سیره عملی و رفتاری

میزبان مهمان آزار

میزبان مهمان آزار

پس از آن‏که حکومت عراق و حجاز به دست معاویه افتاد و خلیفه‏ی ستمکار و زورگوی شام، عهدنامه‏ی صلح با امام را زیر پا انداخت و به تمام قول و قرارهای خود پشت پا زد و شرطهای امام را نادیده گرفت، امام چندی را در کوفه ماند و سپس به سوی مدینه کوچ کرد. پیش از آن‏که آن‏حضرت به مدینه برود، در کوفه، هر روز گروهی تشنه‏ی علم و دانش امام، از راه‏های دور و نزدیک به خدمتش می‏آمدند و از حضور مبارکش درس‏ها می‏گرفتند و سودها می‏بردند. یاران معاویه، از جمله عمروعاص، ولید بن عقبه و عتبه بن ابوسفیان به رفت وآمدهایی که به خانه‏ی امام می‏شد، گمان بد بردند و به وحشت افتادند که مبادا اندیشه‏ های پاک امام بر آن مردم تأثیر بگذارد و آن‏ها را از ظلم و ستم‏های معاویه آگاه سازد. برای همین، پی‏درپی معاویه را وادار می‏کردند که توطئه‏ای بچینند و امام را از نظر مردم بیندازند و آن‏حضرت را در برابر مسلمان‏ها خوار و ذلیل گردانند. آن‏ها به معاویه می‏گفتند: «ای ابا یزید! مهمانی شاهانه و بزرگی ترتیت بده و همه‏ی سران قبایل و بزرگان کوفه را به این مهمانی دعوت کن و حسن را هم بخوان تا در این مهمانی بزرگ شرکت جوید. ما در این مجلس از پیش آماده شده، با او به گفت‏وگو می‏نشینیم و بحث و جدل می‏کنیم. در بین گفت‏وگوها کاری می‏کنیم که او و پدرش علی بن ابیطالب در بین مردم، قاتل عثمانی معرفی شوند. اگر در انجام این کار موفق شویم، از احترام و بزرگی او در بین مردم کاسته خواهد شد و دیگر حنایش پیش مردم رنگ نخواهد داشت. گفتارش نیز مثل سابق بر دل‏ها نخواهد نشست و برای همیشه، ابهت، عظمت و شکوه او در بین مردم خواهد شکست!»
معاویه که مردی سیاستمدار، باهوش و زیرک بود، بیش از اطرافیانش با شخصیت بزرگ امام آشنایی داشت و به خوبی می‏دانست که گفت‏وگو و بحث و مجادله با آن‏حضرت، کار هر کس و ناکسی نیست. چرا که او فرزند علی و فاطمه بود و نوه‏ی رسول‏الله. برای همین، خطاب به اطرافیانش گفت: «فراموش کرده‏اید که حسن، زبانی گویا و بیانی رسا دارد؟! شما اگر با او گفت‏وگو کنید و به بحث و جدل با وی بنشینید، حتما شکست می‏خورید. به علاوه، اگر او را به میهمانی بخوانم، به عنوان میزبان مجبور خواهم بود که او را در بیان سخنانش آزاد بگذارم و به او میدان دهم تا هر چه که سزاوار آن هستید، به شما بگوید!»
عمروعاص با تعجب پرسید: «ابا یزید! آیا تو به راستی بیم داری که باطل او بر حق ما پیروز شود؟!»
معاویه با لحنی عصبانی و در عین حال کنایه‏آمیز گفت: «آه احمق‏ها! اگر نمی‏دانید، بدانید که شما نمی‏توانید اهل بیت را سرزنش کنید و از آنها بد بگویید و ننگ و رذالت و خواری را به آنان نسبت دهید! شما فقط باید بکوشید که کشته شدن عثمان را به پدرش علی و او نسبت دهید. فقط همین. باید بار دیگر
پیراهن عثمان را علم کنید تا شاید بتوانید به پیروزی دست یابید. همه‏ی حرف‏هایتان باید روی همین موضوع بچرخد و این را باید در بین مردم هم جا بیندازید که علی از سه خلیفه‏ی پیش از خود ناراضی بود؛ یعنی از ابوبکر، عمر و عثمان!»
امام عزم کرده بود که کوفه را به قصد مدینه ترک گوید. یاران معاویه می‏کوشیدند تا معاویه را راضی کنند که پیش از رفتن آن‏حضرت از کوفه، آن مهمانی کذایی را ترتیب بدهد. معاویه بالاخره قبول کرد و مهمانی بزرگی ترتیب داد. او همه‏ی بزرگان کوفه را به این مهمانی دعوت کرد و پیکی هم به سوی امام حسن فرستاد تا آن‏حضرت را هم به مهمانی فراخواند.
امام که از پیش می‏دانست آن‏ها از ترتیب دادن این مهمانی چه هدف و نیت کثیفی دارند و نیز از آن‏جا که کم‏ترین ترس و واهمه‏ای از بحث و جدل با آن‏ها در دل نداشت، تصمیم گرفت که در آن مهمانی شرکت کند. در زمانی که حضرت لباسهایش را می‏پوشید و آماده می‏شد، زیر لب زمزمه کرد: «بار الهی! از تو یاری می‏جویم تا با نیروی تو بر آن‏ها پیروز شوم. از شر آن‏ها به تو پناه می‏برم و از تو یاری می‏خواهم. پس مرا در برابر آن پلیدان حفظ کن و هر گونه که خود صلاح می‏دانی،همان کن،ای مهربان‏ترین مهربانان!»
امام وقتی وارد مجلس میهمانی شد، معاویه از جا برخاست، با آن‏حضرت سلام و احوالپرسی کرد و خوشامد گفت. امام نگاهی معنی‏دار به معاویه انداخت و با لحنی کنایه‏آمیز فرمود: «خوشامد گفتن و سلام کردن به مهمان، علامت امنیت و سلامت برای مهمان است!»
امام در همان لحظه‏ی ورود، ضربه‏ی بزرگی بر معاویه و یارانش زد که یعنی: «از توطئه‏هایتان و هدف از برگزاری این مهمانی کذایی‏تان خبر دارم!»
معاویه و یارانش هم همگی دانستند که منظور امام چیست؟ آن‏ها دانستند که امام از همه چیز آگاه است و حیرتزده به یکدیگر نگاه کردند. معاویه با لحن گستاخانه‏ای گفت: «حسن بن علی! من بنا به درخواست و خواهش این جماعت،

تو را به این‏جا کشانده‏ام. این‏ها ادعاهایی دارند و در این مجلس می‏خواهند از تو اعتراف بگیرند که عثمان، خلیفه‏ی سوم مسلمان‏ها به دست پدرت علی بن ابیطالب و تو کشته شده است. خود من درباره‏ی حرف‏های تو و آن‏ها قضاوتی نمی‏کنم. پس، حرف‏های این جماعت مدعی را بشنو و پاسخ بده! نگران هیچ چیز هم مباش! زیرا من که میزبانم و در این مجلس حضور دارم، اجازه نمی‏دهم که هیچ گزند و آزاری از سوی آن‏ها ببینی!»
معاویه گمان می‏کرد که با این سخنان می‏تواند امام را فریب دهد. او با زیرکی می‏خواست خود را از نتیجه‏ی این بحث و جدل‏ها بر کنار دارد تا اگر امام پیروز و سربلند شد، او بگوید که من با این جماعت نیستم و من فقط به درخواست آن‏ها جواب مثبت دادم و این میهمانی را برگزار کردم. معاویه نیز مانند یاران گمراهش، از جوهره‏ی وجود مقدس امام حسن به اندازه کافی خبر نداشت و گویا او نیز فراموش کرده بود که حسن فرزند علی است. فرزند کسی که هرگز زیر بار حرف زور نمی‏رفت… و فرزند رسول‏خداست. فرزند کسی که نور را در مقابل ظلمت و گمراهی عربستان هدیه آورد و مردم را از تاریکی گمراهی، به روشنایی ایمان هدایت فرمود.
امام پوزخندی زد و در پاسخ آن حرف‏های مکرآمیز معاویه فرمود: «ای معاویه پسر ابوسفیان! این خانه، خانه‏ی توست! اجازه هر گونه کاری و حرفی در این خانه، با توست. اگر تو خواهش اطرافیانت را قبول کرده‏ای، معنی‏اش جز این نیست که تو هم با آنان همداستانی و من از این کار زشتی که تو مرتکب شده‏ای، شرم دارم. اگر بگویی به این کار راضی نبوده‏ای و آن‏ها بر تو پیروز و غالب شدند و تو را با زور به این کار واداشتند، از این ناتوانی و بیچارگی تو در برابر زیردستانت شرم دارم. حال به من بگو به کدام یک از این دو حالت اعتراف می‏کنی؟ من اگر می‏دانستم و خبر داشتم که چنین افرادی درمجلس مهمانی‏ات هستند و همه هم بر علیه من بسیج شده‏اند، من نیز کسانی را در ردیف و مرتبه‏ی آن‏ها – از بین عبدالمطلب – می‏آوردم. ولی بدان که من، هرگز از تو و این

مگس‏های گرد شیرینی، ترس و بیمی به دل ندارم؛ بلکه می‏دانم که این‏ها جملگی از من بیم و وحشت دارند؛ و گرنه لازم نبود که این همه افراد برای بحث و جدل با من، خود را آماده کنند. البته به آنان حق می‏دهم که وحشت کنند و بترسند؛ زیرا خداوند یکتا، بخشنده و مهربان، ولی من است. همان خداوندگاری که قرآن را بر رسول گرامی‏اش – که جد من است – نازل فرمود!»
سکوتی مرگبار و کشنده بر مجلس معاویه سایه افکند. یاران معاویه روزها و شب‏ها دور هم نشسته و اندیشیده بودند و با یکدیگر مشورت کرده بودند. آن‏ها اتهام‏هایی را از پیش، ساخته و پرداخته بودند که حال می‏خواستند آن اتهام‏های بی‏مورد و بی‏اساس را بر امام حسن ببندند.
آن‏ها هر یک به ترتیب، اتهامی را به امام و پدرش علی (علیه‏السلام) نسبت دادند و امام با حوصله و دقت به حرف‏های آن‏ها گوش داد تا در سرانجام کار، با پاسخ‏های خوب، منطقی و محکم، یک‏یک آن‏ها را رسوا کند. مهم‏ترین اتهام‏هایی که آن‏ها از پیش اندیشیده بودند، چنین بودند:
– بنی‏امیه، در جنگ بدر هفده کشته داد که بابت آن کشته‏ها باید از بنی‏هاشم انتقام گرفت و به همان تعداد ازاهل بیت آن‏ها کشت!
– ای حسن بن علی! تو ادعا داری و بارها – این‏جا و آن‏جا – گفته‏ای که تو برای امر خلافت، سزاوارتر از معاویه، فرزند ابوسفیانی؛ در حالی که تو نه خرد و دانش این کار را داری و نه توانایی خلافت کردن بر مردم را!
– پدرت علی به خاطر دنیاپرستی و سلطنت‏طلبی، از عثمان، خلیفه‏ی سوم، انتقادهای بسیار می‏کرد و در کشته شدن او شرکت داشت. اگر ما بخواهیم در کشته شدن عثمان، خلیفه‏ی سوم مسلمان‏ها یک نفر را قاتل و مسؤول انتخاب کنیم، آن یک نفر، بی‏شک جز علی، کس دیگری نیست؛ یعنی پدر تو علی بن ابیطالب!
– حسن! ما تو را به این‏جا فراخوانده‏ایم تا به تو و پدرت علی، دشنام‏های بد و زشتی – که سزاوار آنید – بدهیم. هر چند که خداوند متعال، پدرت را به سزای
اعمالش رساند و ما را از انتقام کشیدن از او بی‏نیاز ساخت و بلای خوارج را به جانش انداخت. ولی اگر تو به دست ما کشته شوی، هر گز گناهی بر ما نخواهد بود و مردم هم ما را سرزنش نخواهند کرد؛ زیرا همه می‏دانند که ما بر حقیم و شما بر باطلید!
– ای حسن! پدرت علی، ابوبکر – خلیفه‏ی اول مسلمان‏ها – را مسموم کرد و در واقعه‏ی قتل عمر بن خطاب – خلیفه‏ی دوم – نیز دست داشت. همه‏ی ما بر این قضیه به خوبی آگاهیم!
– ای حسن! پدرت علی، حتی با رسول‏خدا هم دشمنی و کینه داشت. او با همه دشمنی داشت. او شمشیری بلند و زبانی گویا داشت. با شمشیرش زنده‏ها را می‏کشت و با زبانش مردگان و زندگان را متهم می‏ساخت!
– حسن! تو و پدرت، در قتل خلیفه‏های پیشین شرکت داشتید! با ابوبکر، به درستی و از صمیم قلب بیعت نکردید. در حکومت عمر کارشکنی بسیار کردید! عثمان را بی‏رحمانه کشتید و خونش را روی قرآن ریختید! عثمان بسیار مظلومانه کشته شد.و اکنون، معاویه، به عنوان ولی آن مقتول مظلوم و بی‏گناه، باید انتقامش را از تو بگیرد!
اتهام‏ها چنان جسورانه و گستاخانه مطرح می‏شدند و برای اثبات آن اتهام‏های بی‏اساس چنان دلایل باطلی آورده می‏شد که اگر یک نفر انسان عادل و باانصاف و عاقل در آن جمع می‏بود، از شنیدن آن دروغ‏های بی‏اساس، خنده‏اش می‏گرفت و گمان می‏برد که آن‏ها قصد مزاح مسخره‏ای دارند و نسنجیده سخن می‏گویند. امام در همه‏ی مدتی که آن‏ها بر او و پدر گرامیش اتهام پشت اتهام وارد می‏کردند، ساکت و صبور بود و اجازه می‏داد تا آن‏ها عقده‏های قلب بیمار و سیاهشان را بیرون بریزند و حرفشان را بزنند. وقتی حرف‏های احمقانه‏ی آن کوردلان از خدا بی‏خبر و آن ابلهان خیره‏سر تمام شد، امام از جا برخاست. نگاهی تیز و کوبنده به یکایک مهمانان انداخت و آن‏گاه با بیان محکم، رسا و زبان کوبنده و گویای خود، نقاب از چهره یکایک آن جماعت برداشت و آبروشان را
برد. هر کدامشان را پیش دیگر مهمان‏ها خوار و ذلیل ساخت و خیانت‏ها و گناه‏های بزرگی را که پیش‏تر مرتکب شده بودند و پس از گذر زمانی نسبتا طولانی از یادها رفته بودند، به یادشان آورد. آن ناجوانمردان چون دیگر دلیلی در برابر سخنان امام نداشتند، ذلیل شدند و جملگی انگشت ندامت و پشیمانی گزیدند که چرا اصلا آن تهمت‏ها را به امام زدند تا این‏گونه بی‏آبرو شوند.
امام ابتدا به معاویه فرمود: «خدا را شکر می‏گویم که هدایت و راهنمایی اولین و آخرین شما را بر عهده اولین و آخرین ما گذاشت!»
این سخن کوتاه ولی پربار و شیوای امام، معاویه را چنان شرمگین و خشمگین ساخت و که چهره‏اش برافروخته شد و دندان‏هایش را از شدت خشم و شرم بر هم فشرد. ولی چون جوابی نداشت، ساکت ماند؛ چون دلیلش نماند، ذلیل شد. امام با صدایی بلند و رسا که همه‏ی جمع بتوانند بشنوند، فرمود: «ای معاویه! این گروه احمق و نادان به من ناسزا نگفتند و این ابلهان کوردل نبودند که به من و پدر بزرگوارم تهمت‏های ناروا و ناجوانمردانه زدند؛ بلکه این تو بودی که آن ناسزاها را به من گفتی و آن تهمت‏ها را به من و پدرم زدی! زیرا که تو با زشتی و پلیدی بزرگ شده‏ای و تربیت یافته‏ای. از کودکی همراه پدرانت به سوی باطل شتافته‏ای و اخلاق فاسد در جان و روحت ریشه دوانده است. از همین روست که تو همواره با محمد رسول‏الله و خاندان شریفش دشمنی می‏ورزی. چون از زمره‏ی بدان هستی، با شنیدن نام خوبان می‏لرزی. ای معاویه! به خداوند سوگند که اگر ما هم اکنون در مسجد پیامبر گرامی اسلام می‏بودیم و مهاجرین و انصار[۱] هم در اطراف ما جمع می‏بودند، تو و این یاران تو چنین جسارت و گستاخی نداشتید که این‏گونه تهمت‏های ناروا به ما بزیند و چنان دشنام‏های زشتی را درباره‏ی من و پدرم بر زبان نمی‏راندید. اگر هم چنین جسارت و گستاخی از خودتان نشان می‏دادید، بی‏شک زنده از مسجد بیرون نمی‏رفتید!»
امام حسن مکث کوتاهی کرد و سپس فرمود: «ای معاویه! تو را به خداوند سوگند می‏دهم که بگویی آیا می‏دانی آن کسی را که دشنام دادید و از او به بدی

و زشتی یاد کردید، به سوی هر دو قبله خدا نماز خوانده است؟ در حالی که تو نسبت به هر دو قبله کافر بوده‏ای و لات و عزی[۲] را عبادت می‏کردی! تو و پدرت! و یارانتان! آیا به یاد می‏آوری؟»
امام سپس رو به یاران معاویه کرد. همه، نفس‏ها را در سینه حبس کردند. چون می‏دانستند که امام حسن حالا یک و یک آن‏ها را رسوا خواهد کرد. امام رو به آن‏ها گفت: «اگر خدا را واقعا می‏شناسید و به او اعتقاد دارید، به خداوند سوگندتان می‏دهم و از شمان می‏پرسم که آیا علی بن ابیطالب، پدر من، نخستین کسی نبود که در جنگ بدر، پرچم اسلام را بر دوش گرفت؟ آیا همین معاویه، فرزند ابوسفیان نبود که علم کفر را بر دوش داشت و با خود پیش می‏برد و جنگ با پیامبر اسلام را بر خودش واجب می‏شمرد؟ بگویید! آیا علی، بعد از خدیجه نخستین کسی نبود که به پیامبر اسلام ایمان آورد؟ می‏توانید منکر شوید که علی در جنگ احد و احزاب همراه پیامبر بود و پرچم اسلام را بر دوش داشت؟ نمی‏توانید منکر شوید که همین معاویه – که بر مسند قدرت نشسته است – در جبهه‏ی کفر بود و علم کفر را بر دوش گرفته بود، پیامبر در همه‏ی جنگ‏ها از پدرم خشنود بود و دعایش می‏کرد و در تمام جنگ‏ها از دست معاویه و پدرش ابوسفیان خشمگین بود ونفریشان می‏کرد و لعنتشان می‏کرد!»
امام لحظه‏ای کوتاه ساکت ماند و آن‏گاه فرمود: «آیا فراموش کرده‏اید شبی را که ابوسفیان و یارانش – که دشمنان خدا و پیامبر خدا بودند – قصد به شهادت رساندن پیامبر را کردند و پدرم علی در بستر آن حضرت خوابید و پیامبر همراه یارش ابوبکر – خلیفه‏ی اول – خودش را ازدست مشرکان نجات بخشید؟! آیا فراموش کرده‏اید که از سوی خداوند متعال آیه‏ای درباره‏ی همین فداکاری پدرم برای نجات پیامبر نازل شد؟ آیا کسی جز علی در آن روزها پیدا می‏شد که چنین کار عظیمی بکند و جان خود را به خاطر رسول‏خدا در خطر اندازد؟! شما را به خداوند سوگند، آیا به یاد می‏آورید که پیامبر وقتی بنی‏قریظه و بنی‏نضیر را محاصره کرد، چه فرمود؟ یادتان هست؟ حتما به یاد دارید. نمی‏توانید منکرش

شوید! پیامبر که قبلا پرچم جنگ را به دست بعضی از یاران خود – ابوبکر، عمر و… – سپرده بود و آن‏ها نتوانسته بودند کاری از پیش ببرند، فرمود: «پرچم جنگ را فردا به دست کسی خواهم سپرد که خدا و پیامبرش را دوست دارد. خدا و پیامبرش هم او را دوست دارند. او جنگجویی است که هرگز پشت به دشمن نمی‏کند. از جنگ نمی‏گریزد و جز با پیروزی برنمی‏گردد!»
امام مکثی کرد و نگاهش را در بین جمع گرداند و آن‏گاه فرمود:
«ابوبکر، عمر و دیگران، همه نگران بودند که این مرد چه کسی است؟ خودشان که نبودند. چون دراین کار شکست خورده بودند. علی را هم از آن جهت که به چشم‏درد شدیدی مبتلا شده بود و قادر به دیدن نبود، به حساب نمی‏آوردند. پس آن مرد خدا چه کسی بود؟ و شما خوب می‏دانید که او چه کسی بود! همان‏طور که فردای آن روز، عمر و ابوبکر و دیگران دانستند که آن مرد خدا که بوده است. فردای آن روز، پیامبر دستور داد که علی را بیاورند. عمر و ابوبکر و دیگران به حیرت افتادند و خدمت پیامبر عرض کردند: «یا رسول‏الله! مگر خبر ندارید که علی چشم‏درد شدیدی گرفته و خانه‏نشین شده است. او نمی‏تواند بیرون بیاید؛ چه رسد به آن که در جنگ شرکت جوید.» پیامبر فرمود: «می‏دانم. ولی با این‏حال، او را خبر کنید تا بیاید!»[۳] .
رفتند و علی را خبر کردند و او آمد. پیامبر از آب دهان مبارک خود به چشم پدرم مالید درد چشم در همان لحظه کاملا بهبود یافت و گویی که اصلا چشم‏دردی نداشته است. پیامبر، پرچم اسلام را بر دوش او گذاشت و او را روانه کرد. علی رفت و با سربلندی و پیروزی بازگشت.. ای معاویه! تو آن روز در مکه بر دشمنی با خدا و پیامبر خدا اصرار می‏ورزیدی و با سپاه خدا می‏جنگیدی! آیا از تو و پدرت و دشمنی‏هایتان با رسول‏خدا بازهم بگویم؟ آری؟ باز هم بگویم؟
یا این که….»
معاویه حرفی نزد و شرمگین سر به زیر افکند. امام فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا به یاد می‏آوردید که پیامبر خدا در حجه‏الوداع و در بازگشت از آخرین
مراسم حجش در غدیر خم، خطاب به مسلمانان درباره‏ی علی بن ابیطالب چه فرمود؟ آیا می‏توانید انکار کنید که پیامبر چنین نکرد و درباره‏ی پدرم علی چنان نفرمود؟ حتما به یادتان هست که از جهاز شترها منبری ساختید و پیامبر اسلام بالای آن رفت و دست پسر عمویش علی را گرفت و بلندش کرد و فرمود: «بعد از من علی جانشین من و مولای شما مسلمان‏هاست.»
و آیا نفرمود: «هر کسی مرا دوست دارد، علی را دوست بدارد. هرکس را که من مولای اویم، علی مولای اوست!»
و باز فرمود: «خدایا! دوست بدار دوستدار علی را و دشمن بدارد دشمنان علی را.»
آیا شما به این وصیت روشن و آشکار رسول‏خدا عمل کردید؟ در روز قیامت برای این رفتارها و کردارهایتان چه پاسخی خواهید داشت؟ وقتی با پیامبر روبه‏رو شوید و به اعمالتان رسیدگی شود، چه پاسخ خواهید داد؟» معاویه و یارانش باز هم سرافکنده خاموش ماندند و لب باز نکردند؛ زیرا همه‏ی آنچه را که امام حسن می‏فرمود، به یاد می‏آوردند و می‏دانستند که علی کیست و چه مقامی پیش رسول‏خدا دارد. آن‏ها به خوبی هم می‏دانستند که معاویه کیست، فرزند کیست و….
امام ادامه داد: «شما را به خدا سوگند، آیا به یاد نمی‏آورید که اصحاب و یاران پیامبر، آن روز در حضور رسول‏خدا، جانشینی علی را به او تبریک گفتند؟ خلیفه‏های پیش از پدرم، از نخستین کسانی بودند که جانشینی پدرم را تبریک گفتند.»
امام سپس رو به معاویه برگشت و این‏گونه فرمود: «و اما تو ای معاویه! حتما به خوبی به یاد داری که در جنگ احزاب، پدرت ابوسفیان بر شتری سرخ سوار بود و مردم را به جنگ علیه رسول‏خدا و مسلمانان تشویق می‏کرد. در حالی که تو شتر او را می‏راندی و بردارت عتبه که هم‏اکنون در این مجلس حضور دارد، مهار شتر را می‏کشید. آیا می‏توانید این مطلب را انکار کنید؟ اگر من دروغ می‏گویم،
بگویید! حتما به یاد می‏آوردید که وقتی رسول‏خدا شما سه تن و آن شتر سرخ را دید، هر سه‏تان را باخشم و غضب تمام نفرین کرد و فرمود: «خدایا! سواره، راننده و مهار گیرنده‏ی این شتر را از رحمت خود دور گردان!» آیا یادت هست؟»
معاویه شرمزده سر به زیر افکنده و زیر لب با خود چیزهای گفت که هرکسی نشنید. شاید بر خود ویاران خود نفرین و لعنت می‏فرستاد که آن مهمانی کذایی را ترتیب داده بودند و لابد در دلش می‏گفت: «عجب خطایی کردیم و عجب غلطی! آمدیم او را بی‏آبرو کنیم، خود بی‏آبرو شدیم.آمدیم حسن را خراب کنیم، خود خراب شدیم. خوار و ذلیل و پشیمان شدیم!»
امام به سخنان خود چنین ادامه داد:
– شما ای یاران وفادار معاویه که در خطاها و گناه‏های او شریک هستید! به خدا سوگندتان می‏دهم، آیا به یاد می‏آورید که رسول‏خدا هفت بار و در هفت مکان، بر ابوسفیان لعنت فرستاد و نفرینش کرد؟ آیا کسی هست که بتواند این موضوع را انکار کند؟ موضوعی که همه از آن باخبرند! آیا می‏خواهید به یادتان بیاورم که آن هفت بار لعنت بر ابوسفیان، در کجا و کی اتفاق افتاد؟ می‏گویم! یک بار بیرون از مکه و در نزدیکی طائف. زمانی که پیامبر مشغول صحبت با عده‏ای از قبیله بنی‏ثقیف بود و داشت آن‏ها را به دامان پر مهر اسلام فرامی‏خواند. در آن لحظه‏ها بود که ابوسفیان ناگهان پیش آمد و به پیامبر خدا دشنام داد و آن حضرت را دیوانه و دروغگو خطاب کرد. حتی به سوی رسول‏خدا حمله برد؛ ولی موفق نشد به آن حضرت دست یابد و صدمه‏ای به او بزند. پیامبر در حضور آن مردم بر ابوسفیان لعنت فرستاد و فرمود: «لعنت خدا و لعنت پیامبرش بر تو با ای ابوسفیان!»
یک بار دیگر وقتی پیامبر فرمان داده بود کاروان قریش را که از شام می‏آمد، توقیف کنند و در عوض مال‏هایی که آن‏ها از مسلمان‏ها گرفته بودند، اموال آن کاروان را بگیرند؛ ابوسفیان کاروان را از بیراهه به سوی مکه فراری داد و بعد با گرد آوردن ثروتمندان و کافران مکه، جنگ بدر را تدارک دید. رسول‏خدا نفرینش
کرد و لعنتش فرستاد.
و نیز در جنگ احد که ابوسفیان در برابر این فرمایش پیامبر که: «خداوند، ولی ماست و شما را ولی و سرپرستی نیست!» گفت: «ما بت عزی را داریم و شما چنین بت بزرگی ندارید!» در آن روز، هم خداوند و هم پیامبر – هر دو – بر او لعنت فرستادند. در جنگ احزاب نیز پیامبر او را نفرین کرد و بر او لعنت فرستاد و هم چنین در روز صلح حدیبیه، ابوسفیان جلو مسلمان‏ها را گرفت و مانع از انجام مراسم حج شد. پیامبر هم بر ابوسفیان و پیروان گمراه او لعنت فرستاد. حتی عده‏ای از پیامبر پرسیدند: «آیا امیدی به مسلمان شدن هیچ یک از پیروان و فرزندان ابوسفیان دارید؟»
پیامبر فرمود: «این لعنت به فرزندان مؤمن آن‏ها نمی‏رسد. اما زمامداران آن‏ها هرگز رستگار نخواهند شد!»
سکوتی تلخ و سنگین بر مجلس مهمانی سایه افکنده بود. هیچ‏کس جرأت سخن گفتن نداشت. سکوتی مرگبار بر آن مهمانی حکم می‏راند. خداوند مهر سکوت بر دهان یکایک آن کافران زده بود. امام ادامه داد: «ای معاویه! در جاهای دیگری نیز پیامبر پدرت را لعنت و نفرین کرد. تو مشرک و کافر بودی و پدرت را یاری می‏کردی. در حالی‏که پدر من مسلمان بود و پیامبر را یاری می‏کرد.حالا شما را به خداوند سوگند بگویید که کدام یک، علی یا ابوسفیان دشمن پیامبر بودند؟ علی یا معاویه؟!»
امام وقتی سکوت تلخ و ذلت‏بار مجلس را دید، رو به یاران معاویه کرد و سخنان خود را چنین ادامه داد:
– ای یاران معاویه! آیا می‏دانید که ابوسفیان، پدر همین مرد، بعد از بیعت مردم با عثمان به عنوان سومین خلیفه، در حضور جمعی از بنی‏امیه که در آن‏جا حضور داشتند، خطاب به عثمان چه گفت؟ او نخست از عثمان پرسید: «ای برادر زاده! آیا غیر از بنی‏امیه، کس دیگری دراین جمع هست؟»
عثمان گفت: «نه! نیست! همگی از بنی‏امیه‏اند!»
و ابوسفیان رو به آن جمع گفت: «ای جوانان بنی‏امیه! خلافت را صاحب شوید و همه پست‏های مهم حکومتی رابه دست گیرید و خلافت را در خانواده‏ی بنی‏امیه موروثی کنید!»
سپس برای آن که به آن‏ها دل و جرأت داده باشد، گفت: «سوگند به آن کسی که جان ابوسفیان در دست‏های اوست، نه بهشتی وجود دارد و نه دوزخی و نه روز قیامتی! هرچه هست، در همین دنیاست!»
در این لحظه امام رویش را به سوی معویه برگرداند و با لحنی محکم، خطاب به او فرمود: «معاویه! این است گذشته تو و پدرت ابوسفیان. آیا سخنی داری بگویی؟ آیا می‏توانی از حرفهایی که درباره‏ی تو و پدرت گفتم، دفاعی بکنی؟» معاویه سرخ و بعد زرد شد، رنگ به رنگ شد؛ ولی خاموش و ساکت ماند. نتوانست حتی کلمه‏ای و سخنی بر زبان جاری کند. فقط در حالی که لب‏هایش از شدت خشم و ناراحتی می‏لرزیدند، نگاهی غضبناک به عمروعاص و دیگر یارانش انداخت. همان‏ها که او را واداشته بودند تا آن مهمانی کذایی را علیه امام ترتیب دهد. امام پس از آن‏که به طور کامل – مختصر و مفید – به حساب معاویه و پدرش ابوسفیان رسید، رو به سوی یاران معاویه کرد و پاسخ یک و یک آن‏ها را هم داد؛ آن‏گونه که شایسته‏اش بودند. امام در پاسخ آن‏هایی که آن تهمت‏های ناروا را نسبت به او و پدر بزرگوارش زده بودند، چنان حرف‏هایی زد که هیچ کدامشان جرأت نکردند کلمه‏ای بر زبان جاری و یا از خود دفاع کنند. امام نخست رو به عمروعاص – که بیش از همه شیطنت می‏کرد و بیش از دیگران امام را آزرده بود – کرد وخطاب به او فرمود: «و اما تو ای عمرو بن عاص که پست‏تر،فرومایه‏تر و گمراه‏تر از دیگرانی. تو همان فرومایه‏ای هستی که پدرت ناشناس بود وپنج نفر از مردان قریش ادعا داشتند که پدرت هستند و از این پنج نفر، عاص بر دیگران غلبه یافت و تو پسر او نامیده شدی. عاص در بین آن پنج نفر، پست‏ترین و
فرومایه‏ترین کسی بود که ادعای پدری تو را داشت. بر هیچ‏کس پوشیده نیست که پدرت چگونه مردی بود. او آشکارا و پنهان با پیامبر گرامی اسلام دشمنی داشت. با خدا دشمنی داشت. تو خود نیز در تمام جنگ‏ها با پیامبر به مبارزه برخاستی و بر هیچ‏کس پوشیده نیست که چه سخن‏های زشتی به رسول‏خدا گفتی و چه قدر آن‏حضرت را آزردی و قلب پاکش را شکستی. تو همانی هستی که برای برگرداندن جعفر طیار و همراهان به فرمان پیامبرشان به حبشه رفته بودند تا از گزند شما کافران و دشمنان خدا درامان باشند. تو نزد نجاشی رفتی و چه حرف‏ها که بر ضد مسلمان‏ها نگفتی و بسیار کوشیدی که نجاشی را نسبت به مسلمان‏ها بدبین کنی. حتی از او خواستی که مسلمان‏ها را به دست تو بسپارد. ولی به خواست و اراده‏ی خداوند متعال، نجاشی کوچک‏ترین اعتنایی به حرف‏های بی‏ارزش تو نکرد و مسلمان‏ها را پناه داد و از آن‏ها حمایت کرد. تو هم با خفت، خواری و سرافکندگی تمام به مکه بازگشتی!»
امام برای لحظه‏ای کوتاه مکث کردو نگاهی تحقیرآمیز به عمروعاص انداخت.سپس فرمود: «عمروعاص! تو همانی که شعر بلندی در هفتاد بیت در هجو رسول‏خدا سرودی. در آن، از آن‏حضرت بد گفتی و پیامبر خدا درباره‏ات فرمود: «خداوندا! لعنت و نفرین خود را بر عمروعاص بفرست. در برابر هر بیت شعرش، هزار بار لعنت بر او بفرست!»
امام باز هم مکث کوتاهی کرد وسپس ادامه داد: «عمروعاص! تو مدعی هستی که پدر بزرگوار من علی، در قتل عثمان، خلیفه‏ی سوم دست داشته است. به خداوند سوگند که تو نه یک بار عثمان را یاری کردی و نه از کشته شدنش خشمگین و غمگین شدی. این بود که او را در آتش فتنه انداختی و رهایش کردی و رفتی. در حالی که پدرم، من و برادرم حسین را برای دفاع از جان عثمان به خانه‏ی او فرستاد. ولی ما نتوانستیم جلوی خشم مردم را بگیریم و عثمان کشته شد. گویا فراموش کرده‏ای که مردم، آب را به روی خانه عثمان بسته بودند و او و
اهل خانه‏اش تشنه بودند! کسی نمی‏تواند انکار کند که این پدرم علی بود که برای عثمان آب به خانه‏اش فرستاد. درحالی‏که در آن لحظه‏ها، کسی جرأت چنین کاری نداشت. لابد یادت نرفته است که قبل از آن‏که عثمان کشته شود، چند بار مردم خشمگین قصد کشتن او را کردند و پدرم میانجیگری کرد و عثمان را از دست خشم مردم نجات داد.
و باز زمانی که خانه‏ی عثمان به محاصره‏ی مردم خشمگین درآمد، این پدرم بود که مردم را به صبر وشکیبایی فراخواند و مردم را در کشتن عثمان هشدار داد و ترسانید. همان‏طور که قبلا هم چند بار عثمان را در برابر خشم مردم یاری کرده بود. به من بگو، چگونه شده است که همان‏هایی که خواستار قتل خلیفه‏ی سوم بودند، اکنون ادعای خونخواهی‏اش را دارند؟ عمروعاص! تو از قدیم و حتی بیش از اسلام هم با بنی‏هاشم دشمنی داشتی و همواره در سینه‏ات نسبت به ما، بذر کینه و دشمنی می‏کاشتی. این کینه و دشمنی زمانی به اوج خود رسید که جدم محمد رسول‏الله، از سوی خداوند به پیامبری برگزیده شد. عمروعاص! تو هیزم کش بیچاره‏ای هستی که همواره آتش‏های فتنه را برمی‏افروزی. ولی بدان که عاقبت خود در این آتش‏ها می‏سوزی. تو همانی هستی که در جنگی، وقتی با پدرم علی روبه‏رو شدی، از شدت ترس از مرگ، لباس‏های خود را از تنت کندی و با فرومایگی و حقارت تمام طلب عفو کردی. پدرم هم از کشتن تو درگذشت.» عمروعاص نیز مانند معاویه سرخ و بعد زرد شد. از خشم و غضب به خود می‏پیچید؛ اما زبانش را به دندان گرفته و ساکت مانده بود. گویی زبانش را بریده و لبانش را دوخته بودند؛ لال شده بود.
سپس امام رو به ولید بن عقبه کرد و فرمود: «ای ولید! من تعجب نمی‏کنم از این‏که تو با پدرم دشمنی داری؛ زیرا پدرم تو را برای خوردن شراب، هشتاد ضربه تازیانه زده است. آن‏هم پیش روی جمعی از مردم و عثمان. یادت که مانده است؟! صبح آن روزی را می‏گویم که در حال مستی وارد مسجد شدی و نمازصبح را چهار رکعت خواندی و رو به مردم گفتی: «می‏خواهید بیش‏تر هم
بخوانم؟»
تو همان امیری بودی که از شدت بدمستی، در محراب مسجد استفراغ کردی و مسجد خدا را آلودی. تو مردی شکم گنده‏ای. شکم گنده، پست، فرومایه و شهوت‏پرستی که جز شراب‏خواری و شهوت‏رانی اندیشه‏ی دیگری در سر نداری. زندگانی‏ات سراسر خواری و ذلت است. من در تو آن شایستگی را نمی‏بینم که بیش از این درباره‏ات بگویم. تا همین اندازه کافی است!
ولید نیز مثل معاویه و عمروعاص، از شدت خشم و غضب، لب‏های خود را به دندان گزید و سکوت مطلق اختیار کرد. امام وقتی او را هم ذلیل و خوار کرد، به سراغ دیگری رفت و پاسخ همه‏ی کسانی را که اتهام‏هایی به آن حضرت بسته بودند، داد و برای آن‏ها، آبرویی در بین مهمان‏های دیگری باقی نگذاشت. مغیره بن شعبه، آخرین کسی بود که امام جواب تهمت‏ها و تهدیدهایش را داد و آبرویش را در بین جمع برد. رو به او فرمود: «مغیره! تو کسی هستی که مادرم فاطمه، دختر گرامی پیامبر خدا را آزردی و مجروحش ساختی و با این کار خود باعث شدی که فرزند رسول‏خدا – که آبستن بود – در رحمش سقط شود. تو می‏دانی که گناه این کارت تا چه اندازه زیاد است؟ تو حریم مقدس رسول‏خدا را شکستی و دختر گرامی‏اش را آزردی. همان که پیامبر خدا درباره‏اش فرمود: «دخترم!تو سرور همه‏ی زنان بهشتی![۴] همان دختری که مادرمن و همسر علی بود.»
امام مکثی کرد و از مغیره پرسید: «ای مغیره! تو از چه رو به پدرم، علی دشنام می‏دهی و او را نفرین می‏کنی؟ آیا پدرم با پیامبر بیگانه بود؟ و یا با او نسبت نداشت؟ آیا درطول عمرش، کوچکترین مشکل و گرهی برای اسلام و مسلمان‏ها به بار آورد؟ و یا برخلاف احکام الهی گامی برداشت و عدالت را اجرا نکرد و ستم پیشه کرد؟ تو که ادعا داری، علی عثمان را کشته است، چرا در زمان زنده بودن عثمان، او را یاری نکردی؟ و چرا در مرگش نگریستی؟ و غمگین نشدی؟»
وقتی امام حرف‏هایش را تمام کرد، برخاست ولی پیش از آن که مجلس کذایی معاویه را ترک گوید، این آیه را با صدایی زیبا و مهربان تلاوت کرد: «زنان زشت‏سیرت، مردان خبیث را درمی‏یابند. مردان زشت‏سیرت، زنان خبیث را. و زنان پاک، از آن مردان پاکند و مردان پاک، از آن زنان پاک. این‏ها از نسبت‏های ناروایی که ناپاکان به آن‏ها می‏دهند، مبرایند و برایشان آمرزش الهی، روزی پر ارزشی است![۵] .
و فرمود: «در این آیه، منظور از، پاکان، علی بن ابیطالب و یاران و شیعیان آن حضرت است!»
پس از رفتن امام، همهمه‏ای در میهمانی معاویه بر پا شد. معاویه همه‏ی خشمی را که در مدت سخنرانی امام در دلش نگه داشت بود، به یکباره بیرون ریخت و بر سر عمروعاص و دیگر یارانش فریاد زد: «ای خاک عالم بر آن سرهای بی‏مغزتان، با این نقشه کشیدن‏هایتان!»
یاران معاویه، شرمگین سر به زیر انداختند و دم برنیاوردند، معاویه ادامه داد: «چه ادعاهایی! فلان می‏کنیم و بهمان می‏کنیم. حسن را از میدان به در می‏کنیم و قتل عثمان را هم بر گردن او و پدرش می‏اندازیم. دشنام می‏دهیم و تهمت می‏بندیم. پس چه شد آن ادعاهایتان؟» یاران معاویه باز هم شرمزده و غمگین سر زیر انداختند. معاویه با خشم و غضب فریاد برآورد: «دور شوید از من ای ابلهان! دور شوید و گورتان را گم کنید. من از اول هم به شما گفتم که شما بی‏عرضه‏ها نمی‏توانید با حسن بن علی بحث و مجادله کنید و شکست شما پیشاپیش حتمی است! خوب آبرویتان را برد و آب پاکی روی دست‏هایتان ریخت و خشمتان را برانگیخت. چون دلیلتان نماند، ذلیلتان کرد. هم مرا، هم شما را. آب در خوابگه مورچگان ریخت و رفت. من همه این‏ها را از چشم شما احمق‏ها می‏بینم. از چشم شما احمق‏هایی که هنوز نتوانستید حریفتان را بشناسد!»

معاویه این را گفت و مجلس را با ناراحتی ترک کرد. پس از رفتن او، هر یک از مهمانان، برای دادن پیشنهاد تشکیل آن مهمانی، دیگری را مقصر قلمداد کرد. هر کدام می‏خواستند گناه این بی‏آبرویی را بر گردن دیگری بیندازند؛ در حالی که خوب می‏دانستند که همگی مقصرند. آن‏ها مثل مارهایی زخمی بودند که به گرد خویش می‏پیچیدند و یکدیگر را به نیش کنایه می‏گرفتند.

[۱] مهاجرین از آن جمله یاران پیامبر بودند که از مکه به مدینه هجرت کردند و به مهاجرین معروف شدند. انصار کسانی هستند که در مدینه، آن حضرت را یاری کردند.
[۲] لات و عزی، از مهم‏ترین بت‏های مکه در دوران جاهلیت بودند که با قیام پیامبر (صلی الله علیه وآله) و فتح مکه، آن بت‏ها درهم شکسته شدند و دوران بت‏پرستی به‏سر رسید.
[۳] اشاره به جنگ خیبر است که علی در آن جنگ قلعه‏ی خیبر را فتح کرد.
[۴] انت سیده نساء اهل الجنه.
[۵] سوره‏ی نور، آیه‏ی ۲۶٫ قرآن مجید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *