معجزات و کرامات

معجزه خواندنی از امام حسن (ع)

معجزه خواندنی از امام حسن (ع)

سلمان می‏گوید: روزی شخص عربی بنام صمصام، به قصد زیارت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم وارد مدینه شد، به او گفتند: پیامبر از دنیا رفت، از وصی او سئوال کرد، گفتند: در مسجد در بالای منبر است.چون وارد مسجد گردید دید ابوبکر در بالای منبر قرار گرفته است از او پرسید تو وصی پیامبر می‏باشی گفت: آری فرمود: دیون و وعده‏های پیامبر را تو وفا می‏کنی گفت: آری، فرمود من شخص فقیری از طائفه بنی‏سلیم می‏باشم و در میان آن قبیله از من فقیرتر کسی نیست در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد مدینه شدم و سوسماری در آستین خود پنهان کرده بودم و از میان آستین در میان مسجد انداختم و اظهار کردم اگر تو پیامبر خدایی امر کن تا این سوسمار شهادت به پیامبری تو بدهد، ناگاه آن جناب سوسمار را صدا زد و آن سوسمار آمد در مقابل منبر آن حضرت ایستاد و به کلمات فصیحه شهادت به پیامبری آن جناب داد، من هم گفتم در شعور و ادراک نباید عقب‏تر از سوسمار باشم و مسلمان گشتم و حضرت به من احسان فراوان نمود و به من وعده دادند اگر برگردم و تمام قبیله‏ی خود را مسلمان نمایم آن جناب هشتاد ناقه‏ی سرخ‏موی سیاه‏چشم، به یک قد و میزان به من مرحمت فرماید.
من پس از آنکه به قبیله‏ی خود برگشتم، زحمت‏های فراوان کشیدم و قضیه سوسمار و سایر معجزات آن حضرت را برای آنها نقل کردم تا همه مسلمان شدند و اکنون که به مدینه آمده‏ام تا پیامبر به وعده‏ی خود وفا بنماید، اکنون آن حضرت از دنیا رفته است و اگر تو خلیفه پیامبر می‏باشی، باید به وعده آن حضرت وفا نمایی والا چرا ادعای باطل می‏کنی و مردم مسلمان را گمراه می‏گردانی؟ ابوبکر گفت: ای مرد آیا از پیامبر در این ادعا که می‏کنی شاهد گرفته‏ای، صمصام گفت: مگر من پیامبر را دروغگو می‏دانستم که شاهد برای خود بگیرم، ابوبکر عاجز ماند رو به عمر کرد که چه باید کرد؟ عمر دید ابدا از برای آنها تهیه کردن هشتاد شتر به این وصف ممکن نیست؛ لذا با آن مرد عرب تندی نمود که چنین وعده‏ای را ابدا پیامبر به تو نداده، زیرا از عهده او هم خارج بوده هشتاد ناقه به این وصف از برای تو تهیه نماید و چرا خلیفه پیامبر، ابوبکر را به زحمت انداخته‏ای؟ سپس دستور داد تا اینکه صمصام را از مسجد بیرون نمودند. صمصام با چشم گریان در کوچه‏های مدینه گردش می‏کرد و می‏گفت: این وصی رسول الله، یعنی وصی پیامبر کجا است؟ که مردم را از گمراهی و ضلالت دستگیری نماید.
سلمان به او برخورد نمود و به او فرمود: بیا تا تو را حضور وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ببرم و او را حضور علی علیه‏السلام آورد، چون چشم حضرت بر او افتاد، فرمودند: صمصام آیا تمام قبیله‏ی خود را مسلمان کرده‏ای که اکنون در پی وفا وعده‏ای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تو داده آمده‏ای؟ عرض کرد: آری، به خدا قسم تو وصی پیامبری، حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام به فرزند خود حضرت امام حسن مجتبی علیه‏السلام فرمود: با سلمان و این مرد عرب در فلان وادی در کنار آن سنگ عظیمی که در آن صحرا است برو و بگو: یا صالح، چون جواب تو را داد، بگو: پدرم علی می‏گوید: آن هشتاد ناقه‏ای که خداوند در تو به ودیعه گذاشته که به وعده‏ی پیامبر وفا شود تحویل بده.
چون حضرت امام حسن علیه‏السلام با سلمان و صمصام در کنار آن کوه آمدند و حضرت امام
حسن علیه‏السلام پیغام پدر را رسانید، صدایی بلند شد: «سمعا و طاعه» و از سنگ صیحه‏ای بلند شد و شکافی پیدا نمود و از آن مهار ناقه‏ای بیرون آمد حضرت امام حسن علیه‏السلام آن مهار را گرفت و بدست صمصام داد چون آن مهار را کشید هشتاد ناقه به وصفی که آن مرد عرب می‏خواست بیرون آمد، ناقه‏ها را برداشت و به طرف قبیله‏ی خود رهسپار گشت و مدح علی را می‏نمود و می‏گفت: ای مردم گمراه نشوید، وصی پیامبر، علی می‏باشد. [۱] .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *