آثار

یک وصیت از امام حسین علیه السلام

یک وصیت از امام حسین علیه السلام

شاید بیش از چند ساعت از عمر چهل و هشت ساله ی امام حسن مجتبی نمانده بود. رنگ و رویش همچون زمرد سبز شده بود.
نگاهی به درو و بر خود انداخت و چشمش به قنبر افتاد.
فرمود قنبر! برو به محمد بن حنفیه بگو که مرا به بیند.
قنبر شتاب زده به در خانه ی محمد رفت و به او گفت:
– امام مجتبی را دریاب.
محمد بن حنفیه چنان سراسیمه و دست و پاچه شده بود که بند کفشش را نبسته به راه افتاد و شتابان بحضور بردارش شرفیاب شد.
امام مجتبی در عین اینکه با سکرات مرگ دست به گریبان بود به محمد بن حنفیه نگاهی کرد و فرمود بنشین محمد بنشین و بشنو سخنان مرا سخنانی که مرده را زنده میسازد و زنده را می میراند بکوشید که کان علم و کانون حکمت باشید. بکوشید که همچون مشعل تابان پیرامون نور هدایت بیفشانید.
خورشید تابان از لحظه ی طلوع تا لحظه ی غروب خود مطلقا روشن است ولی روشناییش طی یک روز بیک منوال نیست. گاهی اندک و گاهی بسیار. در نیمه ی روز کامل و در پایان روز ناقص است.
اما علمت ان الله جعل ولد ابراهیم ائمه و فضل بعضهم علی بعض.
میدانی ای محمد که پروردگار متعال فرزندان ابراهیم را به پیشوایی روحانی بشر گماشت ولی در عین حال گروهی را بر گروه دیگر برتری بخشید و محمد بن عبدالله رسول الله صلی الله علیه و آله را بنام سیدالانبیاء و المرسلین برگزید.
ای محمد. من در تو گمان حسد نمی برم زیرا خداوند بی همتا در قرآن کریم حسود را با کفار قرین فرمود.
من ترا ای محمد با شیطان دمساز نمی بینم زیرا روح ترا مقدس تر و مهذب تر از آن می شناسم که شیطان را بشناسد.
دوست نمیداری ای محمد بگویم که پدر تو در حق تو چه گفت پدر تو در جنگ بصره فرمود:
– آنکس که دوست میدارد در حق من نیکویی کند در حق فرزندم محمد به نیکی به پردازد.
ای محمد! میدانی که وقتی چشمان من از روی این جهان فروخفته مقام امامت ویژه ی حسین بن علی است میدانی که این خلعت مقدس را خدا بر اندامش پوشانیده و آن چنانکه محمد علی را برگزیده و علی مرا برگزیده من نیز مأمورم حسین را برگزینم.
علم الله انکم خیر خلقه فاصطفی منکم محمدا و اختار محمد علیا و احتارنی علی لللامامه و اخترت انا الحسین.
محمد بن حنفیه در این پاسخ چنین گفت:
– تو امام من و پیشوای من و واسطه ی مقدسی باشی که مرا به محمد رسول الله ارتباط بخشی. من دوست میداشتم پیش از آن که خبر رحلت ترا بشنوم جان شیرین سپرده باشم.
در مغز من از فضایل و محامد تو دریایی مواج تلاطم می کند که نه دوست کسی میتواند به عمق و عظمتش پی برد و نه گذشت روزگار و مرور ایام امواجش را آرام سازد.
الحسین اعلمنا علما واثقلنا حملا و اقرینا من رسول الله رحما کان اما ما قبل ان یحلق و قراء الوحی قبل ان ینطق.
در میان کس از حسین دانشمندتر و بردبارتر و به رسول اکرم نزدیکتر نیست. او پیش از آنکه به جهان پان گذارد امام بود و هنوز لب به سخن نگشوده آیات الهی تلاوت می کرد.
قبول داریم. می پذیریم. حسین بن علی را امام و پیشوای خود می شناسیم و مشکلات زندگی خود را بوی عرضه میداریم.
محمد با چشمانی که از اشک و غم لبریز از حضور برادرش برگشت و دیگر لحظه هایی که آخرین لحظات زندگانی حسن زا تشکیل میداد فرامیرسید.
جز حسین بن علی کس بر بالینش نبود.
فرمود:
– پنجه های خود را در مشت من بگذار.
امام حسین انگشتانش را به برادرش سپرد:
– من تا آخرین نفس ادراکم را از دست نمیدهم. در آن دم که عمرم بپایان میرسد، در آنوقت که چشمم به فرشته ی مرگ می افتد، انگشت ترا خواهم فشرد تا بدانی که برادر تو چگونه جان خواهد سپرد.
برای برادری همچون حسین بسیار دشوار بود که غمی بدین سنگینی و فشار را در دل خود جا دهد و لحظه ی مرگ برادر را بشناسد. معهذا اطاعت کرد. آرام نشست. امام مجتبی به آهستگی نفس میکشید.
این نفس های آهسته دم بدم شمرده تر و سنگین تر از سینه اش برمی آمید تا وقتی که فشار خفیفی را در انگشتانس احساس کرد.
خم شد. گوشش را دم لبهای برادرش قرار داد.
امام مجتبی در آن لحظه فرمود:
– می شنوی یا ابا عبدالله. این ملک الملوت است که با من حرف میزند. مرا به رضای الهی بشارت میدهد.
سپس آهسته گفت:
بالرفیق الاعلی.
و بعد روح مقدسش از تنگنای رنج دهنده ی این جهان به بهشت برین پرکشید و در کنار جد و پدر مادرش آرام گرفت.
صلوات الله و سلامه علیک یا ابا محمد یا حسن بن علی یا حجه الله علی خلقه و رحمه الله و برکاته.
طغیان عایشه:
در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجرت شیون ماتم ابتدا از خاندان نبوت و بعد از در و دیوار شهر مدینه برخاست.
حسن بن علی سبط مطهر رسول اکرم در این دنیا چهل و هفت سال و پنج ماه و سیزده روز زندگی کرده بود. وی این چهل و هفت سال و نیم را با صبر و حلم و متانت و مناعت بسر برده بود.
این حدیث، حدیث مشهوریست که از رسول اکرم روایت می کنند.
رسول الله بهنگام رحلت فرمود من حلم و صبرم را به حسن و ابا و شجاعتم را به حسین بخشیده ام.
در نیمروز بیست و هشتم صفر پیکر مقدس مجتبی را به غسلگاه بردند و بهنگام عصر جنازه اش برای تجهیز آماده شده بود.
حسن بن علی وصیت کرده بود که نعش مرا ابتدا به روضه ی رسول الله نزدیک سازید تا عهدم را با تربت جدم تجدید کنم.
و براساس همین وصیت دیده شده که جنازه ی حسن به سمت آرامگاه رسول الله میرود.
مروان بن حکم در اینوقت والی مدینه بود.
پرسید چه خبر است؟
گوینده ای گفت:
– این جنازه ی حسن بن علی است که میخواهند در کنار قبر پیغمبر دفنش کنند.
مروان فریاد کشید:
– چطور؟ حسن را میخواهند در پهلوی پیغمبر بخوابانند؟ و عثمان مظلوم را که امیرالمؤمنین بود در قبرستان جهودها بخاک سپرده اند هرگز. هرگز ما نخواهیم گذاشت این کار صورت بگیرد.
و بیدرنگ گروهی نزدیک به هفتاد نفر از بنی امیه را با سلاح جنگ بهمراه برداشت و جلوی ازدحامی را که با نعش حسن بن علی به سمت خانه ی رسول الله میرفتند گرفت.
یارب هیجاهی خیر من دعه.
چه بسیار جنگ که از صلح شایسته تر است. ما نمیتوانیم خاموش باشیم. ما نمی توانیم حسن را هم آغوش محد صلی الله علیه و آله و عثمان را در قبرستان یهودان به بینیم.
ابوهریره جلو دوید گفت چطور شما نمی توانید حسن بن علی را در کنار جدش به بینید! چرا؟ حسن پسر پیغمبر است و چه چیز مانع است که این پسر در کنار پدرش بخاک سپرده شود.
مروان از این اعتراض در خود فرورفت. بکارش درماند زیرا آورنده ی این اعتراض ابوهریره بود که از اصحاب سرشناس رسول اکرم بود.
مروان سراسیمه به غلامش گفت هر چه زودتر ام المؤمنین عایشه را آگاه سازد علتش هم این بود که مدفن رسول اکرم خانه ی عایشه بود.
بنی امیه همچنان ایستادگی می کردند و بنی هاشم هم با چهره های
برافروخته پیش میرفتند که راه را جلوی پای خود بازکنند.
رفته رفته دستها بسمت قبضه های شمشیر نزدیک میشد و خونها در شقیقه ها به موج می افتاد.
ناگهان عایشه را دیدند که بر قاطر زین کرده ی مروان بن حکم سوار است و با سرعت پیش میتازد.
عایشه از راه رسید و بیدرنگ فریاد کشید:
نحوا انبکم عن بینی فانه لایدفن فیه شیئی و لایهتک علی رسول الله حجابه.
پسرتان را کنار ببرید در خانه ی من جنازه ی دفن نخواهد شد. من نمی گذارم به حرمت رسول الله تعدی شود.
ابوعبیدالله الحسین علیه السلام که تا این هنگام تقریبا خاموش بود فرمود:
– چی؟ شما نمی گذارید حرمت رسول الله بشکند. تو و پدر تو دیریست که این حرمت را شکسته اید. این تو نبودی که پدرت را با عمر بن خطاب در کنار قبر پیغمبر بخاک سپرده ای و کسانی را پهلویش خوابانیده ای که هرگز دوستشان نمیداشت؟
پسر اگر در کنار پدرش بخوابد حرمت پدری می شکند ولی این دو مرد منحرف و منفور که درکنار رسول اکرم دفن شده اند حرمتش را نشکسته اند؟
مروان هنوز عثمان عثمان می کرد و می گفت امروز روز خون ریزی و جدال است.
امام حسین رویش را بسمت مروان برگردانید و گفت:
بخدا. بآنکس که مکه را حرم خویش خوانده حسن بن علی تنها حسن بن علی سزاوار است که با جدش رسول اکرم هم آغوش باشد.
عثمان این عثمان شما. این مرد که کوه کوه گناه بدوش گرفته بود این عثمان که ابوذر را به ربذه تبعید کرده بود. این عثمان که مردی همچون عمار بن یاسر را لگدکوب کرده بود. این عثمان که عبدالله بن مسعود قاری معروف قرآن را به آنصورت شکنجه و آزار داده بود.
این عثمان که تو و پدرت را بر خلاف شریعت اسلام و علی رغم رسول اکرم به مدینه بازگردانیده و بر خون و مال و ناموس مردم سلطنت داده بود.
این عثمان سزاوار نبود که در آرامگاه رسول الله بیارامد.
سخنان سید الشهداء عایشه را با صفوف بنی امیه بهم پیچید.
ابوهریره دوباره فریاد زد:
ای مروان. حسن را از خانه ی جدش مرانید. من از رسول الله شنیدم که فرمود: الحسن و الحسین سید اشباب اهل الجنه.
عایشه دید که قضیه صورت غامضی بخود گرفته و اگر بخواهد بر اساس منطق و استدلال با این قوم صحبت کند هنوز کلمه ای نگفته درهم خواهد شکست زیرا در جواب این دلایل و براهین حرف حسابی ندارد پیش بیاورد.
عایشه در اینجا به همه متانت و ابهت خود از روش بسیار عادی زنانه استفاده کرد و همچون بدوی های بی بندوبار جیغ کشید:
والله لا یدفن الحسن ها هنا او تجز هذه «و اومت بیدها الی شعرها»
– بخدا حسن حق ندارد در اینجا مدفون شود.
اگر دفنش کنید اینها را خواهم کند.
«و اشاره به گیسوان خود کرد»
محمد بن حنفیه که از خشم سراپا میلرزید پیش رفت و گفت:
– یک روز بر شتر. یک روز بر قاطر! ای زن تو از جان ما بنی
هاشم چه میخواهی.
عایشه با لحن تحقیر کننده ای به محمد جواب داد:
و- من با بنی فاطمه صحبت می کنم بتو مربوط نیست.
محمد بن حنفیه با کله ی «یک روز بر شتر» از جنگ جمل یاد کرده بود. این یادآوری عبدالله بن عباس را به فریاد درآورد نعره کشید که ای عایشه.
تجملت تبغلت و لو عشت تفیلت.
بر شتر سوار شدی و جنگ بصره را برپا کردی و بر قاطر سوار شدی و این فتنه را برانگیختی و اگر عمر تو کفایت کند بالاخره بر فیل هم سوار خواهی شد.
ولی عایشه دمبدم عصبی تر میشد و هیجان او بنی امیه را نیز به هیجان می آورد.
در این هنگام عایشه خود را از استر به زمین انداخت و بنای جیغ و داد را گذاشت بنی امیه بسوی بنی هاشم حمله آوردند و بنی هاشم شمشیرها از غلاف کشیدند. جنگ احتمالی بصورت یک واقعه حتمی درآمد ناگهان سیدالشهداء خود را در میان این گروه جنگجو انداخت و فریاد زد
الله الله لایضیعوا وصیته اخی و اعدلوا به الی والبقیع فانه اقسم علی ان انا منعت ان لا اخاصم فیه.
شما را بخدا وصیت برادرم را درهم مشکنید.
برادرم را بسمت بقیع ببرید.
و بعد به بنی امیه فرمود:
– بخدا اگر این وصیت در میان نبود برای نخستین بار در عمرتان معنی شمشیر زدن و زور آزمودن را درمی یافتید. ما با شما عهد و پیمان نداریم. پیمان ما از دیرباز بادست پیمان گسل شما ازهم گسسته و حرمت رحامت را از میان برداشته است.
و بعد به عایشه گفت:
– هدف ما دفن این جنازه مطهر در مرقد رسول اکرم نبود. برادرم وصیت کرده بود که جنازه اش را با شرف تربت رسول مشرف سازم.
برادرم از همه ی مرم به خدا و رسول خدا و کتاب خدا آشناتر بود برادرم حرمت جدش را خوب می شناخت و هرگز به هتک این حرمت رضامند نبود.
برادرم میدانست که در قرآن مجید آمده است:
یا ایها الذین آمنوت لاتدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم.
ولی تو پدر خویش را بر خلاف رضای رسول الله بخانه اش راه دادی.
در قرآن مجید دستور رسیده که:
لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی.
ولی تو اجازه داده ای که دم گوش پیغمبر کلنگ و بیل بر زمین بکوبند تا جنازه ابوبکر و عمر را در پهلویش بخاک بسپارند برادرم این آیات محکمات را میشناخت و اجازه نمیداد که بخطر جنازه اش بر ضد قوانین اسلام اقدامی بعمل آید.
بخدا اگر چنین نبود. اگر فرمان الهی در میان نبود من امروز با همه ی تجهیزات و تسلیحات تو علی رغم الف تو نعش برادرم را در این خانه دفن می کردم و عجز و ذلت ترا بهمه نشان میدادم.
سر جنازه از مسجد رسول اکرم بسمت «بقیع غرفه» برگشت.
در بقیع عماری حسن را بر زمین گذاشتند حسین بن علی بر صفوف مسلمانان امامت کرد و نماز بپایان رسید.
آنجا آرامگاه ابدی فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین بود.
پسر علی مرتضی را پهلوی مادر او بخاک سپردند.
حسن با قامت موزون و هیکل قشنگ و چهره ی زیبایش در دل خاک پنهان شد و بنا به آئین روز باید بر سر این خاک خطابه ای ایراد شود.
پسران امیرالمؤمنین. پسران عباس بن عبدالمطلب. آل هاشم. گروهی از بنی امیه و اعیان اصحاب و ازدحامی از مردم عادی مدینه انتظار می کشیدند که کسی برخیزد و سخی بگوید.
سید الشهداء آنچنان غصه دار و کدورت کرده بود که سر بر زانوی غم داده آهسته آهسته اشک میریخت.
او برنخاست ولی بجای او محمد بن حنفیه برخاست. این محمد بن حنفیه به امام حسن مجتبی علاوه برآنکه امامش بود و پیشوایش بود علاوه بر آنکه برادرش بود پسر پدرش بود عشق دیگری داشت. که شاید این علاقه را حتی به امیرالمؤمنین هم نداشت.
محمد با قامت بلند و اندام ورزیده اش سر خاک حسن برخاست ولی یکباره طاقش درهم شکست و با صدای بلند های های به گریه افتاد.
گریه او در آنجا قیامتی برپا کرد.
گریه ی محمد با آن هیجان و تشنج غوغای مردم را به فلک رسانید.
ساعتی از وقت گذشت تا این سر و صدها آرام گرفت و بعد محمد بن حنفیه چنین گفت:
صلوات و درود خدا بر تو باد یا ابامحمد! زندگی تو زندگانی عزیزی بود و مرگ وتو دلها و پشت های بسیاری را درهم شکست.
بهترین و مقدس ترین روح ها روحی بود که کالبد ترا روشن میداشت و شریف ترین بدنها بدنیست که در لای کفن تو آرمیده است.
چرا روح تو مقدس و بدن تو شریف نباشد؟ تو پسر محمد
مصطفی و علی مرتضی و فاطمه ی زهرایی. تو پسر بهشت برینی و درخت طوبایی.
دست حق با غذای تقوی بدهانت لقمه گذاشت و پستان ایمان در کام تو شیر رشادت و سعادت افشاند.
تو در آغوش اسلام پرورش یافته ای و تاریخ حیات تو از سوابق عظمی و غابات قصوی سرشار است.
شخصیت تو آیت صلح و صفا بود. اگر تو نبودی ملت میان اسلام حصار صلح بنیان نمی گرفت با دست تو پراکندگی ها فراهم آمد و پریشانی ها به اجتماع گرایید.
فعلبک السلام فقد طیب حیا و میتا و ان کان انفسنا غیر سخیه بفراقک یا ابامحمد! رحمک الله.
زندگانی تو و مرگ وتو هر دو مطهر مقدس بود ولی ما چه بگوییم که فراق تو جان ما را برای همیشه در شکنجه و رنج خواهد داشت درود و رحمت الهی بهره ی تو باد.
خطابه ی محمد بن حنفیه بدین ترتیب بپایان آمد و مردمی که بر سر خاک امام مجتبی انجمن کرده بودند با چشمان اشک آلود و قلب های غصه دار از بقیع غرفه به خانه هایشان بازگشتند. بنی امیه. بنی هاشم. فرزندان عباس. حتی پسران امیرالمؤمنین هم خاک حسن را ترک گفتند.
این تنها سیدالشهداء بود که همچنان در کنار مزار برادر نشسته بود.
حسین بر سر خاک برادر تنها مانده بود و در تنهایی این شعرها را انشاء میکرد و آهسته آهسته می گریست:
آیا من آن باشم که مویم را به عطر و روغن آغشته سازم.

یا اینکه سر نازنین ترا برهنه بر خاک نهاده ام؟
آیا دیگر از تمتع ها و لذت های دنیا بهره ور خواهم بود
با اینکه پایان عمر ترا به چشم دیده ام؟
تا آن دم که کبوتران مینالند.
و تا باد صبا و جنوب میوزد بر تو مینالم.
تا آن تاریخ که در خاک حجاز شاخه ی سبزی میروید
چشمان من بر تو اشک خواهد ریخت.
گریه ی من بی پایان و اشک من سیال است.
تو از من دوری و خاک تو با من نزدیک است.
آنکس که در خانه ای بسر میبرد بهر کجا باشد غریب نیست.
بلکه آنکس که در آغوش گور آرمیده غریب است.
زندگان این دنیا چگونه خوشنود خواهند بود.
با اینکه پنجه ی مرگ عاقبت گلویشان را خواهد فشرد.
آنکس که مالش بغارت رفته زیان دیده نیست.
زیان دیده کسی است که برادرش را بخاک سپرده است.
با تو از این پس در رؤیاها نجوی خواهم گفت:
آنانکه در پس خاک نهان شده اند وعده گاهی جز رویا ندارند.
و این شعر را نیز ابوعبدالله الحسین روحی فداه در رثای برادر عزیزش سرود.

ان لم امت اسفا علیک فقد
اصبحت مشتاقا الی الموت

اگر چه حست مرگ تو مرا کشته
ولی همیشه خود را مشتاق مرگ می بینم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *