حوادث، وقایع، هجرت

هلاکت مغیره بن شعبه زمان امام حسن

مغیره بن شعبه ثقفی در شمار طبقه ثالثه است از مهاجرین و کنیت او ابوعبدالله و به روایتی ابوعیسی بود «و هو مغیره بن شعبه بن ابی عامر بن ابی مسعود بن معتب بن مالک بن عمرو بن سعد بن عوف» و مادر او زنی از بنی نضر بن معاویه است و مغیره چنان داننده و داهی بود که او را مغیره الرای می نامیدند و در بیشتر غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر بود و در یمامه و فتوح شام و جنگ یرموک به شرحی که در مجلدات ناسخ التواریخ رقم کردیم به اتفاق ابوعبیده و خالد بن الولید کوچ می داد و یک چشم او در جنگ یرموک تباه شد در جنگ قادسیه نیز حضور داشت عمر بن الخطاب گاهی او را حکومت می داد چنانکه قصه زنا کردن او را در کوفه در کتاب عمر رقم کردیم و در ایام معاویه حکومت کوفه داشت تا این هنگام که سال عمرش به هفتاد رسید در کوفه وداع جهان گفت.
بعد از وفات مغیره معاویه بن ابی سفیان حکومت کوفه را به نام زیاد بن ابیه منشور کرد و به سوی بصره فرستاد، زیاد نیک شاد خاطر گشت و در خاطر نهاد که شش ماه در بصره و شش ماه در کوفه اقامت کند پس سمره بن جندب را در بصره
[صفحه ۱۵]
به نیابت گذاشت و خود طریق کوفه برداشت بعد از ورود به کوفه منادی کرد و مردم را در مسجد جامع انجمن ساخت و خود بر فراز منبر صعود داد.
«فحمد الله و اثنی علیه و قال ان هذا الامر اتانی و انا بالبصره فاردت ان اشخص الیکم فی ألفین من شرطتنا ثم ذکرت انکم اهل حق و ان حقکم طال ما دفع الباطل فاتیتکم فی اهل بیتی فالحمدلله الذی رفع منی ما وضع الناس و خفض ما رفعوه».
بعد از ستایش یزدان پاک گفت ای مردم کوفه معاویه بن ابی سفیان امارت این بلد را بمن مفوض فرمود و منشور این خدمت را در بصره بمن فرستاد خواستم با دو هزار تن از اهل شرطه بدین شهر کوچ دهم باز با خود اندیشیدم که شما اهل حقید و اهل حق را در فرمان پذیری حاجت بشدت و عنف نیست و دیری است که حق شما باطل را دفع داده است پس با اهل بیت خود آمدم منت خدای را که بلند کرد از من چیزی را که مردم پست خواستند و پست کرد از من چیزی را که مردم بلند خواستند.
چون از خطبه فراغت جست جماعتی از اشرار کوفه چنانکه او ضارب را نداند و نشناسد به سوی او سنگ پارها پرانیدند زیاد چون این بدید لختی بر فراز منبر ساکت نشست آنگاه جمعی از خاصان خود را فرمود تا درهای مسجد را فروبستند آنگاه فرمان کرد که هر کس در جای خود نشسته جلیس خود را مأخوذ دارد و کس نگوید جلیس خود را ندانم و نشناسم آنگاه حکم داد تا از بهر او در باب مسجد سریری نصب کردند بیامد و بر سریر بنشست و بفرمود تا مردمان چهار تن از پس چهار تن همی بر زیاد عبور دادند و سوگند یاد کردند که ما به سوی تو سنگ پاره نپرانیده‌ایم آن کس که سوگند یاد کرد رها شد چون اینکار به نهایت شد سی تن و به روایتی هشتاد تن به جای ماندند که سوگند یاد نکردند پس حکم داد تا دستهای ایشان را قطع نمودند و اول کسی را که زیاد در کوفه بقتل رسانید حصن بن اوفی بود عبدالله بن همام السلولی این شعر در حق او گفت:
خیب الله سعی حصن بن اوفی
حین ضحی بروحه الرفاء
[صفحه ۱۶]
قاده الحین و الشقاء الی
لیث عرین وحیه صماء
زیاد بن ابیه از آن کین و کید که از أمیرالمؤمنین علی (ع) و شیعیان آن حضرت در خاطر داشت چندان که توانست دوستان امیرالمؤمنین (ع) را بقتل و نهب و شکنج زحمت میکرد سعید بن ابی سرح مولی حبیب بن عبد الشمس از شیعیان علی (ع) بود و در کوفه می زیست چون زیاد وارد کوفه شد در خاطر نهاد که او را مأخوذ دارد و بقتل رساند سعید این معنی را تفرس کرد و از کوفه فرار کرده به مدینه آمد و صورت حال را به عرض امام حسن (ع) رسانید از آن سوی چون زیاد فرار او را بدانست فرمان کرد تا خانه او را با خاک پست کردند و برادرش را و زن و فرزندش را به گرفتند و در حبس خانه افکندند و اموالش را به غارت بردند و این سعید از جمله‌ی آن مردم بود که در کتاب مصالحه امام حسن (ع) با معاویه به شرط بود که مأمون و مصون باشند.
بالجمله امام حسن (ع) به زیاد بن ابیه بدینگونه مکتوب کرد:
«من حسن بن علی الی زیاد: أما بعد فانک عمدت الی رجل من المسلمین له ما لهم و علیه ما علیهم فهدمت داره و أخذت ماله و حبست أهله و عیاله، فان أتاک کتابی هذا فابن له داره و اردد علیه عیاله و ماله و شفعنی فیه فقد أجرته – و السلام».
یعنی از حسن بن علی به سوی زیاد بن ابیه مکتوب میشود که قصد ضرر و زیان مردی از مسلمانان را نمودی که حکم سود و زیان در وجه او چون دیگر مسلمانان است و تو خراب کردی خانه‌ی او را و مأخوذ داشتی مال او را و محبوس نمودی اهل و عیال او را چون مکتوب من بتو آمد خانه او را بساز و عیال و مال او را بازده و او شفیع کرده است مرا در حق خود و من او را اجازه داده‌ام [۸].
[صفحه ۱۷]
این مکتوب بر زیاد ناگوار افتاد و در پاسخ نگاشت
«من زیاد بن ابی سفیان الی الحسن بن فاطمه اما بعد فقد اتانی کتابک تبدء فیه بنفسک قبلی و انت طالب حاجه و انا سلطان و انت سوقه و تأمرنی فیه بامر المطاع المسلط علی رعیته کتبت الی فی فاسق آویته اقامه منک علی سوء الرای و رضاء منک بذلک و ایم الله لا تسبقنی به ولو کان بین جلدک و لحمک فان احب لحم علی ان اکله اللحم الذی انت منه فسلمه بجریره الی من هو اولی به منک فان عفوت عنه لم اکن شفعتک فیه فان قتلته لم اقتله الالحبه اباک الفاسق و السلام».
می گوید این مکتوب را زیاد پسر ابوسفیان بحسن پسر فاطمه مینویسد همانا مکتوب تو را مطالعه کردم ابتدا کردی به نام خود و نام خود را بر من مقدم نگاشتی و حال آنکه تو حاجتمند بودی و من سلطان بودم و تو از اهل سوقه بودی و فرمان میدهی مرا بدانسان که سلطان مطاع مسلط رعیت خود را فرمان میدهد و مکتوب می کنی مرا در امر فاسقی که از رای ناستوده در نزد خود جای داده‌ی سوگند با خدای که سبقت نگیری از من به دریافت او اگر چند در میان پوست و گوشت تو جای کند همانا اکل هیچ گوشتی در نزد من بهتر از اکل گوشت تو نیست هم اکنون آن مرد مجرم را به نزد من فرست اگر گناه او را معفو دارم به شفاعت تو نیست و اگر او را بقتل رسانم از بهر آنست که پدر فاسق تو را دوستار است.
چون این مکتوب به حسن (ع) رسید پاسخ او را بدین گونه نوشت «من الحسن ابن فاطمه الی زیاد بن سمیه اما بعد فان رسول الله قال: الولد للفراش و للعاهر الحجر و السلام».
و از این دو سخن کلمه‌ی افزون نگار نکرد یعنی تو پسر ابوسفیان نیستی و تو خود را پسر ابوسفیان مخوان اگر چه ابوسفیان با مادرت سمیه زنا کرده باشد و تو فرزند زنا باشی چه پیغمبر می فرماید بر سر زناکاره سنگ بزن و فرزند زنا را از صاحب فراش بدان لاجرم تو پسر عبید شبانکاره‌ای.
من بنده همی گویم که مظلوم‌تر از امام حسن (ع) در این مکاتبه با زیاد در
[صفحه ۱۸]
میان انبیا و اولیا نخوانده‌ام و بی حیاتر از زیاد بن ابیه ندیده‌ام بالجمله امام حسن (ع) چون نامه‌ی زیاد را قراءت کرد بخندید و به سوی معاویه نامه‌ی نگاشت و نامه‌ی زیاد را اندر مکتوب خود طومار کرد و به معاویه فرستاد چون معاویه مکتوب زیاد را مطالعه نمود شام بروی تنگ شد و به سوی زیاد بدین گونه منشور کرد:
اما بعد فان الحسن بن علی بعث الی بکتابک الیه جوابا عن کتاب کتبه الیک فی ابن سرح فاکثرت العجب منک و علمت ان لک رأیین احدهما من ابی سفیان و الآخر من سمیه فاما الذی من ابی سفیان فحلم و حزم و أما الذی من سمیه فما یکون من رأی مثلها، من ذلک کتابک الی الحسن تشتم اباه و تعرض له بالفسق و لعمری انک اولی بالفسق من ابیه فاما ان الحسن بدء بنفسه ارتفاعا علیک فان ذلک لا یضعک لو عقلت و اما تسلطه علیک بالامر فحق لمثل الحسن ان یتسلط و اما قولک فیما شفع فیه الیک فحظ دفعته عن نفسک الی من هو اولی به منک.
فاذا ورد علیک کتابی فخل ما فی یدیک لسعید بن ابی سرح و ابن له داره و اردد علیه ماله و لا تعرض له فقد کتبت الی الحسن ان یخیره ان شاء اقام عنده و ان شاء رجع الی بلده و لا سلطان لک علیه لا بید و لا لسان و اما کتابک الی الحسن باسمه و اسم امه و لا تنسبه الی ابیه فان الحسن ویحک من لا یرمی به الرجوان و الی ای ام و کلته لا ام لک اما علمت انها فاطمه بنت رسول الله فذلک افخر له لو کنت تعقله.
و این شعر را در پایان مکتوب خویش نگاشت:
اما حسن ابن الذی کان قبله
اذا سار سار الموت حیث یسیر
و هل یلد الرئبال الا نظیره
و ذا حسن شبه له و نظیر
ولکنه لو یوزن الحلم و الحجی
بامر لقالوا یذبل و ثبیر
در جمله می گوید حسن بن علی (ع) پاسخ مکتوبی را که در حق سعید بن ابی سرح بدو نگاشتی به من فرستاد مرا از تو سخت شگفت آمد و دانستم تو را دو خصلت است یکی به سوی ابوسفیان و آن دیگر به سمیه، از جانب ابوسفیان صاحب
[صفحه ۱۹]
حزم و حلمی و این سوءرأی از جانب سمیه است که به سوی حسین (ع) مکتوب می کنی و پدر او را به شتم یاد می نمائی و فاسق می خوانی، قسم بجان من که تو اولائی به فسق از پدر او امام حسن (ع) که نام خود را بر نام تو مقدم داشت سزاوار است اگر هوش باز آری دانی که از تو نکاسته است اما تسلط حسن (ع) بر تو حق اوست سلطنت مثل امام حسن کسی بر امثال تو بعید نیست اما شفاعت امام حسن در نزد تو بحثی بزرگ و بهره‌ی عظیم بود که به سوی تو اقبال کرد و تو قدر ندانستی و از خویش دفع دادی تا آن کس که از تو اولی بود بپذیرد.
هم اکنون چون کتاب مرا مطالعه کردی بی توانی رها کن هر کرا از سعید بن ابی سرح مأخوذ داشته و خانه‌اش را که خراب کردی بنیان کن بدانسان که بود و اموالش را بازده و من به امام حسن نگاشته‌ام که او را مخیر سازد اگر بخواهد در خدمت حسن (ع) باشد و اگر بخواهد به کوفه مراجعت نماید تو را به دست و زبان بهیچوجه بر او حکومتی و سلطنتی نیست اما مکتوب تو به حسن که او را منسوب با پدر نداشتی و نام مادر نگاشتی وای بر تو هرگز حسن (ع) طرف استهزا نشود مادر مباد تو را او را با کدام مادر منسوب داشتی مگر ندانی فاطمه دختر رسول خداست اگر با خرد مقرون باشی دانی که فخر این نسب افزونست.
آنگاه این چند شعر را نگاشت و باز نمود که حسن (ع) پسر کسیست که چون آهنگ مصاف نمودی مرگ ملازم رکاب او بودی و از شیر جز شیر فرزند نیاید حسن (ع) فرزند اوست و همانند اوست و امام حسن کسیست که اگر حلم و حزمش را بسنجی با کوه یذبل و جبل ثبیر بمیزان رود.
ابوالحسن مداینی حدیث میکند که هند دختر سهیل بن عمرو نخست در حباله‌ی نکاح عبدالرحمن بن عتاب بن اسید بود از پس او ضجیع عبدالله بن عامر بن کریز گشت پس از ایامی چند عبدالله او را طلاق گفت چون این خبر به معاویه بردند به سوی ابوهریره مکتوب کرد که هند را از برای یزید نکاح کن ابوهریره آهنگ سرای هند نمود در عرض راه حسن بن علی (ع) با او باز خورد و پرسش فرمود
[صفحه ۱۱]
که آهنگ کجا داری گفت میروم تا هند دختر سهیل را از برای یزید بن معاویه کابین بندم حسن (ع) فرمود مرا به نزد هند تذکره می کن تا هر که را خواهد شوی گیرد.
ابوهریره به نزد هند آمد و قصه خواستاری معاویه را از برای پسرش یزید به شرح کرد و از آنچه حسن (ع) فرمود نیز تذکره نمود هند گفت ای ابوهریره تو جه صلاح میدانی از برای من یکی را اختیار کن گفت من حسن را اختیار کردم پس هند به حباله‌ی نکاح حسن (ع) درآمد چون مدتی سپری شد عبدالله عامر به مدینه آمد و در حضرت امام حسن معروض داشت که مرا در نزد هند ودیعتی است اکنون بدان ودیعت حاجت دارم حسن (ع) او را با خود به درون سرای آورد و هند را حاضر داشت نخستین عبدالله لختی سخت بگریست حسن فرمود اگر خواهی او را طلاق گویم تا با تو پیوسته شود و از برای شما محللی بهتر از من به دست نشود عبدالله گفت نخواهم.
پس هند برفت و دو سفط بیاورد و هر دو را سر گشود و آن هر دو آکنده بجوهری بود عبدالله از یکی قبضه‌ی برگرفت و آن دیگر را با هند گذاشت و برفت گویند هند در خصال این سه شوی گوید «سیدهم جمیعا الحسن و اسخاهم ابن عامر و احبهم الی عبدالرحمن ابن عتاب».
و دیگر چنین افتاد که معاویه خواست تا در میان بنی هاشم و بنی امیه حدیث مهر و حفاوتی کند و سلطنت خویش را در خاندان خود استوار بدارد پس به سوی مروان که حاکم مدینه بود مکتوب کرد که دختر عبدالله بن جعفر بن ابیطالب را از برای پسر من یزید تزویج کن و در کابین او بهر مبلغ که عبدالله رضا دهد فرمان کند پذیرفتار باش و به زیادت از این دیون عبدالله را چند که افزون باشد گو باش بر ذمت منست و از مال خود تسلیم دارم و همی خوام در میان بنی هاشم و بنی امیه این مخاصمت به مسالمت انجامد و این مناطحت به مصالحت پیوندد.
پس مروان بن الحکم به نزد عبدالله بن جعفر آمد و صورت حال را به عرض رسانید
[صفحه ۱۱۱]
عبدالله گفت مرا و امثال مرا در این امور اختیاری نیست نگران باش تا حسن (ع) چه فرماید.
لاجرم مروان حاضر خدمت امام حسن شد و این سخن به عرض رسانید فرمود مجلسی ساخته کن و از هر کس خواهی انجمن کن، مروان برفت و بزرگان بنی هاشم و صنادید بنی امیه را آگهی فرستاد و انجمنی بزرگ در هم آورد پس امام حسن و مروان بن الحکم نیز حاضر شدند و در جای خود جلوس نمودند این وقت مروان بپا خواست.
فحمد الله و أثنی علیه ثم قال اما بعد فان أمیرالمؤمنین معاویه امرنی ان اخطب زینب بنت عبدالله بن جعفر علی یزید بن معاویه علی حکم ابیها فی الصداق و قضاء دینه بالغا من بلغ و علی صلح الحیین بنی هاشم و امیه و یزید بن معاویه کفو من لا کفو له و لعمری لمن یغبطکم بیزید اکثر ممن یغبط یزید بکم و یزید ممن یستسقی الغمام بوجهه».
پس از آنکه خدای را ثنا گذاشت گفت معاویه که أمیرالمؤمنین است امر کرد مرا که زینب دختر عبدالله بن جعفر را از برای پسرش یزید تزویج کنم و کابین او برضای پدر و قضای دین پدر است چند که بگوید و برآید و موجب صلح و سلم بنی هاشم و بنی امیه است و یزید بن معاویه کفویست که نظیر ندارد و قسم به جان من آنان که غبطه میبرند بشما در خویشاوندی یزید افزونند از آنان که غبطه میبرند به یزید در خویشاوندی شما و یزید کسی است که ابر به دیدار او استسقا میکند و این کلمه مثل است و عرب در مقام تمجید و تعظیم گوید چون سخن بدانجا آورد مروان خاموش شد و حسن (ع) آغاز سخن فرمود:
«فحمد الله و أثنی علیه ثم قال: أما ما ذکرت من حکم أبیها فی الصداق فانا لم نکن لنرغب عن سنه رسول الله فی أهله و بناته: و أما قضاء دین أبیها فمتی قضت نسائنا دیون آبائهن.
[صفحه ۱۱۲]
و أما صلح الحیین فانا عادیناکم لله و فی الله فلا نصالحکم للدنیا.
و أما قولک من یغبطنا بیزید أکثر ممن یغبطه بنا فان کانت الخلافه فاقت النبوه فنحن المغبوطون به و ان کانت النبوه فاقت الخلافه فهو المغبوط بنا.
و أما قولک أن الغمام یستسقی بوجه یزید فان ذلک لم یکن الا لآل رسول الله و قد رأینا ان نزوجها من ابن عمها القاسم بن محمد ابن جعفر و قد زوجتها منه و جعلت مهرها ضیعتی التی لی بالمدینه و کان معاویه أعطانی بها عشره آلاف دینار و لها فیها غنی و کفایه».
بعد از سپاس و ستایش یزدان فرمود اینکه گفتی صداق زینب را که پدرش عبدالله معین کند ما از آنچه رسول خدا در صداق زنان و دخترانش سنت کرده بیرون نشویم و اینکه گفتی دیون عبدالله را چندان که باشد ادا می نمایند کی و کجا بود که زنان ما، دیون پدران خود را ادا کنند و اینکه گفتی این خویشاوندی سبب صلح و سلم میان بنی هاشم و بنی امیه میشود ما از برای خدا و در راه خدا طریق معادات و مبارات می سپاریم از برای دنیا صلح نخواهیم کرد و اینکه گفتی در خویشاوندی یزید سود ما راست و مغبوط مردم می شویم از آن بیشتر که یزید در خویشی ما مغبوط مردم شود نیک بیندیش اگر خلافت بر نبوت فزونی دارد ما مغبوط خواهیم بود و فخر ما را خواهد بود و اگر نبوت اشراف است از خلافت یزید به خویشی ما مفتخر خواهد شد و مغبوط مردم خواهد بود و اینکه گفتی سحاب به دیدار یزید استسقا می کند این مقام جز از برای آل رسول الله نیست هم اکنون چنان به صواب شمردم که زینب را به پسر عمش قاسم بن محمد بن جعفر کابین بندم و
[صفحه ۱۱۳]
او را با قاسم تزویج کردم و کابین او را به قریه که در مدینه دارم و معاویه به ده هزار دینار به من داده است مقرر داشتم و زینب را این مبلغ کفایت میکند مروان گفت ای بنی هاشم با ما غدر کردید امام حسن (ع) فرمود واحده بواحده فقال مروان:
اردنا صهرکم لنجدودا
و قد اخلقه حدث الزمان
فلما جئتکم فجبهتمونی
و یختم فی الضمیر من الشنان
ذکران مولی بنی هاشم او را بدین شعر پاسخ داد:
اماط الله منهم کل رجس
و طهرهم بذلک فی المثانی
فما لهم سواهم من نذیر
و لا کفو هناک و لا مدانی
ایجعل کل جبار عنید
الی الاخیار من اهل الجنان
پس مروان صورت حال را به معاویه نگاشت «فقال معاویه خطبنا الیهم فلم یفعلوا و لو خطبوا الینا لمارددناهم».
یعنی ما از بنی هاشم دختری خواستیم خطبه کنیم رضا ندادند و از ما نپذیرفتند لکن اگر ایشان دختری از ما خواستند اجایت میکردیم و ایشان را رد نمینمودیم.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *