او را از این داهیه رهائی
[صفحه ۲۶۳]
بخشند حسین دست بدعا برداشت و گفت:
أللهم أطلقه و اجعل له فی هذا عبره و اجعل ذلک علیه حجه.
یعنی ای خداوند او را رهائی بخش تا عبرتی باشد و حجت بر وی تمام گردد پس خداوند او را شفاعت داد و دستهایش کارگر گشت و از پیش روی حسنین روان گشت تا به نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آمدند.
و هم در مدینه المعاجیز مسطور است که بعد از آنکه حسن (ع) با معاویه کار به مصالحت کرد از کوفه طریق مدینه گرفت بعد از ورود به آن بلده مردم مدینه آن حضرت را به شهادت أمیرالمؤمنین تعزیت گفتند و به قدوم مبارکش تهنیت فرستادند و زوجات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز بر وی درآمدند عایشه گفت یا ابامحمد آن روز پدر تو از دنیا برفت که جد تو وداع جهان گفت و آن روز که ناعی مرگ پدر تو برسید و در نزد من ایستاده شد سخنی از در صدق گفتم و دروغ نزدم حسن (ع) فرمود امید می رود که تمثل به قول لبید بن ربیعه جسته باشی آنجا که می گوید:
فبشرها و استعجلت عن خمارها
و قد تستخف المعجلین البشائر
و اخبرها الرکبان ان لیس بینها
و بین قری نجران و الشام کافر
فالقت عصاها و استقرت بها النوی
کما قر عینا بالایاب المسافر
و گاهی که علی (ع) شهید شد گفتی بگوئید عرب را اکنون آنچه را می خواهید بکار بندید چون این کلمات بر زبان عایشه رفته بود حسن (ع) خبر داد شگفتی گرفت
«فقالت یابن فاطمه حذوت حذو جدک و ابیک فی علم الغیب من الذی أخبرک بهذا عنی؟» گفت ای پسر فاطمه با جد خویش و پدر خود در علم غیب گام به گام می روی این خبر را کدام کس به تو آورد حسن (ع) فرمود هان ای عایشه این غیب نیست چه این کلمات از دهان تو بیرون افتاد و از تو شنیده شد بلکه غیب آنست که تو دفینه که به خیانت اندوخته بودی از وسط بیت خود برآوردی و چهل دینار از آن برگرفتی و به دشمنان امیرالمؤمنین از قبیله تیم و عدی به شکرانه
[صفحه ۲۶۴]
شهادت آن حضرت بخش کردی.
عایشه گفت ای حسن سوگند با خدای این از اخبار پسر هند است که از برای شفای نفس خود و شفای قلب ما آشکار ساخت ام سلمه گفت ای عایشه وای بر تو از تو امثال این کارها شگفت نیست من شهادت می دهم که تو حاضر بودی و ام ایمن و میمونه نیز حاضر بود -.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا ام سلمه! کیف تجدینی فی نفسک؟ فقلت: یا رسول الله أجده قربا و لا أبلغه و صفا؟ فقال صلی الله علیه و آله: و کیف تجدین علیا فی نفسک؟ قلت: لا یتقدمک و لا یتأخرک عنک و أنتما فی نفسی بالسواء! فقال صلی الله علیه و آله: شکرا لله لک ذلک یا ام سلمه فلو لم یکن علی فی نفسک مثلی لبرئت منک فی الآخره و لم ینفعک قربی منک فی الدنیا.
یعنی رسول خدا فرمود ای ام سلمه چگونه می یابی مرا در نفس خود عرض کردم قربتی بکمال می یابم که وصف آن نتوانم کرد فرمود علی را در نفس خویش چگونه می بینی گفتم نه مقدم می دارم او را بر تو و نه مؤخر می دانم شما در قلب من مساوی باشید فرمود شکر می کنم خدای را از برای تو ای ام سلمه اگر علی را در نفس خود مانند من ندانی برائت می جویم از تو در آخرت و سودی نکند قربت من با تو در دنیا، تو ای عایشه گفتی یا رسول الله زنان تو همه‌گان علی را از جان و دل دوست می دارند و بدین مقام و مکانت می نگرند پیغمبر فرمود نه چنین است «فقال لک حسبک یا عایشه».
آنگاه عایشه روی با ام سلمه کرد و گفت رسول خدا به سرای جاودانی شتافت و علی نیز درگذشت و چنانکه رسول خدا ما را خبر داده حسن به شربت سم در می گذرد و حسین بزخم نیزه و شمشیر کشته می گردد حسن فرمود ای عایشه جد من خبر نداد
[صفحه ۲۶۵]
که تو را از کدام رنج و شکنج مرگ فرا می رسد و به کجا می روی؟ گفت پیغمبر مرا خبر نداد الا به خیر.
فقال الحسن (ع): و الله لقد أخبرنی جدی رسول الله صلی الله علیه و آله تموتین بالداء و الدبیله و هی میته اهل النار و انک تصیرین أنت و حزبک الی النار.
فرمود جد من خبر داد مرا که تو به مرض دبیله هلاک خواهی شد و با اتباع خود به دوزخ خواهی شتافت عایشه گفت ای حسن پیغمبر چه وقت این خبر آورد؟
فقال لها الحسن (ع): حیث خبرک بعداوتک علیا أمیرالمؤمنین و انشابک حربا تخرجین فیها علی بنیک متأمره علی جمل ممسوخ من مرده الجن یقال له بکیر و انک تسفکین دم خمسه و عشرین ألفا من المؤمنین الذین یزعمون انک أمهم.
حسن فرمود پیغمبر خبر داد تو را به سبب عداوت تو بر امیرالمؤمنین (ع) و برانگیختن تو میدان طعن و ضرب را و برافروختن تو نیران حرب را و بیرون شدن تو از بیت خود و برنشستن بر شتری که جنی مردود بود و بکیر نام داشت و ریختن خون بیست و پنج هزار تن از مسلمانان که ترا مادر خود پنداشتند عایشه گفت جد تو این خبر را داد یا بعلم غیب خود می فرمائی؟
قال له (ع): من علم الله و علم رسوله و علم أمیرالمؤمنین (ع).
عایشه روی از حسن بگردانید و در خاطر نهاد که اصلاح این امر را چهل درهم و چهل دینار تصدق نماید حسن (ع) ضمیر او را بدانست.
فقال لها (ع): و الله لو تصدقت بأربعین قنطارا ما کان ثوابک الا النار.
[صفحه ۲۶۶]
فرمود ای عایشه اگر چهل قنطار زر به تصدق ایثار کنی جز آتش دوزخ ثوابی از برای تو نیست.
در بحارالانوار از مناقب ابن شهرآشوب رقم می کند که
حسن (ع) بر جماعتی از فقراء عبور داد ایشان بعضی از پاره‌های نان در نزد خود حاضر کرده همی خوردند چون حسن را بدیدند عرض کردند یابن بنت رسول الله با ما غذا نمی خوری؟ آن حضرت از مرکب بزیر آمد و فرمود «ان الله لا یحب المستکبرین» و با ایشان به خوردن غذا مشغول شد تا گاهی که همگان سیر شدند و از برکت آن حضرت هیچ از آن غذا کاسته نشد آنگاه ایشان را به ضیافت خویش دعوت فرمود و از طعام و جامه مستغنی ساخت.
و هم از مناقب حدیث می شود که ملک روم از معاویه از سه چیز سئوال کرد نخست از مکانی به مقدار وسط السماء دوم از قطره خونی که بزمین ریخت سیم از زمینی که یک بار آفتاب بر آن تافته. معاویه ندانست و به حسن (ع) استغاثت برد آن حضرت فرمود ظهر الکوفه و دم حوا و زمین دریا وقتی موسی (ع) را عبور داد و هم در پاسخ ملک روم است
«ما لا قبله له فهی الکعبه و ما لا قرابه له فهو الرب تعالی و تقدس» یعنی آن چیز را که قبله نیست خانه کعبه است چه او قبله هر کس است و آن کس را که خویشاوندی با کس نیست خداوند تبارک و تعالی است.
فاضل مجلسی می نویسد که جماعتی از اهل کوفه حسن (ع) را نکوهش می کردند که عی در سخن دارد و نتواند اقامه حجت کرد چون امیرالمؤمنین این بشنید حسن را طلب کرد و فرمود یابن رسول الله اهل کوفه سخنی در تو می گویند که مرا مکروه می آید عرض کرد چه سخن؟ فرمود ترا به عی لسان نسبت کنند مردم را انجمن کن و بر منبر شو! عرض کرد مرا قدرت سخن نماند آنجا که در تو نگران باشم فرمود من از تو کناری خواهم گرفت پس منادی ندا در داد از برای صلوه جامعه مردمان حاضر شدند و حسن به منبر برآمد و خطبه به تمام بلاغت قراءت کرد چنانکه مردمان بهای های بگریستند.
[صفحه ۲۶۷]
ثم قال (ع): أیها الناس اعقلوا عن ربکم ان الله عزوجل اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم، فنحن الذریه من آدم و الاسره من نوح و الصفوه من ابراهیم و السلاله من اسمعیل و آل محمد، نحن فیکم کالسماء المرفوعه و الأرض المدحوه و الشمس الضاحیه و کالشجره الزیتونه لا شرقیه و لا غربیه التی بورک زیتها: النبی أصلها و علی فرعها، و نحن و الله ثمره تلک الشجره من تعلق بغصن من أعصانها نجی و من تخلف عنها فالی النار هوی.
این هنگام امیرالمؤمنین برخاست و از پایان مسجد همی آمد و ردای مبارکش بر زمین می کشید همی رفت تا بر منبر صعود داد و میان هر دو چشم حسن را بوسه زد «ثم قال یابن رسول الله أثبت علی القوم حجنک و اوجبت علیهم طاعتک فویل لمن خالفک» در جمله می فرماید ای مردم لختی بیندیشید در کمال صفات پروردگار خود همانا خداوند برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان ذریه بعد ذریه پس مائیم فرزندان آدم و رهط نوح و خاص و خلاصه‌ی ابراهیم و زاده‌ی اسماعیل و آل محمد، مائیم در میان شما مانند آسمان افراخته و زمین گسترده و آفتاب افروخته و مائیم شجره‌ی زیتونه‌ی که نه در شهر بند شرق است و نه در بند و قید غرب رسول خدا اصل آن شجره است و علی مرتضی شاخهای آن، سوگند با خدا که ما ثمر آن شجره‌ایم.
آن کس که به شاخی از شاخهای این درخت چنگ در زند و اعتصام جوید از آتش جهنم خط آزادی گیرد و آن کس که تخلف کند و روی برتابد بهره‌ی دوزخ
[صفحه ۲۶۸]
گردد. بالجمله علی (ع) با حسن (ع) فرمود ای پسر رسول خدا همانا ثابت کردی حجت خود را بر مردم و واجب ساختی طاعت خود را بر ایشان پس وای بر کسی که با تو طریق مخالفت سپارد.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *