اخلاق و فضائل

کرامت و بزرگواری امام مجتبی علیه السلام

وجود مبارک حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) منشأ خدمات بسیاری در راه توسعه‌ی اسلام به ممالک مختلف جهان بوده است. در زمان «عمر» و «عثمان» حضرت مجتبی (علیه السّلام) سمت فرماندهی لشکر اسلام را داشت و عمده‌ی فتوحات بوسیله‌ی آن حضرت انجام
[صفحه ۳۱]
می شد. «ابن خلدون» در کتاب «العبر» جلد ۲ می نویسد:
امام حسن مجتبی (علیه السّلام) از افسران و فرماندهان لشکر اسلام در جنگهای آفریقا و مازندران بوده و فتوحاتی بوسیله‌ی آن حضرت انجام می گرفته است.
او در زمان خلافت پدرش در جنگ صفّین و جمل و نهروان شرکت فرمود و از خود شجاعت بی نظیری ابراز نمود.
او با «عمّار یاسر» قبل از جنگ جمل به کوفه رفت و با سخنرانی و کلمات آتشینش مردم کوفه را به سوی بصره بسیج نمود و آنها را وادار کرد که با ایمان کامل به علی بن ابیطالب (علیه السّلام) کمک کنند.
در جنگ جمل پس از آنکه «محمّد بن حنفیه» نتوانست به مرکز فرماندهی لشکر عایشه ضربه بزند و شتر او را از پا درآورد و هودج او را سرنگون کند، امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، امام مجتبی (علیه السّلام) را مأمور حمله‌ی به دشمن کرد. امام مجتبی (علیه السّلام) با یک حمله‌ی شجاعانه خود را به صفوف دشمنان ولایت و امامت زد و در مدّت کوتاهی به نزدیک هودج عایشه رسید و با پی کردن شتر عایشه هودج او را سرنگون کرد و لشکر عایشه شکست خوردند و آنها متفرّق شدند.
در جنگ صفّین حضرت امام حسن (علیه السّلام) آن چنان حملات سختی بر لشکر معاویه وارد می کرد که یک روز امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به اصحابشان فرمودند:
[صفحه ۳۲]
بجای حفظ من مواظب این جوان باشید زیرا ممکن است او با شهادتش مرا شکست دهد و من نمی خواهم این دو نفر (یعنی حسن و حسین) کشته شوند زیرا با مرگ آنها ذریّه‌ی رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) قطع می شود. [۱۹].
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) به قدری با هیبت و جلالت بودند که معاویه می گفت:
هیچگاه نشد که من «حسن بن علی» (علیه السّلام) را ببینم و از او و از جلالت مقامش مرعوب نشوم و همیشه از او می ترسیدم که به من عیب و ایرادی بگیرد.
روزی در کوچه های مدینه در حالی که لباسهای فاخری پوشیده و بر اسب قیمتی سوار شده و عدّه‌ای از غلامان در خدمتش در حرکت بودند عبور می کردند.
یک مرد یهودی مفلوکی هم در کنار مردم مسلمان سر راه آن حضرت ایستاده و جلالت و عظمت آن حضرت را نگاه می کرد امّا طاقت نیاورد و چند قدم جلو آمد و گفت: از شما سؤالی دارم. امام مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: بپرس. یهودی گفت: جدّ شما فرموده که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و حال آنکه شما که مؤمنید و در
[صفحه ۳۳]
دنیا که زندان شما است! با این راحتی زندگی می کنید و من که کافرم و در دنیا در بهشت هستم با این فلاکت زندگی می کنم؟! آیا این سخن چه معنی دارد؟!
امام مجتبی (علیه السّلام) فرمود:
تو اگر مقام و نعمتهائی که در قیامت خدا برای مؤمنین در نظر گرفته می دیدی و آن نعمتهای بهشتی را مشاهده می کردی متوجّه می شدی که من با همه‌ی این نعمتها بالنسبه به آن الطافی که خدای تعالی در قیامت به من خواهد داشت در زندان هستم و همچنین اگر آن عذابهائی را که خدا به کفّار وعده کرده می دیدی می فهمیدی که زندگی دنیا با همه‌ی فقر و پستی که دارد برای تو بهشت است. [۲۰].
تبلیغات معاویه مردمی را که امام مجتبی (علیه السّلام) را ندیده بودند آن چنان تحت تأثیر قرار داده بود که وقتی آن حضرت را در مدینه و یا در کوفه می دیدند بدون مقدّمه به آن حضرت فحّاشی می کردند.
[صفحه ۳۴]
روزی یکی از اهالی شام که تازه وارد مدینه شده بود، در خیابان چشمش به امام مجتبی (علیه السّلام) افتاد که سوار بر اسب است و می رود آن مرد بدون مقدّمه به آن حضرت فحّاشی کرد خیلی جسارت نمود، حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) در ابتدا چیزی نفرمود و در حال سکوت چند قدمی هم از او دور شد. و سپس به سوی او برگشت و با لبانی پر از تبسّم و چهره‌ای باز به او فرمود:
سلام برادر، مثل اینکه شما در این شهر غریب هستید. شاید برای شما اشتباهی پیش آمده. اگر مشکلی دارید من مشکلتان را حل کنم. اگر غذا می خواهید بفرمائید با هم برویم منزل غذا بخوریم. اگر پولی می خواهید می دهم. اگر آدرسی می خواهید همراهتان می آیم و بالاخره اگر حاجتی دارید حاجتتان را بر می آورم و در منزل ما میهمان باشید تا وقتی در مدینه هستید.
مرد شامی که هیچ انتظار یک چنین محبّتی را از امام مجتبی (علیه السّلام) نداشت و بلکه فکر می کرد او حالا عکس العمل تندی نسبت به او خواهد داشت. خیلی خجالت کشید و اشک از گوشه های چشمش سرازیر شد و گفت: شهادت می دهم که تو جانشین واقعی پیغمبر اسلام (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) و خلیفه اللّه هستی و خدا می داند که
[صفحه ۳۵]
رسالتش را در کجا قرار دهد این را بدان که تا امروز در اثر تبلیغات معاویه تو و پدرت مبغوض ترین مردم در نظرم بودید ولی الآن تو و پدرت محبوب ترین آنها در نظر من هستید.
امام مجتبی (علیه السّلام) آن روز، او را در منزل پذیرائی کرد و این مرد شامی بعد از آن روز از ارادتمندان حقیقی آن حضرت گردید.
روزی امام مجتبی (علیه السّلام) از کنار باغی عبور می کردند چشمشان به غلام سیاهی افتاد که نان و غذا می خورد و سگی هم در مقابلش نشسته و این غلام به او مرتّب از غذای خود می دهد. یعنی یک لقمه خودش می خورد و یک لقمه هم به سگ می دهد. حضرت مجتبی (علیه السّلام) از او پرسیدند: تو چرا این کار را می کنی؟ عرض کرد: من خجالت می کشم که غذا بخورم و به او که با زبان حال از من غذا می خواهد ندهم حضرت مجتبی (علیه السّلام) به او فرمودند: از اینجا به جائی نرو تا من برگردم. سپس آن حضرت نزد صاحب باغ رفتند و غلام و باغ او را از او خریدند و سپس نزد غلام برگشتند و به او فرمودند: تو در راه خدا آزادی و این باغ هم مال تو باشد که سرمایه‌ی زندگی خود قرار دهی.
روزی مردی سراسیمه خدمت امام مجتبی (علیه السّلام) رسید و عرض کرد: آقا بین من و دشمنم منصفانه حکم بفرمائید.
امام مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: دشمن تو کیست؟
[صفحه ۳۶]
عرض کرد: فقر و تنگدستی. امام مجتبی (علیه السّلام) به خادمشان فرمودند: چقدر موجودی داریم. عرض کرد: پنج هزار درهم. آن حضرت فرمودند: همه‌ی آنها را به این مرد بده. و سپس رو به آن مرد کردند و گفتند: باز هم اگر این دشمن بنای ظلم را بر تو گذاشت به من مراجعه کن تا شرّ او را از تو دفع کنم.
روزی امام مجتبی (علیه السّلام) سوار اسب بودند از جائی عبور می فرمودند دیدند جمعی از فُقرا روی زمین نشسته و غذا می خورند وقتی آنها چشمشان به آن حضرت افتاد تعارف کردند و از ایشان خواستند که با آنها غذا بخورند و گفتند: آقا بفرمائید. حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) از اسب پیاده شدند و با خود می گفتند خدای تعالی متکبّران را دوست نمی دارد و در کنار آنها نشسته و با آنها غذا خوردند و ضمنا آنها را دعوت فرمودند که به منزل ایشان برای صرف غذا بروند. آنها اجابت کردند و آن حضرت برای آنها سفره‌ی مفصّلی انداختند و غذاهای خوبی به آنها دادند و به هر یک از آنها یک دست لباس فاخر هدیه کردند و آنها را مرخّص فرمودند.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) با این تواضع که همه را متحیّر کرده بود آن چنان هیبتی داشت که «واصل بن عطاء بصری» درباره‌ی عظمت آن حضرت می گوید:
«کان علیه سیماء الانبیاء و بهاء
[صفحه ۳۷]
الملوک» یعنی صورتش مثل صورت انبیاء (علیهم السّلام) می درخشید و سطوت و هیبتش مانند هیبت ملوک بود.
برگرفته از کتاب امام مجتبی(ع) نوشته آقای حسن ابطحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *