احادیث و سخنان

پاسخ امام حسن (ع) به پرسشهای پادشاه

در تفسیر علی بن ابراهیم قمی روایت مفصلی از امام صادق علیه السلام دربارهی پرسشهای پادشاه روم (قیصر روم) از امام حسن
مجتبی علیه السلام وجود دارد که بدون مقدمه متن و ترجمهی آن از کتاب تفسیر البرهان نقل میشود گرچه قسمتی از این حدیث
صفحه ۱۲۱ از ۳۲۶
سخن امام علیه السلام نیست، ولی نقل کامل آن خالی از فایده نخواهد بود. عن ابیعبدالله، عن آبائه علیهم السلام قال: لما بلغ
امیرالمؤمنین علیه السلام امر معاویۀ و أنه فی مائۀ ألف قال من ای القوم؟ قالوا من اهل الشام، قال لا تقولوا من اهل الشام و لکن قولوا
من اهل الشؤم، هم من أبناء مضر لعنوا علی لسان داود فجعل الله منهم القرده و الخنازیر ثم کتب علیه السلام الی معاویۀ لا تقتل الناس
بینی و بینک و لکن هلم الی المبارزه فان انا قتلتک فالی النار انت و تستریح الناس منک و من ضلالتک و ان (انت) قتلتنی فانا فی
الجنۀ و یغمد عنک السیف الذی لا یسعنی غمده حتی ارد مکرک و خدیعتک و بدعتک و انا الذی ذکر الله اسمه فی التوریۀ و
لقد رضی الله عن المؤمنین اذ یبایعونک » الانجیل بموازره رسول الله علیه السلام و انا اول من بایع رسول الله تحت الشجره فی قوله
۲۸۳ ]. فلما قرا معاویۀ کتابه و عنده جلسائه. قالوا: لقد والله انصفک. قال معاویۀ: والله ما انصفنی والله لأرمینه بمائۀ الف ] « تحت الشجره
سیف من اهل الشام من قبل ان یصل الی والله ما انا من رجاله و لقد سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: والله یا علی لو
بارزک اهل المشرق و المغرب لتقتلهم اجمعین، فقال له رجل من القوم یحملک یا معاویه علی قتال من تعلم و تخبر فیه عن رسول
الله صلی الله علیه و آله و سلم بما تخبر و ما انت و نحن فی قتاله الا علی ضلالۀ؟. فقال معاویۀ: انما هذا بلاغ من الله و رسالاته والله ما
استطیع انا و أصحابی رد ذلک حتی یکون ما هو کائن. قال و بلغ ذلک ملک الروم و اخبر أن رجلین قد خرجا یطلبان الملک قال من
این خرجا؟ فقیل له رجل بالکوفۀ و رجل بالشام، قال فلمن الملک الآن!؟ قال: و أمر وزرائه فقال تخللوا اهل تصیبون من تجار العرب
من یصفهما لی؟ فاتی برجلین من تجار الشام و رجلین من تجار مکۀ فسألهم عن صفتهما فوصفوهما له ثم قال لخزان بیوت خزائنه
اخرجوا الی الأصنام فاخرجوها فنظر الیها فقال الشامی: ضال و الکوفی هاد ثم کتب الی معاویۀ ان ابعث الی اعلم اهل بیتک و کتب
الی امیرالمؤمنین ان ابعث الی اعلم اهل بیتک فاسمع منهما ثم انظر فی الانجیل کتابنا ثم اخبرکما من احق بهذا الامر و خشی علی
ملکه فبعث معویۀ بیزید ابنه و بعث امیرالمؤمنین الحسن علیه السلام ابنه فلما دخل یزید علی الملک اخذ بیده و قبلها ثم قبل رأسه ثم
دخل الحسن بن علی علیهماالسلام. فقال: الحمدلله الذی لم یجعلنی یهودیا و لا نصرانیا و لا مجوسا و لا عابدا للشمس و لا للقمر و لا
للصنم و لا للبقر و جعلنی حنیفا مسلما و لم یجعلنی من المشرکین تبارک الله رب العرش العظیم. ثم جلس لا یرفع بصره فلما نظر
ملک الروم الی الرجلین اخرجهما ثم فرق بینهما ثم بعث الی یزید و احضره ثم اخرج من خزائنه ثلثمائۀ و ثلثۀ عشره صندوق فیهما
تماثیل الأنبیاء علیهم السلام و قد زینت بزینۀ کل نبی مرسل فاخرج صنما فعرضه علی یزید فلم یعرفه ثم عرض علیه صنما صنما فلا
یعرف منها شیئا و لا یجیب عنها بشیئی، ثم سأله عن ارزاق الخلائق و عن ارواح المؤمنین این تجمع و عن ارواح الکفار این تکون اذا
ماتوا فلم یعرف من ذلک شیئا ثم دعا الملک الحسن بن علی علیهماالسلام. فقال: انما بدأت بیزید بن معاویۀ لکی یعلم انت تعلم ما
لا یعلم و یعلم ابوک ما لا یعلم ابوه، فقد وصف لی ابوک و ابوه و نظرت فی الانجیل فرأیت فیه محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله
و سلم و الوزیر علیا و نظرت فی الأوصیاء فرأیت فیها اباک وصی رسول الله فقال له الحسن علیه السلام سلنی عما بدا لک مما تجده
فی الانجیل و عما فی التوریۀ و عما فی القرآن اخبرک به انشاء الله فدعا الملک بالأصنام فأول صنم عرض علیه فی صوره القمر فقال
الحسن علیه السلام هذه صفۀ آدم ابیالبشر ثم عرض علیه آخر فی صفۀ الشمس فقال الحسن علیه السلام هذه صفۀ حوا امالبشر، ثم
عرض علیه آخر فی صفۀ حسنۀ فقال هذه صفۀ شیث بن آدم علیه السلام و کان اول من بعث و بلغ فی الدنیا الف سنۀ و اربعین عاما
ثم عرض علیه صنم آخر فقال هذه صفۀ نوح صاحب السفینۀ و کان عمره الفا و اربعمائۀ سنۀ و لبث فی قومه الف سنۀ الا خمسین
عاما ثم عرض علیه صنم آخر. فقال هذه صفۀ ابراهیم علیه السلام عریض الصدر طویل الجبهۀ ثم عرض علیه صنم آخر. فقال هذه
صفۀ اسراییل و هو یعقوب. ثم عرض علیه صنم آخر. فقال هذه صفۀ اسمعیل ثم اخرج الیه صنم آخر فقال هذه صفۀ یوسف بن
یعقوب بن اسحق. ثم اخرج الیه صنم آخر فقال هذه صفۀ موسی بن عمران و کان عمره مأتین و اربعین سنۀ و کان بینه و بین ابراهیم
خمسمائۀ عام ثم اخرج الیه صنم آخر فقال هذه صفۀ داود صاحب الحرب ثم اخرج الیه صنم آخر فقال هذه صفۀ شعیب ثم زکریا ثم
یحیی ثم عیسی بن مریم روح الله و کلمته و کان عمره فی الدنیا ثلثۀ و ثلثین سنۀ ثم رفعه الله الی السماء و یهبط الی الأرض بدمشق و
صفحه ۱۲۲ از ۳۲۶
هو الذی یقتل الدجال ثم عرض علیه صنم صنم فیخبر باسم نبی نبی ثم عرض علیه الأوصیاء و الوزراء، و کان یخبر باسم وصی وصی
و وزیر وزیر ثم عرض علیه اصناما بصفۀ الملوک. فقال الحسن علیه السلام هذه اصنام لم نجد صفتها فی التوریۀ و لا فی الانجیل و لا
فی الزبور و لا فی القرآن فلعلها من صفۀ الملوک فقال الملک اشهد علیکم یا اهل بیت رسول الله انکم قد اعطیتم علم الأولین و
الأخرین و علم التوریۀ و الانجیل و الزبور و صحف ابراهیم و الواح موسی. ثم عرض علیه صنما یلوح فلما رآه الحسن بکی بکاء
شدیدا فقال له الملک ما یبکیک؟. فقال هذه صفۀ جدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کثیف اللحیۀ عریض الصدر طویل
العنق عریض الجبهه اقنی الأنف ابلج الأسنان حسن الوجه قطط الشعر طیب الریح حسن الکلام فصیح اللسان کان یأمر بالمعروف و
ینهی عن المنکر بلغ عمره ثلاثا و ستین سنۀ و لم یخلف بعده الا خاتم مکتوب علیه لا اله الا الله محمد رسول الله و کان یتختم فی
یمینه و خلف سیفه ذا الفقار و قضیبه و جبۀ صوف و کساء صوف و کان یتسرول به لم یقطعه و لم یخطه حتی لحق بالله فقال الملک
انا نجد فی الانجیل ان یکون له ما یتصدق به علی سبطیه فهل کان ذلک؟. فقال الحسن علیه السلام قد کان ذلک فقال الملک فبقی
لکم ذلک؟ فقال لا. فقال الملک لهذه اول فتنۀ هذه الأمۀ غلبها اباکما و هما الأول و الثانی علی ملک نبیکم و اختیار هذه الأمۀ علی
ذریۀ نبیهم منکم القایم بالحق و الأمر بالمعروف و الناهی عن المنکر قال ثم سأل الملک الحسن بن علی علیهماالسلام عن سبعۀ اشیاء
خلقها الله لم ترکض فی رحم؟ فقال الحسن علیه السلام اول هذا آدم ثم حوی ثم کبش ابراهیم ثم ناقۀ صالح ثم ابلیس الملعون ثم
الحیۀ ثم الغراب الذی ذکره الله فی القرآن. قال و سأله عن ارزاق الخلایق. فقال الحسن علیه السلام: ارزاق الخلایق فی السماء الرابعۀ
منها ینزل بقدر و یبسط بقدر ثم سأله عن ارواح المؤمنین، این تکون (یکونون خ) اذا ماتوا؟ قال: تجتمع عند صخره بیت المقدس فی
کل لیلۀ جمعۀ و هو عرش الله الأدنی منها یبسط الله الأرض و الیه یطویها و منها المحشر و منها استوی ربنا الی السماء ای استولی علی
السماء و الملائکۀ ثم سأله عن ارواح الکفار این تجتمع؟ قال: تجتمع فی وادی حضر موت وراء مدینۀ الیمن ثم یبعث الله نارا من
المشرق و نارا من المغرب و یتبعهما بریحین شدیدین فیبعث الناس عند صخره بیت المقدس فیحشر اهل الجنۀ عن یمین الصخره و
یزلف المعتبر (المیعاد خ) و تصیر جهنم عن یسار الصخره فی تخوم الأرض السابعۀ و فیها الفلق و السجین فتفرق الخلایق من عند
۲۸۴ ]. فلما اخبر ] «. فریق فی الجنۀ و فریق فی السعیر » ؛ الصخره فمن وجبت له الجنۀ دخلها و من وجبت له النار دخلها و ذلک قوله
الحسن علیه السلام بصفۀ ما عرض علیه من الأصنام و تفسیر ما سأله التفت الملک الی یزید بن معویۀ فقال اشعرت ان ذلک علم لا
یعلمه الا نبی مرسل او وصی موازر قد اکرمه الله بموازره نبیه او عتره نبی مصطفی و غیره فقد طبع الله علی قلبه و آثر دنیاه علی آخرته
و هواه علی دینه و هو من الظالمین قال فسکت یزید و خمد قال فاحسن الملک جایزه الحسن و اکرمه و قال له ادع ربک حتی
یرزقنی دین نبیک فان حلاوه الملک قد حالت بینی و بین ذلک و أظنه سما مردیا و عذابا ألیما قال فرجع یزید الی معاویۀ و کتب الیه
الملک کتابا أن من آتاه الله العلم بعد نبیکم و حکم بالتوریۀ و ما فیها و الانجیل و ما فیه و الزبور و ما فیه و القرآن و ما فیه فالحق و
الخلافۀ له و کتب الی علی بن ابیطالب علیه السلام ان الحق و الخلافۀ لک و بیت النبوه فیک و فی ولدک فقاتل من قاتلک فان من
قاتلک یعذبه الله بیدک ثم یخلده نار جهنم فان من قاتلک نجده عندنا فی الانجیل أن علیه لعنۀ الله و الملائکۀ و الناس اجمعین و علیه
قال لو شاء الله لجعلهم کلهم معصومین مثل الملائکۀ .« و لو شاء الله لجعلکم امۀ واحده » لعنۀ اهل السموات و الأرضین و اما قوله
ما لهم من ولی و لا » لآل محمد صلی الله علیه و آله و سلم حقهم « و لکن یدخل من یشاء فی رحمته و الظالمون » بلاطباع لقدر علیه
۲۸۶ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: (حضرت امام صادق علیه السلام، به نقل از پدرانش فرمود: زمانی که خبر حرکت ] [ نصیر [ ۲۸۵
معاویه با لشکر یکصد هزار نفری خویش به علی علیه السلام رسید، امام پرسید [یکصد هزار نفر] از کدام گروه؟ گفتند از اهل شام،
فرمود نگویید از اهل شام، بلکه بگویید از اهل شوم. آنان از فرزندان مضرند [ ۲۸۷ ] که به زبان حضرت داود لعنت شدهاند که
خداوند برخی از آنان را مسخ کرده و میمون و خوک قرار داد. آنگاه به معاویه نوشت مردم را میان من و خود به کشتن مده، ولی
بیا تا تن به تن مبارزه کنیم. پس اگر من تو را کشتم تو به سوی آتش جهنم خواهی رفت و مردم از دست تو و گمراهیهای تو
صفحه ۱۲۳ از ۳۲۶
راحت خواهند شد، ولی اگر تو مرا کشتی، من وارد بهشت شوم و از تعرض شمشیری که تا به وسیلهی آن، مکر و نیرنگ و بدعت
تو را ریشهکن نکنم، در نیام نخواهد رفت، مصون میمانی و آن شمشیر غلاف خواهد شد. من آن هستم که خداوند نامم را در
تورات و انجیل یاد کرده و به عنوان وزیر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم معرفی کرده است. من نخستین کسی هستم که زیر
خداوند از مؤمنانی که زیر درخت با تو » : درخت با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردم آنجا که خداوند میفرماید
وقتی معاویه نامه را در حضور تعدادی از سران حاضر در جلسه خواند، آنان گفتند: به خدا قسم «. بیعت میکردند خرسند گردید
گفتار منصفانهای است. اما معاویه گفت: به خدا سوگند که با من انصاف نکرده، سوگند به خدا او را با یکصد هزار شمشیر شامیان
خواهم راند، پیش از آن که دست او به من برسد سوگند به خدا که من از پیروان او نیستم، در حالی که شنیدم رسول خدا
میگفت: والله ای علی اگر شرقیان و غربیان دست در دست هم با تو به مبارزه برخیزند، تو تمام آنها را خواهی کشت. مردی از آن
همنشینان به او گفت: ای معاویه پس چه چیز وادارت میکند که به جنگ کسی بروی که میدانی و خبر داری که رسول خدا صلی
الله علیه و آله و سلم دربارهی او چه گفته است. در این صورت آیا ما و تو در جنگ با او به بیراهه دچار نشدهایم؟. معاویه گفت
این خبری است از خداوند و پیام او. سوگند به خدا که نه من و نه اصحابم توان رد این گفتار را نداریم تا آنچه که باید بشود،انجام
گیرد. (برای قانع کردن آن شخص این جدل را مطرح نمود تا به اصطلاح بگوید: قضا و قدر این گونه است که ما با علی بجنگیم.)
راوی میگوید: این مطلب به قیصر روم رسید و به او خبر داده شد که دو نفر آمادهی نبرد برای در دست گرفتن قدرت شدهاند.
پرسید: از کجا خروج کردهاند؟ گفتند مردی از کوفه و مردی از شام. قیصر گفت: حکومت اکنون در دست کیست؟. راوی گوید:
پس به وزرای خود دستور داد که جستجو کنند که آیا از تجار عرب که بتوانند اوصاف آن دو نفر را برای من بازگویند کسی
مییابند؟ آنها دو نفر از تجار شام و دو نفر از تجار مکه را آوردند و از آنها دربارهی اوصاف آن دو تن پرسید و آنان برای وی
توصیف کردند. آنگاه به خزانهداران خزانههای خود دستور داد که مجسمههایی را برای من حاضر کنید. آنان مجسمهها را حاضر
کردند و وی به مجسمهها نگاه کرده و گفت: شامی گمراه است و کوفی به راه راست. آنگاه به معاویه نوشت: داناترین فرد
خانوادهات را نزد من بفرست و به امیرمؤمنان نوشت که داناترین فرد خانوادهات را نزد من بفرست تا گوش به آنها فرا داده و سپس
به کتاب مقدسمان انجیل رجوع نموده و به شما خبر دهم که چه کسی سزاوار این منصب بوده و تا وی فکری به حال حکومت
خویش کند. معاویه فرزندش یزید را فرستاد و امیرمؤمنان، فرزندش حسن علیه السلام را فرستاد. وقتی یزید نزد قیصر وارد شد، با او
دست داده و آن را بوسید و سپس سر او را بوسید. آنگاه حسن بن علی علیه السلام وارد شد و گفت: سپاس خدایی را که مرا یهودی
و مسیحی و مجوس و ماه و آفتاب پرست و بتپرست و گاوپرست قرار نداد و مرا حنیف (بر دین پاک) و مسلمان قرار داد و مرا از
مشرکان قرار نداد، تبارک الله رب العرش العظیم. سپس نشست و سر پایین انداخت. وقتی قیصر آن دو را دید آنها را مرخص کرد و
سپس آن دو را از هم جدا کرد. آنگاه دنبال یزید فرستاده و او را احضار کرد و از خزانهی خود سیصد و سیزده صندوق درآورد که
در آنها تندیس پیامبران قرار داشت که هر کدام با پوشش زمان خود آن پیامبر آراسته شده بودند. آنگاه تندیسی درآورد و آن را
به یزید نشان داد ولی او آن را نشناخت و قیصر تندیس به تندیس به او نشان داد و وی هیچ یک از آنها را نشناخت و نتوانست
دربارهی آنها پاسخی بدهد. آنگاه از او دربارهی روزی آفریدگان پرسید و از ارواح مؤمنان که کجا گرد هم میآیند و از ارواح
کافران که به هنگام مرگ کجا میروند، پرسید، ولی وی نتوانست چیزی در این باره بگوید. قیصر، آنگاه حسن بن علی
علیهماالسلام را طلبید و گفت برای آن نخست یزید را خواستم، تا بداند آنچه که او نمیداند، تو میدانی و آنچه که پدرش
نمیداند، پدرت میداند. برای من پدر او و پدرت را توصیف کردهاند و من به انجیل مراجعه کرده و در آن مشاهده کردم که
محمد پیامبر خداست و علی وزیر است. و در جانشینان نگریستم و در آن دیدم که پدرت وصی رسول خداست. امام حسن
علیه السلام خطاب به پادشاه فرمود: از هر چه که به نظرت میرسد، از من بپرس، از آنچه که در انجیل است، و از آنچه که در
صفحه ۱۲۴ از ۳۲۶
تورات هست و از آنچه که در قرآن هست، تا به خواست خداوند آگاهت کنم. قیصر تندیسها را خواست و نخستین مجسمهای که
به وی عرضه شد، همچون ماه بود. امام حسن علیه السلام فرمود: این صورت آدم ابوالبشر است. سپس مجسمهای دیگر به وی عرضه
شد که به صورت خورشید بود. امام حسن علیه السلام فرمود: این صورت حواء مادر آدمیان است. سپس صورت زیبای دیگری به
وی عرضه شد و ایشان فرمودند: این صورت شیث، پسر آدم است و او نخستین کسی است که مبعوث به رسالت شد و در دنیا
عمرش به یک هزار و چهل سال رسید. آنگاه به ایشان مجسمهی دیگری نشان داده شد و ایشان فرمودند: این سیمای نوح، صاحب
،« نهصد و پنجاه سال » کشتی است که عمر وی یک هزار و چهار صد سال بود و وی در میان قوم خود هزار سال ولی پنجاه سال کم
زیست کرد. سپس به ایشان تندیس دیگری عرضه شد و ایشان گفتند: این سیمای حضرت ابراهیم است که پهن سینه و بلند پیشانی
است. سپس به ایشان مجسمهی دیگری نشان داده شد و ایشان فرمودند این سیمای اسراییل است که همان یعقوب باشد. سپس به
ایشان تندیس دیگری نشان داده شد و ایشان فرمودند این صورت اسماعیل است، سپس مجسمهی دیگری به ایشان عرضه شد و
ایشان گفتند این صورت یوسف بن یعقوب بن اسحاق است. سپس به ایشان تندیس دیگری نشان داده شد و ایشان فرمودند این
صورت موسی بن عمران است که عمر وی دویست و چهل سال بود و فاصلهی زمانی میان ایشان و حضرت ابراهیم، پانصد سال
بود. سپس به ایشان تندیس دیگری نشان داده و ایشان فرمودند این صورت داود جنگاور است. سپس به ایشان مجسمهی دیگری
عرضه شد و ایشان فرمودند: این صورت شعیب است. سپس زکریا، سپس یحیی، سپس عیسی بن مریم، روح و کلمهی خدا که عمر
وی در دنیا سی و سه سال بود که پس از آن، خداوند او را به سوی آسمان برد و وی در دمشق به زمین فرو خواهد آمد و اوست
که دجال را میکشد. سپس به ایشان همچنان تندیس به تندیس، مجسمه نشان داده شد. و آن حضرت تک تک آنان را پیامبر به
پیامبر نام میبرد و معرفی می کرد، سپس اوصیاء و وزرا به ایشان نشان داده شد و ایشان وصی به وصی و وزیر به وزیر از همه
آگاهی داد. سپس به ایشان مجسمههای دیگری به شکل شاهان عرضه شد و امام حسن علیه السلام فرمود: اینها تندیسهایی است
که اوصاف آن را نه در تورات و نه در انجیل و نه در زبور و نه در قرآن نمییابیم شاید که از تندیس شاهان بوده باشند. قیصر
گفت: ای خاندان پیامبر خداوند! من گواهی میدهم برای شما که به شما علم نخستین و آخرین داده شده است، علم تورات و
انجیل و زبور و صحف ابراهیم و الواح موسی اعطاء شده است. آنگاه به ایشان تندیسی نشان داده شد که میدرخشید. وقتی امام
حسن علیه السلام آن را مشاهده کرد، به سختی گریست. قیصر به او گفت: چه چیزی تو را میگریاند؟. فرمود: این سیمای جدم
رسول خداست که انبوه ریش بود، سینه ستبر، گردنی بلند داشت، پهن پیشانی، بینی کشیده، دندان سپید، خوش رو، با محاسن و
ریش پرپشت، خوش بوی، خوش کلام و گویا؛ زبان که همواره به معروف فرا میخواند و از پلیدی باز میداشت عمرش به شصت
و سه سال رسید و پس از خود جز انگشتری که بر آن نوشته شده بود لا اله الا الله محمد رسول الله که در دست راست میکرد و
شمشیر ذوالفقار و عصا و نیز جامهای پشمین و تختهی پارچهای از پشم که همواره آن را بر تن میافکند که نه آن را برید و نه اینکه
دوخت تا آن که به خداوند ملحق شد. قیصر گفت ما در انجیل مشاهده میکنیم که بایستی برای او چیزی باشد که با آن دو
نوادهاش تأمین گردند. آیا چنین است. امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود: بله چنین بود. قیصر گفت: آیا در دست شماست؟ فرمود
نه. قیصر گفت این همان نخستین آزمایش این امت است که در آن بر پدرتان چیره شده است و آنان اولی و دومی هستند که بر
قلمرو پیامبر شما و گزینش این امت بر خاندان پیامبرشان چنگ انداختهاند. قائم به حق و آمر به معروف و ناهی از منکر، از
شماست. راوی گوید: سپس قیصر از امام حسن علیه السلام دربارهی هفت آفریدهای که خداوند آفرید که در رحم قرار نداشتهاند.
امام علیه السلام فرمود: نخستین آنها آدم بود و سپس حوا و سوم قوچ ابراهیم و چهارم ناقهی صالح و پنجم ابلیس ملعون و ششم مار
[ی که برای فریب حوا وارد بهشت شد] و هفتم کلاغی که خداوند آن را در قرآن یاد کرده است [در جریان نزاع دو فرزند حضرت
آدم علیه السلام] همچنین از ایشان دربارهی روزی آفریدگان پرسید. امام حسن علیه السلام فرمود: روزی آفریدگان در آسمان
صفحه ۱۲۵ از ۳۲۶
چهارم است که از آن به مقدار نازل شود و به مقدار گسترش یابد. سپس از ایشان دربارهی ارواح مؤمنان پرسید که وقتی بمیرند،
کجایند. آن حضرت فرمود: آنها در هر شب جمعه نزد صخرهی بیت المقدس گرد میآیند که آنجا عرش زیری خداوند است و
خداوند از آنجا زمین را گسترش داده و به آنجا فرا میکشد و رستاخیز از آنجا خواهد بود و پروردگار ما از آنجا بر آسمان استوار
گشت یعنی بر فرشتگان و آسمان استیلاء یافت. سپس از ایشان دربارهی ارواح کافران پرسید که کجا گرد میآیند؟ فرمود: در
وادی حضر موت که پشت شهر یمن است. سپس خداوند آتشی از خاور و آتشی از باختر برانگیخته و دو تندباد به دنبال آنها
میفرستد و مردم نزد صخرهی بیت المقدس برانگیخته میشوند و اهل بهشت از سمت راست صخره محشور گشته و عبورگاه آماده
میشود و جهنم آماده میشود و جهنم از سمت چپ صخره، از اعماق زمینهای هفتگانه پدیدار میگردد که فلق و سجین نیز در
آن است و آفریدگان نزد صخره پراکنده میشوند، پس آن که بهشت او را معین شده، وارد آن میشود و آن که جهنم او را مقدر
وقتی امام «. گروهی در بهشتند و گروهی در شعلههای فروزان » : گردید وارد آن میشود و این سخن خداوند است که میفرماید
حسن علیه السلام توصیف آن تندیسهایی که به او عرضه شد، خبر داد و آنچه را که وی از ایشان پرسیده بود، تحلیل کرد، قیصر
رو به سوی یزید بن معاویه کرد و گفت: آیا دانستی که این دانش، دانشی است که جز نبی مرسل و یا جانشینی پشتیبان که خداوند
او را به پشتیبانی پیامبرش مفتخر ساخته و یا عترت پیامبر برگزیده، نمیداند و جز او، که خداوند قلبش را مهر و موم کرده و دنیایش
را بر آخرتش و هوای نفس او را بر دین او چیره ساخته و از ستم گران است. راوی گوید: پس یزید ساکت و خاموش شد. و قیصر
جایزهی امام حسن علیه السلام را نیکو کرد و بسیار احترامش کرد و به او گفت: از پروردگارت بخواه که دین پیامبرت را روزی من
گرداند، چه آن که حلاوت سلطنت میان من و این موضوع حایل شده که من آن را سمی پست و عذابی دردنک میدانم. راوی
گوید: یزید به سوی معاویه بازگشت و قیصر نامهای به معاویه نوشت که: آن کس که پس از پیامبر شما خداوند به او علم داده و
وی به تورات و آنچه که در آن هست و انجیل و آنچه که در آن است و زبور و آنچه که در آن است و قرآن و آنچه که در آن
هست حکم کرده است، حق و خلافت از آن اوست. و به علی بن ابیطالب علیه السلام نوشت که: حق و خلافت از آن توست و
خاندان نبوت در تو و در خانوادهی توست، پس با آن کس که با تو به ستیز برخیزد، بجنگ که خداوند او را به دست تو عذاب
خواهد داد. و سپس در آتش دوزخ جاودان خواهد ساخت، زیرا ما در انجیل نزد خود مییابیم که هر کس با تو به جنگ برخیزد،
لعنت خدا و ملائکه و مردم، همگی بر او باد، و لعنت ساکنان آسمانها و زمینها بر او باد. اما در مورد فرمودهی خداوند چنین
اگر خداوند بخواهد همهی آنها را یک گروه قرار میداد و اگر میخواست همهی آنها را همچون فرشتگان معصوم و » : فرمود که
بدون بدن مادی قرار دهد میتوانست، اما خداوند هر که را بخواهد در رحمت خود وارد میکند. ولی ستمگران و تجاوزکاران به
حق آل محمد، پس در مورد آنان این آیه نازل شد که: نه دوست و نه یاوری دارند و پیروزی نهایی برای آنها نیست.) و در حدیث
دیگری آمده است که: قیصر روم برای معاویه نامهای نوشت و در آن سه سؤال ذیل را مطرح کرد: ۱- جایی که به اندازهی میانهی
آسمان است، کجاست؟. ۲- نخستین خونی که بر زمین ریخت چه خونی بود؟. ۳- آفتاب بر کجا فقط یک بار تابید؟. معاویه از
پاسخ درماند و از امام حسن علیه السلام یاری خواست. امام علیه السلام در پاسخ به ترتیب چنین فرمود: قال علیه السلام: ظهر الکعبۀ،
و دم حوا و ارض البحر حین مر به موسی [ ۲۸۸ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: ۱- بام کعبه، ۲- خون [قاعدگی] حوا و ۳- کف
دریایی که موسی از آن گذشت. و در حدیث دیگری آمده است که: در پاسخ به دو پرسش ملک روم که: ۱- آنجا را که قبله
نیست، کجاست؟. ۲- آن کیست که هیچ خویشاوندی ندارد؟. امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود: قال علیه السلام: ما لا قبلۀ له فهی
الکعبۀ و ما لا قرابۀ له فهو الرب تعالی [ ۲۸۹ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: آنجا که قبله ندارد خانهی کعبه است و آن کس که
خویشاوندی ندارد، پس آن خدای تبارک و تعالی است.)
صفحه ۱۲۶ از ۳۲۶
برگرفته از کتاب فرهنگ سخنان امام حسن مجتبی علیه السلام نوشته: محمد دشتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *